چه آفريده» مقصود بدان عالم اجسام است زيرا ارواح از لاشىء آفريده شدند «باز ميگردد سايههايش» زيرا اجسام سايه ارواحند و گاهى با كردار سعادتمندان باصحاب يمين ميل كنند و گاهى بكردار اشقياء باصحاب شمال گرايند و منقاد فرمان خدايند و مسخر براى آنچه هدف آفرينش آنها است ...- پايان- من گويم: بسا كه مقصود از طلال او وجود مثالى او است بنا بر وجود عالم مثال چنانچه تحقيق آن گذشت يا مقصود روح او است چنانچه در اخبار بسيارى از عالم ارواح بعالم ظلال تعبير شده و مراد از باز گردى آن ميل بسعادت و مانندى باصحاب يمين و يا رو كردن باصحاب شمال بر خلاف آن و اين سخنى است بر سبيل احتمال در برابر آنچه گفتند و خدا ميداند تفسير كلامش را و حجج گرامى او7.
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ» رازى در (ج 2 ص 43) تفسيرش گفته: سجود دو نوع دارد سجود عبادت چون سجود مسلمانان براى خدا تعالى و سجود انقياد و زبونى و برگشت آن باينست كه ممكن الوجودند و نياز بواجب دارند چون اين را دانستى گوئيم برخى مردم گويند مقصود از سجود در اين آيه معنى دوم است كه تواضع و انقياد و زبونى امكانيست و دليلش اينست كه شايسته به جانور جز سجود باين معنا نيست.
و برخى گويند معنى سجود در اينجا معنى اول است چون سزاوار فرشته همانست براى اينكه سجده بمعنى دوم در همه موجودات از جانور و گياه و جماد حاصل است، و برخى گفتهاند سجود مشترك ميان دو معنا است و حمل آن بهر دو معنا رواست و در دابه بمعنى تواضع است و در فرشتهها بمعنى سجود مسلمانان براى خدا تعالى و اين قول ضعيف است چون ثابت شده كه استعمال لفظ مشترك در همه معانى آن با هم جائز نيست قول او «مِنْ دابَّةٍ» اخفش گفته مقصود چهارپايانست و ابن عباس گفته: هر آنچه بر زمين جنبد، و ذكر خصوص دواب و ملائكه چند وجه دارد.
1- چون خدا در آيه ظلال بيان كرد كه همه جمادات منقاد خدا تعالى هستند كه پستتر آنها دواب است و اشرف آنها فرشتهها و در اين آيه بيان كرد كه همه جانوران منقاد خدا تعالايند دليل باشد كه سراسر منقاد و زبون خدا تعالى باشند.
2- دابه از دبيب باز گرفته شده كه جنبش جسمانى است و شامل هر جانور جنبنده است و فرشتهها را جدا كرد از دابه تا بدانيم كه آنها جنبنده نيستند بلكه ارواح مجردند و ممكن است بر آن اعتراض شود كه پرنده با بال جز دابه است بدليل قول خدا تعالى «و نيست هيچ جنبنده در زمين و نه پرنده بدو بالش «31 الانعام- پايان-[1]من گويم: تخصيص بعد از عموم نيز شايع است چون عطف جبرئيل بر ملائكه چنانچه بيضاوى گفته، و اينكه گفته استعمال لفظ مشترك در دو معنا جائز نيست اگر پذيرفته شود براى حمل سجده بر عموم بدان نيازى نيست بلكه اگر سجده بمعنى انقياد و تواضع باشد شامل انقياد تكوينى و انقياد تكليفى بمعنى سجده نماز هر دو مىشود چنانچه بيضاوى گفته، و برخى گفتند آيه دلالت دارد كه سراسر جهان در مقام شهود و عبادتند جز آفريدههاى انديشمند كه همان نفوس ناطقه انسان و جانورانند كه از نظر شخصيت مكلف به عبادتند و بايد باراده خود آن را انجام دهند نه از نظر هيكل خود كه آن هم بطبع مانند سائر اجزاء جهان در تسبيح و سجده او است و همه اندام تن تسبيح گويند براى او، ندانى كه روز قيامت همه اعضاء آنها از پوست و دست و پا و زبان و گوش و ديده و همه قوى گواه بر شخص شوندفَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِپايان.
من گويم: ارواح و نفوس نيز دو جهت دارند و از جهتى مسخر و منقاد خدايند در هر چه از آنها خواهد و از جهت ديگر نافرمان و مخالف پروردگار توانند بود بلكه از اين جهت منقاد اويند كه بدانها قدرت و خواست داده و دلالت دارند بر وجود صانع خود كه آنها را قادر و مختار آفريده و از اين رو هم تسبيح گوى پروردگار خويشند و بزبان حال امكان و حدوث خود گويند ما را پروردگاريست كه بحكمت و عنايت ازليش با اراده و مختار آفريده چنانچه يك عارف بپارسى گفته «عين انكار منكر
[1]ممكن است رد اين اعتراض باينكه چون در اين آيه قيد في الارض براى دابه آمده از پرنده جدا شده ولى دواب بطور مطلق پرنده را هم شامل است( شرح مترجم)
اقرار است».
سخن در اينجا باريك است و بيشتر آن در زبان خامه نگنجد، و دركش بر افهام دشوار است، و ببرخى از آن در شرح كتاب توحيد كافى در ضمن توضيح اخبار اراده خدا و معانيش اشارت كردم.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ» نيشابورى گفته: خردمندان گويند: تسبيح زنده مكلف يك بار بزبان و گفتن سبحان اللَّه است و بار ديگر بدلالت حال او بوجود صانع حكيم و تسبيح جز او تنها بوجه دوم است، در اصول ثابت شده كه لفظ مشترك در يك استعمال دو معنا ندهد و تسبيح در اينجا بمعنى دوم است تا شامل همه باشد، اينست عقيده محققان، و اعتراض شده كه اگر تسبيح بدين معنا باشد نميگفت «ولى شما تسبيح آنها را نفهميد» زيرا تسبيح باين معنا مفهوم و معلوم است.
و جواب دادهاند كه دلالت هر چيز بوجود صانع بطور اجمال معلوم است نه بطور تفضيل زيرا چون تو يك سيب را برگيرى ميدانى از اجزاء لا يتجزّى تركيب شده ولى شماره اين اجزاء و وصف و طبع و مزه و رنگ و حيّز و جز آنش غير از خدا نميداند، و نيز خطاب با بتپرستها است كه با اقرار بخالق براى او شريك آوردند و قدرت او را به بعث و بازگرداندن مردهها منكر شدند و در معجزههاى پيغمبر انديشه نكردند و گويا تسبيح موجودات را نفهميدند و از آن نتيجه درست بدست نياوردند، و از اين رو آيه را با جملهإِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراًختم كرده چون كه در كيفر غفلت و بدبينى آنها شتاب نكرده.
و برخى سطحىنظران گفتهاند جز حى مكلف هم با زبان تسبيح خدا گويد، بزبانى كه هر كدام دارند و ما آن را نميدانيم، و پنداشته حيوانى را كه سر برند تسبيح نگفته و برگى كه بشكند تسبيح نگفته و بدان اعتراض شده كه جماد هم تسبيح گويد و چرا ذبح حيوان يا شكستن شاخه مانع از تسبيح او شود.
و ممكن است جواب داد كه تسبيح هر چيزى منوط بتركيب خاص وجود او است و چون آن تركيب بهم خورد آن تسبيح مخصوص را ندارد، و در تأويل آن گفته: هر ذره
از موجودات ملكوتى دارد بدليل قول خدافَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ83 يس و ملكوت باطن بود است و آن وجود اخروى است كه همه زنده است و بيجان نيست كه خدا فرموده است «و راستي خانه آخرت همان زندگى است، () 64- العنكبوت».
پس هر ذره را زبانيست ملكوتى كه به تسبيح و حمد گويا است و باين زبان ريگ بر كف پيغمبر6سخن گفت و در قيامت زمين بدان سخن گويد «امروز گزارش دهد اخبار خود را» 4- الزلزال- و بهمانست كه اعضاء سخن گويند «بزبان آورد ما را آنكه هر چيز را بزبان آورده، 21- فصّلت» و بدان زبان آسمانها و زمين «گفتند آمديم فرمانبر» «راستى كه او بردبار است» در ازل كسى كه هستى بخشد بدان كه باو كافر گردد و او را منكر شود «و پر آمرزنده است» كسى را كه باو باز گردد از كفرش.
«قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً» طبرسى در (ج 7 ص 54 مجمع) گفته: اين مثل است زيرا آتش بيجانست و خطاب را نشايد و مقصود اينست كه آتش را بر او سرد كرديم و سلامت تا آزارش بدو نرسد چنانچه خدا فرموده «باشيد ميمونهاى رانده شده، 65- البقره» و مقصود اينست كه آنها را چنين كرد نه اينكه آنها را بدان فرمان داد و گفتهاند: رواست كه خدا چنين گفته باشد و در آن صلاح و لطفى براى فرشتهها باشد.
و در اينكه آتش سرد و سلامت شد بر ابراهيم چند وجه ذكر شده.
1- خدا بجاى سوزش در آن سردى آورد و او را آزار نكرد.
2- خدا ميان آتش و ابراهيم پردهاى افكند و آتش بوى نرسيد.
3- سوزش آتش بوسيله نيروى بالا رفتن است و خدا آن نيرو را از آن گرفت و خلاصه ميدانيم كه خدا مانع شد از اينكه آتش ابراهيم را بسوزاند و خودش بتفضيل آن داناتر است- پايان- بيضاوى در (ج 2 ص 86) تفسيرش گفته: عجب نباشد كه خدا آتش را بدل بهواى خوب كند جز اينكه خلاف عادتست و بنا بر اين از معجزههاى اوست، و گفتهاند
آتش بطبع خود بود ولى خدا تعالى آزار آن را از وى برداشت مانند سمندر و اينكه فرموده (على ابراهيم) مشعر بآنست- پايان- گويم: بنا بر عقيده اشاعره اشكالى در اين باره نيست زيرا گويند هيچ اثر بخشى جز خدا نيست و عادت او است كه در كنار آتش سوختن آفريند و چون نخواهد نيافريند ولى بنا بر اثر بخشى طبيعت و اينكه سوزش لازمه ذات آتش است اشكال هست و بايد گفت سوزش آتش و سردى برف و كشتن زهر و اثرهاى ديگر مشروطند بپذيرش ماده، و چرا مشروط نباشند بخواست خدا و چون او نخواهد اثر نكنند چنانچه بنده در كار خود مختار است ولى بشرط آنكه خدا خلاف آن را نخواهد و از اين رو و در اخبار آمده كه هيچ پديده در آسمان و زمين نيست جز بفرمان خدا.
«و مسخر كرديم با داود كوهها را تا تسبيح گويند با او و پرنده را» طبرسى- ره- در (ج 7 ص 58 مجمع) گفته: گفتهاند: مقصود اينست كه كوهها را همراه داود روان كرديم در هر جا ميرفت و اين معنى تسبيح آنها است، چون نشانه بزرگى است و دعوت ميكند به تسبيح و تعظيم خدا و تنزيه او از آنچه او را نشايد، و همچنين مسخر كردن پرنده براى داود تسبيح آنها است كه دلالت دارد بر اينكه مسخر كن آنها قادر است و روا نبود بر او آنچه روا باشد بر بندهها و گفتهاند كوهها جواب گوى تسبيح او بودند مانند پرنده كه بام و شام تسبيح ميكردند و اين معجزه او بود- پايان- رازى گفته در (ج 22 ص 200) تفسيرش اصحاب معانى گفتند ممكن است تسبيح كوهها و پرنده از باب همان «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» باشد و تخصيص داود بدان براى اينست كه او آن را بضرورت ميدانست و مايه فزايش يقين و تعظيم او بود، معتزله گفتند سخن كوه يا كار خود اوست يا كار خدا يكم نشدنى است زيرا بنياد كوه زندگى و نيرو و دانش نپذيرد و آنچه چنين نيست كار سخن از او نشدنى است و دومى هم نشد نيست زيرا در اين صورت سخن گو خدا است نه كوه و گفتند تسبيح از سباحت است بمعنى روان شدن و مقصود اينست كه اى كوهها روانه
شويد با داود.
و پايه اين گفتار بر اينست كه كوه زندگىپذير نيست و آن ممنوع است، و بر اينكه سخن كار خدا شود و اين هم ممنوع است، و اما سخن گفتن پرنده مانعى ندارد ولى مورد اتفاق امت اسلام است كه تكليف مخصوص پرى و آدمى و فرشته است و نميشود پرنده داراى خردى شود كه تكليف پذير گردد بلكه چون كودك است كه فرمانش دهند گر چه مكلف نباشد، و معجزه بودن سخن پرنده از اين راه است كه بمقام كودك فرمان پذير رسيده و نيز از نظر دلالت آن بر قدرت خدا و تنزيه خدا از آنچه او را نشايد و گفتار در آن گفتار در باره كوهها است- پايان-وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْيعنى باو زره ساختن آموختيم، قتاده گفته: نخست كس كه زره ساخت داود بود و پيش از آن تخته آهن بكار ميبردند، و خدا آهن را در دست او چون خمير نرم كرد و او آن را رشته كرد و حلقه نمود و زرهى سبك و نفوذ ناپذير از آن بر آورد ...
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُبسا كه مقصود از سجود نهايت خضوع و انقياديست كه از چيزى بر آيد، از جماد و جانور زبان بسته نهايت فرمان پذيريست كه در خور آنها است، و همچنين فرشتهها و بندههاى خوب، و اما كفار و نابكاران نهايت انقياد را نشان ندادند و خدا آنها را خارج كرد و فرمود:
«و بسيارى مردم» زيرا گرچه از نظر تكون منقادند در اوامر تكليف فرمانبر نيند و سجود يك معناى كلى دارد و استعمال لفظ مشترك در دو معنى نشده چنانچه سابق دانستى.
رازى در (ج 23 ص 20) تفسيرش گفته: رؤيت اينجا بمعنى دانش است و در سجود چند وجه است.
1- زجاج گفته: بهترين وجه در سجود اين امور اينست كه فرمان پذيرند از خدا مانند اينكه فرموده «گفت بآنها و بزمين بيائيد بدلخواه يا ناخواه- الآية- «اينكه بگوئيم باش و ميباشد»
«راستى از آنها است آنچه فرو نشود از ترس خدا» و «نيست چيزى جز اينكه تسبيح كند بحمد خدا» و «مسخر كرديم با داود كوهها را» و مقصود اينست كه چون اين اجسام پذيراى هر عرضى باشند كه خدا در آنها آفريد اين خود شبيه طاعت و انقياد است.
«و بسيارى از مردم» چند وجه است.
1- سجود بدان معنا كه گفتيم گرچه شامل همه است جز اينكه برخى تمرد نموده و ترك سجود تكليفى كردند و اينان اگر چه بطبع ذاتى خود ساجدند ولى در ظاهر متمرّدند و مؤمن بذات و بظاهر ساجد است و از اين رو بخصوص ذكر شده.
2- «وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ» را از عبارت پيش جدا سازيم بيكى از 3 وجه: يكم بتقدير «يَسْجُدُ لَهُ» پيش از آن و سجود نخست بمعنى انقياد باشد و دوم بمعنى طاعت و عبادت تا لفظ مشترك براى دو معنا نباشد. دوم مبتداء باشد و خبرش محذوف باشد كه مثاب است بقرينه خبر كثير دوم كهحَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُاست: سوم كثير دوم بمنزله كثير يكم باشد براى مبالغه و تكثر و خبر هر دو كلمهحَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُباشد و كثير مؤمن ذكر نشده باشد.
و كسى كه استعمال مشترك را در دو معنا روا دارد گويد مقصود از سجود زندههاى خردمند همان سجود است و راجع بجمادات انقياد است.
اگر گويند: هر كه در آسمانها و زمين است عام است و مردم هم در آن داخلند، چرا بار ديگر گفتوَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِگوئيم اگر نميگفت توهّم ميشد همه مردم سجده كنند و بيان كرد كه بسيارى بدلخواه سجده كنند و بسيارى هم نكنند.
قول دوم در تفسير سجود، همه جز خدا در ذات خود ممكنند و ممكن موجود نشود جز بعلت واجب الوجود بالذات چنانچه فرمود: «و راستى كه بسوى پروردگار تو
است سر آغاز، 42- النجم) و چنانچه امكان لازمه ممكن است در حال حدوث و بقاء نياز بواجب هم در هر دو هست و اين نياز ذاتى بسته بماهيت دلالتش بر خضوع و زبونى بيش از نهادن پيشانى است بر زمين، زيرا اين نشانى ساختگى است براى نيازمندى و راست و دروغ دارد اما آن نياز ذاتى تغيير پذير نيست.
پس همه ممكنات بدين معنا براى خدا هميشه در سجدهاند و خوارند و زبان نياز بآفرينش او دارند و بدين معنا تأويل شده قول خدا «و نيست چيزى جز اينكه تسبيح گويد بحمد او» و اين گفته قفّال است. قول سوّم اينست كه سجود اين اشياء سجود سايه آنها است كه فرموده «باز ميگردد سايههايش- الآية-» اينست قول مجاهد.
«أَوِّبِي مَعَهُ- باز گرديد باو» بيضاوى در (ج 2 ص 285) تفسيرش گفته: يعنى باز گرد بهمراه او در تسبيح گفتن بر گناه يا ناليدن، و اين يا بخلق آوازيست چون آواز او يا به وادار كردن او است بتسبيح پس از انديشه در آن، يا مقصود اينست كه با او بگرد هر جا كه گرديد. «و نرم كرديم برايش آهن را» بمانند شمع كه هر گونه خواهد آن را بگرداند بىداغ كردن و ابزار «چشمه قطر» مس آب كرده كه از معدنش براى او روان شد و بمانند چشمه از آن جوشيد و براى همين آن را چشمه خوانده و آن در يمن بوده.
«خداست كه نگهدارد آسمانها و زمين را تا از جا در نروند» چون ممكن در بقاء هم نگهبان ميخواهد «و اگر از جا بدر روند كسى پس از وى آنها را نگهدارد راستى كه خدا بردبار و آمرزنده است» كه آنها را نگهداشته و گر نه سزد كه از بد رفتارى بندهها از هم بپاشند.
«در آن بأس شديد است» زيرا ابزار نبرد از آنست «و سودها براى مردم دارد» چون ابزار هر صنعت از آنست «تا بداند خدا كه يارى كند او را و رسولانش را» با بكار زدن اسلحه و جهاد با كفار ...
رازى در (ج 29 ص 342) تفسيرش گفته: در آهن ناهنجارى سختى است