21- و در همان: بهمين سند از امام رضا7كه موسى بن جعفر7بيمار شد و پزشكان آمدند بالينش و عجائبى برايش وصف كردند و شنيدم فرمود:
بكجاها ميرويد؟ بر سيّد اين داروها اكتفاء كنيد كه هليله و رازيانه و شكر است، در سه ماه تابستان ماهى سه بار و در زمستان ماهى سه روز و هر روزى سه بار و بجاى رازيانه مصطكى باشد و جز بيمارى مردن بيمار نشود (50).
22- در طب: بسندى از محمّد بن ابراهيم جعفى از پدرش كه نزد امام ششم7رفتم بمن فرمود: چرا رنگت پريده؟ گفتم تب سه يك دارم، فرمود:
كجائى تو از داروى مبارك طيب، شكر را بسا و بآب بزن و ناشتا كه تشنه شوى بنوش گفت: عمل كردم و ديگر تب باز نگشت.
23- و از همان- 51-: بسندى از ابى الحسن7كه پرسش شد از تب نوبه غالب فرمود: عسل و شونيز را بگيرند و سه قاشق از آن بخورند كه بريده شود، و آن دو مبارك باشند خدا تعالى در باره عسل فرموده «برآيد از شكم آنها شربتى چند رنگ كه در آن براى مردم شفاء است 69- النحل» و رسول خدا6در باره سياه دانه فرمود: شفاء هر درديست جز مرگ، فرمود:
اين دو نه گرمند و نه سرد و نه داراى طبائع، همانا هر جا بيفتند درمانند.
بيان: مقصود اينست كه اثر آنها بطبع نيست بلكه بخاصيت است.
24- در طب (51): بسندى از امام دهم7كه بهترين درمان تب سه يك اينست كه در روز نوبت تب فالوده عسل پر زعفران خورند و در جز آن روز نخورند.
25- و از همان- 55- بسندى از امام صادق7كه هيجان خون سه نشانه دارد جوش در پوست و خارش در تن و مورچهزدگى.
بيان: جوش و خارش تن بيشتر از فزونى خونند و اگر چه از اخلاط ديگر هم ميباشند و جنبش جانوران خيال آدمى است كه مورچه يا جانور در ميان پوست او است و اطباء آن را مورچهزدگى نامند.
26- در طب (53): بسندش از امام ششم كه اگر مردم خاصيت سيب را ميدانستند بيماران خود را جز با آن درمان نميكردند.
27- و از همان- 63- بسندش از سماعه كه از امام ششم7پرسيدم بيمارى سيب ميخواهد و بر او غدقن شده كه بخورد، فرمود بتبداران خود سيب بخورانيد كه چيزى برايشان از آن سودمندتر نيست.
28- و از همان- 72-: از مهران بلخى كه ما در خراسان نزد امام رضا7رفت و آمد داشتيم يك جوانى از ما روزى از يرقان بآن حضرت شكايت كرد فرمود خيار باذرنج را بگير و پوست كن و پوستش را با آب بپز و سه روز ناشتا هر روزى يك رطل (91 مثقال) بنوش، و آن جوان پس از آن بما گزارش داد كه يار خود را دو بار با آن مداوا كرده و بفرمان خدا خوب شده.
29- در مكارم- 87- از طب الائمه كه امام صادق7فرمود: براى خون سه نشانه است، جوش در تن، خارش، جنبيدن جانور، و در حديث ديگر چرتزدگى، و چون يكى از اهل خانه بيمار ميشد ميفرمود به چهرهاش نگاه كنيد، اگر ميگفتند: زرد است ميفرمود: از خلط صفراء است و ميفرمود آبى باو نوشانند، و اگر مىگفتند سرخ است، مىفرمود از خونست و فرمان حجامت ميداد.
30- در كافى- 88- روضه- بسندش از امام ششم7، كه هيچ دردى نيست مگر راهى بتن دارد و منتظر است كى فرمان يابد و آن را دريابد و در روايت ديگر افزوده جز تب كه يكباره وارد مىشود.
بيان: بسا مقصود اينست كه بيشتر دردها مايهاى در تن دارند كه خرده خرده آماده مىشود تا فرمان خدا برسد جز تب كه مايهاى در تن ندارد و از برون درآيد بوسيله تصرف مواد گرم يا سرد يا بو گند و يا زهرناك.
31- در كافى- 109- روضه-: بسندى از على بن ابى حمزه كه امام هفتم بمن فرمود: هفت ماه تب كردم و پسرم 12 ماه و بر ما دو چندان ميشد.
چنان فهميدم كه تب همه تن را نگيرد، بسا بالا بگيرد و پائين تنه را نگيرد و
بسا برعكس، گفتم: قربانت اگر اجازه دهى حديثى از ابى بصير برايت باز گويم از جدت7كه چون تب ميكرد با آب سرد مداوا ميكرد و يارى ميجست، دو جامه داشت يكى در آب سرد بود و يكى بر تنش و نوبه ميكرد با آنها، سپس فرياد ميزد تا آوازش از دم درب شنيده ميشد كه اى فاطمه دختر محمّد، گفتم قربانت شما داروئى براى تب نداريد؟ فرمود داروئى برايش نيافتم جز دعاء و آب سرد، من بيمار شدم و محمّد بن ابراهيم يك پزشكى آورد و او دوائى برايم آورد قىء آورد، و من ننوشيدم، چون وقتى قى كنم همه بندهاى تنم از جا در روند.
توضيح: شايد مقصود اينست كه اثر حرارت گاهى در بالا تنه پديد شود و گاهى در پائين، فرياد ميزد يا فاطمه بنت محمّد براى دادرسى و استغاثه و استشفاء «هر بندم در رود» يعنى از ناتوانى نميتوانم قى كنم، و روايت دلالت دارد كه بيان كيفيت بيمارى و اندازهاش شكايت بدى نيست.
32- در كافى (ج 8 ص 273): بسندش از امام ششم7كه تب با سه چيز از تن بدر آيد، از عرق كردن و از شكم رفتن و از قى.
بيان: در عرق با حركت و يا كسر عين يعنى خونگرفتن از رگ و مقصود رگ زدنست يا اعم از آن و حجامت و يكم روشنتر است، و مقصود از بطن اسهال است (بسا كلمه عرق بمعنى عرق كردنست كه ترجمه شد چون عرق كردن هم وسيله رفع برخى تبها است- شرح مترجم).
33- در كافى (245- روضه): بسندش از ابراهيم جعفى كه نزد امام ششم7رفتم و بمن فرمود: چرا رنگ چهرهات پريده و لاغرشدهاى؟ گفتم تب ربع دارم فرمود چهات بازداشته از مبارك طيب؟ شكر را بكوب و با آب بهم بزن و ناشتا در بام و شام بنوش گفت: عمل كردم و تبم بريد و برنگشت.
34- در دعائم از پيغمبر6كه فرمود: تب تف دوزخ است و آن را با آب
خاموش كنيد، و هر زمانى تب ميكرد آب ميخواست و دست در آن ميگذاشت.
35- الشهاب: تب پيك مرگ است، تب تف دوزخ است، تب بهره مؤمن است از دوزخ.
الضوء: تب شعلهورى تن است و محموم بمعنى تبدار از حمّ باز گرفته است و بر خلاف قاعده صرفى است مانند مزكوم از زكام، و مرگ بىزندگى شدن تن است و نزد محققان هستى ندارد بلكه نبودن زندگى است و مقصود آگهى است براى آماده بودن كار سراى ديگر تا نابهنگام مرگش در نگيرد و در افسوس بىسود دچار شود و بايد بداند تب كه آمد او را از اهل و فرزند بازستاند و نيرو و چابكى او را ببرد، سود حديث در نظر آوردن مرگ است و حذر كردن از آن، و توقع رسيدن آن و بىاعتمادى بزندگى جهان گذرا، و بدبينى بكمترين بيمارى و پندار آنكه بيمارى مرگ آور است، راوى حديث حسن است و دنبالهاش اينست كه تب زندان خدا است در زمين كه هر گاه خواهد بندهاش را در آن كشاند و هر گاه خواهد آزادش كند.
فيح: برافروختن سوزش است و جوشيدن ديگ، يعنى تب و جوشش آن گناه را از آدمى بريزد و كفاره بزهكاريست و گويا حضرتش6فرا گرفتن تب تن را پرداخت عذابى دانسته كه سزدش از راه نمونه آوردن و مانند كردن، و چون كيفر بايست را پرداخت ثواب دائم برايش بماند، اين حديث در معنا نزديك است بدان كه در دنبالش آيد و براى دلدارى دادن بمؤمن و كشاندن او است به تحمل آنچه خدا- تعالى بوى رساند براى پاك كردن او از گناه.
و از او:6روايت است كه هر كه سه ساعت تب كند و بر آن شكيبا باشد خدا بر فرشتههاش بدو بالد و فرمايد: فرشتههايم بنگريد به بندهام و شكيب او بر بلايم، براى بندهام برات آزادى از دوزخ نويسيد، و برايش نوشته شود: بنام خداوند بخشاينده مهربان، اين نامهايست از خداى عزيز حكيم برائتى است از خدا براى بندهاش فلان پسر فلان كه منت از عذابم آسودهات كردم و بهشتم را بر تو بايست
نمودم، بسلامت در آن درآ.
و از ابى درداء است كه: من از رنج يك شب درد، بشتران سرخ مو شاد نشوم، بيمارى مؤمن كفاره گناه او است.
و از حسن بصريست كه خدا تعالى مؤمن را با تب يك شب كفاره كند و ببخشد سود حديث امر بشكيبائى و پذيرائى از خداست در آنچه از بيمارى كه وسيله تأديب است و آگهى باينكه هر دردى وسيله پاك شدن از گناه است بعلاوه از عوض و ثوابى كه صبر دارد، راويه حديث عايشه است و دنبالش اينست كه «خنكش سازيد با آب».
و حديث سوم در معنا با آنها كه پيش از آنست نزديك است، و حظّ بمعنى بهره است (در جمع و تصريف حظ بياناتى دارد و شعرى گواه آورده و گفته) معنى حديث اينست كه خدا تعالى گناهانش را بريزد، و در برابر بيمارى كه بدو داده و صبر كرده او را بيامرزد و بدوزخ كيفر نكند و گويا تب همان بهره دوزخ اوست و در حديث ديگر روايت است كه آن حضرت6فرمود هيچ آدمى نباشد جز كه بهرهاى از دوزخ دارد و بهره مؤمن همان تب است.
و از مجاهد است در تفسير قول خدا تعالى «و نيست از شما كسى مگر آنكه در آن وارد شود اين بر پروردگارت بايست و گذرا است 70- مريم) كه هر مسلمانى تب كرد البته واردش شده، و بهره مؤمن از آن همانست، سود حديث دلدارى و خوش كردن دل است از رنجى كه آدمى از دردها و بيماريها ميكشد بوسيله ريختن گناهان و بارها از او، و آگهى باينكه در كيفرش بهمان اكتفاء شود و سزايش تقريبا همانست راوى حديث عبد اللَّه بن مسعود است و دنباله حديث است «تب يك شب كفاره گناه يك سال است تمام».
36- در كافى- 265- روضه-: بسندش كه امام ششم بمردى فرمود: با چه تبدارانتان را مداوا كنيد. گفت؟ اصلحك اللَّه: با اين داروهاى تلخ، بسفائج، غافث، و مانند آن، فرمود: سبحان اللَّه آنكه بتلخ به ميكند ميتواند به شيرين هم به كند
سپس فرمود: چون يكى از شما تب كرد ظرف پاكى بگيرد و در آن يكحبه قند و نيم بنهد و آنچه از قرآن حاضر داند بدان بخواند و آن را شب در برابر اختران نهد و روى آن آهنى نهد، بامداد آب بر آن ريزد و آن را با دست بمالد و بنوشد، در شب آينده يك حبه ديگر قند بر آن فزايد كه 2 حبه و نيم شود، و در شب سوّم يكى ديگر كه 3 حبه و نيم شود.
بيان: دلالت دارد كه حبه قند اندازه مشخص داشته و گويا همانست كه در شيشه و قالب ديگر ريزند و حبههاى خرد و درشت مانند از آن ببندد و در عرف آن را نبات خوانند، و بسا جز آنست چنانچه در باب خود آيد ان شاء اللَّه.
بسفايج چنانچه اطباء گفتند: چوب تيره ايست كه بسياهى و سرخى اندك زند، نازك است و پهن و دندانهدار مانند كرم چند پا، مزه شيرين كرفى دارد، و با شكر نوشيده شود، يكى از آنها گفته: بر درخت جنگل و نيزار رويد، و يكى گفته بر سنگ رويد، گرم است بدرجه 2 و خشگ بدرجه 3 و پر اثر در خشك كردن، رطوبات را بخشكاند، و 3 درهم (در حدود 2 مثقال) آن مسهل است بىفشار بر رودهها براى سوداء و بلغم و كيموس آبى، و مانند آن در قانون گفته است.
و گفته: غافث از گياهان خاردار است و برگش چون برگ شاهدانه است و گلش چون گل نيلوفر كه آن را يا شيرهاش را بكار برند، گرم است بدرجه 1- و خشك بدرجه 2- لطيف است و برنده بىكشش و حرارت در ظاهر، اندكى كرف است و بدمزه و تلخ سخت چون تلخى صبر براى بيمارى داء الثعلب و داء الحيه تازه خوبست، با پيه كهنه بر زخمهاى سخت و به نشدنى ضماد كنند.
شيرهاش براى جرب و كچلى و خارش نافع است كه با آب شاهتره و سكنجبين بنوشند و گلش براى دردهاى كبد و ورمهاى معده خوبست چه بوته آن باشد و چه شيره آن و براى بد هضمى و استسقاء خوب است، و براى تبهاى پاگير و كهنه نافع است بخصوص شيره آن، بويژه با شيره افسنتين.
ميگويم: بزودى بسيارى از اخبار در ابواب داروها و گلها و دانهها بيايد ان شاء اللَّه تعالى.
باب پنجاه و سوم حجامت، حقنه، سعوط، قى
1- در خصال- 117- بسندش از امام ششم7كه دارو چهار است:
حجامت، سعوط، حقنه و قى (سعوط داروئى است كه در بينى كشند).
2- در خصال- 26- بسندى از امام ششم7كه گذر كرد بقومى و حجامت ميكردند فرمود: چه ميشد شما را اگرش بشام يك شنبه پس ميانداختيد كه درد را بهتر ميكشيد: در مكارم بىسندش آورده.
3- در خصال- 27- بسندش از يونس بن يعقوب كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: روز دوشنبه رسول خدا6حجامت كرد و گندم بحجامت كن داد.
4- و از همان: بسندى تا امام ششم7كه هميشه رسول خدا6روز دوشنبه پس از عصر حجامت ميكرد.
5- و از همان: بسندش از امام ششم7كه حجامت آخر روز دوشنبه درد را بخوبى از تن ميكشد.
بيان: دور نيست اخبار روز دوشنبه از تقيه باشد چون اخبار شوم بودن آن بسيار است و بسا كه بدان اخبار تخصيص خورند، و نكتهاى هم دارد كه شومى آن براى مصيبتزدگى پيغمبر6و ائمه:است در آن و حجامت كه درد و مصيبتى است خود همدردى با آنها است ولى آزموديم كه حجامت در آن و در چهار شنبه بيشتر سودى ندارد.
6- در خصال- 30- بسندش از محمّد بن رباح قلّاء كه ديدم امام هفتم7روز جمعه حجامت ميكرد، گفتم: قربانت روز جمعه حجامت ميكنى؟ فرمود:
آية الكرسى ميخوانم، چون خونت جوش آمد در شب يا روز آية الكرسى بخوان و حجامت كن.
7- و از همان: بسندش تا رسول خدا6كه هر كس سه شنبه 17 يا 14 يا 21 ماه حجامت كند درمان همه دردهاى سال را دارد، و در جز اين روزها همان درمان درد سر و دندان و جنون و خوره و پيسى است.
8- در خصال- 28- بسندش تا يكى اصحاب ما كه در آمدم بر امام دهم7روز چهارشنبه و او حجامت ميكرد، گفتم مردم حرمين از رسول خدا6روايت كنند كه فرمود: هر كه روز چهار شنبه حجامت كند و پيس شود جز خود را سرزنش نكند فرمود: دروغ گويند، همانا پيسى از تخم در حيض است.
9- و از همان- 30- بسندش از معتب بن مبارك كه روز پنجشنبه رفتم حضور امام ششم7و حجامت ميكرد، گفتم: اى پسر رسول خدا روز پنجشنبه حجامت ميكنى؟ فرمود: آرى، هر كه روز پنجشنبه كه شامگاه جمعه است حجامت كند خونش از ترس قيامت پيش آيد و تا بامداد پنجشنبه بآشيانه خود برنگردد، سپس رو بغلامش زنيج كرد و فرمود: اى زنيج شاخ حجامت را سخت ببند و خون گيرت را نرم دار و تيغت را تيز كن و تند بكش.
10- در طب: امام ششم فرمود: هر كه آغاز روز پنجشنبه آخر ماه حجامت كند درد بخوبى از او برآيد.
11- در معانى الاخبار- 172- بسندش از امام ششم7كه بيكى از يارانش فرمود: چون حجامت خواهى و خون از حجامتگاهت برآيد پيش از آنكه فارغ شوى و خون سرازير شود بگو: بسم اللَّه الرحمن الرحيم پناهم بخداى كريم در اين حجامت از چشم زخم در خون و از هر بدى، سپس فرمود: اى فلانى چه دانى كه چون اين را گفتى البته همه چيز را فراهم كردى، كه خدا تبارك و تعالى فرمايد: «اگر غيب دانستم بسيار خير اندوختم و بدى نديدم، 188- الاعراف» يعنى فقر نديدم (از قول پيغمبر) و فرموده است عزّ و جلّ «و همچنين شد تا بگردانيم از او بدى و هرزگى را 24- يوسف» يعنى از زنا، و بموسى گفت «در آور دستت را در گريبانت تا برآيد درخشان و سفيد بىبدى. 12- النمل»