بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 151

يافتش آسانتر است و هر كدام نياز بدان كمتر است يافتش دشوارتر، و چون نياز بجواهر كمتر است بخوبى كميابند و دانستيم هر چه نياز بدان بيشتر است يافتش آسانتر است، و چون نياز ما برحمت خدا از همه چيز بيشتر است اميدواريم كه يافت رحمت خدا آسانتر از همه چيز باشد.

[روايات‌]

1- در علل (ج 2 ص 150): بسندى تا امام ششم7كه: فروتر ديوارها بخدا ناليدند از سنگينى بالاتر آنها خدا عزّ و جلّ بدانها وحى كرد، بر ميدارد برخى از تو برخى را.

در كافى (ج 6 ص 533): بسند عده مانندش را آورده.

در محاسن (623) مانندش را آورده.

بيان: شايد شكايت بزبان نياز و ناچارى است و وحى خطاب تكوينى است چنانچه در قول خدا تعالى «و بشما داده هر چه بشما خواهش آن را كرديد، 35- ابراهيم» يعنى بزبان استعداد و آمادگى خود، يا مثلى است براى اينكه خداوند اجزاء زمين را بوضعى آفريده كه بهم تكيه دارند و سنگينى بالاتر همه بر فروتر نيست تا ويران شود.

2- در محاسن (623): بسندى از داود رقى كه پرسيدم امام ششم را از قول خدا تعالى «نيست چيزى جز آنكه تسبيح گويد بحمدش» فرمود: شكست ديوارها تسبيح گفتن آنها است.

در كافى (ج 4 ص 536) بسند عده مانندش را آورده.

3- در محاسن: بسند خود در تفسير همين آيه از ابي بصير كه امام ششم7فرمود: شكست ديوار تسبيح گفتن آنست، گفتم: شكست ديوار تسبيح آنست؟

فرمود: آرى.

4- عياشى: از ابى صلاح كه پرسيدم از امام صادق7از قول خداوَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌فرمود: همه چيز تسبيح گويد بحمد او، و بنظر ما شكست‌


صفحه 152

ديوار تسبيح آنست.

5- و از همان: بروايت حسين بن سعيد مانندش.

6- و از همان: بسندى كه مردى نزد امام پنجم آمد و گفت پدر و مادرم قربانت من يافتم كه خدا در قرآنش فرمايد (چيزى نيست جز اينكه تسبيح كند او را بحمدش ولى شما تسبيحشان را نفهميد» فرمود چنانست كه فرموده، باو گفت: درخت خشك تسبيح گويد؟ فرمود: آرى، نشنيدى تير خانه ميكشند، همين تسبيح او است، «فسبحان اللَّه على كل حال.» 7- در علل محمّد بن على بن ابراهيم گفته: گريه آسمان سرخ شدن آنست بى‌ابر و گريه زمين لرزش آنست و تسبيح درخت جنبش آنست بى‌باد، و تسبيح درياها فزودن و كاستن آنها است، و تسبيح درخت نمو و بر آمدن آنها است، و نيز گفته:

سايه‌اش خدا را تسبيح گويد.

بيان: در تفسير آيات شرحى براى فهم اين اخبار گذشت و خلاصه اينكه شكست ديوار نشانه تغيير پذيرى آنست و نابوديش بزبان حال دلالت دارد بنياز آن بآفريننده منزه از اوصافى كه او را نيازمند كرده، و نيز كاستيهاى آفريده‌ها دليل بر كمالات آفريننده آنها است و كثرت و اختلاف و ضديت ميان آنها دليلند بر يگانگى او و بى‌شريكى و بى‌همتايى و بى‌ضدى او چنانچه امير المؤمنين7فرمود: بپديد كردن او مشاعر را شناخته شد كه خود مشعر ندارد، و بجوهر سازى جواهر دانسته شد كه خود جوهر ندارد، و با ضد نمودن چيزها دانسته شد كه خود ضدى ندارد و بهمگنان كردن چيزها دانسته شد كه همگانى ندارد.

و حاصل اينكه اوصاف و لوازم و آثار همه مصنوعات دليلند بر صانع و آفريننده و نقش‌بندى و علم و حكمت او، گواهند بر نزاهت او از اوصاف عجزآور و كاستى‌پذير فرمانبر پروردگار خودند در آنچه هدف آفرينش آنها است و وسيله مصالح عالم هستى هستند و روى بغرض آفرينش خودند، آرامش زمين خدمت و تسبيح آنست و بنگ آب و روان بودنش تسبيح و طاعت آنست، و بر پا بودن درخت و گياه و نمو آنها و وزش‌


صفحه 153

باد و آوازش، و ويران شدن ساختمانها و فرو افتادنشان و سوختن آتش و شراره‌اش، و بنك صاعقه‌ها و تابش برق، غرش رعد و پرش پرنده‌ها در هوا و نغمه‌هاى آنها همه طاعت خالق و سجده و تسبيح و تنزيه او است سبحانه.

يك عارف گفته: خدا خلق را آفريد تا او را يگانه شمارند، و بتسبيح و ستايش آنها را گويا كرد و بسجده‌اش آنها را واداشت و فرمود: آيا ندانى كه براى خدا تسبيح گويند هر آنچه در آسمانها و زمينند و پرنده‌ها در صف، هر كدام نماز و تسبيح خود را دانند، 41- النور».

و نيز فرمود: آيا ندانى كه براى خدا سجده كند آنچه و هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه- الآية- 18- الحج» و در اين دو آيه خطاب به پيغمبر خود كرده و او را گواه گرفته كه آن را ديده و فرموده: آيا نه بينى، و نفرمود:

آيا شما نه بينيد، چون كه ما نديديم، و آن براى ما ايمانست و براى محمّد6عيان، كه او را گواه سجده هر چيز گرفته و گواه تواضع آن براى خدا، و هر كه گواه آن باشد و آن را ديده باشد در اين خطاب داخل است، و اين تسبيح فطرى و سجود ذاتى است در برابر تجلى خداوند عز و جل براى آنها كه او را دوست داشتند و بستايش او وادار شدند نه بر حسب تكليف بلكه باقتضاء ذاتى، و اين عبادتى است ذاتى كه خدا آنها را بدان واداشت بحكم سزاوارى خود.

اينكه فرمود: «گريه آسمان سرخى آنست» يعنى سرخى خارج از عادت كه نشانه خشم خدا تعالى است و گويا بر كسى كه سزاوار آنست گريد يا بر كسى كه براى او مردم سزاوار خشمند چنانچه پس از شهادت حسين7واقع شد، و اينكه فرمود:

«جنبش او بى‌باد» يعنى هنگام زمين لرزه يا نمو كردن، و پس از آن تاكيد آن مى‌شود.

8- در تفسير على بن ابراهيم: بروايتى از امام پنجم7در تفسير «و رويانديم در آن از هر چيز سنجيده» فرمود: خدا تبارك و تعالى روياند در كوهها، طلا، نقره، گوهر، روى، مس، آهن، قلع، سرمه، زرنيخ و مانند آنها كه فروخته نشوند جز بسنجش و كشيدن با ترازو (250)


صفحه 154

بيان: شايد مقصود از گوهر سنگهاى قيمتى است چون ياقوت، عقيق و فيروزه و مانند آنها.

9- تفسير على بن ابراهيم: «آيا نبينند آنچه را خدا آفريده ميگردد سايه‌اش از راست و چپ منقاد براى خدا و آنان زبونند» فرمود: جابجا شدن هر سايه كه خدا آفريده سجده او است براى خدا زيرا چيزى نباشد جز اينكه سايه‌اى دارد كه بجنبش او بجنبد. و جابجاشدنش سجده او است.

10- و از همان (382) در قول خدا «چيزى نيست جز اينكه تسبيح گويد بحمدش» جنبش هر چيزى تسبيح او است براى خدا عزّ و جلّ.

11- و از همان: در قول خدا «و درخت و جنبنده‌ها» لفظ شجر مفرد است و معناى جمع دارد (437) و در قول خدا «و روان كرديم برايش چشمه قطر» فرمود: مس زرد است.

12- مناقب ابن شهر آشوب. ضباع بن نضر هندى بامام رضا7گفت: اصل آب چيست؟ فرمود مايه آب ترس خداست، برخى از آسمانست كه در زمين روانش سازد در چشمه‌ها و برخى آنست كه بر آنست زمينها و مايه همه يكى است، شيرين و گوارا، گفت: چگونه از آنها چشمه‌هاى نفت و كبريت و قير باشند و نمك و مانند آن فرمود: گوهر زمين آنها را دگرگون كرده و منقلب شدند مانند انقلاب آب انگور به مى، و برگشتن مى بسركه، و چنانچه از ميان سرگين و خون شير پاك بر آيد گفت: از كجا انواع جواهر بر آيند؟ فرمود: از همان برگردند مانند برگشتن نطفه بعلقه و علقه بمضغه، در آنجا تركيبى است بر بنياد چهار ضد گفت: چون زمين از آب آفريده شده و آب سرد و تر است چگونه زمين سرد و خشك شده؟ فرمود:

ترى رفته و خشك شده، گفت: گرما سودمندتر است يا سرما؟ فرمود: گرما زيرا زندگى از گرمى است، و سردى مرگ‌آور است و همچنين زهرهاى كشنده گرم كم زيانترند و سالم‌تر از زهرهاى سرد.

توضيح: اينكه فرمود: از ترس خدا، اشاره است بدان چه در برخى كتب‌


صفحه 155

آسمانيست كه خدا تعالى نخست درّى سفيد آفريد و از هيبت بدان نگريست و آب شد «آبى كه بر آنست زمينها» يعنى درياى اعظم‌[1]«دگرگون كرده آن را گوهر» زمين كه از آن جوشيده «از گرمى زندگى» يعنى از جنس آنست، چون روح حيوانى و حرارت غريزيه مايه زندگيند و نبود آنها مايه مرگ است، و در اين حديث است اشاره‌اى بدان چه حكماء در باره پيدايش معادن گفته‌اند، و بايد آنچه را در اين باره گفتند ياد آور شويم.

گفته‌اند مركبات مزاج‌دار سه گونه‌اند بنام مواليد، و آنها معادن، گياهان، جاندارانند، و علت انحصار اينست كه اگر خوراك داشته باشند يا حس و حركت با اراده دارند يا نه اگر دارند جاندارند و اگر ندارند گياه و اگر خوراك ندارند معادنند، و بعضى گفته‌اند شرط احراز حس و حركت در جاندار براى اينست كه گياه و معدن فاقد آنها باشند، بلكه ادعا شده كه گياه هم شعور و اراده دارد، و نشانه‌هائى بر آن دلالت دارند چنانچه در ميل و عشق نخله ماده به نر مشاهده مى‌شود تا آنجا كه اگر گرد نر بر آن نريزند بر ندهد.

و هم توجه ريشه‌هاى درخت بسوى آب و شاخه‌هاى آن بفضاى آزاد، و اين از قواعد فلسفه هم بدور نيست، زيرا دورى مزاج از اعتدال حقيقى تدريجى است و نقصان استحقاق صور جانداران و خاصيت آنان در درجه پيشتر بايد بنهايت سستى و نهانى رسد، و همچنين صور و خواص گياهان، از اين رو اتفاق دارند كه برخى معادن بافق گياه رسند و برخى گياهان بافق حيوان كه از آنها است نخله خرما.

و برخى گفتند آخرين طبقه معادن پيوست است به نخست طبقه گياهان‌

[1]مقصود از آبها كه زمينها بر آنند آبهاى زير زمينى است كه چون درياچه‌ها در درون زمينند نه آب درياى محيط زيرا فرمود: همه شيرين و خوشگوارند و آب درياى اعظم تلخ و شور است و بسيارى سرچشمه از سنگ بر آيند كه مايه زير زمينى دارند و وابسته بآب ياران نيستند( شرح مترجم).


صفحه 156

چنانچه مرجان يكى از معادن در تك دريا قوه نماء دارد و نزديك است با گياهانى كه در فصل بهار برويند و پژمرده شوند و زود نابود گردند و آخرين طبقه‌هاى گياه پيوست است بنخست طبقه جاندار چون نخل كه مانند جاندار اگر زير آب رود يا سرش را ببرند بميرد و اگر گرد نر بدان نپاشند بر ندهد و بوى گلش ببوى منى ماند و بيكديگر عاشق شوند و بر ندهند تا از گرد معشوق بدان ريزند.

و برخى بديگرى روى آرند و آنها نزديك بجاندارانند كه در زمينهاى نمناك پديد آيند چون كرم خراطين و مانند آن و آخرين طبقه جانداران بافق آدمى پيوندند مانند فيل و ميمون كه بزودى آموخته شوند و در بسيارى اوصاف بآدمى مانند و چون سودان و تركها باشند كه از آدميت جز خوردن و نوشيدن و خوابيدن و گائيدن ندارند.

سپس آنها گفتند بخار دودى كه درون زمين حبس شوند از آنها رجفه و زمين لرزه و چشمه پديد آيد و اگر فزون نباشند تركيبات بسيارى گوناگون در اندازه و كيفيت و مزاج بتناسب جا و زمان و آمادگى پديد آيند و بفرمان خدا اجسام معدنى از آنها پديد گردند و آنها نخست طبقه از مركبات عنصرى تام المزاج باشند و اگر بخار بر دود غالب باشد مانند يشم و بلور و زيبق و جز آن از جواهر زلال پديد گردند و اگر دود غالب باشد و زارع و كبريت و نوشادر برآيند و از آميزش برخى از اينها با ديگران معادن ديگر پديد گردند و اصناف معادن پنج است.

[أصناف معادن‌]

1- ذائب منطرق كه هم آب مى‌شود و هم كشيده مى‌شود، و آن جسمى است كه تر و خشك در آن منجمد شده بوجهى كه آتش نميتواند آنها را از هم جدا كند و مزاج روغنى نيرومند دارد كه جسم بواسطه آن كشش‌پذير است و سايش بردار بواسطه انبساط و كششى كه بخود گيرد تا اندازه‌اى در طول و عرض بى‌آنكه چيزى از دست بدهد و آب شدن سيلان و روانى جسم است بواسطه ملازم بودن مايه ترى و خشكى آن كه همديگر را از دست ندهند و تحليل نروند و انواع آن هفت است: طلا،


صفحه 157

نقره، قلع، سرب، آهن، مس، و خارصينى.

گفته‌اند: خارصينى فلزيست مانند مس كه از آن آينه‌ها سازند كه خواصّى دارد، و برخى گفته در زمان ما وجود ندارد و آنچه از آن آينه سازند آهن چينى و هفتجوش نام دارد و فلزيست مركب از برخى فلزات و خارصينى نيست، و آب شدن در جز آهن روشن است و آهن را با حيله صنعت آب كنند، و نشانه‌ها هست كه مايه اين هفت فلز زيبق است و كبريت و اختلاف آنها باختلاف اوصاف آن در وضع آميزش و اثر پذيرى از همدگر پديد شود اما نشانه‌ها اينست كه همه اينها خصوص قلع چون آب شوند نمايش زيبق دهند، و زيبق با بوى كبريت بشكل قلع شود و زيبق با همه اينها تركيب مى‌شود.

و اما چگونه اين فلزها از زيبق و كبريت تكوين شوند؟ اينست كه چون زيبق و كبريت زلال باشند و با هم كاملا پخته شوند و كبريت سفيد و نسوخته بجا ماند نقره پديد گردد و اگر كبريت سرخ باشد و رنگ‌آميزى نيرومند و لطيف و نسوخته داشته باشند طلا پديد گردد، و اگر هر دو پاك باشند و كبريت نيروى رنگ‌آميزى نيرومندى دارد ولى بيش از پخت كامل سردى خشك كن و بند كنى بدو رسد خارصينى پديد گردد.

و اگر زيبق زلال باشد و كبريت تيره و با اين وصف نيروى سوزنده‌اى داشته باشد مس پديد گردد، و اگر خوب با زيبق نياميزد و تركيب كامل بخود نگيرد بلكه رده رده درون آن در آيد قلع بوجود آيد، و اگر زيبق و كبريت هر دو تيره و بد باشند و خوب تركيب شوند و در خلال زيبق ماده زمينى باشد و در كبريت سوزندگى آهن پديد گردد و اگر تركيب سست باشد سرب شود و قلع سياه نام گيرد.

مؤلف مواقف پس از شرح اين تقسيم گفته: و تو دانائى كه اين تقسيم انحصارى نيست و پيدايش بدين روش يقينى نيست و صرف حدس و تخمين است، و اگر پذيرفته شود، دليلى نيست كه بر جز اين روش نشود، با اينكه هوسبازان كيمياگرى نسبت بجسد اين هفت فلز و روحى كه صورت طلائي و نقره‌اى افاده كند فنونى دارند


صفحه 158

و بعقيده ما همه از اثر خداوند فاعل مختار است بى‌وابسته‌گى بدان چه آنها ياد كرده‌اند- پايان- 2- ذوب‌شدنى شعله‌گير و آن جسمى است كه رطوبت روغنى دارد با خشكى و مزاج نابرجا و از اين رو آتش ميتواند تر را از خشك جدا كند و شعله از آن بر آرد چون كبريت كه از مايه آبى خمير شده با زمين و هوا بوجود آيد و تخميرش با حرارت باشد تا مايه آبى روغنى گردد و با سرما بسته شود، و مانند زرنيخ جز اينكه مايه روغنى در آن كمتر است.

3- ذوب‌شدنى كه نه كشيده شود و نه شعله گيرد، و امتزاج تر و خشكش سست است و رطوبت آن كه بحرارت و خشكى بسته شده بسيار است چون زاغها كه از نمك و كبريت و سنك تركيب شوند و داراى نيروى برخى فلزهاى ذوب‌شدنى هستند، و مانند نمكها كه از آبى تكوين شوند كه دود گرم و لطيف و پر آتشى دارند و با خشكيدن بسته گردند و طبع زمينى و دودى بر آنها غالب است و از اين رو خاكستر سوخته بوسيله طبخ و تصفيه نمك بدست آرند.

4- آنكه نه ذوب شود و نه كشش دارد براى آنكه اجزاء فزون‌تر و اجزاء خشكش بسختى در آميخته‌اند تا آنجا كه آتش نتواند آنها را از هم جدا سازد و شعله برافرازد مانند زيبق كه تركيبى است از آب بسيار زلال و دودى كبريتى و لطيف كه خوب بهم آميخته‌اند و هيچ صفحه از آن جدا نگردد جز اينكه صفحه ديگر از آن ماده خشك جاى آن را پر كند، از اين رو بدست نچسبند و شكل كامل ظرفش را بخود نگيرد.

و نمونه آن قطره‌هاى آبيست كه روى خاك نرم بچكد كه بهر قطره غلافى از خاك احاطه كند بطورى كه قطره بشكل خود بماند بر روى خاك و چون دو قطره آن بهم بر خورد بسا پوست بتركد و بصورت يك قطره در غلاف بزرگتر پديد شوند، و سفيدى جيوه براى زلالى مايه آبى آنست و سفيدى مايه زمينى آن و آميختن با ذره‌هاى هوا.