بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 78

تأييد آنست، زيرا هر كه بجوهر فرد معتقد است حركت را بر آن روا دارد با اينكه دو سو ندارد.

يك فايده [در مورد كرويت زمين‌]

ماديين و مهندسان رياضى همه گويند زمين در دورنماى خود كره است و هم آبى كه بر آن گرد آمده، و هر دو چون يك كره شدند، آب دائره كاملى نيست و چون كره‌ايست تهى كه بخشى از آن را بريده‌اند و زمين را درونش نهاده‌اند تا با آب يك كره شده و با اين وضع سطح زير و روى آب صاف نيستند چون سطح رو دچار امواج است و سطح زيرين دچار دندانه‌هاى سطح زمين، خدا نزديك يك چهارم كره زمين را از آب بر آورده بمحض عنايت خود يا باسبابى كه گذشت، تا جاى جانوران نفس كش و برخى تركيباتى باشد كه براى حفظ خود نياز به غلبه عنصر خشك و سخت دارند و پيوند اندام و بند: دليل بر كره بودن زمين چند چيز است.

1- آنچه پيش گفتيم كه طلوع و غروب اختران در بخش شرقى پيش از طلوع و غروب آنها است در بخش غربى بتناسب بعد آنها در اين دو سو چنانچه از بررسى كسوفها بويژه در ماه در بخشهاى مختلف دانسته شده زيرا كسوف در ساعات برابر در بعد نصف النهار نيستند و اختلاف آنها باندازه ابعاد بخشها دليل است بر كروى بودن زمين كه برابر برآمدگى آنست در هر جا دنبال هم بر يك سنجش ميان شرق و غرب.

2- فزايش ارتفاع قطب و اختران شمالى و فرو شدن هر چه بيشتر اختران جنوبى براى كسانى كه بشمال ميروند و بر عكس براى كسانى كه بسوى جنوب ميروند باندازه راهى كه طى كنند روشن كند كه ميان جنوب و شمال دائره‌ايست بر زمين، و اگر نقل مكان از هر جهت باشد يعنى بجنوب غربى يا شمال غربى دائره بودن در همه امتدادها است.

3- ماه كه بگيرد دائره وار مينمايد و اين دليل است كه بخش روشن و تاريك زمين دائره است.


صفحه 79

4- اختلاف ساعات روزهاى بلند و كوتاه در مكانهائى كه طول آنها برابر است و جز آن و اگر زمين بشكل استوانه‌اى بود كه دو قاعده آن بر دو قطب قرار داشتند ستاره ابدى الظهور نبوده بلكه يا همه اختران طلوع و غروب داشتند يا همه ستاره‌ها در پشت دائره قاعده آن ابدى الخفاء بودند و ستاره‌هاى خارج از قاعده استوانه طلوع و غروب داشتند و چنين نيست.

5- كسى كه بسوى شمال رود پيوسته ستاره‌هائى كه در شمال بر او پديد است ناپديد گردند و اختران ناپديد بر او پديد شوند باندازى كه سير كند، و اين دليل است كه زمين از شمال بجنوب هم گرد است.

6- دليل بر گرد بودن سطح آب درياهاى ايستاده اينست كه كشتى سواران دريا نخست سر كوهها را بينند و چون نزديكتر شوند خرده خرده پائين‌تر بينند تا بن كوه.

گفتند: دندانها كه بر اثر كوه و دره بروى زمين است آن را از كره بودن جسمى بيرون نبرد، زيرا بلندترين كوهها 2 و يك سوم فرسخ است و نسبتش بجرم زمين چون نسبت يك دوم پهناى جو است بكره‌اى كه قطرش يك ذراع است و باز هم كمتر، و از سخن بيشتر متاخران بر آيد كه منظور از عدم اخلال اين چيزها بدور نماى كره بودن زمين اينست كه شكل كروى آن بهم نميخورد مانند تخم مرغى كه يك دانه جو بروى آن بچسبد كه شكل آن را تغير ندهد.

و اعتراض شده كه ما نپذيريم زمين با اين دندانه‌ها يا تخم مرغ با يك دانه جو كه بر آن چسبند مشكل كروى يا بيضى بماند زيرا نمود اينها روى آنها شكل را از حد كرويت يا بيضى بودن خارج ميكند.

و بسا براى كره بودن زمين با وجود اين دندانه‌ها و دره‌ها بوجه ديگر تقرير شود و گفته شود كره زمين از نظر واقع بكره بودن حسى ميماند، بيانش اينست كه ديد چيزها بدورى و نزديكى مختلف مى‌شود، نزديك بزرگتر از حجم واقعى ديده شود و دور خردتر و اين روشن است و مورد اتفاق معتقدين بانطباع و خروج شعاع هر


صفحه 80

دو است بنا بر اينكه اين اختلاف ناشى از ديد مرئى از نزديك و دور بر اثر اختلاف زاويه ديد است كه در مركز جليديه و در رأس مخروط شعاعى پديد شود بحسب تو هم بيننده يا بحسب واقع هنگام انطباق قاعده شعاع بر سطح مرئى، هر چه مرئى نزديكتر باشد زاويه شعاعى گشاده‌تر است و هر چه دورتر باشد تنگتر است و محققان فلاسفه گفتند: ديد مطابق حجم واقعى هر چيز هنگامى است كه زاويه شعاعى باندازه قائمه و 90 درجه باشد، و بنا بر اين چون فرض شود كه زاويه شعاعى نسبت بقاعده مخروط شعاع قائمه باشد بايد بعد ميان رأس مخروط و قاعده برابر نصف قطر قاعده باشد چنانچه در اصول هندسه ثابت شده، و چون قطر زمين بى‌ترديد بيش از دو هزار فرسخ است بحجم واقعى خود در مسافت كمتر از هزار فرسخ ديده نشود، و پر معلوم است كه كوهها و دره‌هاى زمين بحسب عادت از اين مسافت دور محسوس نباشند و شكل زمين در اين ديد كره كامل نمايد.

سپس بپندار آنها زمين و اجزاء زمين و دائره‌هاى زمين در زمان مأمون و پيشتر مساحت شده، دائره عظيمه زمين 8000 فرسخ است و قطرش 5/ 2545 تقريبا و حاصل ضرب قطر در محيط مساحت سطح زمين است كه مى‌شود 20360000 فرسخ و يك چهارم آن مساحت ربع مسكون زمين است.

ولى اندازه معموره ربع مسكون كه از خط استواء تا تمام ميل كلى است (در حدود 66 درجه) مساحتش 3765420 فرسخ است، فرسخ نزد همه 3 ميل است و هر ميل 4 هزار ذارع نزد محدثين و 3 هزار ذراع نزد قدماء، هر ذراع 44 انگشت است نزد محدثين و 32 نزد قدماء، هر انگشت نزد همه باندازه شش جو معتدل است كه شكم هر يك به پشت ديگرى باشد.

گفته‌اند زمين 3 طبقه دارد يكم زمين خالص گرد مركز، طبقه گل مجاور آب سوم طبقه باز و بيرون از آب كه بخار و دخان در آن حبس شوند و معادن و گياهان و جانوران در آن پديد گردند، پندارند همه عناصر بسيطه زلالند و پرده از ديد پس خود نشوند جز اختران و زمين صرف گرد و مركز هم زلال است و دو طبقه‌


صفحه 81

ديگر بسيط نيستند و از اين رو تيره‌اند، و خدا طبقه آشكار زمين را تيره و غبارگون ساخته تا نور پذيرد و عناصر فراز آن را زلال و لطيف نموده تا نور از آنها گذرد و پرتوش بجز آنها رسد، زيرا بيشتر اثر بخشى خورشيد و ماه و اختران ديگر بواسطه پرتو مستقيم و منعطف و برگردان آنها است باذن خدا تعالى، گفته‌اند زمين در ميانه آسمان چون مركز كره است و مركز حجمش با مركز عالم يكى است، و اين بچند دليل است.

1- ارتفاع كواكب و انحطاط آنها در مدت ظهورشان برابر است.

2- هميشه نيمى از فلك پديد است و نيمى نهان.

3- سايه آفتاب از هنگام طلوع و هنگام غروب هنگامى كه در مدارى باشد كه شب و روز برابر است يا در دو جزء برابر از دائره‌اى كه بحركت خاصه خود آن را طى ميكند برابر است.

4- ماه گرفتن هنگامى است كه دو قطر خورشيد و ماه برابر هم باشند، از دليل يكم فهميده شود كه زمين سمت شرق يا غرب عالم نيست و از دليل دوم فهميده شود كه سمت بالا سر يا پائين پا نيست و از دليل سوم فهميده شود كه بسوى يكى از دو قطب نزديكتر نيست، و از دليل چهارم فهميده شود كه بيكى از اين جهات يا جهات ديگر متمايل نيست.

و چنانچه مركز حجم زمين با مركز عالم يكى است همچنين است مركز ثقل آن براى اينكه هر سنگينى بطبع خود ميان زمين كشيده شود چنانچه آزموده شده بنا بر از ميانه حركت بخارج ندارد و در آن آرام دارد و از همه جهت خود را بسوى مركز كشاند بطور برابر و بناچار مركز ثقل حقيقى آن با مركز تقريبى حجم عالم يكى است و در ميان جهان استوار است و لرزش و پريشانى ندارد، و چون چيزهاى سنگينى كه از يكسو بسوى ديگر كشيده شوند نسبت بزمين بسيار اندكند مركز ثقل را جابجا نكنند، و هر جزئى از زمين جدا شود بدان كشش دارد و آن را از هر سو باشد بخود ميكشد بى‌پريشانى و ترديد.


صفحه 82

اينست گفتار فلاسفه در اينجا و ما جز اين ندانيم كه همه بقدرت قادر توانا و دانا و خواست مدبر حكيم است چنانچه بزودى بدانى ان شاء اللَّه شيخ مفيد- قدس سره در كتاب مقالات گفته: من گويم: جهان همان آسمان و زمين است و آنچه ميان آنها است از جواهر و اعراض و ميان يگانه پرستان در آن خلافى نشناسم.

من گويم: بسا مقصودش از سماوات عرش هم باشد با كرسى و حجب و منظورش رد جواهر مجرده است كه حكماء بدان عقيده دارند. سپس (ره) گفته: ميگويم فلك گرد زمين است و بر آن ميچرخد و خورشيد و ماه و اختران ديگر در آنند و زمين در ميانست چون نقطه ميان يك دائره، و اين عقيده ابى القاسم بلخى و گروهى يگانه پرستاست، و بسيارى از قدماء و منجمين: و جمعى از معتزله بصره و ديگران از مردم مذهبى با آن مخالفند، و ميگويم فلك حركت گردانى دارد چون دائره بر كره و اين مذهب بلخى و جمعى موحدانست، و زمين چون كره است ميان فلك و هميشه آرام است و بيحركت و علت آرامى آن اينست كه در مركز است و مذهب ابى القاسم و بيشتر قدماء و منجمين است، و جبّائى و پسرش و ديگران از صاحب‌نظران و مقلّدان و متكلمان با آن مخالفند.

سپس گفته- و ميگويم جهان پر است از عناصر و جواهر و خلاء ندارد و اگر خلاء بود امتياز ميان مجتمع و پراكنده جواهر جهان و اجسام آن ممتاز نبود، و اين مذهب خصوص ابى القاسم از بغداديها است و مذهب اكثر قدماء متكلمان و جبائى و پسرش و جمعى متكلمان حشويه و جبريه و مشبهه با آن مخالفند.

سپس گفته- و گويم مكان همانست كه بر هر چيزى از هر سو فرا است، و حركت جوهر جز در مكان نشايد، وقت هنگامى است كه براى چيزى مشخص شود و پديده جدائى نيست، زمان نام حركت فلك است و از اين رو فعل در ذات خود نياز بوقت و زمان ندارد، و همه موحدان بدان معتقدند.

از سيد مرتضى- رحمه اللَّه- پرسيدند، آيا فضا پايانى دارد؟ و قديم تعالى‌


صفحه 83

آن را ميداند؟ اين فضا چيست؟ وراء طبقه هشتم زمين و طبقه هشتم آسمان فضا هست يا نه؟ اگر گوئى: نه، از تو خواهيم پس از ملاء چيست؟ و پرسيم خداى تعالى ميداند پايان آن را؟ اگر گوئى: آرى از تو خواهيم كه پس از آن پايان چيست؟

و او- ره- جواب داد كه فضاء بطور حقيقت نه موصوف بتناهى است نه بلا تناهى و توصيف آن بدان بر وجه مجاز است و ظاهر گوئى، و ميدانيم كه آن جوهر است نه عرض، نه قديم، نه حادث، نه ذات و نه معلومى چون معلومات، و اما طبقه هشتم زمين را كه ندانيم و آنچه قرآن بدان گويا است، «هفت آسمان است و بمانند آنها از زمين» و جز آنها را نتوان دانست از دليل عقلى يا شرعى (پايان).

و من گويم: بسط سخن در اين امور خروج از مقصود كتابست، و جاى آن علم كلام است‌[1].

[1]بيشتر اين مباحث و عقائد وابسته بعقيده چهار عنصر و نه فلك مسلك يونانيست و اين عقائد طبق بررسى دانشمندان اخير باطل است و هر چه بر آن بافته شده بكلى بى‌اعتبار است( شرح مترجم)


صفحه 84

باب سى و دوم در بخش زمين به اقاليم و ذكر كوه قاف و كوههاى ديگر و چطور آفريده شدند و سبب زمين لرزه‌

آيات قرآن مجيد

2- النحل (15) و افكند بر زمين لنگرهاى كوه تا نلرزاند شما را.

2- الكهف (93- 98) تا چون رسيد بميان دو سد يافت در پيش آنها مردمى تا فرمايد- باشد وعده پروردگارم درست.

3- الأنبياء (31) و ساختيم در زمين لنگرها تا نلرزاند شما را و ساختيم در آن دره‌ها را راه شايد رهيابند (95) تا باز شدند يأجوج و مأجوج و آنان از هر تپه فرو ريزند.

4- لقمان (10) و افكند در زمين لنگرهاى كوه تا نلرزاند شما را.

5- فاطر (27) از كوهها راه دار و سپيد و سرخ و چند رنگ و بسيار سياهند.

6- ص (18) راستى ما مسخر كرديم كوهها را بهمراهش كه تسبيح گويند در شام و بام.

7- ق (7) افكنديم در آن لنگرهاى كوه.

8- الطور (1) و سوگند بطور- و فرمود (10) و روان شوند كوهها بخوبى.

9- المرسلات (27) و نهاديم در آن لنگرهاى كوه.

10- النبأ (6) آيا نساختيم زمين را بستر و كوه را لنگر.

11- الغاشيه (19) و بسوى كوهها كه چگونه وادار شدند.

12- التين (1) سوگند به تين و زيتون و طور سيناء.


صفحه 85

تفسير

: «تا نلرزاند شما را» گفته‌اند زمين چون سقف از اثر گام ميلرزيد و خدايش با كوههاى بلند لنگر انداخت تا نلرزد، و از ابن عباس روايت كردند كه گفت: زمين روى آب پهن شد و مانند كشتى اهل خود را بر ميگرداند، و خدا كوهها را فرستاد، سپس اختلاف دارند كه براى چه كوهها سبب آرامش زمين شدند و چند وجه گفتند كه ما برخى را بياوريم:

1- آنچه فخر رازى در (ج 2 ص 8) تفسيرش گفته: چون كشتى را بروى آب اندازند از سوئى بسوئى كژ شود و پريشان باشد و چون اجرام سنگين در آن نهند روى آب آرام گيرد، و چون خدا زمين را روى آب آفريد لرزيد پس كوهها را آفريد و ميخ آن نمود و آرام شد براى سنگينى آنها، و جاى چند اعتراض هست.

1- اين علت تراش يا حركت اجسام را طبعى داند يا كار خدا بنا بر اول گوئيم بى‌ترديد زمين از آب سنگين‌تر است و بايد در آن فرو رود نه روى آن بماند تا بلرزد بخلاف كشتى كه چوبى است تهى و روى آب ميماند و ميلرزد و چون سنگين شود، آرام گيرد پس اين دو جدا هستند و قياس درست نيست. و اگر طبع اثر ندارد و سنگينى و فرو رفتن در آب و فراگيرى آب بزمين همه كار خداست، و آرامش زمين هم كار خداست نبايد گفت: زمين ميلرزيد و خدا بوسيله سنگينى كوه آن را آرام كرد.

2- لنگر شدن كوه براى زمين معناش اينست كه زمين روى آب بماند و نلرزد از اين سو بدان سو و اين در صورتيست كه آبى كه زمين بر آن مستقر شده ايستاده و آرام باشد گوئيم سبب آرامش خود آن آب چيست در اينجاى مخصوص اگر گوئى بطبع خود در اينجا آرام است ديگر معنا ندارد بگوئى بسبب اينكه خدا كوهها را لنگر كرده آرام است و اگر بگوئى آرامش آن كار خداست گوئيم چرا آرامش خود زمين را كار خدا ندانيم پس اين علت فاسد است.

3- همه زمين يك جسم است و اگر يك جا بسوئى ميل كند حالش براى مردم‌