بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 52

دالان، و بدان ناميده شده تا سوراخى شمرده شود، و با اين بوسيله گرديش از آفت دور باشد و براى برداشتن پرده پله پله كه روى آنست نيرومند باشد، و در اينجا دو تيكه جلو مغز فراهم آيند و بديدرس دنباله آن رسند از اين سوراخ، و اينجا را مجمع البطنين نامند.

و اين سوراخ هم خودش بطنى است، و چون جاييست كه صورتها را بحافظه ميرساند بهترين جاى انديشه و تخيل است چنانچه من فهميدم، و دليل اينكه اين بطون جاى نيروهائى است كه اين كارها را كنند اينست كه چون آفتى بدانها رسد كار مربوط بدان تيكه باطل شود يا برعكس گردد، و پرده نازكى بدرون مغز درآيد تا به پشت سر و برابر گوشها و اما جز آن كه خود سفت است نياز به پرده ندارد.

و اما رگه رگه بودن بطون مغز براى اينست كه روح نفسانى در مايه مغز نفوذ كند چنانچه در بطونش نفوذ كند، زيرا در هر زمانى بطون مغز گشاده و باز نيستند يا روح كم است و جز براى بطون رسا نيست، و تا آنكه روح مزاج دل را بمزاج مغز خوب عوض كند و در آن خوب پخته شود و بمزاج آن درآيد، و آن در نخست كشش بمغز در بطن جلو در آيد تا در آن پخته شود و ببطن ميانه رود و پخت بيشترى يابد و در بطن آخر پختش كامل گردد و پخت ديگر و بيش همانا بدر آميختن و نفوذ در تيكه‌هاى پزنده است مانند خوراك در كبد.

ولى رگه‌هاى بطن جلو پيش از رگه‌هاى واپس است چون رگه‌ها بنسبت خود عضوند تقريبا، و علت كم بودن واپس از جلو در رگه هم موجود است، و ميان اين بطن و بطن مؤخر و آنچه زير آنها است جاييست كه پخشگاه دو رگ بزرگ بالا آمده بمغز است كه البته آنها را ياد آورى كنيم با تيره‌هاشان كه تورى زير مغز از آنها بافته مى‌شود، و اين تيره‌ها با جرمى غدّه‌اى پشتيبانى شدند كه ميانه آنها را پر كرده و آنها را محكم‌


صفحه 53

كرده چون پخشهاى رگ مآب ديگر كه خلاء ميان آنها نيز با گوشت غدّه دار پر مى‌شود.

و اين غدّه‌ها هم هم شكل تيره‌هاى نامبرده است بهمان هيئت پخشى كه وصف شد و چنانچه تيره شدن و پخش نامبرده از تنگى آغاز شود به گشادگى پايان يابد كه مايه پهن شدن آنست همچنين اين غده صنوبرى سرش از بالا آغاز گشودگى كند و بسوى هدف خود رود تا آويزه‌گى تيره كامل گردد و در آنجا يك بافته زهدانى پديد گردد و در آن جاى گير شود.

آن تيكه از مغز كه اين بطن را دارد همه، و تيكه‌هاى بالايش گردند و رگه رگه در درازاى آن پيوست بهم تا بتواند كش آورد و بسته شود بمانند كرم، و درون بالاش پرده‌اى دارد كه در اندرون مغز است تا مرز دنباله آن و مركب است از دو دندانه مغزى گرد در محيط طول بمانند دو استخوان ران كه در برخوردن نزديكند و چون دور شوند گشاده‌اند با تركيب برشته‌هائى بنام وترات تا از آن بدر نشوند، تا چون اين كرمك كش برداشت و پهنايش تنگ شد اين دو دندانه بهم نزديك شوند و مجرى بسته شود، و چون بخود كشيد و پهناش فزود آن سوراخ باز شود، و آنچه از آن پهلوى دنباله مغز است نازكتر است، و كوژدار، و جاگير شود در دنباله مغز مانند اينكه فرو رفته، و جلوش پهن‌تر است از دنباله‌اش تا شكلى كه مغز آن را پذيرد، و آن دو دندانه را «قبتين» نامند.

و البته رگه رگه نيستند بلكه نرم و هموارند، تا بست و جفت شدن آنها محكمتر باشد، و پذيرائى آنها براى حركت چون يك چيز باشد، و براى دفع فضول مغز دو سوراخ است يكى در درون جلو در مرز ميان آن و واپس آن، و ديگرى در بطن ميانه، و براى بطن دنبال مجراى جدائى نيست، چون در يك سو است و خرد است نسبت بجلوى و سوراخ پذير


صفحه 54

نيست و با ميانى يك سوراخ بس آنها است، بويژه كه بر آوردگاه مغز حرام است و برخى فضولش تحليل رود و با آن دفع شود، و اين دو سوراخ چون از دو بطن آغاز شوند و در خود مغز فرو شوند براى برخورد بهم يكور شوند و يك سوراخ ژرفى گردند كه آغازش حجاب نازك است و پايانش كه تك آنست پرده كلفتى است كه تنگ شده مانند قيف و از پهنائى گرد بتنگنائى رسد و از اين رو آن را «قيف» خوانند و هم آن را «مستنقع» نامند، و چون در پرده سخت درآيد آنجا بسوراخى رسد در غدّه‌اى مانند كره‌اى كه در دو طرف فرو رفته است برابر هم از بالا و پائين كه ميان پرده سخت و ميان چانه است، در آنجا بسوراخهائى صافى مانند برخورى در بالاى چانه- پايان-

خلاصه‌ايست [در تعداد استخوانها و پيها و شريانها]

بدان كه استخوانهاى سر 11- اند، و استخوانهاى چهره 16-، دندانها 32- مهره‌هاى پشت و گردن و دنبال و عصعص 30-، استخوانهاى گلوگاه 2- استخوانهاى شانه‌ها 2 استخوانهاى اصلى دو دست 60- بجز استخوانها خرد بندها بنام سمسمانيه، دنده‌هاى از در سو 24- استخوانهاى سينه 7- استخوانهاى خاصره 2، استخوانهاى دو پا 60- و جمع همه 248 جز خرده‌ها سمسمانيه و با آنها 264، چون در هر دست و هر پا 4 باشند، شماره ماهيچه‌ها بنقل از جالينوس 529، و چنانچه أبو القاسم بن ابى صادق گفته: 508، پيها بنا بر مشهور 28 جفت و يك تك كه ميشوند 57، و اما شريانها كه از دل برايند و رگهاى آرام كه از كبد درآيند بطور خلاصه ريشه آنها و وضع پخش شدن آنها گذشت، و تيره‌هاى آنها بشمار نيامده تا بتوان گفت، و در اخبار گذشت كه همه 360 باشند نيمى آرام و نيمى جنبنده.

و گويم: همانا در اين باب بسط سخن داديم زيرا در شناخت خداى حكيم و كريم و بخشايشگر و در فهم لطف و كرم و حكمت و نعمتش در همه ابواب اثر دارد، و تشريح بهترين فن پزشكى است و حكمت، و از همه آنها دقيق‌تر و با ارزش‌تر و اللَّه الموفق للصواب.


صفحه 55

باب چهل و نهم باب نادر- در علت گوناگونى آفريده‌ها و علت سياهان و تركان و صقالبه‌

1- در علل (ج 1 ص 14): بسندش از فضال از امام هشتم7كه بآن حضرت گفتم: چرا خدا عزّ و جلّ خلق را چند گونه آفريده و يك نواخت نيافريده؟

فرمود: تا در اوهام نيفتد كه او درمانده است، و هيچ صورتى در وهم خدا نشناسى در نيايد جز آنكه بنمونه آن آفريده‌اى دارد تا كسى نگويد آيا خدا عزّ و جلّ ميتواند چنين و چنان صورتى بسازد و چون هر چه را گويد خدا تبارك و تعالى موجودى مانندش آفريده، و با انديشه در انواع آفريده‌هاش دانسته شود كه او بهر چيز توانا است.

2- و از همان (ص 30): بسندش از عبد العظيم حسنى كه شنيدم امام دهم7ميفرمود: نوح 2500 سال زيست و روزى در كشتى خواب بود و باد وزيد و عورتش فاش شد و حام و يافث خنديدند و سام آنها را تشر زد و از خنده باز داشت، و هر چه را سام ميپوشيد كه باد فاش كرده بود حام و يافث آن را پديدار ميكردند، نوح7بيدار شد و ديد ميخندند، فرمود: اين چيه؟ سام آنچه شده بود بدو گزارش داد، نوح دست بآسمان برداشت و دعا كرد و ميگفت:

بار خدايا آب پشت سام را ديگرگون ساز تا جز سياهان فرزند نياورد، بار خدايا آب پشت يافث را دگرگون ساز، و خدا آب پشت آنها را دگرگون ساخت، و همه سياهان هر جا باشند از حامند، و همه ترك و صقالبه و يأجوج و مأجوج و چين هر جا باشند از يافث، و سفيد پوستان همه از سام و نوح بحام و يافث فرمود:

نژاد شماها تا قيامت بردگان فرزندان سامند زيرا او بمن نيكى كرد و شما ناسپاسى من كرديد، و پيوسته نشانه ناسپاسى شما در نژادتان روشن است، و نشانه‌


صفحه 56

خوشرفتارى در نژاد سام تا دنيا بجا است روشن است.

بيان: در قاموس گفته: صقالبه گروهى باشند كه وطنشان هم مرز خزر است ميان بلغار و قسطنطينيه.

3- در علل (ج 2 ص 156) در خبر يزيد بن سلام است كه از پيغمبر6پرسيد راستش خدا آدم را از همه خاك آفريد يا از يك خاك؟ فرمود: آرى از همه خاكى، و اگر از يك خاك بود مردم همديگر را نشناختند، و يك صورت داشتند، گفت: در دنيا نمونه‌اى دارند؟ فرمود: خاك سپيد دارد، و سبز، سرخ، و تيره و سرخ و آبى، شيرين دارد و شور، زبر و نرم و شيرى، و از اين رو است كه در مردم نرم هست و زبر، سفيد پوست و زرد پوست و سرخ پوست و گندم گون و سياه بهمه رنگهاى خاك.


صفحه 57

ابواب طب درمان بيماريها، خواص داروها

باب پنجاهم چرا پزشك را طبيب گويند، آنچه در باره طبابت رسيده مراجعه به پزشك‌

1- در علل (ج 2 ص 316): بسندش تا امام ششم7كه طبيب را درمان كن ميناميدند موسى بن عمران گفت: پروردگارا درد از كيست؟ فرمود از من، گفت دارو از كيست؟ فرمود: از من، گفت پس مردم درمان كن براى چه ميخواهند؟ فرمود: براى دلخوشى و از اين رو او را طبيب ناميدند.

2- در كافى (88- روضه): بسندش از امام ششم7(نزديك بهمين مضمون را روايت كرده).

بيان: فيروزآبادى گفته طب يعنى در كار آرامى كرد و نرمش نمود و پزشكان را طبيب ناميدند چون دلخوشى بيمارند و درمان از آنها نيست، منظور اين نيست كه طبيب از طيب باز گرفته است زيرا يكى مضاعف است و ديگرى معتل، بلكه مقصود اينست كه نام طبيب براى اين نيست كه تن را از بيمارى درمان كند بلكه براى درمان دل است از اندوه و غم و خوش كردن آن.

3- در قرب الاسناد: بسندى از عبد الرحمن بن حجاج كه بامام هفتم7گفتم: بفرمائيد اگر نيازمند پزشك ترسا شدم باو درود گويم و دعا كنم؟

فرمود: آرى زيرا دعايت او را سودى ندهد.


صفحه 58

در علل (ج 2 ص 282) و در سرائر مانند آن نقل شده.

بيان: دلالت دارد بجواز عمل بگفته طبيب ذمى و مراجعه باو و سلام بدو و دعاى بر او، و شايد دو تاى اخير در صورت ضرورتست بلكه همه و نبايد اين كار دوستانه انجام شود چون از آن نهى شده، و كلينى بروايت موثق (ج 2 ص 649 كافى) از امير المؤمنين7آورده كه سلام باهل كتاب ندهيد و اگر بشما سلام دادند در جواب بگوئيد «و عليكم».

و اين خبر بسند ديگر هم روايت شده.

4- در علل (ج 2 ص 151): بسندش از جعفرى كه شنيدم امام هفتم7ميفرمود: تا توانيد مراجعه بپزشك را از خود دور داريد چون مانند ساختمانست كه كمش به بيش كشاند.

بيان: يعنى مراجعه بپزشك در دردى اندك مايه دردى بزرگتر و درمانى بيشتر است.

5- در خصال (13): بسندش از امام ششم7: كه هر كه تندرستيش به بيمارى بچربد و با چيزى خود را درمان كند و بميرد من بخدا از او بيزارم.

بيان: ظاهرش حرمت درمانيست تا بيمارى سخت نباشد و ناچار نشوند ولى خبر ضعيف است و بسا عمل به كراهت شود براى اطلاق برخى اخبار و احوط مراعات آنست.

6- در طب الائمه (53): بسندى تا كه از امام ششم7پرسش شده يا ابن رسول اللَّه، مردى خود را داغ ميكند براى درمان و بسا بميرد و بسا به شود، فرمود: در عهد رسول خدا6يكى از اصحابش را داغ كردند و آن حضرت بالاى سرش بود.

و از همان: بسندش از محمّد بن مسلم كه از امام پنجم7پرسيدم آيا با داغ درمان شود؟ فرمود: آرى، خدا تعالى در دارو بركت، درمان و خير


صفحه 59

بسيار نهاده، و باكى نيست كه مرد تندرست درمان خود كند، و داغ كردن باكى ندارد.

8- در طب (61): بسندى از امام ششم7كه هر كه تندرستيش به بيمارى ميچربد و دارو بنوشد بمرگ خود كمك كرده.

9- از محمّد بن مسلم كه از امام پنجم7پرسيده شده از مرديكه ترسا و يهودى او را درمان كنند و براى او دارو فراهم سازند؟ فرمود باكى ندارد، همانا درمان بدست خدا تعالى است.

بيان: ابن ادريس- ره- در سرائر گفته: فرمان رسول خدا6است و در اخبار امامان ذريه او:بمداواى درد، فرمودند: مداوا كنيد كه خدا دردى نداده جز اينكه دوائى برايش داده جز مرگ كه درمانى ندارد، بر پزشك بايد از خداى سبحانه در آنچه با بيمار كند بترسد و برايش خير خواهى كند و درمان جستن از پزشك يهود و ترسا براى مسلمانان باكى ندارد در صورت نياز بدان و چون تن زن بيمار شود و ناچار شود بمداواى مرد برايش رواست.

شهيد- ره- در دروس گفته: معالجه نزد كتابى رواست و گرفتن آب چشم هم.

علامه- ره- در منتهى گفته: جائز است براى ختنه و بريدن دختران مزدور گرفت و براى درمان درد و بريدن ريشه‌اى كه در تن درآيد، و در مزد گرفتن بر آنها خلافى نديدم زيرا كاريست كه شرع اذن داده و بدان نياز است و ضرورت و مزدور گرفتن بر آنها مانند كارهاى مباح ديگر جائز است و همچنين عقد اجاره براى سرمه‌كشيدن خواه سرمه از خود بيمار باشد يا از پزشك و برخى عامه گفتند اگر قرار بندد با پزشك روا نيست.

10- در طب (63): بسندش از يونس بن يعقوب كه از امام ششم7پرسيدم، مردى دواء نوشد و بسا او را بكشد و بيشتر او را تندرست كند، فرمود