بدرون او رود بايد زيانى ويژه باو زند.
سوّم: شيطان آتشين است و اگر بدرون تن آدمى ميرفت بايد مانند آتش در درون خود احساس كند.
چهارم: شياطين دوست گناه و كفر و فسق باشند و ما سخت بر آنها لابه كنيم كه انواع كفر و فسق از خود نشان دهند و اثرى نيابيم و خلاصه نه دشمنى آنها زيانى دارد و نه دوستى آنها سودى و نشانى و معتقدان بنفوذ شيطان از دليل نخست پاسخ دادند كه اين اعتراض بنا بر اينكه روح مجرّدند بيهوده است و اگر هم جسم لطيفند مانند پرتو و هوا باز وجهى ندارد.
و از دوم باينكه دور نيست گفت: خدا و فرشتهها آنها را از آزار علماء باز ميدارند.
و از سوّم: باينكه چون خدا بآتش ابراهيم فرمود: «سرد و سالم باش بر ابراهيم 69- الأنبياء» چرا در اينجا مانند آن روا نباشد، و از چهارم: باينكه شياطين فاعل مختارند و بسا كار زشتى را نخواهند انجام دهند.
مسأله 9- در تحقيق وسوسه طبق تحقيق غزالى
در كتاب الاحياء گفته: دل چون گنبديست كه درها دارد و احوال از هر در بر آن ريزند يا چون نشانى كه از هر سو تير بر آن زنند يا چون آينه در رهگذر كه پياپى مردم در برابر آن گذرند و صورتها بدنبال هم در آن ديده شوند، يا چون حوضى كه آبهاى گوناگون از جويهاى باز در آن ريزند، و ورود آثار در دل در هر ساعت يا از برونست بواسطه حواس پنجگانه و يا از درونست چون خيال، شهوت و خشم و اخلاقى كه در مزاج آدمى آميختند و چون شهوت و خشم هم افروخته شوند از آنها اثرها در دل با ديد گردند.
و چون آدمى از ادراكات حواس ظاهر جلو گيرد و چشم و گوش بندد باز خيال در نفس بماند و از سوئى بسوئى دود و دل را دگرگون سازد و بهر جا كشاند، و دل پيوسته در دگرگونيست و ويژهتر اثر دل خاطرهها است، يعنى
آن انديشه و يادها كه در آن رخ دهد كه همان ادراك و علوم او است يا تازه بتازه يا بيادآورى گذشته و آنها را خاطره گويند چون كه بدل در آيند پس از بيخبرى.
و خاطرهها اراده جنبانند و اراده اعضاء را بجنباند و اين خاطرههاى اراده جنبان گاهى ببد كشانند يعنى آنچه انجامش بد است گاهى به نيكى و عملى كه سرانجامش سودمند است، و اين دو خاطره از هم جدايند و دو نام دارند، خاطره پسنديده الهام است و خاطره نكوهيده را نام وسواس، و تو ميدانى اين خاطرهها پديدهاند و سببى خواهند و تسلسل هم نشدنيست پس بايد همه از واجب الوجود باشند.
اين خلاصه سخن غزالى است با اسقاط پرگوئيهاى او.
مسأله 10- در تحقيق گفتار غزالى،
اين مرد گرد مقصد گشته جز اينكه دريافت هدف نياز بمزيد تنقيح دارد.
گوئيم پيش از رسيدن بمقصد چند مقدمه بايد.
مقدمه 1- شك ندارد كه در پيش هر كس خواستنى هست و آنچه بايدش از آن گريخت و هر كدام يا خود بخود چنين باشند يا براى ديگرى و نشود كه هميشه براى ديگرى چنين باشند و گر نه دور بايد يا تسلسل آيد و هر دو نشدنى باشند و ثابت شد كه بايد چيزى باشد كه خودش خواستنى است و چيزى كه از خودش گريز بايد.
مقدمه 2- بررسى دليل است كه كاميابى و شادى خود بخود خواستنى باشند و هر چه جز آنها كه ابزار آنها و وسيله آنها است براى آنها خواستنى است و درد و اندوه است كه خود گريز آورند و هر چه وسيله آنها است بخاطر آنها از آن گريزند.
مقدمه 3- نيروهاى نفسانى هر كدام كامى ويژه خود دارند و كام ديد چيزيست و كام شنيد چيز ديگر و كام شهوت چيز سومى و كام خشم چهارم و لذت و كام نيروى خرد پنجمين است.
مقدمه 4- چون چشم چيزى بيند و بايد، او را بفهمد و چون فهميد ميداند كام ده است يا آزار بخش يا نه اين و نه آن و اگر بداند كام بخش است ميل تحصيل آن كند و اگر بداند آزار ده است مايل بدورى و گريز از او شود و اگر نه اين و نه آنست نسبت بدان بىتفاوت است.
مقدمه 5- علم بكامبخشى ميل و رغبت بتحصيل آورد بشرط كه معارض و جلوگير نداشته باشد و گر نه بىاثر ماند چنانچه دانستيم خوراكى كام بخش است و شرط ميل بدان اينست كه زيان بيش در آن ندانيم و اگر بدانيم زيان بيش دارد در خرد آن را بسنجيم تا كدام برتر آيد و آن را بكار بنديم چنانچه بسا كسى خودكشى كند براى گريز از دردى سختتر از آن يا بدست آوردن سودى برتر از جان و ثابت شد كه اعتقاد بكام بخشى يا زيانبارى مايه شوق يا گريز شوند در صورتى كه معارضى نباشد.
مقدمه 6- تقريرى كه كرديم دليل است بر اينكه كار جانداران مراتبى دارد دنبال هم كه بايد باشند، چون كار از حركت عضلات تن است و نيروى عضلهها براى كردن و نكردن هر دو شايستهاند و ترجيح يكى بر ديگرى بايد بخواست و اراده باشد و اين اراده هم بايد براى اعتقاد بكامبخشى يا آزار دهى باشد و اين علوم يا كار خود آدم است و آن كار هم همين مقدمات را دارد تا برسد به علم و دور گردد يا تسلسل و هر دو نشدنى باشد و يا برسند به علوم و ادراكات و تصورات گوهر نفس كه معلول اسباب برونيند و آنها يا اتصالات فلكى است بعقيده مردمى يا سبب حقيقى همان خدا تعالى است كه اين اعتقادات و علوم را در دل آفريند.
اين خلاصه سخن است در اينكه كار از جانور چگونه سر زند، چون اين را دانستى بدان كه منكران شيطان و وسوسه گفتند: ثابت است كه مصدر نزديك كارهاى جانداران همان نيروها است كه در ماهيچهها و بندهاى تن او است و اين نيروها تا خواستى نباشد كارى نكنند و اين خواست برخاسته از فهم بكامبخشى
يا آزاررسانى چيزيست، و اين فهم بايد بىواسطه يا با واسطه آفريده خدا باشد بترتيبى كه گفتيم.
و ثابت است كه ترتيب هر كدام از اين مراتب بر پيش از خود بايست است و چارهاى ندارد، زيرا چون چيزى را دريافت و آن را سازگار خود شناخت خواهى نخواهى بدان گرايد و چون بدان گرائيد نيرو بجستجو خيزد و چون همه مراتب انجام شد بناچار كار شود.
و اگر فرض كنيم شيطانى هم برون از تن آدمى باشد و وسوسه كند آن وسوسه اثر ندارد، زيرا اگر اين مراتب نامبرده بوجود آيند كار شود چه شيطان باشد و وسوسه كند يا نه و اگر اين مراتب وجود نيابند صدور كار نشدنيست خواه شيطانى باشد يا نباشد، و دانستيم كه قول بوجود شيطان و وسوسه شيطان باطل است، و درست اينست كه گوئيم اگر اين مراتب بسود و براى سعادت باشند الهام نام دارند و اگر بزيان و سرانجام بد كشند وسوسه نام گيرند.
اين تمام گفتار است در تقرير اشكال و جواب اينست كه همه گفتههاى شما درستند و راست جز اينكه دور نباشد كه آدمى از چيزى غافل و بيخبر باشد و چون شيطان آن را بيادش آرد ياد آور شود بدنبال آن ميل آيد و بدنبالش كردار، و كار شيطان برونى جز همين يادآورى نباشد كه خدا بدان اشاره كرده در حكايت از ابليس كه گويد «ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي، 22- ابراهيم».
جز اينكه ميتوان گفت: آدمى بيادآورى شيطان گناه ميكند، خود شيطان بياد آورى كى گناه ميكند؟ اگر بياد آورى شيطان ديگر و ديگر تسلسل بايد و اگر كار او بيادآورى شيطان ديگر نيست بايد اعتقاد شيطان يكم در دل او پديدهاى باشد و ناچار پديد آور خواهد و آن جز خدا تعالى نباشد.
و از اينجا روشن شود كه همه از خدا تعالى است، اين نهايت سخن
است در اين بحث دقيق و عميق، و حاصلش همانست كه سيد رسل6فرموده «و پناه برم بتو از تو» و خدا داناتر است.
مسأله 11 [در مورد خيالات]
چون آدمى تنها نشيند و پياپى خاطره در دل گيرد بسا بجائى رسد كه گويا درون دل و مغزش آواز نهانى و حروف نهانى شنود و هم سخنى با او سخن گويد و گفت و گو كند، اين امر وجدانيست و هر كسى در خود دريابد، در اين گونه خاطرات اختلاف است.
فلاسفه گويند نه حروفند و نه آواز بلكه خيال آنهايند و خيال هر چيز اينست كه نمونهاش در ذهن آيد مانند اينكه صورت درياها و اشخاص را در خيال آريم كه خود آنها در خرد و دل نباشند بلكه نمونه و صورت آنها باشد و ميتوان آن را مانند نقش در آينه دانست كه چون نقش آسمان و خورشيد و ماه در آينه افتند خود آنها نباشند زيرا نشدنيست و همانا نقشه و نمونه آنها باشند چون اين را در خيال آوردن ديدنىها دانستى بدان كه حال خيال آوردن حروف و كلمات شنيدنى هم چنين است.
اين عقيده جمهور فلاسفه است، و بسا اعتراض شود كه اين صورتى را كه نام حروف خيالى يا خيال حروف و كلمات بدان نهى، برابر است با حروف و كلمه در ماهيت خود يا نه؟ اگر برابر باشند سخن باين برگردد كه حقائق حروف و اصوات در خيال هستند و در تخيل دريا و آسمان هم حقيقت دريا و آسمان هستند و اگر چه حق وجه دوم است و آن اينست كه حاصل در خيال چيزيست مخالف آنچه در خارج ديده يا شنيده شود.
بنا بر اين پرسش برگردد كه چگونه ما در خود صورت اين ديدنيها را دريابيم، و چگونه اين كلمات و عبارات را در خود بيابيم و ترديد نداريم كه اين حروف در خرد ما دنبال هم هستند؟ اينست پايان گفتگو در سخن فلاسفه.
ولى جمهور اعظم دانشمندان پذيرايند كه اين خاطرات پياپى و دنبال هم
حروف و آواز نهانيند و گويند پديد كن آنها يا خود اين آدم خاطرهدار است يا آدمى ديگر، يا يك موجود روحانى جدا كه تواند اين حروف و آوازها را باين آدم القاء كند خواه پرى و ديو باشد يا فرشته يا بايد گفت خدا آفريننده اين خاطرهها است.
بخش نخست كه گوئيم خود آدمى آنها را پديد كند نادرست است، زيرا بخواست آدمى نيستند و خواهى نخواهى بذهن او آيند چنانچه آدمى ديگر هم نتواند خاطره ساز ديگرى شود، و ميماند همين كه كار پرى يا فرشته يا كار خدا باشد، آنان كه معتقدند خدا زشت كار نشود بايد بگويند خاطرههاى بد و زشت كار خدا نيست و ناچار كار پرى و ديو است، و آنان كه معتقدند هيچ كارى از خدا زشت شمرده نشود، مانعى ندارند كه همه را آفريده خدا دانند.
و بدان كه ثنويه گويند براى جهان دو خدا است يكى نيك كه سپاهش فرشتههايند و ديگرى بد كه سپاهش ديوانند و پيوسته با هم ستيزه جويند و هر چه در جهانست وابسته بيكى از آن دو تا است، و خاطرههاى واداركن بكارهاى خير كه پندار نيكند كار سپاه خدايند و پندارهاى بدكار سپاه ديو، و بايد بدانى اثبات دو خدا بدليلها كه در جاى خود آوردهاند نادرست است، اينست پايان گفتار در اين باب.
مسأله 12 [در قدرت ديوها]
- برخى معتقدند ديوها ميتوانند زنده كنند، بميرانند، جسم بيافرينند اشخاص را از صورت خود بصورت ديگر بگردانند، برخى منكر اين احوالند گفتهاند توانا بر هيچ كدام از اين كارها نيستند، و اصحاب ما دليل آوردند بر اينكه توانائى بر آفرينش و بود كردن و پذيرش براى جز خدا نيست، و اين عقائد سراسر نادرستند، ولى معتزله گويند آدمى ميتواند برخى پديدهها بيافريند و از اين رو نياز دارند دليل بياورند كه ديوان نتوانند جسم و زندگى آفرينند و دليلشان اينست كه شيطان جسم است و هر جسمى داراى نيروى جدا از خود است،
و نيروى عاريه ما بآفريدن جسم رسا نيست.
و اين دليل سه مقدمه دارد 1- شيطان جسم است و پايهاش اينست كه هر چه جز خدا مكان دارد يا در مكانى جا دارد، و براى اثبات اين مقدمه هيچ دليلى ندارند.
مقدمه 2- جسم داراى نيرومندى جدا از خود است و اينكه جسمها مانند هم باشند و اگر يكى از آنها بخود توانا بود بايد همه بخود توانا باشند، و پايه اين مقدمه همانندى اجسام است.
و مقدمه 3- اينست كه نيروى ما شايان آفريدن جسم نيست و بايد نيروى حادث جسم آفرين نباشد، و اين هم سست است، زيرا بآنها گفته شود چرا نشود نيروئى جدا از نيروى ما پديد گردد و آن توانا بر آفريدن اجسام باشد، زيرا نبودن چيزى دليل نشدن آن نيست، اينست پايان سخن در اين مسأله.
مسأله 13 [در غيب دانستن پريان]
- آيا پريان غيب دانند؟ خدا تعالى در قرآنش بيان كرده كه تا مدتى پس از درگذشت سليمان7در بند و زندان او ماندند و ندانستند كه مرده، و اين دليل است كه غيب ندانند و برخى مردم گويند غيب دانند يكى گويد كسانى از آنها بآسمانها برآيند و يا نزديك آنها و پارهاى غيب از زبان فرشته برگيرند و يكى گويد براى دانستن غيب راههاى ديگر دارند، و بدان كه راهگشائى در اين بحثها جز گمان و پندار ببار نياورد و خدا سبحانه و تعالى بحقائق آنها دانا است.
[باز هم در حقيقت جن و پرى]
و نيز در سوره جن (30: 148- 152 تفسيرش) گفته مردم از قديم و جديد در اينكه جن هست اختلاف دارند در ظاهر از بيشتر فلاسفه نقل است كه نيست چون ابو على بن سينا در رساله «حدود الاشياء» خود گفته: پرى جاندارى است هوائى و باشكال گوناگون درآيد و آنگاه گفته: اين شرح اسم است، يعنى بيان مفهوم اين واژه است و اين حقيقت وجود خارجى ندارد.
ولى بيشتر پيروان آئين و باور كنان پيمبران بپرى اعتراف دارند و از گروه بسيارى فلاسفه قديم و اصحاب روحانيات هم نقل شده و آنها را ارواح سفلى ناميدند و پنداشتند ارواح سفلى زودتر اجابت كنند و سستتر باشند و ارواح فلكى دور اجابت و سخت نيرو باشند.
و معتقدان بوجود پرى را دو قول است 1- جواهرى مجرد از ماده و خود دارند و بايست نباشد كه همانند ذات خدا شوند، زيرا مجرد بودن يعنى جسم نبودن و جسمانى نبودن و اينها اوصاف سلبى باشند و مشاركت در عدميات بمعنى همانندى ذات نيست.
گفتند اين ارواح كه همه مجردند در ماهيت از هم جدايند و گوناگون مانند اعراض كه همه در نياز بمحل شريكند ولى در ماهيت از هم جدا، برخى نيكند، برخى بد، برخى ارجمند و راد، خير خواه و آزاد، برخى پست، زبون بدخواه و آفت آور و شماره انواع و اصناف آنها را جز خدا تعالى نداند.
گفتند مجرد بودن آنها جلوگير نيست از اينكه خوبيها را بدانند و هر كارى را بتوانند و شنوا و بينا و دانا بنيكى باشند و توانا بر كارها و دور نيست كه برخى كارهاى دشوار توانند كه آدمى از آن درماند، و دور نيست هر نوعيشان بنوعى مخصوص از اجسام اين جهان وابسته باشند، و چنانچه نفس ناطقه آدمى نخست وابسته با روح تن او است كه بخارى لطيف است و از زلالترين پارههاى خون در گوشه چپ دل پديد گردد و بوسيله آن با همه اعضائى كه اين بخار در آنها روانست پيوسته شود، دور نباشد كه هر كدام از پريها نخست بجزئى از هوا پيوسته شوند و بوسيله آن بجسم كثيف وابسته گردند و در آن تصرف كنند.
برخى پرى را از همان ارواح در گذشتگان آدمى دانند كه پس از جدائى از تن نيرومند شدند و برازهاى آن جهان آگاه گرديدند و با روح آدم زندهاى همانند باشند و بدان پيوندند و اگر او نيكخواه است ويرا فرشته