و سود غضروف دو طرف پس از سود عمومى غضروفها اينست كه براى استنشاق و دميدن گشاده گردند، و براى تكاندن بخار بوسيله دميدن كمك باشند، و سود غضروف ميانه اينست كه بينى را دو بخش كند تا فضول مغز را در يكى كشاند و ديگر هواكش بماند.
دندانها: در هر آرواره 16- باشند، دو پيشين و دو رباعيه براى برش و دو نيش براى شكستن و پنج دندان آسيا در چپ و راست براى نرم كردن، و بيشتر آنها در ساختن حروف و روشن ادا كردن آنها اثر دارند، و بسا چهار دندان در چهار طرف نباشند كه آنها را دندان عقل گويند، و بيشتر پس از بلوغ تا سى سالگى رويند.
دندانها ريشههاى تيز دارند كه در استخوان آرواره كوبيده شدند و بر كناره هر سوراخى استخوان گرديست كه پيوندهاى محكم دارد و ريشه دندانهاى بالا سه است بسا بويژه براى دو دندان عقل چهار باشند، و آنها كه در آرواره زيرند دو ريشه دارند و بسا بويژه در دو دندان عقل سه باشند و دندانهاى ديگر يك ريشه دارند، و سر دندانهاى آسيا بسيارند چون بزرگند و كار بيش دارند و از بالا بيشتر است چون آويزانند و بپائين كشيده شوند ولى دندانهاى زيرين بر جاى خود استوارند و فشار مخالف ندارند.
و از شگفتى آفرينش دندان اينست كه دندانهاى پيشين و آنچه پهلوى آنها است در هنگام نياز بهم جفت شوند چون گاز گرفتن و اگر چنين نبودند گاز نتوانستند و اين بوسيله كشش آرواره است به پيش تا آنها بهم برخورند، و هنگام جويدن و نرم كردن خوراك فك بجاى خود برگردد و دندانهاى پيشين و رباعيهها بدرون كشند و از برابر بالائيها جدا شوند تا دندانهاى آسيا بر يك ديگر افتند، براى اينكه با برخورد دندانهاى پيشين و رباعيه از بالا و زير برخورد آنها فراهم نشود.
و شايد حكمتش اينست كه دندانهاى پيشين بيكار بهم نسايند، و آروارهاى كه هنگام جويدن و گفتن ميجنبند همان زيرين است نه بالا جز در كمى از جانوران
مانند نهنگ براى اينكه خردتر و سبكتر است و بالائى مركز حواس و مغز است و اگر پيوسته بجنبد مغز بجنبد و پريشان شود، بعلاوه بند ميان سر و گردن محكم نباشد و بايد محكم باشد.
و همانا آرواره زيرين آدمى سبكتر و نرمتر است از جانداران ديگر براى آنكه خوراك آدمى گوشت و نان پخته و ميوههاى رسيدهاند و مانند آنها كه جويدنشان دشوار نيست، ولى خوراك جانداران ديگر كاه و دانههاى سفت و نپخته و ريشه گياه و شاخههاى درخت و گوشت نپخته و استخوان سخت و بهر خورنده باندازه نياز ابزار دادهاند.
زبان: از گوشت سپيد نرم است كه رگهاى خرد بسيارى بدان پيچند از شرائين و اورده و بوسيله آنها سرخ نمايد، و بدنبالش گوشت غدهداريست بنام لعاب زا و زيرش دو دهانه است كه بدان گوشت رسند بنام لعابريز كه بدانها رطوبت و آب دهن از آن گوشت غدهدار بزبان و دهن ريزد، و باز در زيرش دو رگ بزرگند و سبز بنام صردان و بدرازا دو لبه دارد ولى در يك پرده پيوسته بپرده دهان و روده سرخه و معده جز در برخى جانوران چون مار كه دو لبه زبانش در يك پرده نيستند و نمايان شوند.
و بر جرم زبان پى گستردهايست كه جاى نيروى چشيدن مزه خوراكها است بوسيله جسمى كه با آن بچسبد و آميخته به ترى دهان شود كه با مزه خوراك يكى شده، و دريافت آن بوسيله جوهر روح است كه در پس آنست.
و بر زبان دو برآمدگى است كه از بالا روئيدند چون دو گوش خرد كه لوزتين نام دارند و يك گوشت پر پى و سفتند چون غده و سود آنها چون سود كام است كه كه بيانش بيايد و زبان براى ساختن حروف و روشن كردن آنها است، و ابزار زير و رو كردن خوراك چون بيل و وسيله تشخيص مزه، و معتدلتر در درازا و پهنا بسخن تواناتر است از زبان بزرگ يا كوچك و درهم.
فصل سوم ناى و گلوگاه و ابزار ديگر آواز
بيان شكل آنها، پايان دهن بدو سوراخ رسد كه جلوتر آنها گلوگاه است و علماى تشريحش قصبة الريه نامند كه بادكش شش است و دم آورد و ديگر در پس آنست بسمت مهرههاى پشت و آن را مرى و رودهسرخه نامند كه خوراك و نوشابه از آن فرو روند و قىء از آن بر آيد.
گلوگاه: از سه غضروف تركيب شده يكى در جلو كه از زير گلو نمايان است و برونش كوژ و درونش فرو رفته است و دوم پس از آنست و با پيوست آنها گلو هنگام خموشى تنگ است و از هم دورند و هنگام گفتن گشاد شود و سومى چون گوشتكوبى است كه ميان آن و آنچه پس آنست مفصلى است كه دو برآمدگى دارد و در دو گره از آن راستا باشند و در آنجا با رشتههائى بستهاند، و با اين مفصل حركت كنند و با افتادن آنها بر هم گلو بسته شود و با دورى آنها گلو گشاده گردد.
نياز ببستن گلو هنگام خوردن و نوشيدن است كه بسيار لازم است تا چيزى از خوردنى و نوشيدنى در حنجره نچكد چون حنجره و رودهسرخه جفت همند و يكى بديگرى چسبيده و چون حنجره بسته شود خوراك و نوشابه بر پشت غضروف كپه شده گذر كنند و در روده سرخه فرو شوند.
و اگر آدمى غفلت كند و در هنگام بلعيدن آواز كند يا نفس كشد و خرده غذا يا آب در حنجره افتد دغدغه و آزارى پديد شود مانند آنچه در بينى پديد شود نزد عطسه بواسطه اينكه چيزى در آن جهد، و نيروى دافعه بيايد تا از آن جلوگيرى كند و سرفه آيد تا آن دفع شود كم باشد يا بيش، زيرا حنجره بشش رسد و آن سوراخى در زير ندارد تا چيزى بيرون اندازد و آفريننده سبحانه نعمت
بخشيده بفراهم آوردن حنجره از اين غضروفها بدين شكل تا هنگام بلعيدن سوراخ آواز و تنفس بسته شود و آدمى سالم ماند و از سرفه رها شود و از اين رو بلعيدن و نفس كشيدن با هم نشوند.
و در درون حنجره رطوبت چسبان چربى است كه پيوسته آن را نرم و تر دارد تا آواز صاف و خوب برآيد، و از اين رو سينه تبداران گلو خشكيده و مسافران بيابانهاى سوزان گرفته شود، و هم كسى كه پر سخن كند تا حنجرهاش بخشكد و نتواند چيزى گفت جز پس از تر كردن گلو و يا فرو بردن آب دهان، و سود چربيش اينست كه زود خشك نشود و نابود نگردد و حركات حنجره را روان كند.
در بالاى حنجره پارهاى گوشت آويخته بنام لهاة كه هر چه از برون آيد از هواى سرد و گرم و دود تند بدان برخورد و نگذارد يكباره فرو رود و بشش ريزد بلكه خرده خرده فرو رود و آنچه هم از درون شش برآيد مانند كوبش بنگ جلو آن را بگيرد و هموارش كند، و خلاصه چون دربانيست بر سوراخ آواز كه يكباره بر نيايد و كشش آن نبرد و نيرو و كش پيدا كند.
و چنين باشند لوزتين كه پيش گفتيم كه در اين باره يار آنند، و زير آن پوسته گوشتى است چسبيده بكام بنام غلصمه كه هوا را از گرد و دود پاك كند تا چيزى از آنها بحنجره و شش نرسد و آن چون مقرعه است در ابزار آواز و كام چون قبه كه آواز در آن طنين گيرد، اينها همه ابزار آوازند.
آواز نفس است كه بنگش در ناى پيچيد و بر سر ناى كه آن را رأس المزمار نامند آواز شود و آن اشرف ابزار آنست و حقيقت آن و ديگر ابزار ياور و مكمل آنند، چون تنگ است و در حنجره گشاد شود و باز بتنگى گرايد وانگه بفضائى پهناور رسد چنانچه در نايست، زيرا براى آواز بايد مجراى تنگى باشد تا بنگ را در خود اندازه گيرد و بايد باز و بسته شود تا آهنگهاى آواز را بدهد.
لهاة بجاى انگشت نى است و غلصمه سربند آنست و ماهيچههاى آواز ساز
بسيارند باندازه حركاتى كه مورد نياز است و از اشكال آنها انواع آواز برايند، و در پيشگاه حنجره استخوانيست كه رباطات ماهيچهها از آن برايند و خود استخوان هم ماهيچهها دارد كه آن را نگهدارند جز ماهيچههاى حنجره.
و بدان كه چون خوراك و جامه آدمى طبيعى و خودرو نيستند و نياز بهنرهاى بسيار و ابزار گوناگون دارند كه كمتر بوحى و الهام بدست آيند و دوام آنها جز با آموختن نيست كه نياز به طلب و نهى و وعد و وعيد و تشويق و بيم و شتاب و پس انداختن و جز آن دارند از اعلام آنچه در نهاد است و راز درونست آدمى از جانداران ديگر نيازمندتر است كه بتواند با هم زندگيهاى خود آنچه را در دل دارد بفهماند با نشانهاى ساخته، و شايستهتر براى آن از آواز و اشاره نباشد.
و يكم بهتر است چون رنجى ندارد و با همان نفس كشيدن كه ضرورى او است حروف سازى شود كه آماده تركيب كلماتند بىشمار و بىرنج حركت كه اشاره نياز بدان دارد و فهم معنا از سخن محسوص بنزديكى معنا و حضور آن نيست بلكه شامل دور و نهان هم هست و هم صور و معانى و محسوس و معقول را فرا گيرد و لذا خدا سبحانه نعمت سخن را بآدمى داده.
فصل چهارم: گردن، پشت، دندهها
اما گردن و پشت از مهرهها آفريدهاند، و مهره استخوانى است گرد و سوراخ كه نخاع در آن نفوذ كند و آفريده شده براى نگهدارى مغز حرام و ستونبندى بدن و مانند كاسه سر كه مغز را دارد مهرهها هم نخاع را دارند و 30 شمارند: 7- براى گردن و 12- براى پشت و بسا يكى كم يا بيش باشند و آن كميابست بويژه بيش بودن و 5- ميان دوران و 3- براى دمبليچه كه چون پايهاند براى مهرهاى پشت و 3- براى نشيمنگاه و اينها سخت آفريده شدند
تا آدمى خود بخود بتواند بهر سو رو كند، و از اين رو ميان آنها بندها است كه نه رها باشند و بىپايه و نه بسته باشند و انعطاف ناپذير.
و برخى از آنها نوك دارند از بالا و پائين كه وسيله پيوست است و بند سازى ميان آنها كه برخى گودند و برخى سرهاى دارند كه در آن فرو شود. و برخى برآمدگىهاى پهن و سختى دارند كه بدرازا گذاشته براى نگهدارى و پايدارى در برابر آسيب و براى اينكه رشتهها بدانها بسته و بافته شود و آنچه از آنها در پس است شوك و سناسن نام دارند و آنچه بسوى راست و چپند بال نام دارند و هر بالى كه پهلوى دندهها است دو گودى دارد و هر دنده دو برآمدگى خم كه در آن گودى جاى گيرد و با رشتهها بسته شود، و براى مهرهها جز سوراخ ميانه سوراخهاى ديگر هم هست كه پى از آنها درآيد و برگها درون شود.
و مهرههاى گردن سپر روده سرخه و حنجره است و چون بار بر مهرههاى زيرند بايد خردتر باشند و چون آغاز ريزش نخاعند بايد كلفتر باشند مانند آغاز جوى و سوراخ ميانه آنها وسيعتر است و خردى و پهنى سوراخ با هم آن را سست ميساخت و خداى سبحان آن را بسيار سخت آفريده تا نگهدارد آنچه باشد كه در آنست و دندانههايش را خردتر ساخته تا سبكتر باشد و آنها را با بزرگى بالها جبران كرده و آنها را دو سر ساخته.
و چون بيشتر سود گردن در حركت است بندهايش را روان ساخته و دندههاى فراوان براى آنها نساخته مانند آنچه فرود آنست تا تند بچرخد و در عوض پى و ماهيچه بسيار در گردش نهاده و راه پىها كه از نخاع بر آيند از دو مهره گرفته تا همه سوراخ در يك مهره نباشد كه آن را سست كند، و استخوان پشت و مهرههايش سپر اعضاء مهمى باشند كه جلو آنها است و از اين رو دنده و بال فراوان دارند و بنياد همه استخوانهاى تنند مانند بنياد نخستين كشتى كه بپا دارند و چوبهاى ديگر را در آن بكوبند و از اين رو سخت است و يكپارچه و بهترين شكل را دارد كه گرد باشد و آسيب ناپذيرتر از اشكال ديگر است
و چون پشت نياز دارد كه بيكسو خم شود مهره ميانه آن را كه دهمين است دندهدار نساخته بلكه داراى گودى است در بالا و پائين كه دندههاى بالا در آن فرو آيند و دندهها كه زيرند در آن برآيند تا بتوانند بچرخند و بالا و پائين شوند.
و اما نخاع: كه مغز حرام است جسمى است سفيد نرم و چرب و چون مغز كه از دنباله مغز برآيد و جايگزين آنست كه تا پيها و ماهيچهها از آن پخش شوند بهمه اعضا تا حس و حركت بدانها دهند، و روى هم 31 جفت پى و يك تك پى از آنها برآيد.
جفت يكم از سوراخ مهره نخست گردن است و بالا رود و در ماهيچههاى سر پخش شود، دوم از سوراخ ميان مهره يكم و دوم است و بپوست سر پيوندد و حس لمس بدان بخشد و ماهيچه گردن و گونه شود و بدانها حركت بخشد.
سوم: از سوراخ ميان مهره دو و 3 برآيد و دو بخش شود يكى بماهيچه حركت ده گونه رود و ديگرى بماهيچه ميان دو شانه.
چهارم، از ميان مهره سه و چهار است و دو بخش است يكى ماهيچه پشت و ديگرى بجلو آيد و در ماهيچه برابر شش بخش شود.
پنجم: از ميان مهره 4 و 5 است و چند بخش است يكى بپرده رود، دوم بماهيچه جنباننده سر و گردن و سوم بماهيچه شانه.
شش و هفت و هشت از ميان مهره 5، 6. 7، 8 برآيد و پخش شود برخى در ماهيچه سر و گردن، برخى در ماهيچه پشت و حجاب شكم جز از هشتم كه بدان نيايد و برخى ببازو و ذراع و تا شانه رسد و از ششمى بخشى بماهيچه شانه پيوندد تا آن را بجنباند و برخى ببالاهاى بازو تا حس بدان دهد و برخى در پوست باقى بازو رود تا حس بدو دهد، ر برخى از هشتمى در پوست ذراع برويد و بدو حس دهد، و برخى در ماهيچه ذراع شود و كف را بجنباند.
نهم جفت: از ميان مهره 8 و 9 برآيد كه نخست مهرههاى پشتند و بخشى از آن در ماهيچه ميان دندهها پخش شود، و بخشى در ماهيچه پشت و بخشى تا قاب فرود آيند و در آن پخش شوند و بدان نيروى حس دهند و اندازه از جنبش.
دهم: از ميان مهره 9 و 10 برآيد و پارهاى از آن بپوست بازو رود و بدان نيروى حس دهد و بخشى جلو آيد و در ماهيچه شكم پراكنده شود، و بخشى در ماهيچه پشت و شانه، و بهمين نحو است وضع پيها و پخش آنها تا جفت 19.
جفت بيستم از ميان مهره 19 و 20 برآيد كه نخست مهرههاى ميانه رانها است و از ميان همه آنها پنج جفت پى برايند، برخى پيش آيند و در ماهيچه همان جا پخش شوند، و بخشى در ماهيچه پشت گرده و با سه جفت بالاتر پى فرود آمده از مغز بياميزد، و از دو جفت زيرين آنها تيرههاى بزرگى كشيده شوند تا به ساق و اطراف قدم.
و سه جفت هم از مهرههاى عجز برآيند با آن دو بياميزند و تا ساق فرو آيند و در ماهيچههاى آنجا پخش شوند، و سه تا از نخاع عصعص برايند كه مخرج مشترك دارند مانند عصبهاى گردن و يك تك پى هم از دنبالش برآيد، چون مهره آخرى سوراخ ندارد جز در وسط، و همه اينها در آلت مردى و در آلت مردى و در ماهيچه مقعد و مثانه و رحم پخش شوند، و در پرده شكم يا ماهيچه نزديك اين جاها.
دندهها: 24 استخوانند، در هر سو 12- همه خمند و ميانه درازتر همه است يك سوى از هفت آنها بوسيله برآمدگى آنها و گودى در مهرههاى پشت بدانها پيوندند و با رشتهها بسته شوند و بندهاى اضافى پديد كنند و از جلو به استخوانهاى سينه پيوندند با سرههاى غضروفى و اينها را دندههاى سينه گويند چون بدان پيوستهاند و درونىهاى سينه را در بر دارند و پنج ديگر كوتاهند و بسينه نرسند و سر آنها بچند غضروف پيوندند و آنها را دندههاى پشت نامند، و آنها براى ابزار تنفس و ابزار نخست خوراكند و از اين رو باستخوان سينه پيوستند تا گرد آنها را