چون ابزار نبرد از آن بر گرفته شوند، و در آن سودهاى كلانست چون صنعت زرهسازى و بعلاوه مصالح عالم اصلى باشند. و فرعى و اصول آنها چهار است زراعت و بافندگى و ساختمان خانه و سلطنت چون آدمى ناچار است از خوراك و جامه و خانه نشيمن و در طبع خود اجتماعى است و تنها زندگى نتواند و بايد گروهى گرد هم باشند تا هر كدام كارى كنند مخصوص و با هم مبادله كنند و زندگى آنها فراهم شود و براى نظم اجتماع كه خود مزاحمت آرد شخصى بايد كه جلو آنها را از زيان بهم بگيرد و آن سلطانست.
و ثابت شد كه مصلحت جهانى جز باين چهار فراهم نشود و زراعت براى شخم زمين و كندن چاه نياز بآهن دارد و پس از رسيدن دانهها براى درو و پاك كردن هم نياز بآهن دارند، و براى پخت نان هم آتش بايد و آنهم بايد بآتشگيره آهنى باشد كه چخماق است.
و ميوهها را بايد پاك كرد و برش زد تا بتوان خورد و باز هم آهن لازم است و ابزار بافت و دوخت و برش هم آهن ميخواهند و طلا نياز بر آور نيست و اگر در جهان نبود خللى بمصلحت زندگى نميرسيد و اگر آهن نبود مصالح زندگى همه مختل بودند و چون نياز بآهن بيش است خداوندش بآسانى در دسترس نهاده و فراوانش كرده و چون نياز بطلا اندك است كميابش ساخته.
و در اينجا است كه اثر جود و رحمت خدا بر بندههايش روشن گردد، زيرا هر چه بدان نياز بيشتر دارند يافتن آن را آسانتر كرده و از اين رو يكى از حكماء گفته نياز برآورترين هر چيز هواء است كه اگر يك لحظه بدل نرسد كشنده باشد و خدا يافت آن را از همه چيز آسانتر ساخته و ابزار دم زدن و مكيدن هوا را آماده نموده تا آنجا كه آدمى پيوسته بطبع خود نفس كشد و رنجى در آن نبرد.
و پس از هوا آبست كه نياز بدان كمتر است و تحصيل آن اندكى از هواء سختتر است و پس از آب خوراك است و چون نياز بخوراك كمتر از آبست تحصيل آن دشوارتر است و خوراكها هم درجاتى دارند و هر درجه كه نياز بدان بيشتر است
يافتش آسانتر است و هر كدام نياز بدان كمتر است يافتش دشوارتر، و چون نياز بجواهر كمتر است بخوبى كميابند و دانستيم هر چه نياز بدان بيشتر است يافتش آسانتر است، و چون نياز ما برحمت خدا از همه چيز بيشتر است اميدواريم كه يافت رحمت خدا آسانتر از همه چيز باشد.
[روايات]
1- در علل (ج 2 ص 150): بسندى تا امام ششم7كه: فروتر ديوارها بخدا ناليدند از سنگينى بالاتر آنها خدا عزّ و جلّ بدانها وحى كرد، بر ميدارد برخى از تو برخى را.
در كافى (ج 6 ص 533): بسند عده مانندش را آورده.
در محاسن (623) مانندش را آورده.
بيان: شايد شكايت بزبان نياز و ناچارى است و وحى خطاب تكوينى است چنانچه در قول خدا تعالى «و بشما داده هر چه بشما خواهش آن را كرديد، 35- ابراهيم» يعنى بزبان استعداد و آمادگى خود، يا مثلى است براى اينكه خداوند اجزاء زمين را بوضعى آفريده كه بهم تكيه دارند و سنگينى بالاتر همه بر فروتر نيست تا ويران شود.
2- در محاسن (623): بسندى از داود رقى كه پرسيدم امام ششم را از قول خدا تعالى «نيست چيزى جز آنكه تسبيح گويد بحمدش» فرمود: شكست ديوارها تسبيح گفتن آنها است.
در كافى (ج 4 ص 536) بسند عده مانندش را آورده.
3- در محاسن: بسند خود در تفسير همين آيه از ابي بصير كه امام ششم7فرمود: شكست ديوار تسبيح گفتن آنست، گفتم: شكست ديوار تسبيح آنست؟
فرمود: آرى.
4- عياشى: از ابى صلاح كه پرسيدم از امام صادق7از قول خداوَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِفرمود: همه چيز تسبيح گويد بحمد او، و بنظر ما شكست
ديوار تسبيح آنست.
5- و از همان: بروايت حسين بن سعيد مانندش.
6- و از همان: بسندى كه مردى نزد امام پنجم آمد و گفت پدر و مادرم قربانت من يافتم كه خدا در قرآنش فرمايد (چيزى نيست جز اينكه تسبيح كند او را بحمدش ولى شما تسبيحشان را نفهميد» فرمود چنانست كه فرموده، باو گفت: درخت خشك تسبيح گويد؟ فرمود: آرى، نشنيدى تير خانه ميكشند، همين تسبيح او است، «فسبحان اللَّه على كل حال.» 7- در علل محمّد بن على بن ابراهيم گفته: گريه آسمان سرخ شدن آنست بىابر و گريه زمين لرزش آنست و تسبيح درخت جنبش آنست بىباد، و تسبيح درياها فزودن و كاستن آنها است، و تسبيح درخت نمو و بر آمدن آنها است، و نيز گفته:
سايهاش خدا را تسبيح گويد.
بيان: در تفسير آيات شرحى براى فهم اين اخبار گذشت و خلاصه اينكه شكست ديوار نشانه تغيير پذيرى آنست و نابوديش بزبان حال دلالت دارد بنياز آن بآفريننده منزه از اوصافى كه او را نيازمند كرده، و نيز كاستيهاى آفريدهها دليل بر كمالات آفريننده آنها است و كثرت و اختلاف و ضديت ميان آنها دليلند بر يگانگى او و بىشريكى و بىهمتايى و بىضدى او چنانچه امير المؤمنين7فرمود: بپديد كردن او مشاعر را شناخته شد كه خود مشعر ندارد، و بجوهر سازى جواهر دانسته شد كه خود جوهر ندارد، و با ضد نمودن چيزها دانسته شد كه خود ضدى ندارد و بهمگنان كردن چيزها دانسته شد كه همگانى ندارد.
و حاصل اينكه اوصاف و لوازم و آثار همه مصنوعات دليلند بر صانع و آفريننده و نقشبندى و علم و حكمت او، گواهند بر نزاهت او از اوصاف عجزآور و كاستىپذير فرمانبر پروردگار خودند در آنچه هدف آفرينش آنها است و وسيله مصالح عالم هستى هستند و روى بغرض آفرينش خودند، آرامش زمين خدمت و تسبيح آنست و بنگ آب و روان بودنش تسبيح و طاعت آنست، و بر پا بودن درخت و گياه و نمو آنها و وزش
باد و آوازش، و ويران شدن ساختمانها و فرو افتادنشان و سوختن آتش و شرارهاش، و بنك صاعقهها و تابش برق، غرش رعد و پرش پرندهها در هوا و نغمههاى آنها همه طاعت خالق و سجده و تسبيح و تنزيه او است سبحانه.
يك عارف گفته: خدا خلق را آفريد تا او را يگانه شمارند، و بتسبيح و ستايش آنها را گويا كرد و بسجدهاش آنها را واداشت و فرمود: آيا ندانى كه براى خدا تسبيح گويند هر آنچه در آسمانها و زمينند و پرندهها در صف، هر كدام نماز و تسبيح خود را دانند، 41- النور».
و نيز فرمود: آيا ندانى كه براى خدا سجده كند آنچه و هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه- الآية- 18- الحج» و در اين دو آيه خطاب به پيغمبر خود كرده و او را گواه گرفته كه آن را ديده و فرموده: آيا نه بينى، و نفرمود:
آيا شما نه بينيد، چون كه ما نديديم، و آن براى ما ايمانست و براى محمّد6عيان، كه او را گواه سجده هر چيز گرفته و گواه تواضع آن براى خدا، و هر كه گواه آن باشد و آن را ديده باشد در اين خطاب داخل است، و اين تسبيح فطرى و سجود ذاتى است در برابر تجلى خداوند عز و جل براى آنها كه او را دوست داشتند و بستايش او وادار شدند نه بر حسب تكليف بلكه باقتضاء ذاتى، و اين عبادتى است ذاتى كه خدا آنها را بدان واداشت بحكم سزاوارى خود.
اينكه فرمود: «گريه آسمان سرخى آنست» يعنى سرخى خارج از عادت كه نشانه خشم خدا تعالى است و گويا بر كسى كه سزاوار آنست گريد يا بر كسى كه براى او مردم سزاوار خشمند چنانچه پس از شهادت حسين7واقع شد، و اينكه فرمود:
«جنبش او بىباد» يعنى هنگام زمين لرزه يا نمو كردن، و پس از آن تاكيد آن مىشود.
8- در تفسير على بن ابراهيم: بروايتى از امام پنجم7در تفسير «و رويانديم در آن از هر چيز سنجيده» فرمود: خدا تبارك و تعالى روياند در كوهها، طلا، نقره، گوهر، روى، مس، آهن، قلع، سرمه، زرنيخ و مانند آنها كه فروخته نشوند جز بسنجش و كشيدن با ترازو (250)
بيان: شايد مقصود از گوهر سنگهاى قيمتى است چون ياقوت، عقيق و فيروزه و مانند آنها.
9- تفسير على بن ابراهيم: «آيا نبينند آنچه را خدا آفريده ميگردد سايهاش از راست و چپ منقاد براى خدا و آنان زبونند» فرمود: جابجا شدن هر سايه كه خدا آفريده سجده او است براى خدا زيرا چيزى نباشد جز اينكه سايهاى دارد كه بجنبش او بجنبد. و جابجاشدنش سجده او است.
10- و از همان (382) در قول خدا «چيزى نيست جز اينكه تسبيح گويد بحمدش» جنبش هر چيزى تسبيح او است براى خدا عزّ و جلّ.
11- و از همان: در قول خدا «و درخت و جنبندهها» لفظ شجر مفرد است و معناى جمع دارد (437) و در قول خدا «و روان كرديم برايش چشمه قطر» فرمود: مس زرد است.
12- مناقب ابن شهر آشوب. ضباع بن نضر هندى بامام رضا7گفت: اصل آب چيست؟ فرمود مايه آب ترس خداست، برخى از آسمانست كه در زمين روانش سازد در چشمهها و برخى آنست كه بر آنست زمينها و مايه همه يكى است، شيرين و گوارا، گفت: چگونه از آنها چشمههاى نفت و كبريت و قير باشند و نمك و مانند آن فرمود: گوهر زمين آنها را دگرگون كرده و منقلب شدند مانند انقلاب آب انگور به مى، و برگشتن مى بسركه، و چنانچه از ميان سرگين و خون شير پاك بر آيد گفت: از كجا انواع جواهر بر آيند؟ فرمود: از همان برگردند مانند برگشتن نطفه بعلقه و علقه بمضغه، در آنجا تركيبى است بر بنياد چهار ضد گفت: چون زمين از آب آفريده شده و آب سرد و تر است چگونه زمين سرد و خشك شده؟ فرمود:
ترى رفته و خشك شده، گفت: گرما سودمندتر است يا سرما؟ فرمود: گرما زيرا زندگى از گرمى است، و سردى مرگآور است و همچنين زهرهاى كشنده گرم كم زيانترند و سالمتر از زهرهاى سرد.
توضيح: اينكه فرمود: از ترس خدا، اشاره است بدان چه در برخى كتب
آسمانيست كه خدا تعالى نخست درّى سفيد آفريد و از هيبت بدان نگريست و آب شد «آبى كه بر آنست زمينها» يعنى درياى اعظم[1]«دگرگون كرده آن را گوهر» زمين كه از آن جوشيده «از گرمى زندگى» يعنى از جنس آنست، چون روح حيوانى و حرارت غريزيه مايه زندگيند و نبود آنها مايه مرگ است، و در اين حديث است اشارهاى بدان چه حكماء در باره پيدايش معادن گفتهاند، و بايد آنچه را در اين باره گفتند ياد آور شويم.
گفتهاند مركبات مزاجدار سه گونهاند بنام مواليد، و آنها معادن، گياهان، جاندارانند، و علت انحصار اينست كه اگر خوراك داشته باشند يا حس و حركت با اراده دارند يا نه اگر دارند جاندارند و اگر ندارند گياه و اگر خوراك ندارند معادنند، و بعضى گفتهاند شرط احراز حس و حركت در جاندار براى اينست كه گياه و معدن فاقد آنها باشند، بلكه ادعا شده كه گياه هم شعور و اراده دارد، و نشانههائى بر آن دلالت دارند چنانچه در ميل و عشق نخله ماده به نر مشاهده مىشود تا آنجا كه اگر گرد نر بر آن نريزند بر ندهد.
و هم توجه ريشههاى درخت بسوى آب و شاخههاى آن بفضاى آزاد، و اين از قواعد فلسفه هم بدور نيست، زيرا دورى مزاج از اعتدال حقيقى تدريجى است و نقصان استحقاق صور جانداران و خاصيت آنان در درجه پيشتر بايد بنهايت سستى و نهانى رسد، و همچنين صور و خواص گياهان، از اين رو اتفاق دارند كه برخى معادن بافق گياه رسند و برخى گياهان بافق حيوان كه از آنها است نخله خرما.
و برخى گفتند آخرين طبقه معادن پيوست است به نخست طبقه گياهان
[1]مقصود از آبها كه زمينها بر آنند آبهاى زير زمينى است كه چون درياچهها در درون زمينند نه آب درياى محيط زيرا فرمود: همه شيرين و خوشگوارند و آب درياى اعظم تلخ و شور است و بسيارى سرچشمه از سنگ بر آيند كه مايه زير زمينى دارند و وابسته بآب ياران نيستند( شرح مترجم).
چنانچه مرجان يكى از معادن در تك دريا قوه نماء دارد و نزديك است با گياهانى كه در فصل بهار برويند و پژمرده شوند و زود نابود گردند و آخرين طبقههاى گياه پيوست است بنخست طبقه جاندار چون نخل كه مانند جاندار اگر زير آب رود يا سرش را ببرند بميرد و اگر گرد نر بدان نپاشند بر ندهد و بوى گلش ببوى منى ماند و بيكديگر عاشق شوند و بر ندهند تا از گرد معشوق بدان ريزند.
و برخى بديگرى روى آرند و آنها نزديك بجاندارانند كه در زمينهاى نمناك پديد آيند چون كرم خراطين و مانند آن و آخرين طبقه جانداران بافق آدمى پيوندند مانند فيل و ميمون كه بزودى آموخته شوند و در بسيارى اوصاف بآدمى مانند و چون سودان و تركها باشند كه از آدميت جز خوردن و نوشيدن و خوابيدن و گائيدن ندارند.
سپس آنها گفتند بخار دودى كه درون زمين حبس شوند از آنها رجفه و زمين لرزه و چشمه پديد آيد و اگر فزون نباشند تركيبات بسيارى گوناگون در اندازه و كيفيت و مزاج بتناسب جا و زمان و آمادگى پديد آيند و بفرمان خدا اجسام معدنى از آنها پديد گردند و آنها نخست طبقه از مركبات عنصرى تام المزاج باشند و اگر بخار بر دود غالب باشد مانند يشم و بلور و زيبق و جز آن از جواهر زلال پديد گردند و اگر دود غالب باشد و زارع و كبريت و نوشادر برآيند و از آميزش برخى از اينها با ديگران معادن ديگر پديد گردند و اصناف معادن پنج است.
[أصناف معادن]
1- ذائب منطرق كه هم آب مىشود و هم كشيده مىشود، و آن جسمى است كه تر و خشك در آن منجمد شده بوجهى كه آتش نميتواند آنها را از هم جدا كند و مزاج روغنى نيرومند دارد كه جسم بواسطه آن كششپذير است و سايش بردار بواسطه انبساط و كششى كه بخود گيرد تا اندازهاى در طول و عرض بىآنكه چيزى از دست بدهد و آب شدن سيلان و روانى جسم است بواسطه ملازم بودن مايه ترى و خشكى آن كه همديگر را از دست ندهند و تحليل نروند و انواع آن هفت است: طلا،
نقره، قلع، سرب، آهن، مس، و خارصينى.
گفتهاند: خارصينى فلزيست مانند مس كه از آن آينهها سازند كه خواصّى دارد، و برخى گفته در زمان ما وجود ندارد و آنچه از آن آينه سازند آهن چينى و هفتجوش نام دارد و فلزيست مركب از برخى فلزات و خارصينى نيست، و آب شدن در جز آهن روشن است و آهن را با حيله صنعت آب كنند، و نشانهها هست كه مايه اين هفت فلز زيبق است و كبريت و اختلاف آنها باختلاف اوصاف آن در وضع آميزش و اثر پذيرى از همدگر پديد شود اما نشانهها اينست كه همه اينها خصوص قلع چون آب شوند نمايش زيبق دهند، و زيبق با بوى كبريت بشكل قلع شود و زيبق با همه اينها تركيب مىشود.
و اما چگونه اين فلزها از زيبق و كبريت تكوين شوند؟ اينست كه چون زيبق و كبريت زلال باشند و با هم كاملا پخته شوند و كبريت سفيد و نسوخته بجا ماند نقره پديد گردد و اگر كبريت سرخ باشد و رنگآميزى نيرومند و لطيف و نسوخته داشته باشند طلا پديد گردد، و اگر هر دو پاك باشند و كبريت نيروى رنگآميزى نيرومندى دارد ولى بيش از پخت كامل سردى خشك كن و بند كنى بدو رسد خارصينى پديد گردد.
و اگر زيبق زلال باشد و كبريت تيره و با اين وصف نيروى سوزندهاى داشته باشد مس پديد گردد، و اگر خوب با زيبق نياميزد و تركيب كامل بخود نگيرد بلكه رده رده درون آن در آيد قلع بوجود آيد، و اگر زيبق و كبريت هر دو تيره و بد باشند و خوب تركيب شوند و در خلال زيبق ماده زمينى باشد و در كبريت سوزندگى آهن پديد گردد و اگر تركيب سست باشد سرب شود و قلع سياه نام گيرد.
مؤلف مواقف پس از شرح اين تقسيم گفته: و تو دانائى كه اين تقسيم انحصارى نيست و پيدايش بدين روش يقينى نيست و صرف حدس و تخمين است، و اگر پذيرفته شود، دليلى نيست كه بر جز اين روش نشود، با اينكه هوسبازان كيمياگرى نسبت بجسد اين هفت فلز و روحى كه صورت طلائي و نقرهاى افاده كند فنونى دارند