مجاهد گفته خناس همان شيطانست كه چون نام خدا برند نهان شود و گرفته گردد و چون نبرند بر دل پهن گردد، و مؤيد آنست روايت انس كه رسول خدا6فرمود: شيطان پوزش را روى دل آدميزاده نهاده و چون او ياد خدا كند واگيرد و نهان شود و چون خدا را فراموش كند دلش را بكام فروبرد و اينست وسواس خناس.
و گفتهاند: خناس يعنى پرنهان گردد پس از ظهور و در پرده نهفته باشد از ديد مردم، چون وسوسه كند از آنجا كه ديده نشود، عياشى بسندى تا رسول خدا6كه فرمود: هيچ مؤمنى نباشد جز كه دلش در سينهاش دو گوش دارد، در گوشى فرشته دمد و در گوشى وسواس خنّاس و خدا مؤمن را بوسيله آن فرشته تاييد كند كه فرموده «و كمك كرد آنان را بر وحى از خود» مجمع البيان- 10: 570-
اخبار اين باب
1- در تفسير على بن ابراهيم- 566- در قول خدا تعالى «وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ» يعنى در دريا و ديگرانى كه در بندند و بهم بستهاند چون نافرمانى سليمان را كردند در هنگامى كه خدا پادشاهى او را گرفت.
امام صادق7فرمود: خدا عزّ و جلّ پادشاهى سليمان را در انگشترش نهاده بود چونش بدست ميكرد پرى، آدمى، ديو و همه پرندهها و وحوش گردش مىآمدند و از او فرمان ميبردند، و خدا بادى ميفرستاد تا بساط او را با همه آنچه بر آن بود از ديوان و پرنده و آدمى و چهار پا و اسب همه را بهواء برميداشت و ميبرد تا آنجا كه سليمان ميخواست نماز بامداد را در شام ميخواند و نماز ظهر را در فارس و ديوان را ميفرمود سنگ از فارس ببرند و در شام بفروشند.
و چون دست بگردن اسبها كشيد و آنها را با شمشير پى كرد، خدا پادشاهى او را گرفت و ديوى آمد و انگشتر او را از خدمتكارش هنگام رفتن سليمان بخلاء گرفت- و حديث را كشيده- تا گفته- چون انگشتر باو برگشت و آن را بدست كرد، ديوان و پرى و آدمى و پرنده و وحوش گردش آمدند و بمقام خود برگشت و آن
ديوى كه انگشتر را ربوده بود خواست با سپاهش كه همراه او بودند و آنها را بند كرد و زندان كرد برخى را درون آب و برخى را درون سنگ بنامهاى خدا و آنان زندانى و در عذابند تا روز رستاخيز.
2- در قصص: بسندى از امام پنجم7كه سليمان بديوان ميفرمود برايش سنگ بكشند، ابليس بآنها گفت: حالتان چطوره؟ گفتند: تاب اين وضع را نياريم گفت نه اينكه سنگ را ببريد و فارغ برگرديد؟ گفتند: آرى، گفت: اين خود آسايشى است، و باد گفته ابليس را بگوش سليمان رسانيد، و فرمان داد تا سنگ ببرند و گل بجاى آن آورند در برگشتن. ابليس آنها را ديدار كرد و گفت: حالتان چطوره؟ باو ناليدند، گفت شبها ميخوابيد؟ گفتند: آرى، گفت: شما خود در آسايشيد و باد گفتگوى ابليس و ديوها را بگوش سليمان رسانيد، و آنها را فرمود. تا شب و روز كار كنند و درنگى نشد كه سليمان7مرد.
3- در عيون- 122- 125- و در علل 197- باسنادش كه شامى از امير المؤمنين7نام ابليس را پرسيد در آسمان فرمود: حارث بود، از نخست كافر پرسيدش فرمود: ابليس بود لعنه اللَّه.
4- در تفسير 365- على بن ابراهيم در قول خدا تعالى «بخدا پناه بر از شيطان رجيم» گفته پليدتر: رجيم شيطانست، گفته شده: چرا رجيمش نامند؟ فرمود:
چون رانده شود.
5- در قصص راوندى باسنادش از عبد اللّه بن عمر كه از رسول خدا6پرسيدند از ذى الكفل فرمود: مردى بود از حضرموت بنام عويد بن أديم در زمان يك پيغمبرى كه بامتش گفت: كيست جانشين من شود بشرط اينكه خشم نكند يك جوانى برخاست و گفت: من: باو توجهى نكرد و باز همان را گفت و همان جوان برخاست: آن پيغمبر درگذشت و آن جوان بجا ماند و خدا او را پيغمبر كرد، و او در آغاز روز قضاوت ميكرد، ابليس به پيروانش گفت كدام با او در آويزد؟ يكى
بنام ابيض گفت: من، ابليس گفت: برو باشد كه او را بخشم آرى.
چون نيم روز شد و ذى الكفل در بستر آسايش آرميد، ابيض آمد و فرياد زد- راستى من ستمديدهام، گفت: باو بگو: بيايد، گفت: من از اينجا نميروم، انگشترش را بنشانى باو داد و گفت: نزد طرف خود ببر و او را بياور رفت و فردا همان ساعت برگشت كه در بستر بود و فرياد زد من ستم ديدهام و طرف من به انگشتر تو اعتنائى نكرد، دربان باو گفت: واى بر تو بگذار بخوابد او ديشب و ديروز نخوابيده گفت: نميگذارم او بخوابد و من ستم بكشم، دربان بدرون شد و اعلام كرد و او نامهاى نوشت و مهر زد و باو داد و رفت.
و چون فردا او بيشتر آرميد آمد و فرياد كشيد و گفت: هيچ بفرمان تو اعتناء نكرد و پيوسته فرياد زد تا او از جا برخاست و دست او را گرفت و راه افتاد در روزى كه بسيار گرم و سوزان بود و اگر تيكه گوشتى بر آفتاب مينهادند پخته ميشد، و چون ابيض چنين ديد دستش را از دست او كشيد و از خشم او نوميد شد و خدا عزّ و جلّ داستانش را براى پيغمبرش فرو فرستاد تا بر آزار شكيبا باشد چنانچه پيغمبران پيش بودند.
بيان: گويا از آغاز خبر چيزى افتاده.
6- در مجالس صدوق- 287- بسندش تا امام صادق7كه چون اين آيه نازل شد «آنها كه چون كار بدى كنند خدا را ياد كنند و از گناهان خود آمرزش بخواهند، 135- آل عمران» ابليس بالاى كوه مكه بنام نور رفت و فريادى هر چه بلندتر به عفريتهاى خود كرده و همه گردش آمدند و گفتند: اى آقاى ما براى چه ما را دعوت كردى؟
گفت: اين آيه فرو شده كيست بميدان آن رود؟ يك عفريتى برخاست و گفت:
من با چنين و چنان، گفت: تو براى آن نيستى، ديگرى برخاست و مانند آن را گفت، و همان را شنيد، وسواس خناس گفت: من براى آنم، گفت: با چه؟ گفت بآنها
نويد دهم و آرزو اندازم تا گناه كنند و چون كردند استغفار را از يادشان ببرم، گفت: تو براى آنى و تا قيامت او را بر آن گماشت.
7- در علل- 178- باسنادش از ابى بصير كه از امام ششم7خناس را پرسيدم فرمود: ابليس است كه دل آدمى را بكام گيرد و چون خدا ياد شود نهان گردد و از اين رو خناس نام گرفته.
8- تفسير الفرات: باسنادش از امام حسن7در آنچه كعب الاحبار از امير المؤمنين پرسيد و آن حضرت فرمود: چون خدا خواست آدم را آفريند، جبرئيل را فرستاد و مشتى از خاك روى زمين برگرفت و با آب شيرين و شور خمير كرد و طبايع را در آن در آميخت پيش از آنكه جانش بخشد، از صحنه زمينش ساخت و چون كوه بزرگى آن را انداخت.
ابليس آن روز دربان آسمان پنجم بود، و از سوراخ بينى آدم درون ميشد از دبرش بيرون مىآمد و دستى بر شكمش ميزد و ميگفت: براى چه آفريده شدى اگر فرمانده من شوى از تو فرمان نبرم و اگر فرود من باشى بتو كمك كنم، و در بهشت هزار سال تا هنگام دميدن روح در آن ماند الحديث.
9- در كافى اصول- 2: 386- باستنادش از مسعده كه شنيدم امام ششم7را پرسيدند از اينكه كفر قديمتر است يا شرك؟ فرمود: كفر، زيرا ابليس نخست كافر است و كفرش شرك نبود زيرا با خدا دعوى پرستش ديگرى نداشت، و پس از آن به بتپرستى دعوت كرد و مشرك شد.
10- و از همان- 270- روضه- باسنادش از عبد الحميد بن ابى علاء كه امام ششم بمن فرموده: اى ابا محمّد بخدا اگر ابليس پس از نافرمانى و تكبر تا عمر دنيا براى خدا سجده كند او را سود ندهد، و خدا عزّ و جلّ آن را از او نپذيرد تا بر آدم چنانچه خدايش فرمود سجده نكند- الحديث- 11- در علل: باسنادش كه ابو حنيفه نزد امام صادق7آمد و امام باو
فرمود: اى ابو حنيفه بمن رسيده كه تو قياس ميكنى؟ گفت آرى من قياس ميكنم فرمود: واى بر تو قياس مكن زيرا نخست كسى كه قياس كرد ابليس بود كه گفت «آفريدى مرا از آتش و آفريدى او را از گل» و آتش و گل را با هم سنجيد. و اگر نور آدم را با نور آتش سنجيده بود برترى يكى از آن دو و صفاى يكى را بر ديگر مىشناخت و ميفهميد.
12- عياشى از جابر كه پيغمبر6فرمود: ابليس نخست كسى است كه سرود خواند و نخست كسى كه نوحه كرد، چون آدم از درخت خورد سرود خواند (و چون بزمين فرود شد حدى خواند و چون در آنجا جاگير شد نوحه خواند تا بياد بهشتش آرد) (پاورقى ص 199) 13- در علل: 161- باسنادش از يزيد بن سلام كه پيغمبر فرمود: پنجشنبه روز پنجم دنيا است روز انيس است كه لعن شده در آن ابليس و بالا برده شده ادريس الخبر- 14- در كافى 277- روضه: از امام پنجم كه ابليس روز بدر مسلمانان را در چشم كفار كم مينمود و كفار را در چشم مسلمانها بسيار، و جبرئيل با شمشير بر او يورش كرد و او گريخت و ميگفت اى جبرئيل من مهلت دارم. تا خود را بدريا انداخت، زراره گويد بامام پنجم گفتم چرا ميترسيد با اينكه مهلت داشت؟
فرمود: از اينكه يك عضوش را ببرد.
15- و از همان علل: ص 194- بسندى تا رسول خدا6كه دستمال گوشت را در خانه جا ندهيد چون خوابگاه شيطانست، خاكروبه را پشت در جا ندهيد كه جايگاه شيطانست، و هر كدام بدر اتاق خود رسد بسم اللَّه گويد كه شيطان بگريزد، و چون بنك سگها و عرعر خرها شنويد بخدا از شيطان رجيم پناه بريد كه آنها بينند و شما نبينيد، هر چه بشما فرمان دهند انجام دهيد.
الخبر 16- در علل: 101- باسنادش از عبد العظيم حسنى كه نوشتم بابى جعفر7
و از سبب غائط و گندش پرسيدم: فرمود: خدا تعالى آدم را كه آفريد تنش پاك بود و چهل سال افتاده بود و فرشتهها بدو گذر ميكردند و ميگفتند: براى يك چيزى آفريده شدى، و ابليس از دهانش بدرون ميرفت و از ته او در مىآمد و از اين رو آنچه در درون آدميزاده است بدبو، پليد، ناپاك شد.
17- در علل: 36-: بسندش از امام ششم7كه: همانا گرفتارى ايوب در اين جهان براى نعمتى بود كه خدا بدو داد و او هم شكرش نمود، ابليس در آن زمان تا فرود عرش ميرفت و از اينكه شكر نعمت ايوب بالا رفت حسد برد و گفت: پروردگارا ايوب اين شكر را در برابر نعمت دنيا كه باو دادى انجام ميدهد و اگر دنيا را از او بگيرى شكر نعمت نكند، مرا بر دنياى او مسلط كن و ببين كه شكر نكند.
فرمودش من تو را بدنياى او مسلط كردم و او از دنيا و فرزندش چيزى را نگذاشت و همه را نابود كرد و ايوب همه را سپاس خدا همى گفت، و آنگه بخدا برگشت و گفت پروردگارا ايوب ميداند البته دنيائى كه از او گرفتى باو برميگردانى پس مرا بر تنش مسلط كن تا بدانى كه شكر نكند، خدا عزّ و جلّ فرمود: منت بر تنش مسلط كردم بجز دو چشم و دل و زبان و گوشهايش.
ابو بصير گويد: امام ششم فرمود: جهيد و پيشى گرفت كه مبادا خدا عزّ و جلّ بر او رحم كند و جلو او را بگيرد و آمد و آتش سموم در بينى ايوب دميد و همه تنش تاول زد و نقطه نقطه شد.
18- كافى- 256- بسندى از امام ششم7كه خدا عزّ و جلّ مؤمن را بهر دردى گرفتار كند و بهر مرگى بميراند جز اينكه ديوانهاش نكند، نديدى كه چگونه ابليس بمال و فرزند و خاندان و هر چيز ايوب مسلط شد و بر خردش مسلط نشد، برايش ماند تا خدا را بدان يگانه داند.
19- در فقيه- 3، 256: از امام صادق7چون نزد خاندان خود درآئيد نام خدا ببريد كه هر كه نام خدا نبرد هنگام جماع و از او فرزندى شود
شرك شيطان باشد و با مهر و دشمنى ما آزموده شود.
20- و از همان- 1: 18- ابو جعفر7فرمود: چون يكى شماها براى شاشيدن يا جز آن خود را گشايد بايد بسم اللَّه بگويد كه شيطان ديده از او بر هم نهد تا فارغ شود.
21- و از همان: 2: 177 (ط آخوندى): باسنادش از على بن اسباط كه امام هشتم7بمن فرمود: چون در سفر يا حضر از خانه برآيى بگو: بسم اللَّه آمنت باللَّه، توكلت على اللَّه ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم كه چون شياطين بدو برخورند فرشتهها بچهره آنها بكوبند و بگويند: چه راهى بدو داريد با اينكه خدا را نام برده و بدو گرويده و بر خدا توكل كرده و گفته: ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الا باللَّه.
22- در كافى (3- 287- فروع) باسنادش كه امام ششم7فرمود:
بر سر هر كنگره و بر سر هر پل شيطانى است چون بدان رسيدى بگو «بسم اللَّه» تا از تو بكوچد.
23- در تهذيب: 7: 407 ط آخوندى: باسنادش از امام ششم7كه چون مرد ميان دو پاى زن نشيند اگر نام خدا برد شيطان از او دور شود، و اگر بكند و نام خدا نبرد شيطان با او دخول كند و كار از هر دو باشد و نطفه از يكى (راوى گويد) گفتم: قربانت بچه شناخته شود؟ فرمود: بمهر ما خاندان و بدشمنى با ما.
24- و از همان: 2: 209- باسنادش از ابى حمزه كه امام چهارم بمن فرمود: اى ثمالى چون نماز برپا شود شيطان نزد همدوش امام آيد و باو گويد:
ياد خدا كرده؟ اگر گويد آرى، برود و اگر گويد، نه، بر دو شانهاش سوار شود و امام مردم گردد تا نماز را تمام كنند، گويد: گفتم: قربانت مگر نيست كه قرآن را ميخوانند؟ گفت: چرا، چنان نيست كه فهميدى اى ثمالى مقصود از ذكر خدا بلند خواندن بسم اللَّه الرحمن الرحيم است.
بيان: همدوش امام فرشتهايست كه كردارش را نويسد يا شيطانى كه بدو گماشته است.
25- در محاسن- 432-: از امام ششم7كه چون خوراك خورى بگو بسم اللَّه در آغاز و در پايان چون از بسم اللَّه گفتن پيش از خوردن شيطان شركت نكند و پس از آن هر چه شيطان خورده برگرداند.
26- و از همان: از امام ششم7كه چون چاشت و شام نهند بگو بسم اللَّه كه شيطان بيارانش گويد بيرون رويد، اينجا شام و خوابگاه نيست، و اگر بسم اللَّه فراموش شود گويد بيائيد كه اينجا شام و خوابگاه داريد.
27- و در خبر ديگر فرمود7چون يكى از شما بىبسم اللَّه وضوء سازد شيطان شريك وضويش شود، و اگر بخورد يا بنوشد يا بپوشد سزاست كه نام خدا برد بر آن و اگر نكند شيطان شريكش شود.
28- در فقيه- 4: 264- در سفارشهاى پيغمبر است كه اى على خواب چهار جور است: خواب پيغمبران كه بر پشت است، خواب مؤمنان بر پهلوى راست، خواب كفار و منافقان بر سمت چپ خواب شيطان بر رويشان.
29- در تفسير امام- 244- كه رسول خدا6فرمود: از شيطان بخدا پناه بريد، هر كه بخدا پناهد پناهش دهد از وسوسههاش، فوتهاش و دميدنهاش پناه بريد، ميدانيد چه هستند؟ وسوسهاش آنچه از دشمنى ما اهل بيت در دل شما اندازد، گفتند يا رسول اللَّه پس از اينكه مقام و منزلت شما را دانستيم چگونه دشمن شما باشيم؟ فرمود: بدشمنى با دوستان ما و دوستى با دشمنان ما.
گفتند: يا رسول اللَّه فوتهاش چهاند؟ فرمود: باد خشم كه در آدمى دمد و آن را بنابودى دين و دنيا كشد، و بسا در جز خشم هم فوت كند بشما كه بدان هلاك شويد ميدانيد سختترين فوتش چيست؟ اينست كه در دل كسى اندازد يكى از اين امت سر است بر ما، يا منحرف شود از ما خاندان، و اما دميدنش اين است كه يكى از شماها پس از قرآن چيزى را از ذكر ما و صلوات بر ما شفابخشتر داند