«راستى كه در اختلاف شب و روز» يعنى بدنبال هم بودن آنها يا كم و فزونى آنها را در چهار فصل «و آنچه خدا در آسمانها و زمين آفريده» از اختران و فرشتگان و مواليد و انواع روزى و نعمت «البته نشانهها است» بر وجود صانع تعالى و علم و قدرتش و حكمتش و لطف و رحمتش ... «و مسخر كرد خورشيد و ماه را».
رازى در (ج 5 ص 261) تفسيرش گفته: در اين سخن دو نوع دليل است:
1- دليل بر وجود صانع قادر از حركات اين اجرام، زيرا جسمها يكسانند و اختصاص آنها بحركت پيوسته مؤثرى ميخواهد و بعلاوه هر كدام كيفيتى از تندى و كندى دارند و آن هم مؤثرى ميخواهد، و باز اندازه مخصوص اين حركات كه دورهها و بازگشت هر كدام برابر باشد شگفت آور است و مقدّرى لازم است، و حركاتى كه برخى بسوى مشرق و برخى بسوى مغرب و برخى بسوى شمال و يا جنوب توجه دارند جز بتدبير كامل و حكمت بالغه صورت پذير نيستند.
2- «جريان هر كدام تا مدتى نامبرده» و در آن قول است يكم، ابن عباس گفته: خورشيد 180 منزل دارد و در شش ماه هر روز در منزلى است و باز ميگردد در همان جا تا شش ماه ديگر، و ماه 28 منزل دارد و مقصود از مدت نامبرده اينست دوم اينكه تا روز رستاخيز- ميچرخند و آنگه ميمانند.
و در (ج 5 ص 355) گفته: در معنى «دائبين» پيوسته در گردش و نور بخشى و رفع تاريكى و اصلاح گياهان و جانورانند، خورشيد پادشاه روز است، و ماه پادشاه شب، و اگر خورشيد نبود چهار فصل نبودند و مصالح جهان بكلى نابود ميشدند، و در تفسير قول خدا «شب و روز را دو نشانه ساختيم» در (ج 5 ص 555) گفته: در آن دو قول است:
1- مقصود خود شب و روزند و هر دو دليلاند براى مصالح دين و دنياى مردم اما از نظر دينى چون ضد و معاند ضد و پيوسته در پى همند و اين خود دليل روشنى است كه بخود وجود ندارند و نياز بصانع مقدر دارند كه اندازه آنها را نگهدارد و اما در دنيا چون مصالح دنيا بىشب و روز انجام نگيرد اگر شب نباشد آسايش
نيست و اگر روز نباشد كسب و زندگى نيست و محو شب ظلمت آنست در برابر اينكه روز روشن است.
2- مقصود اينست كه دو تابنده شب و روز كه خورشيد و ماهند نشانهاند و نشانه شب كه ماه است محو شده، و در محو ماه دو قول است يكى اينكه در روشنى خود كم و بيش دارد و نخست بصورت تيغه ماه نو برآيد و بيفزايد تا بدر تمام شود سپس خرده خرده كم شود تا بمحاق رسد دوّم اينكه مقصود از محو ماه تيرگى چهره آنست، روايت است كه خورشيد و ماه در درخشانى برابر بودند و خدا جبرئيل را فرستاد تا پر بروى ماه كشيد و تا بشش رفت و معنى محو در لغت زدودن اثر است گويم: حمل محو بمعنى يكم بهتر است كه فرموده «تا از فضل پروردگار خود بجوئيد» چون محو بدين معنا در طلب فضل خدا اثر دارد چون فزونى و كمى نور ماه اثر بزرگى در مصالح جهان دارد چنانچه اهل تجربه گفتهاند، مانند مدّ و جزر دريا و پديد شدن بحران در بيماران طبق گفته پزشكان در كتبشان، و نيز كم و بيش نور ماه سبب پديد شدن ماهها است و از برگشت ماهها سالهاى عربى پديد شوند كه برؤيت ماه نو وابستهاند چنانچه فرمود: «تا بدانيد شماره سالها و حساب را».
و من گويم: اگر محو همان تيرگى در چهره قمر باشد باز هم برهانيست قاطع بر صحت گفته مسلمانان در مبدأ و معاد اما در مبدأ براى آنكه جرم ماه نزد فلاسفه بسيط است و بايد يك رنگ باشد و اختلاف او بسبب محو دليل است كه بطبع خود نيست و تأثير فاعل مختار نور چهره آن را كم و بيش ساخته، و آخر سخن فلاسفه در باره آن اينست كه بروى ماه اجسامى كم نور چسبيدهاند مانند اختران كه بر جرم آسمانند و براى آن اين تيرگى بر روى ماه پديد شده چون خال بروى آدمى ولى اين عذر سودى براى فلاسفه ندارد زيرا اين پرسش بميان آيد كه چون ماه جسمى است بسيط چرا اين اجرام تيره به برخى از آن چسبيده و بهمه نچسبيده، و همين دليل در جرم اختران هم آيد كه گوئيم چرا با اينكه فلك جسم يكطبع و بسيط است اختران
بيك جزء آن فرو شده نه در جزء ديگر و اين خود دليل است كه اختصاص اختر بجاى معينى بواسطه فاعل مختار است كه حكيم است و اما در فرموده او «نشانه روز را بينا كرديم» دو وجه است:
1- تابنده كرديم چون تابندگى وسيله بينائيست.
2- ابو عبيده گفته: معنايش اينست كه مردم در آن بينا شوند ... «تا بدانيد شماره سالها و حساب را» بدان كه حساب چهار درجه دارد، ساعات، روزها، ماهها و سالها، حساب در كمتر از سال است كه ماهها و روزها و ساعات است و پس از آن همه مكررات است چنانچه عدد را چهار مرتبه دانند، آحاد، عشرات، مئات الوف و پس از آن هر عدد ديگر تكرار آنها است، و در (ج 5 ص 745) گفته: در تفسير قول خدا «يافتش كه فرو ميرود در چشمه گل آلودى» (يا گرمى) بقرائت ديگر.
و از ابى ذر است كه پشت سر رسول خدا6بر شترى سوار بودم و ديد كه خورشيد فرو شد، و بمن فرمود: اى ابا ذر ميدانى اين كجا فرو مىشود؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود راستش در چشمهاى حاميه و داغ فرومىشود- و اين قرائت ابن مسعود است و طلحه و ابو عمرو و ابن عباس (حمئه) خوانده و اتفاقاً ابن عباس نزد معاويه بود و او خواند «حامية» ابن عباس گفت: «حمئه» معاويه به عبد اللَّه عمر گفت: تو چگونه ميخوانى؟ گفت: مانند امير المؤمنين، سپس رو بكعب الاحبار كرد و گفت: بنظر تو خورشيد چگونه فرو ميرود، گفت: در آب و گل در تورات چنين است، حمئه آنست كه در آن گل سياه است.
و بدان كه منافاتى ميان حمئه و حاميه نيست و بسا كه آب هر دو وصف را داشته باشد، سپس بدان كه بدليل ثابت شده زمين كره است و آسمان گرد آنست و شك ندارد كه خورشيد در آسمانست، و باز فرموده «نزد آن مردمى يافت» و معلوم است كه مردم نتوانند در شاخ خورشيد باشند، و بعلاوه خورشيد چند بار از زمين بزرگتر است و چگونه معقول است در يك چشمه زمين درآيد؟ و چون اين ثابت است گوئيم در تأويلش چند وجه است:
1- چون ذو القرنين در مغرب زمين بجائى رسيد كه پس از آن عمارت و آبادانى نبود بديدش آمد كه خورشيد در يك گودال تاريك فرو ميرود و گر چه در واقع چنين نبوده، چنانچه كسى كه بدريا نشسته بديدش آيد كه خورشيد در دريا فرو ميرود در صورتى كه كناره دريا را نبيند، جبائى چنين گفته.
2- غرب زمين مساكنى است كه گردشان دريا است و دورنمائى غروب خورشيد همانها است كه هم گرمند و هم گل آلود چون خره آنها بسيار است، و اين جمله اشاره بدانست.
3- اخباريها گفتهاند: خورشيد در چشمهاى پر گرم و پر گل فرو مىشود و اين بسيار دور است، چون اگر كسوفى را بررسى كنيم كه در ديد اهل مغرب اول شب باشد در ديد مردم مشرق اول روز باشد بلكه آغاز شب ما عصر بلديست و ظهر ديگرى چاشت ديگرى و هنگام آفتابزدن ديگرى و نصف شب ديگرى، و اين باستقراء و آزمايش معلوم است و ميدانيم خورشيد در همه اين اوقات تابانست و گفتار اينكه در گل و خره فرو شده سخن خلاف يقين است، و كلام خدا از چنين ابهامى (تهمتى خ ب) بركنار است، و نماند مگر همان تأويل كه گفتيم و مقصود بيان دورنماى خورشيد است و گفتهاند در قول خدا «يافتش كه برآيد بر مردمى» يعنى خورشيد بر آيد بر مردمى بىپرده و در آن دو قول است.
1- كناره دريا بوده و كوهى و چيزى مانع از پرتو خورشيد نبوده براى همين در بر آمدن خورشيد بزير زمين ميرفتند يا زير آب چون تاب گرمى خورشيد را نداشتند و پس از غروب بكسب معاش ميپرداختند برعكس مردم ديگر.
2- لخت بودند و بىجامه چون جانداران ديگر، و در كتب هيئت است كه بيشتر زنجيها و ساكنان بلاد نزديك خط استواء چنين هستند، و در كتب تفسير آمده كه برخى نزد آنها سفر كردند و چون از چين گذر كردند و از آنان پرسيدند جواب گرفتند كه تا مسكن آنها يك شبانه روز است، گويد و چون نزد آنها رسيدم ديدم هر كدام يك گوش خود را بستر كند و ديگرى را روى خود كشد، و چون نزديك طلوع
خورشيد شد آوازى چون آواز زنجير شنيدم و بيهوش شدم و چون بهوش آمدم و آفتاب برآمد گويا روى آب مانند روغن زيت پهن است، و در ميان جامه خود اندر شدند، و چون روز بر آمد ماهى شكار ميكردند، و در آفتاب مىانداختند تا پخته ميشد.
«كُلٌّ فِي فَلَكٍ» يعنى هر دو، خورشيد و ماه يا هر دو با اختران ديگر رازى گفته در (ج 5 ص 555) تفسيرش: همه ميچرخند روا نيست مگر اختران هم با خورشيد و ماه منظور باشند تا جمع درست باشد، سپس گفته: فلك در زبان عرب هر چرخنده است «و جمعش افلاك» و عقلاء در معنيش اختلاف دارند، بعضى گفتهاند جسم نيست و همان گردشگاه اخترانست چون ضحاك، و بيشتر گفتهاند:
جسمند و اختران بر آن چرخند و اين بظاهر قرآن نزديكتر است، و در آن جسم هم اختلاف دارند، يكى گفته: موجى است واداشته كه خورشيد و ماه و اختران بر آن روانند، و كلبى گفته: آبيست واداشته كه كواكب در آن شناگرند و شنا جز در آب نيست و ما آن را نپذيريم چون باسب تندرو هم (سابح، شناگر) گويند و جمهور فلاسفه و هيئتدانان گويند، جرمهاى سختى باشند نه سبك و نه سنگين كه خرق و التيام و نمو و لاغرى نپذيرند و حق آنست كه حقيقت آسمانها را جز از خبر نتوان شناخت و در حركت اختران در آسمان اختلاف دارند و آنچه تصور شود سه است.
1- فلك ثابت باشد و اختران در آن بگردند چون گردش ماهى در آب ايستاده.
2- فلك و اختران هر دو بگردند موافق در جهت حركت و سرعت يا مخالف در هر دو يا در يكى از آنها.
3- فلك بچرخد و اختران در آن ثابت باشند، فلاسفه دو تاى اول را باطل دانستهاند چون سبب خرق و التيام در فلكند و آن را محال ميدانند و همان وجه سوم را جائز شمردهاند كه اختران بحركت افلاك ميگردند و خود ثابتند و كوبيدهاند در
جسم فلك ولى دليل آنها كه امتناع خرق التيام در فلك است باطل است، و حق اينست كه هر سه ممكن است و خدا بر همه ممكنات توانا است و لفظ قرآن گويا است كه افلاك واقفند و اختران در آن ميگردند بمانند ماهى در آب.
ابن سينا بر زنده بودن و خردمندى اختران دليل آورده بقول خدا «يسبحون» كه جمع مذكر عاقل است و بقول خدا «و خورشيد و ماه را ديدم كه ساجدين بودند برايم» و جوابش اينست كه كار آنها را تشبيه بكار عقلاء كرده نه خود آنها را، اگر گوئى خورشيد و ماه هر كدام در فلكى جدا گردش كنند و چگونه فرمود: «در يك فلك ميچرخند» جواب گويم اين تعبير هم همان معنا دارد چنانچه گويند امير جامه بر تن همه پوشيد و شمشير بكمر همه بست.
«و از آن او است اختلاف شب و روز» بيضاوى در (ج 3 ص 126) تفسيرش گفته: يعنى اين دنبال آمدن آنها كار ويژه او است و ديگرى بر آن توانا نيست و وابسته بخورشيد نيست، و يا اينكه پياپى بودن شب و روز و كم و بيشى آنها بفرمان او است ...
«آيا ننگرى بپروردگارت» چند توجيه شده است.
1- ننگرى بكار پروردگار كه چگونه كشش ميدهد آن را يا بخود سايه كه پروردگار آن را كشش ميدهد. و اين برهانيست روشن و ديدنى براى پى بردن بصانع. يا مقصود اينست كه:
آيا دانشت نرسد بدان سايه روشن سپيده دم تا برآمدن خورشيد كه بهترين حالاتست. نه تاريكى نفرت آور شب را دارد و نه هواى گرم و خيره كن روز را و از اين رو هواى بهشت را بدان وصف كرد و فرمود «و سايه كشيده، 30- الواقعه» «اگر خواست آن را بر جا نگه مىداشت» و خورشيد را از حركت باز ميداشت كه دليل سايه است و سبب نمود آن زيرا تا خورشيد بجرمى نتابد سايه ندارد، و چون آفتاب بالا رود سايه را خرده خرده برگيريم و مصالح مردم را بدان منظم سازيم.
2- كشش سايه اشاره بساختمان آسمان و كشش زمين است پيش از وجود
خورشيد، سپس خورشيد را آفريد و دليل آن ساخت و چرخيدنش را رهنمون آن نمود، سپس آن را خرده خرده برگيريم تا روز قيامت كه همه برچيده شوند و نه سايه ماند و نه سايه انداز، اين دو وجه را بيضاوى و ديگر مفسران ذكر كردهاند 3- مقصود از ظل روح است چون عالم ارواح را عالم ظلال خوانند، يا چون پيرو بدنست يا براى آنكه جسمى است لطيف يا بقول بعضى مجرد و «اگر خواست ساكنش كرد» و آن را مربوط بجسد نميساخت و خورشيد خدا است كه خورشيد جهان هستى است و دليل ممكنات است بوجود و هر كمال و قبضش گرفتن آن است خرده خرده تا آنكه صاحبش بميرد.
4- مقصود از ظل پيغمبران و اوصيائند كه ظل اللَّهاند و پيرو اراده او، و سايه رحمتش بر بندگانش «و اگر خواست آنها را ساكن كرد» و بمردم نفرستاد «و سپس خورشيد» يعنى خورشيد وجود را دليل و رهنماى آنان ساخت تا بكمال رسيدند و بعالم قدس گرائيدند.
5- مقصود از سايهها اعيان ثابته است و حقائق امكانيه بپندار صوفيان و مدّ آن عبارت از فيض اقدس است يعنى ماهيّات را ساخته و از فيض مقدس كه خورشيد هستى است بآنها افاضه وجود نموده، و هر آنى آن را برگرفته و نمونه تازهاى آورده چنانچهبَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍرا هم به همين معنا تأويل كردهاند، و بسا كه ظل را تأويل بعالم مثال كنند بر مذاق حكماء الهى، اينها احتمالات اين آيه متشابه است كه جز خدا و راسخون در علم آن را ندانند علىّ بن ابراهيم در (366) تفسير قمى آن را بسايه ميان سپيده دم تا آفتابزدن تفسير كرده.
«او است كه شب را جامه نموده» طبرسى- ره- (ج 7 ص 140) تفسير خود گفته: يعنى پرده نموده براى پوشاندن هر چيز مانند جامه كه پوشش تن است و اين براى آنست كه ما آسوده باشيم و از رنج كار برهيم «و خواب را سبات نموده» يعنى آسايش تن و دست برداشتن از كار كه تن بيكار شده و جان دارد «و روز نشور» است يعنى تن با بيدارى زنده مىشود و بدنبال كار ميرود.
(تبارك) بقول ابن عباس يعنى بركاتش بزرگ و بسيار است و گفتهاند يعنى مقدّس است و والا باوصاف كمال هميشهگى و منحصر بخود و پاينده است تا هميشه و گفتهاند: هر بركتى باو است و از او است «آنكه نهاد در آسمان برجها» مقصود منازل هفت ستاره سياره است كه حمل، ثور، جوزاء، سرطان، اسد، سنبله، ميزان عقرب، قوس، جدى، دلو و حوتند، و گفتهاند مقصود همه ستارههاى بزرگند كه روشنند ...
«و او است كه شب و روز را دنبال هم نهاده» يعنى هر كدام بجاى ديگرند در انجام كار و كسى كه كار شبش از دست رفت روز جبران كند و برعكس و قولش «براى كسى كه خواهد يادآور شود» از امام ششم روايت شده يعنى نماز شب را در روز قضا كند، و گفتهاند:
مقصود اينست كه هر كدام را مخالف ديگرى ساخته يكى سياه و يكى را سفيد تا هر كه خواهد بينديشد و بداند كه مدبّرى دارند نه مانند آنها و باو نمانند و او را بپرستد و شكر گزارد، و بنا بر قول اول مقصود اينست كه هر كه خواهد نافله خواند پس از اداء فريضه (ج 7 صفحه 178 مجمع البيان) «آيا كيست كه شما را در تاريكيهاى خشكى و دريا رهنمائى كند» بيضاوى در (ج 2 ص 303) تفسيرش گفته: رهنمائى باختران است و نشانههاى زمين در تاريكى شب.
«تا بياراميد در آن» بخواب و برقرارى (و روز را بينا ساخت) يعنى شماها را در آن بينا گردانيده است «سرمد» يعنى پيوسته شب كند و خورشيد را زير زمين نگهدارد يا گرد افق زير زمين بگرداند و نتابد «روز را پيوسته كند» و خورشيدى را ميان آسمان نگهدارد يا در مدارى بالاى زمين بچرخاند، براى روشنى وصفى نياورد چنانچه براى شب آورد زيرا روشنى خود مطلوبست و شب چنين نيست، و منافع روشنى بيش است از تاريكى از اين جهت آن را به «آيا نشنويد» دنبال كرد و شب را به «آيا ننگريد» زيرا عقل از گوش بيشتر بهره برد از چشم ...