بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 7

زيرا چون آستر است كه رويه را نگهدارد و آنست كه بحرارت غريزيه برخورد دارد و حركت روح بدان آسيب رساند، و حكمت در اين بوده كه منفذ و روح و حرارت غريزيه با اين آستر محكم گردد.

دوم: رگهاى آرام كه از كبد رويند و اورده نام دارند و كارشان كشيدن غذاء است بكبد و رساندن آن از كبد باندام ديگر و همه يك پوسته دارند جز يكى بنام وريد شريانى كه دو پوسته سخت دارد، زيرا بگوشه راست دل فرو است و غذاى شش را بدل ميرساند، و گوشت شش نازك و سبك است و جز خون رقيقش نشايد، و برخى شرايين را جفت آورده‌اند تا اورده را با خود پرده پوشانند و هر عضوى ميان آنها است بنوشانند و هر كدام از ديگرى نوش ميكند و چون در پشت از طرف درون جفت شوند شريان بر دوش وريد باشد تا پست‌تر بار بر اشرف باشد و آنچه از آن دو در اعضاء برويند شريان زير وريد است تا پوشيده‌تر و نهانتر باشد و وريد سپر آن باشد.

و اما غضروف نرم‌تر از استخوان و خم‌بردارتر است و سخت‌تر از اعضاء ديگر و سودش اينست كه استخوان باعضاء نرم خوب بچسبد و سخت و نرم بى‌ميانجى بهم نچسبند تا نرم آزار كشد بويژه در هنگام ضربت و فشار، و براى آنكه بندهاى استخوانى ساينده بهم خوش همسايه باشند و از سختى هم را نكوبند و هر كدام بعضوى نيرومند كه بسيار سخت نيست تكيه زنند، اينانند اعضاء مانند كه از اعضاء ابزارى تركيب شدند، و همه از منى پديد شوند جز گوشت و پيه كه از خون پديد شوند.


صفحه 8

فصل دوم: تشريح سر و اندام آن و آنچه دارد

1- كاسه سر كه خدايش براى نگهدارى مغز از آفت آفريده گرد و دراز است چون گرد مساحت بيشترى دارد از اشكال خط راستا با برابرى محيط آنها و براى آنكه چون گوشه ندارد كمتر اثر پذير است، و درازيش براى اينست كه روئيد نگاه اعصاب مغز است كه درازا هستند تا با هم فشار نياورند و كوفته شوند، و بسا برآمدگى جلو يا پس يا هر دو را ندارد.

كاسه سر از شش استخوان فراهم است، دو تا چون سقف و چهارتا چون ديوار و همه بهم پيوستند با درزهائى كه آنها را شئون سر نامند، و ديواره‌ها از تارك سخت- ترند چون آسيب‌رس‌ترند و نياز به روزنه در آن بيشتر است تا بخار سوخته سر از آن برآيد و بر مغز سنگين نشود، و ديوار پشت سخت‌تر است چون از ديده‌بانى حواس نهانست.

در كاسه سر سوراخهاى بسياريست تا پى بسيار از آن درآيد و رگها و شرايين در آن برايند، و بخارهاى سوخته كه از استخوان بيرون نشوند از آن در آيند، و مغز از آنها پاك شود. و پرده سنگين و كلفتى كه بيانش آيد پايدار بماند و مغز سبك گردد، و بزرگترين سوراخش در فرود آنست در بر مهره پشت كه نخاع را بيرون دهد و باستخوان آرواره بالا كه دو گونه و دو گوش و دندانهاى بالا را دارد پيوست است و از 4 استخوان تركيب شده كه با درزهائى بهم پيوستند، سپس آرواره زيرين است كه دندانهاى زير را دارد، بدان نچسبيده زيرا نياز بحركت دارد و پيوستگاه آنها را زرفين نامند و بجز دندانها از دو استخوان فراهم شده كه در ميان چانه درزى دارند، و زير كاسه سر از سوى پشت در ميان آن آرواره بالا استخوانى فروهست كه تهيگاه پديد آمده از تقسيم اين استخوانها را پر كرده‌


صفحه 9

وتد نام دارد، پس همه استخوانهاى سر در شماره بجز از دندانها 23 باشند.

و اما مغز را خدا نرم و چرب آفريده تا محسوسات بآسانى در آن نقش بندند و پيها كه در آن رويند نرم باشند و نشكنند و نبرند، و مزاجش ر سرد و تر آفريد تا نيروها كه در آنند اثر پذير باشند از مدركاتش و تا از حركات انديشه و خيال بر نيافروزد و نيروى روح و حرارتى كه از دل بدان برآيد معتدل نمايد و جلوش كه محل اعصاب حسيه است نرم‌تر است از دنبالش كه مايه اعصاب حركت است چون حركت نياز به سختى دارد و نيرو نياز بصلابت و آن در درازا و پهنا دو بخش است تا آفت همه آن را فرا نگيرد و در درازاش سه تهيگاه است كه بهم راه دارند و آنها را بطون مغز خوانند، و آن جايگاه روح نفسانى، و جايگاه حواست است جلوش بزرگتر است و خرده خرده كوچك شود تا باندازه نخاع و بشكل آن گردد، و دو برآمدگى دارد مانند دو سر پستان كه باستخوان پر سوراخى رسند مانند صافى در جايى از كاسه سر كه بپايان بينى رسيد و حسّ بوئيدن در آنها است، و فضولات دو بطن جلو مغز از آنها برآيد و بوسيله عطسه بسوراخ بينى ريزد، و اما فضولات دو بطن ديگر باستخوان سوراخى ريز كه فك است، بطن پيشين جاى هواكش مغز است كه پس از ماندنش در بطون و دريافت مزاج مغزى روح نفسانى شود، و چه بسيار كه از ظرفيت بطون بيش است و درونهاى مغز برآيد كه آنها را تزاريد نامند و مزاج مغزى گيرد و شايستگى آن را، و آن زردى كه در سوى بطن ميانه است مانند كرم پيچد و باز شود، و آن را بهمين نام خوانند مانند خود اين بطن كه باز و بسته و دراز و پهن شود، و در حركت انقباض فضله را بيرون ريزد و در گشودگى صور مدركات را بقوه حافظه رساند، بتقدير عزيز حكيم. وانگه خدا تعالى مغز را با دو پرده پوشانده، نازك و نرم و چسبيده بدو و در برخى جاها آميخته با او و پرده ديگر كلفت و سخت بالاى آن چسبيده بكاسه سر و بمغز در چند جا و بهمراه آن سوراخهاى بسيار است در دو جا يكى نزد استخوان صافى مانند، و ديگرى در استخوان آرواره براى رفع فضول، و از آن پرّه‌هاى نازك برآيد از درزهاى كاسه‌


صفحه 10

سر، و با اين پره‌ها هر دو بكاسه سر چسبد و از مغز جدا ماند و بران سنگينى نكند، وانگه از اين پره‌ها بر برون كاسه سر پرده اى بافته شود كه آن را بپوشاند، و نيز ميان دو تيكه جلو و دنبال مغز پرده ايست نازك كه تيكه لطيف را از تيكه سخت جدا كند تا با آن بر نخورد، و زير مغز ميان پرده كلفت و استخوان بافته ايست تورى مانند روى هم افتاده كه از شرايين بالا آمده از دل و كبدند بمغز، و دو رگ از ميان آنها برآيد و درون پرده سخت درآيند، و بمغز پيوندند و همانا اين شبكه زير مغز است تا خون شريانى را خنك كند و هم روح را تا مانند مزاج مغزى شوند پس از پخت وانگه خرده خرده بمغز پيوندند، و رخنه‌هاى ميان اين شريانها پر شدند با غده‌هاى گوشتين تا تهى نباشند و تكيه‌گاه اين بافته باشند و آن را بوضع خود بدارند.

و اما پيها كه از مغز روئيده‌اند هفت جفتند يك جفت از جلو مغز بر آيند و بچشم آيند و بوسيله نيروى ديد حس ديد بدان دهند، و اين دو پى تهيند و چون اندكى از مغز دور شوند بهم پيوندند و سوراخشان يكى شود و باز از همان درون كاسه سر از هم جدا شوند و برايند تا هر كدام در حدقه چشمى در آيد كه در سوى آنست جفت دوم: از پس جفت يكم بر آيند و از سوراخ كاسه سر كه در تك چشم است بر آيند و در ماهيچه چشم پخش شوند و حركت چشم بدانها باشد.

سوم: از پس دوم است آنجا كه بطن مقدم ببطن دوم رسد و با جفت چهارم كه بدنبال آنست در آميزد و سپس از آن جدا شو و بچهار بخش شود يكى از بطن مغز فرو آيد تا فروتر از پرده مغز و ديگران در چند جاى چهره و بينى پراكنده شوند، و برخى بجفت پس از آن پيوندند.

چهارم: از پس سوّم بر آيد و در آرواره پراكنده شود و حسّ خاصى بدان دهد.

پنجم آنست كه برخى از آن نيروى شنيدن دارد و برخى از آن در ماهيچه ايست كه گونه را بجنباند.

ششم: برخى از آن بگلو و زبان كشد و برخى بماهيچه اى كه در سوى كتف است و اطراف آنست، و برخى از آن از گردن سرازير شود و پره‌هائى از آن‌


صفحه 11

بماهيچه گلوگاه پيوندد و چون بسينه رسد باز بخش شود و تيكه‌اى از آن ببالا برگردد تا بماهيچه گلوگاه پيوندد، و برخى از آن در غلاف دل و شش و روده سرخه و اطرافشان پراكنده شود و بخش دوم بزرگترش گذر كند تا در پرده نفوذ كند و بيشترش بدهانه معده پيوندد و باقى آن بپرده كبد و سپرز و روده‌هاى ديگر پيوندند، و برخى بخشهاى جفت سوم هم در آنجا بدانها پيوندد.

هفتم از پس مغز برآيد آنجا كه نخاع پديد گردد و بخش شود در ماهيچه‌هاى زبان و گلوگاه و ماهيچه‌هاى محرك همه اعضاء تن كه از اين اعصاب و اعصاب آينده نخاع بر آيند، و چون نميشود اعصاب و استخوانها را با سخن نقشه كشيد و بايد ديد و خوب سنجيد ما از شرح آنها رو گردانيم، و شماره هر آنچه ماهيچه در تن است 529 است برأى جالينوس.

و اما چشم: هفت طبقه و سه رطوبت دارد بجز اعصاب و عضلات و رگهايش و شرح هيئتش اينست كه پى ميان تهى نخست عصبى كه از مغز بيرون كاسه سر در تك چشم در آيد و بر آن دو پرده است كه همان پرده‌هاى مغزند و چون از كاسه سر بيرون آيد و در پيرامون استخوان چشم درآيد پرده كلفت از آن جدا شود و پرده همه استخوان بالاى ديده گردد، و اين پرده را طبقه صلبه نامند و آن پرده نازك هم از او جدا گردد و پرده جلو پرده سخت و طبقه صلبه شود و آن را طبقه مشيميه خوانند چون مانند مشيمه است و خود پى پهن گردد و دو پرده ديگر بخود گيرد، و طبقه شبكيه ناميده شود.

سپس درون اين پرده جسمى نرم‌تر و سرخ و زلال و سفت چون آينه آب شده است بنام رطوبت زجاجيه و در ميان آن جسم گرد ديگر پديد است كه اندكى پهن است و چون يخ زلال است و آن را رطوبت جليديه نامند و نيم از زجاجيه را فرا دارد، و بالاى نصف ديگرش جسمى است مانند تار عنكبوت ولى بسيار با صفا و زلال كه آن را طبقه عنكبوتيه خوانند و بالايش جسم روانيست رنگ تخم مرغ و آن را رطوبت بيضيه نامند و روى آن بيضيه جسم نازكى است كه درونش در روى‌


صفحه 12

بيضيه ناهموار است و برونش صاف و هموار و چند رنگ بخود گيرد در تنها، بسا بسيار سياه است و بسا كمتر.

در ميانش برابر جليديه سوراخى است كه گاهى تنك شود و گاهى گشاد باندازه‌اى كه جليديه نور پذير است، در نور شديد تنگ مى‌شود و در تاريكى و كم نورى گشاد ميگردد و چون بسته شود ديدى نباشد و آن چون سوراخ جاى دانه انگور است كه از خوشه كنده شود، و همان حدقه چشم است، و رطوبتى لطيف و روحى دارد، و از اين رو در حال مردن از ميان ميرود و اين پرده را طبقه عنبيه خوانند.

و بالاى اين طبقه پرده ايست تيره و صاف و سخت چون صفحه شاخ نازك كه آن را قرنيه خوانند و رنگ طبقه عنبيه زير خود را بخود گيرد چنانچه پشت جام شيشه چيزى چسبانند، رنگين كه آنجاى شيشه برنگ آن در آيد و روى آن كه همه ديده را نگيرد بلكه باندازه سياهى ديده از آن بيرون ماند گوشتى است سفيد و چرب و زلال و آميخته بماهيچه‌هاى جنباننده چشم و سخت است و گوشتين و آن را ملتحمه خوانند و سفيده چشم و از پرده برونى كاسه سر برآيد چنانچه قرنيه از طبقه صلبه برآيد و عنبيه از طبقه مشيميه و عنكبوتيه از شبكيه و هر كدام غذاى خود را از منشأ خود گيرند كه بهره خود را از غذا برگيرد و مانده را بپردازد بدانها.

رنگ ديده‌ها از نظر طبقه عنبيه چهار است: سرمه‌اى، سبز، ميشى، سرخابى سبب سرمه‌اى كمى روح است كه بهمه اجزاء ديده نتابد يا تيرگى است و كم تابشى بر رنگى عنبيه يا خردى جليديه يا فرورفتى آنست كه زلالى آن چنانچه بايد آشكار نشود، يا رطوبتى طبقه بيضيه است يا تيره‌گى آن كه درخشش جليديه را بپوشاند يا شدت سياهى چشم است و چون همه اينها فراهم شوند چشم بسيار سرمه‌اى گردد.

و اسباب سبزى چشم ضدّ اينها است، و چون اسباب سرمه‌اى و سبزى در


صفحه 13

آميزند و برابر شوند و چشم ميشى نمايد و اگر اسباب سبزى بچربند چشم سرخابى نمايد.

و همانا ديده بدين رنگ آفريده است براى آنكه سازگارترين رنگ است براى ديده، چون سفيد نور را پراكنده كند و سياه آن را گرد و تيره كند و رنگ آسمانيست كه آن را درست فراهم سازد و نيرو دهد، و كلفت آفريده شده تا تابش خورشيد را از نور ديده باز گيرد، و ميان رطوبت و طبقه صلبه جلو آن ميانجى شود، و از اين رو برونش كه پهلوى آنست سفت‌تر است و در اين سفتى برونش سود ديگرى هم هست و آن اينست كه سوراخ عنبيه هميشه محفوظ و گشاده ماند و از فشار اطرافش پريشان نشود.

و در حقيقت اين دو طبقه است طبقه درونى آجين‌دار و برونى سخت و هموار و قرنيه زلال است تا نور ديد را از نفوذ در خود باز ندارد و سخت است تا سپر طبقه‌هاى ديگر باشد و رطوبات را از آفت نگهدارد و وضع و شكل آن بهم نخورد.

و رطوبت بيضيه در جلو جليديه است تا جلو نيروى پرتوها و تابشها را بگيرد و آن را خيره نكنند و برون جليديه هموار است تا شبح ديده شده در تيكه بزرگ آن افتد و بهتر ديده شود زيرا گرد كمتر برابر شود، و زجاجيه سفت است تا روان نشود و دنبال جليديه است تا بغذا نزديكتر باشد، و رطوبت جليديه اشرف تيكه‌هاى چشم است و طبقه‌ها و رطوبت‌هاى ديگر خدمتگزار و سپر آنند، و جاى ديده‌شده‌هاست از نيروى روحى كه از دو پى تهى كه محل نيروى ديد و درياب پرتو و رنگند بدان آيد و هم درياب حركات و اندازه‌ها و جز آن بتوسط روحى كه دارد.

و همانا دو پى آن تهى باشند چون نياز بروح بيشترى دارد كه اين نيرو را دارند بخلاف حواس ديگر و بهم برخورند تا روح در آنجا فراهم گردد و اگر بيك ديده آفت رسد نورش بيكاره نشود بلكه همه نور از مجمع بچشم درست ريزد و بهتر ديده شود و از اين رو كسى كه يكديده را بندد با ديده باز ديگر بهتر بيند.

و براى اينكه هر دو چشم را يك ادراك باشد و شبح از هر دو ديده در آنجا يكى‌


صفحه 14

باشد تا در قدر مشترك نقش بندد و از اين رو چشم چپ يكى را دو بيند چون حدقه او بالا يا پائين است و نفوذ بمحل تقاطع راستا نيست و پيش از آن حد مشترك ديگر با ديد شود بر اثر انكسار پى.

و همچنان است كسى كه اعضاءش شل شوند و حدقه‌اش كژ شود مانند مستها و از اين نمونه است كه كسى كه انگشت ميانه را بر سبابه خم كند و با آنها چيز گردى را بچرخاند يكى را دو تا بيند، زيرا ميانه از برابر بالاتر ديده شود و سبابه از پائينتر.

و برخورد دو پى با هم براى اين است كه تكيه‌گاه همديگر شوند و گويا از نزديك حدقه برآمدند و ريزش نور بچشم بيشتر باشد مانند آبگيرى كه براى آب كم سازند و اگر اين برخورد نبود دو پى در هر ديد و توجه خم مى‌شدند و دو حدقه پائين و بالا مى‌شدند و بيشتر مردم در بيشتر احوال يكى را دو تا ميديدند.

و اما پلك از پوست برون سر برآيد و پرده حدقه باشد از آسيب و چون بسته شود گرد و دود را و پرتو را از ديده باز دارد، و حدقه را از گرد و خاشاك پيوسته پاك كند و پلك زيرين كوچكتر از بالائى است زيرا آنست كه باز و بسته شود و زيرين هميشه آرام است و اگر فزونى داشت جلو حدقه را مى‌گرفت و فضول و اشك در آن جمع مى‌شد و اما مژگانها آنچه را پلك از حدقه باز ندارد باز دارند در آنجا كه بايد چشم باز باشد مانند آنكه بر اثر باد خاشاك آيد و اندكى باز شود و مژگان بالا و پائين بهم پيوندند و يك تورى در برابر چشم بسازند كه از پشت آن بيند و خاشاك در آن ننشيند.

گوش: از پى و گوشت و غضروف است و چون دكل كشتى در بالا است تا بادگير باشد و آواز را دريابد و در آن گيرد و باستخوان صماخ خود و هواء درون گوش را موج دهد و بپوسته مفروش بر پى ژرف خورد مانند چوبى كه بطبل زنند و طنينى آورد كه نيروى شنيد سپرده در آن پى وسيله جوهر روح پشت آن آواز را درك كند، و سوراخ گوش پيچ و خم بسيار دارد كه در پايان آنها تهيگاهى است بنام‌