جوفه و پى بگرد آنست، و اين وضع براى هموار كردن بادهاى گرم و سرد آوازدار است، و حال اين پى در شنيدن چون رطوبت جليديه است در ديدن و جايش مانند جاى آنست.
و چونان كه همه تيكههاى چشم خدمتگزار و يا نگهبان جليديهاند همه تيكههاى گوش هم خدمتگزار اين پىاند و سود صماخ همان سوراخ ديده است و بازگشت آواز همانا براى برگشت هواء است كه بكوه يا جاى بلند زمين برخورد، بمانند ريگى است كه در جام پر آب اندازند كه دائرههاى پياپى از محيط تا مركز پديد شوند، و گفتهاند هر آوازى برگشتى دارد و در خانهها براى نزديكى آن دريافت نشود و گويا با خود آواز همزمانند، و از اين رو آواز سرود خوان در خانهها بلندتر از بيابان شنيده شود.
بينى؟ از استخوانست و غضروف جز ماهيچههاى حركتبخش و شكلش اينست كه دو استخوان سه گوش دارد و دو زاويه آنها از بالا بهم برخوردهاند و سمت زيرين دو غضروف نرم دارند و ميان آنها در طول درز غضروفى است كه سر بالاترينش سختتر است از سر پائين و سوراخ بينى در بالا دو بخش شود يكى بپايان دهن برآيد كه هواء بشش رساند و نفس عادى از آن برآيد نه نفسى كه از دهانست و ديگرى بالا رود تا باستخوان جلو صافى زير دو سر پستان مغز رسد كه فضول مغز از آن فرو شوند و هواكش و نفس ده باشد و حس بوئيدن در آن دو سر پستانست كه چون هواى بودار بدانها رسد براى روح ويژه آنها دريافت شود، و در بالاى بينى دو سوراخ است بدو گوشه چشم و از آنجا است كه گاهى مزه سرمه بزبان رسد.
و همانا بينى چنين است تا با تهيگاهش هوا بسيار بالا رود و براى نفوذ در مغز آراسته شود و هواى بودار در آن گرد آيد و بابزار بوئيدن رسد و بهتر بو دريافت شود، و تا بساختن حروف و آسانى سخن كمك كند، و همه هوا در جاى حروف سازى گرد نشود، و براى آنكه پردهاى باشد در برابر فضول زير آن از سر و نگهبان ديد باشد و كمك گرفتن جلم با دميدن در آن.
و سود غضروف دو طرف پس از سود عمومى غضروفها اينست كه براى استنشاق و دميدن گشاده گردند، و براى تكاندن بخار بوسيله دميدن كمك باشند، و سود غضروف ميانه اينست كه بينى را دو بخش كند تا فضول مغز را در يكى كشاند و ديگر هواكش بماند.
دندانها: در هر آرواره 16- باشند، دو پيشين و دو رباعيه براى برش و دو نيش براى شكستن و پنج دندان آسيا در چپ و راست براى نرم كردن، و بيشتر آنها در ساختن حروف و روشن ادا كردن آنها اثر دارند، و بسا چهار دندان در چهار طرف نباشند كه آنها را دندان عقل گويند، و بيشتر پس از بلوغ تا سى سالگى رويند.
دندانها ريشههاى تيز دارند كه در استخوان آرواره كوبيده شدند و بر كناره هر سوراخى استخوان گرديست كه پيوندهاى محكم دارد و ريشه دندانهاى بالا سه است بسا بويژه براى دو دندان عقل چهار باشند، و آنها كه در آرواره زيرند دو ريشه دارند و بسا بويژه در دو دندان عقل سه باشند و دندانهاى ديگر يك ريشه دارند، و سر دندانهاى آسيا بسيارند چون بزرگند و كار بيش دارند و از بالا بيشتر است چون آويزانند و بپائين كشيده شوند ولى دندانهاى زيرين بر جاى خود استوارند و فشار مخالف ندارند.
و از شگفتى آفرينش دندان اينست كه دندانهاى پيشين و آنچه پهلوى آنها است در هنگام نياز بهم جفت شوند چون گاز گرفتن و اگر چنين نبودند گاز نتوانستند و اين بوسيله كشش آرواره است به پيش تا آنها بهم برخورند، و هنگام جويدن و نرم كردن خوراك فك بجاى خود برگردد و دندانهاى پيشين و رباعيهها بدرون كشند و از برابر بالائيها جدا شوند تا دندانهاى آسيا بر يك ديگر افتند، براى اينكه با برخورد دندانهاى پيشين و رباعيه از بالا و زير برخورد آنها فراهم نشود.
و شايد حكمتش اينست كه دندانهاى پيشين بيكار بهم نسايند، و آروارهاى كه هنگام جويدن و گفتن ميجنبند همان زيرين است نه بالا جز در كمى از جانوران
مانند نهنگ براى اينكه خردتر و سبكتر است و بالائى مركز حواس و مغز است و اگر پيوسته بجنبد مغز بجنبد و پريشان شود، بعلاوه بند ميان سر و گردن محكم نباشد و بايد محكم باشد.
و همانا آرواره زيرين آدمى سبكتر و نرمتر است از جانداران ديگر براى آنكه خوراك آدمى گوشت و نان پخته و ميوههاى رسيدهاند و مانند آنها كه جويدنشان دشوار نيست، ولى خوراك جانداران ديگر كاه و دانههاى سفت و نپخته و ريشه گياه و شاخههاى درخت و گوشت نپخته و استخوان سخت و بهر خورنده باندازه نياز ابزار دادهاند.
زبان: از گوشت سپيد نرم است كه رگهاى خرد بسيارى بدان پيچند از شرائين و اورده و بوسيله آنها سرخ نمايد، و بدنبالش گوشت غدهداريست بنام لعاب زا و زيرش دو دهانه است كه بدان گوشت رسند بنام لعابريز كه بدانها رطوبت و آب دهن از آن گوشت غدهدار بزبان و دهن ريزد، و باز در زيرش دو رگ بزرگند و سبز بنام صردان و بدرازا دو لبه دارد ولى در يك پرده پيوسته بپرده دهان و روده سرخه و معده جز در برخى جانوران چون مار كه دو لبه زبانش در يك پرده نيستند و نمايان شوند.
و بر جرم زبان پى گستردهايست كه جاى نيروى چشيدن مزه خوراكها است بوسيله جسمى كه با آن بچسبد و آميخته به ترى دهان شود كه با مزه خوراك يكى شده، و دريافت آن بوسيله جوهر روح است كه در پس آنست.
و بر زبان دو برآمدگى است كه از بالا روئيدند چون دو گوش خرد كه لوزتين نام دارند و يك گوشت پر پى و سفتند چون غده و سود آنها چون سود كام است كه كه بيانش بيايد و زبان براى ساختن حروف و روشن كردن آنها است، و ابزار زير و رو كردن خوراك چون بيل و وسيله تشخيص مزه، و معتدلتر در درازا و پهنا بسخن تواناتر است از زبان بزرگ يا كوچك و درهم.
فصل سوم ناى و گلوگاه و ابزار ديگر آواز
بيان شكل آنها، پايان دهن بدو سوراخ رسد كه جلوتر آنها گلوگاه است و علماى تشريحش قصبة الريه نامند كه بادكش شش است و دم آورد و ديگر در پس آنست بسمت مهرههاى پشت و آن را مرى و رودهسرخه نامند كه خوراك و نوشابه از آن فرو روند و قىء از آن بر آيد.
گلوگاه: از سه غضروف تركيب شده يكى در جلو كه از زير گلو نمايان است و برونش كوژ و درونش فرو رفته است و دوم پس از آنست و با پيوست آنها گلو هنگام خموشى تنگ است و از هم دورند و هنگام گفتن گشاد شود و سومى چون گوشتكوبى است كه ميان آن و آنچه پس آنست مفصلى است كه دو برآمدگى دارد و در دو گره از آن راستا باشند و در آنجا با رشتههائى بستهاند، و با اين مفصل حركت كنند و با افتادن آنها بر هم گلو بسته شود و با دورى آنها گلو گشاده گردد.
نياز ببستن گلو هنگام خوردن و نوشيدن است كه بسيار لازم است تا چيزى از خوردنى و نوشيدنى در حنجره نچكد چون حنجره و رودهسرخه جفت همند و يكى بديگرى چسبيده و چون حنجره بسته شود خوراك و نوشابه بر پشت غضروف كپه شده گذر كنند و در روده سرخه فرو شوند.
و اگر آدمى غفلت كند و در هنگام بلعيدن آواز كند يا نفس كشد و خرده غذا يا آب در حنجره افتد دغدغه و آزارى پديد شود مانند آنچه در بينى پديد شود نزد عطسه بواسطه اينكه چيزى در آن جهد، و نيروى دافعه بيايد تا از آن جلوگيرى كند و سرفه آيد تا آن دفع شود كم باشد يا بيش، زيرا حنجره بشش رسد و آن سوراخى در زير ندارد تا چيزى بيرون اندازد و آفريننده سبحانه نعمت
بخشيده بفراهم آوردن حنجره از اين غضروفها بدين شكل تا هنگام بلعيدن سوراخ آواز و تنفس بسته شود و آدمى سالم ماند و از سرفه رها شود و از اين رو بلعيدن و نفس كشيدن با هم نشوند.
و در درون حنجره رطوبت چسبان چربى است كه پيوسته آن را نرم و تر دارد تا آواز صاف و خوب برآيد، و از اين رو سينه تبداران گلو خشكيده و مسافران بيابانهاى سوزان گرفته شود، و هم كسى كه پر سخن كند تا حنجرهاش بخشكد و نتواند چيزى گفت جز پس از تر كردن گلو و يا فرو بردن آب دهان، و سود چربيش اينست كه زود خشك نشود و نابود نگردد و حركات حنجره را روان كند.
در بالاى حنجره پارهاى گوشت آويخته بنام لهاة كه هر چه از برون آيد از هواى سرد و گرم و دود تند بدان برخورد و نگذارد يكباره فرو رود و بشش ريزد بلكه خرده خرده فرو رود و آنچه هم از درون شش برآيد مانند كوبش بنگ جلو آن را بگيرد و هموارش كند، و خلاصه چون دربانيست بر سوراخ آواز كه يكباره بر نيايد و كشش آن نبرد و نيرو و كش پيدا كند.
و چنين باشند لوزتين كه پيش گفتيم كه در اين باره يار آنند، و زير آن پوسته گوشتى است چسبيده بكام بنام غلصمه كه هوا را از گرد و دود پاك كند تا چيزى از آنها بحنجره و شش نرسد و آن چون مقرعه است در ابزار آواز و كام چون قبه كه آواز در آن طنين گيرد، اينها همه ابزار آوازند.
آواز نفس است كه بنگش در ناى پيچيد و بر سر ناى كه آن را رأس المزمار نامند آواز شود و آن اشرف ابزار آنست و حقيقت آن و ديگر ابزار ياور و مكمل آنند، چون تنگ است و در حنجره گشاد شود و باز بتنگى گرايد وانگه بفضائى پهناور رسد چنانچه در نايست، زيرا براى آواز بايد مجراى تنگى باشد تا بنگ را در خود اندازه گيرد و بايد باز و بسته شود تا آهنگهاى آواز را بدهد.
لهاة بجاى انگشت نى است و غلصمه سربند آنست و ماهيچههاى آواز ساز
بسيارند باندازه حركاتى كه مورد نياز است و از اشكال آنها انواع آواز برايند، و در پيشگاه حنجره استخوانيست كه رباطات ماهيچهها از آن برايند و خود استخوان هم ماهيچهها دارد كه آن را نگهدارند جز ماهيچههاى حنجره.
و بدان كه چون خوراك و جامه آدمى طبيعى و خودرو نيستند و نياز بهنرهاى بسيار و ابزار گوناگون دارند كه كمتر بوحى و الهام بدست آيند و دوام آنها جز با آموختن نيست كه نياز به طلب و نهى و وعد و وعيد و تشويق و بيم و شتاب و پس انداختن و جز آن دارند از اعلام آنچه در نهاد است و راز درونست آدمى از جانداران ديگر نيازمندتر است كه بتواند با هم زندگيهاى خود آنچه را در دل دارد بفهماند با نشانهاى ساخته، و شايستهتر براى آن از آواز و اشاره نباشد.
و يكم بهتر است چون رنجى ندارد و با همان نفس كشيدن كه ضرورى او است حروف سازى شود كه آماده تركيب كلماتند بىشمار و بىرنج حركت كه اشاره نياز بدان دارد و فهم معنا از سخن محسوص بنزديكى معنا و حضور آن نيست بلكه شامل دور و نهان هم هست و هم صور و معانى و محسوس و معقول را فرا گيرد و لذا خدا سبحانه نعمت سخن را بآدمى داده.
فصل چهارم: گردن، پشت، دندهها
اما گردن و پشت از مهرهها آفريدهاند، و مهره استخوانى است گرد و سوراخ كه نخاع در آن نفوذ كند و آفريده شده براى نگهدارى مغز حرام و ستونبندى بدن و مانند كاسه سر كه مغز را دارد مهرهها هم نخاع را دارند و 30 شمارند: 7- براى گردن و 12- براى پشت و بسا يكى كم يا بيش باشند و آن كميابست بويژه بيش بودن و 5- ميان دوران و 3- براى دمبليچه كه چون پايهاند براى مهرهاى پشت و 3- براى نشيمنگاه و اينها سخت آفريده شدند
تا آدمى خود بخود بتواند بهر سو رو كند، و از اين رو ميان آنها بندها است كه نه رها باشند و بىپايه و نه بسته باشند و انعطاف ناپذير.
و برخى از آنها نوك دارند از بالا و پائين كه وسيله پيوست است و بند سازى ميان آنها كه برخى گودند و برخى سرهاى دارند كه در آن فرو شود. و برخى برآمدگىهاى پهن و سختى دارند كه بدرازا گذاشته براى نگهدارى و پايدارى در برابر آسيب و براى اينكه رشتهها بدانها بسته و بافته شود و آنچه از آنها در پس است شوك و سناسن نام دارند و آنچه بسوى راست و چپند بال نام دارند و هر بالى كه پهلوى دندهها است دو گودى دارد و هر دنده دو برآمدگى خم كه در آن گودى جاى گيرد و با رشتهها بسته شود، و براى مهرهها جز سوراخ ميانه سوراخهاى ديگر هم هست كه پى از آنها درآيد و برگها درون شود.
و مهرههاى گردن سپر روده سرخه و حنجره است و چون بار بر مهرههاى زيرند بايد خردتر باشند و چون آغاز ريزش نخاعند بايد كلفتر باشند مانند آغاز جوى و سوراخ ميانه آنها وسيعتر است و خردى و پهنى سوراخ با هم آن را سست ميساخت و خداى سبحان آن را بسيار سخت آفريده تا نگهدارد آنچه باشد كه در آنست و دندانههايش را خردتر ساخته تا سبكتر باشد و آنها را با بزرگى بالها جبران كرده و آنها را دو سر ساخته.
و چون بيشتر سود گردن در حركت است بندهايش را روان ساخته و دندههاى فراوان براى آنها نساخته مانند آنچه فرود آنست تا تند بچرخد و در عوض پى و ماهيچه بسيار در گردش نهاده و راه پىها كه از نخاع بر آيند از دو مهره گرفته تا همه سوراخ در يك مهره نباشد كه آن را سست كند، و استخوان پشت و مهرههايش سپر اعضاء مهمى باشند كه جلو آنها است و از اين رو دنده و بال فراوان دارند و بنياد همه استخوانهاى تنند مانند بنياد نخستين كشتى كه بپا دارند و چوبهاى ديگر را در آن بكوبند و از اين رو سخت است و يكپارچه و بهترين شكل را دارد كه گرد باشد و آسيب ناپذيرتر از اشكال ديگر است
و چون پشت نياز دارد كه بيكسو خم شود مهره ميانه آن را كه دهمين است دندهدار نساخته بلكه داراى گودى است در بالا و پائين كه دندههاى بالا در آن فرو آيند و دندهها كه زيرند در آن برآيند تا بتوانند بچرخند و بالا و پائين شوند.
و اما نخاع: كه مغز حرام است جسمى است سفيد نرم و چرب و چون مغز كه از دنباله مغز برآيد و جايگزين آنست كه تا پيها و ماهيچهها از آن پخش شوند بهمه اعضا تا حس و حركت بدانها دهند، و روى هم 31 جفت پى و يك تك پى از آنها برآيد.
جفت يكم از سوراخ مهره نخست گردن است و بالا رود و در ماهيچههاى سر پخش شود، دوم از سوراخ ميان مهره يكم و دوم است و بپوست سر پيوندد و حس لمس بدان بخشد و ماهيچه گردن و گونه شود و بدانها حركت بخشد.
سوم: از سوراخ ميان مهره دو و 3 برآيد و دو بخش شود يكى بماهيچه حركت ده گونه رود و ديگرى بماهيچه ميان دو شانه.
چهارم، از ميان مهره سه و چهار است و دو بخش است يكى ماهيچه پشت و ديگرى بجلو آيد و در ماهيچه برابر شش بخش شود.
پنجم: از ميان مهره 4 و 5 است و چند بخش است يكى بپرده رود، دوم بماهيچه جنباننده سر و گردن و سوم بماهيچه شانه.
شش و هفت و هشت از ميان مهره 5، 6. 7، 8 برآيد و پخش شود برخى در ماهيچه سر و گردن، برخى در ماهيچه پشت و حجاب شكم جز از هشتم كه بدان نيايد و برخى ببازو و ذراع و تا شانه رسد و از ششمى بخشى بماهيچه شانه پيوندد تا آن را بجنباند و برخى ببالاهاى بازو تا حس بدان دهد و برخى در پوست باقى بازو رود تا حس بدو دهد، ر برخى از هشتمى در پوست ذراع برويد و بدو حس دهد، و برخى در ماهيچه ذراع شود و كف را بجنباند.