«اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ» يعنى بر آنها مسلط شده و ياد خدا را از دل و زبان آنها برده«كَمَثَلِ الشَّيْطانِ»بيضاوى در- 2: 511- گفته: يعنى نمونه منافقان در تشويق يهود بجنگ نمونه شيطانست كه بآدمى گويد كافر شو و او را بكفر وادارد بمانند يك فرمانده و چون كافر شود از او بيزارى جويد از ترس عذاب، و گفتند منظور از انسان ابو جهل است كه ابليس در روز بدر باو گفت: امروز كسى بر شما چيره نشود و من پناه شمايم- الآية- و گفتند منظور يك راهب است كه او را بهرزگى و ارتداد واداشت.
«ومِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ» طبرسى- ره- گفته: در آن چند قول است:
1- يعنى از شر وسوسه جنى كه در سينه مردم وسوسه كند و در آخر سوره است.
2- از شر وسوسه گر كه شيطانست و در خبر است كه وسوسه كند و چون پروردگارش ياد شود نهان گردد و آنگه خدا او را وصف كرد كه «آنست كه در سينه مردم وسوسه اندازد از پرى و آدمى» يعنى سخنى نهانى گويد كه بدل آنها نشيند بىشنيدن با گوش وانگه گفته است اين شيطان وسوسهگر از جن است و همان ديوانند كه خدا فرمود «جز ابليس كه جن بود» و ناس را بر وسواس عطف كرده يعنى پناه بخدا از شر وسواس و از شر ناس و گويا او را فرموده بخدا پناهد از شرّ پرى و آدمى.
3- مقصود شر ذى الوسواس خناس است كه آن را به جن و آدمى هر دو تفسير كرده و وسوسه جن همان وسوسه شيطانست و در وسوسه آدمى دو وجه است: يكم:
وسوسه كردن آدمى خودش را دوم: گمراه كردن يكى از مردم ديگرى را و دليلش «شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ، 112- الانعام» است كه شيطان جن در دل وسوسه كند و شيطان انس در آشكار آيد، روايت است كه اندرز گويد و قصد بدى دارد.
مجاهد گفته خناس همان شيطانست كه چون نام خدا برند نهان شود و گرفته گردد و چون نبرند بر دل پهن گردد، و مؤيد آنست روايت انس كه رسول خدا6فرمود: شيطان پوزش را روى دل آدميزاده نهاده و چون او ياد خدا كند واگيرد و نهان شود و چون خدا را فراموش كند دلش را بكام فروبرد و اينست وسواس خناس.
و گفتهاند: خناس يعنى پرنهان گردد پس از ظهور و در پرده نهفته باشد از ديد مردم، چون وسوسه كند از آنجا كه ديده نشود، عياشى بسندى تا رسول خدا6كه فرمود: هيچ مؤمنى نباشد جز كه دلش در سينهاش دو گوش دارد، در گوشى فرشته دمد و در گوشى وسواس خنّاس و خدا مؤمن را بوسيله آن فرشته تاييد كند كه فرموده «و كمك كرد آنان را بر وحى از خود» مجمع البيان- 10: 570-
اخبار اين باب
1- در تفسير على بن ابراهيم- 566- در قول خدا تعالى «وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ» يعنى در دريا و ديگرانى كه در بندند و بهم بستهاند چون نافرمانى سليمان را كردند در هنگامى كه خدا پادشاهى او را گرفت.
امام صادق7فرمود: خدا عزّ و جلّ پادشاهى سليمان را در انگشترش نهاده بود چونش بدست ميكرد پرى، آدمى، ديو و همه پرندهها و وحوش گردش مىآمدند و از او فرمان ميبردند، و خدا بادى ميفرستاد تا بساط او را با همه آنچه بر آن بود از ديوان و پرنده و آدمى و چهار پا و اسب همه را بهواء برميداشت و ميبرد تا آنجا كه سليمان ميخواست نماز بامداد را در شام ميخواند و نماز ظهر را در فارس و ديوان را ميفرمود سنگ از فارس ببرند و در شام بفروشند.
و چون دست بگردن اسبها كشيد و آنها را با شمشير پى كرد، خدا پادشاهى او را گرفت و ديوى آمد و انگشتر او را از خدمتكارش هنگام رفتن سليمان بخلاء گرفت- و حديث را كشيده- تا گفته- چون انگشتر باو برگشت و آن را بدست كرد، ديوان و پرى و آدمى و پرنده و وحوش گردش آمدند و بمقام خود برگشت و آن
ديوى كه انگشتر را ربوده بود خواست با سپاهش كه همراه او بودند و آنها را بند كرد و زندان كرد برخى را درون آب و برخى را درون سنگ بنامهاى خدا و آنان زندانى و در عذابند تا روز رستاخيز.
2- در قصص: بسندى از امام پنجم7كه سليمان بديوان ميفرمود برايش سنگ بكشند، ابليس بآنها گفت: حالتان چطوره؟ گفتند: تاب اين وضع را نياريم گفت نه اينكه سنگ را ببريد و فارغ برگرديد؟ گفتند: آرى، گفت: اين خود آسايشى است، و باد گفته ابليس را بگوش سليمان رسانيد، و فرمان داد تا سنگ ببرند و گل بجاى آن آورند در برگشتن. ابليس آنها را ديدار كرد و گفت: حالتان چطوره؟ باو ناليدند، گفت شبها ميخوابيد؟ گفتند: آرى، گفت: شما خود در آسايشيد و باد گفتگوى ابليس و ديوها را بگوش سليمان رسانيد، و آنها را فرمود. تا شب و روز كار كنند و درنگى نشد كه سليمان7مرد.
3- در عيون- 122- 125- و در علل 197- باسنادش كه شامى از امير المؤمنين7نام ابليس را پرسيد در آسمان فرمود: حارث بود، از نخست كافر پرسيدش فرمود: ابليس بود لعنه اللَّه.
4- در تفسير 365- على بن ابراهيم در قول خدا تعالى «بخدا پناه بر از شيطان رجيم» گفته پليدتر: رجيم شيطانست، گفته شده: چرا رجيمش نامند؟ فرمود:
چون رانده شود.
5- در قصص راوندى باسنادش از عبد اللّه بن عمر كه از رسول خدا6پرسيدند از ذى الكفل فرمود: مردى بود از حضرموت بنام عويد بن أديم در زمان يك پيغمبرى كه بامتش گفت: كيست جانشين من شود بشرط اينكه خشم نكند يك جوانى برخاست و گفت: من: باو توجهى نكرد و باز همان را گفت و همان جوان برخاست: آن پيغمبر درگذشت و آن جوان بجا ماند و خدا او را پيغمبر كرد، و او در آغاز روز قضاوت ميكرد، ابليس به پيروانش گفت كدام با او در آويزد؟ يكى
بنام ابيض گفت: من، ابليس گفت: برو باشد كه او را بخشم آرى.
چون نيم روز شد و ذى الكفل در بستر آسايش آرميد، ابيض آمد و فرياد زد- راستى من ستمديدهام، گفت: باو بگو: بيايد، گفت: من از اينجا نميروم، انگشترش را بنشانى باو داد و گفت: نزد طرف خود ببر و او را بياور رفت و فردا همان ساعت برگشت كه در بستر بود و فرياد زد من ستم ديدهام و طرف من به انگشتر تو اعتنائى نكرد، دربان باو گفت: واى بر تو بگذار بخوابد او ديشب و ديروز نخوابيده گفت: نميگذارم او بخوابد و من ستم بكشم، دربان بدرون شد و اعلام كرد و او نامهاى نوشت و مهر زد و باو داد و رفت.
و چون فردا او بيشتر آرميد آمد و فرياد كشيد و گفت: هيچ بفرمان تو اعتناء نكرد و پيوسته فرياد زد تا او از جا برخاست و دست او را گرفت و راه افتاد در روزى كه بسيار گرم و سوزان بود و اگر تيكه گوشتى بر آفتاب مينهادند پخته ميشد، و چون ابيض چنين ديد دستش را از دست او كشيد و از خشم او نوميد شد و خدا عزّ و جلّ داستانش را براى پيغمبرش فرو فرستاد تا بر آزار شكيبا باشد چنانچه پيغمبران پيش بودند.
بيان: گويا از آغاز خبر چيزى افتاده.
6- در مجالس صدوق- 287- بسندش تا امام صادق7كه چون اين آيه نازل شد «آنها كه چون كار بدى كنند خدا را ياد كنند و از گناهان خود آمرزش بخواهند، 135- آل عمران» ابليس بالاى كوه مكه بنام نور رفت و فريادى هر چه بلندتر به عفريتهاى خود كرده و همه گردش آمدند و گفتند: اى آقاى ما براى چه ما را دعوت كردى؟
گفت: اين آيه فرو شده كيست بميدان آن رود؟ يك عفريتى برخاست و گفت:
من با چنين و چنان، گفت: تو براى آن نيستى، ديگرى برخاست و مانند آن را گفت، و همان را شنيد، وسواس خناس گفت: من براى آنم، گفت: با چه؟ گفت بآنها
نويد دهم و آرزو اندازم تا گناه كنند و چون كردند استغفار را از يادشان ببرم، گفت: تو براى آنى و تا قيامت او را بر آن گماشت.
7- در علل- 178- باسنادش از ابى بصير كه از امام ششم7خناس را پرسيدم فرمود: ابليس است كه دل آدمى را بكام گيرد و چون خدا ياد شود نهان گردد و از اين رو خناس نام گرفته.
8- تفسير الفرات: باسنادش از امام حسن7در آنچه كعب الاحبار از امير المؤمنين پرسيد و آن حضرت فرمود: چون خدا خواست آدم را آفريند، جبرئيل را فرستاد و مشتى از خاك روى زمين برگرفت و با آب شيرين و شور خمير كرد و طبايع را در آن در آميخت پيش از آنكه جانش بخشد، از صحنه زمينش ساخت و چون كوه بزرگى آن را انداخت.
ابليس آن روز دربان آسمان پنجم بود، و از سوراخ بينى آدم درون ميشد از دبرش بيرون مىآمد و دستى بر شكمش ميزد و ميگفت: براى چه آفريده شدى اگر فرمانده من شوى از تو فرمان نبرم و اگر فرود من باشى بتو كمك كنم، و در بهشت هزار سال تا هنگام دميدن روح در آن ماند الحديث.
9- در كافى اصول- 2: 386- باستنادش از مسعده كه شنيدم امام ششم7را پرسيدند از اينكه كفر قديمتر است يا شرك؟ فرمود: كفر، زيرا ابليس نخست كافر است و كفرش شرك نبود زيرا با خدا دعوى پرستش ديگرى نداشت، و پس از آن به بتپرستى دعوت كرد و مشرك شد.
10- و از همان- 270- روضه- باسنادش از عبد الحميد بن ابى علاء كه امام ششم بمن فرموده: اى ابا محمّد بخدا اگر ابليس پس از نافرمانى و تكبر تا عمر دنيا براى خدا سجده كند او را سود ندهد، و خدا عزّ و جلّ آن را از او نپذيرد تا بر آدم چنانچه خدايش فرمود سجده نكند- الحديث- 11- در علل: باسنادش كه ابو حنيفه نزد امام صادق7آمد و امام باو
فرمود: اى ابو حنيفه بمن رسيده كه تو قياس ميكنى؟ گفت آرى من قياس ميكنم فرمود: واى بر تو قياس مكن زيرا نخست كسى كه قياس كرد ابليس بود كه گفت «آفريدى مرا از آتش و آفريدى او را از گل» و آتش و گل را با هم سنجيد. و اگر نور آدم را با نور آتش سنجيده بود برترى يكى از آن دو و صفاى يكى را بر ديگر مىشناخت و ميفهميد.
12- عياشى از جابر كه پيغمبر6فرمود: ابليس نخست كسى است كه سرود خواند و نخست كسى كه نوحه كرد، چون آدم از درخت خورد سرود خواند (و چون بزمين فرود شد حدى خواند و چون در آنجا جاگير شد نوحه خواند تا بياد بهشتش آرد) (پاورقى ص 199) 13- در علل: 161- باسنادش از يزيد بن سلام كه پيغمبر فرمود: پنجشنبه روز پنجم دنيا است روز انيس است كه لعن شده در آن ابليس و بالا برده شده ادريس الخبر- 14- در كافى 277- روضه: از امام پنجم كه ابليس روز بدر مسلمانان را در چشم كفار كم مينمود و كفار را در چشم مسلمانها بسيار، و جبرئيل با شمشير بر او يورش كرد و او گريخت و ميگفت اى جبرئيل من مهلت دارم. تا خود را بدريا انداخت، زراره گويد بامام پنجم گفتم چرا ميترسيد با اينكه مهلت داشت؟
فرمود: از اينكه يك عضوش را ببرد.
15- و از همان علل: ص 194- بسندى تا رسول خدا6كه دستمال گوشت را در خانه جا ندهيد چون خوابگاه شيطانست، خاكروبه را پشت در جا ندهيد كه جايگاه شيطانست، و هر كدام بدر اتاق خود رسد بسم اللَّه گويد كه شيطان بگريزد، و چون بنك سگها و عرعر خرها شنويد بخدا از شيطان رجيم پناه بريد كه آنها بينند و شما نبينيد، هر چه بشما فرمان دهند انجام دهيد.
الخبر 16- در علل: 101- باسنادش از عبد العظيم حسنى كه نوشتم بابى جعفر7
و از سبب غائط و گندش پرسيدم: فرمود: خدا تعالى آدم را كه آفريد تنش پاك بود و چهل سال افتاده بود و فرشتهها بدو گذر ميكردند و ميگفتند: براى يك چيزى آفريده شدى، و ابليس از دهانش بدرون ميرفت و از ته او در مىآمد و از اين رو آنچه در درون آدميزاده است بدبو، پليد، ناپاك شد.
17- در علل: 36-: بسندش از امام ششم7كه: همانا گرفتارى ايوب در اين جهان براى نعمتى بود كه خدا بدو داد و او هم شكرش نمود، ابليس در آن زمان تا فرود عرش ميرفت و از اينكه شكر نعمت ايوب بالا رفت حسد برد و گفت: پروردگارا ايوب اين شكر را در برابر نعمت دنيا كه باو دادى انجام ميدهد و اگر دنيا را از او بگيرى شكر نعمت نكند، مرا بر دنياى او مسلط كن و ببين كه شكر نكند.
فرمودش من تو را بدنياى او مسلط كردم و او از دنيا و فرزندش چيزى را نگذاشت و همه را نابود كرد و ايوب همه را سپاس خدا همى گفت، و آنگه بخدا برگشت و گفت پروردگارا ايوب ميداند البته دنيائى كه از او گرفتى باو برميگردانى پس مرا بر تنش مسلط كن تا بدانى كه شكر نكند، خدا عزّ و جلّ فرمود: منت بر تنش مسلط كردم بجز دو چشم و دل و زبان و گوشهايش.
ابو بصير گويد: امام ششم فرمود: جهيد و پيشى گرفت كه مبادا خدا عزّ و جلّ بر او رحم كند و جلو او را بگيرد و آمد و آتش سموم در بينى ايوب دميد و همه تنش تاول زد و نقطه نقطه شد.
18- كافى- 256- بسندى از امام ششم7كه خدا عزّ و جلّ مؤمن را بهر دردى گرفتار كند و بهر مرگى بميراند جز اينكه ديوانهاش نكند، نديدى كه چگونه ابليس بمال و فرزند و خاندان و هر چيز ايوب مسلط شد و بر خردش مسلط نشد، برايش ماند تا خدا را بدان يگانه داند.
19- در فقيه- 3، 256: از امام صادق7چون نزد خاندان خود درآئيد نام خدا ببريد كه هر كه نام خدا نبرد هنگام جماع و از او فرزندى شود
شرك شيطان باشد و با مهر و دشمنى ما آزموده شود.
20- و از همان- 1: 18- ابو جعفر7فرمود: چون يكى شماها براى شاشيدن يا جز آن خود را گشايد بايد بسم اللَّه بگويد كه شيطان ديده از او بر هم نهد تا فارغ شود.
21- و از همان: 2: 177 (ط آخوندى): باسنادش از على بن اسباط كه امام هشتم7بمن فرمود: چون در سفر يا حضر از خانه برآيى بگو: بسم اللَّه آمنت باللَّه، توكلت على اللَّه ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم كه چون شياطين بدو برخورند فرشتهها بچهره آنها بكوبند و بگويند: چه راهى بدو داريد با اينكه خدا را نام برده و بدو گرويده و بر خدا توكل كرده و گفته: ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الا باللَّه.
22- در كافى (3- 287- فروع) باسنادش كه امام ششم7فرمود:
بر سر هر كنگره و بر سر هر پل شيطانى است چون بدان رسيدى بگو «بسم اللَّه» تا از تو بكوچد.
23- در تهذيب: 7: 407 ط آخوندى: باسنادش از امام ششم7كه چون مرد ميان دو پاى زن نشيند اگر نام خدا برد شيطان از او دور شود، و اگر بكند و نام خدا نبرد شيطان با او دخول كند و كار از هر دو باشد و نطفه از يكى (راوى گويد) گفتم: قربانت بچه شناخته شود؟ فرمود: بمهر ما خاندان و بدشمنى با ما.
24- و از همان: 2: 209- باسنادش از ابى حمزه كه امام چهارم بمن فرمود: اى ثمالى چون نماز برپا شود شيطان نزد همدوش امام آيد و باو گويد:
ياد خدا كرده؟ اگر گويد آرى، برود و اگر گويد، نه، بر دو شانهاش سوار شود و امام مردم گردد تا نماز را تمام كنند، گويد: گفتم: قربانت مگر نيست كه قرآن را ميخوانند؟ گفت: چرا، چنان نيست كه فهميدى اى ثمالى مقصود از ذكر خدا بلند خواندن بسم اللَّه الرحمن الرحيم است.