بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 266

آن انديشه و يادها كه در آن رخ دهد كه همان ادراك و علوم او است يا تازه بتازه يا بيادآورى گذشته و آنها را خاطره گويند چون كه بدل در آيند پس از بيخبرى.

و خاطره‌ها اراده جنبانند و اراده اعضاء را بجنباند و اين خاطره‌هاى اراده جنبان گاهى ببد كشانند يعنى آنچه انجامش بد است گاهى به نيكى و عملى كه سرانجامش سودمند است، و اين دو خاطره از هم جدايند و دو نام دارند، خاطره پسنديده الهام است و خاطره نكوهيده را نام وسواس، و تو ميدانى اين خاطره‌ها پديده‌اند و سببى خواهند و تسلسل هم نشدنيست پس بايد همه از واجب الوجود باشند.

اين خلاصه سخن غزالى است با اسقاط پرگوئيهاى او.

مسأله 10- در تحقيق گفتار غزالى،

اين مرد گرد مقصد گشته جز اينكه دريافت هدف نياز بمزيد تنقيح دارد.

گوئيم پيش از رسيدن بمقصد چند مقدمه بايد.

مقدمه 1- شك ندارد كه در پيش هر كس خواستنى هست و آنچه بايدش از آن گريخت و هر كدام يا خود بخود چنين باشند يا براى ديگرى و نشود كه هميشه براى ديگرى چنين باشند و گر نه دور بايد يا تسلسل آيد و هر دو نشدنى باشند و ثابت شد كه بايد چيزى باشد كه خودش خواستنى است و چيزى كه از خودش گريز بايد.

مقدمه 2- بررسى دليل است كه كاميابى و شادى خود بخود خواستنى باشند و هر چه جز آنها كه ابزار آنها و وسيله آنها است براى آنها خواستنى است و درد و اندوه است كه خود گريز آورند و هر چه وسيله آنها است بخاطر آنها از آن گريزند.

مقدمه 3- نيروهاى نفسانى هر كدام كامى ويژه خود دارند و كام ديد چيزيست و كام شنيد چيز ديگر و كام شهوت چيز سومى و كام خشم چهارم و لذت و كام نيروى خرد پنجمين است.


صفحه 267

مقدمه 4- چون چشم چيزى بيند و بايد، او را بفهمد و چون فهميد ميداند كام ده است يا آزار بخش يا نه اين و نه آن و اگر بداند كام بخش است ميل تحصيل آن كند و اگر بداند آزار ده است مايل بدورى و گريز از او شود و اگر نه اين و نه آنست نسبت بدان بى‌تفاوت است.

مقدمه 5- علم بكامبخشى ميل و رغبت بتحصيل آورد بشرط كه معارض و جلوگير نداشته باشد و گر نه بى‌اثر ماند چنانچه دانستيم خوراكى كام بخش است و شرط ميل بدان اينست كه زيان بيش در آن ندانيم و اگر بدانيم زيان بيش دارد در خرد آن را بسنجيم تا كدام برتر آيد و آن را بكار بنديم چنانچه بسا كسى خودكشى كند براى گريز از دردى سخت‌تر از آن يا بدست آوردن سودى برتر از جان و ثابت شد كه اعتقاد بكام بخشى يا زيانبارى مايه شوق يا گريز شوند در صورتى كه معارضى نباشد.

مقدمه 6- تقريرى كه كرديم دليل است بر اينكه كار جانداران مراتبى دارد دنبال هم كه بايد باشند، چون كار از حركت عضلات تن است و نيروى عضله‌ها براى كردن و نكردن هر دو شايسته‌اند و ترجيح يكى بر ديگرى بايد بخواست و اراده باشد و اين اراده هم بايد براى اعتقاد بكامبخشى يا آزار دهى باشد و اين علوم يا كار خود آدم است و آن كار هم همين مقدمات را دارد تا برسد به علم و دور گردد يا تسلسل و هر دو نشدنى باشد و يا برسند به علوم و ادراكات و تصورات گوهر نفس كه معلول اسباب برونيند و آنها يا اتصالات فلكى است بعقيده مردمى يا سبب حقيقى همان خدا تعالى است كه اين اعتقادات و علوم را در دل آفريند.

اين خلاصه سخن است در اينكه كار از جانور چگونه سر زند، چون اين را دانستى بدان كه منكران شيطان و وسوسه گفتند: ثابت است كه مصدر نزديك كارهاى جانداران همان نيروها است كه در ماهيچه‌ها و بندهاى تن او است و اين نيروها تا خواستى نباشد كارى نكنند و اين خواست برخاسته از فهم بكامبخشى‌


صفحه 268

يا آزاررسانى چيزيست، و اين فهم بايد بى‌واسطه يا با واسطه آفريده خدا باشد بترتيبى كه گفتيم.

و ثابت است كه ترتيب هر كدام از اين مراتب بر پيش از خود بايست است و چاره‌اى ندارد، زيرا چون چيزى را دريافت و آن را سازگار خود شناخت خواهى نخواهى بدان گرايد و چون بدان گرائيد نيرو بجستجو خيزد و چون همه مراتب انجام شد بناچار كار شود.

و اگر فرض كنيم شيطانى هم برون از تن آدمى باشد و وسوسه كند آن وسوسه اثر ندارد، زيرا اگر اين مراتب نامبرده بوجود آيند كار شود چه شيطان باشد و وسوسه كند يا نه و اگر اين مراتب وجود نيابند صدور كار نشدنيست خواه شيطانى باشد يا نباشد، و دانستيم كه قول بوجود شيطان و وسوسه شيطان باطل است، و درست اينست كه گوئيم اگر اين مراتب بسود و براى سعادت باشند الهام نام دارند و اگر بزيان و سرانجام بد كشند وسوسه نام گيرند.

اين تمام گفتار است در تقرير اشكال و جواب اينست كه همه گفته‌هاى شما درستند و راست جز اينكه دور نباشد كه آدمى از چيزى غافل و بيخبر باشد و چون شيطان آن را بيادش آرد ياد آور شود بدنبال آن ميل آيد و بدنبالش كردار، و كار شيطان برونى جز همين يادآورى نباشد كه خدا بدان اشاره كرده در حكايت از ابليس كه گويد «ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي‌، 22- ابراهيم».

جز اينكه ميتوان گفت: آدمى بيادآورى شيطان گناه ميكند، خود شيطان بياد آورى كى گناه ميكند؟ اگر بياد آورى شيطان ديگر و ديگر تسلسل بايد و اگر كار او بيادآورى شيطان ديگر نيست بايد اعتقاد شيطان يكم در دل او پديده‌اى باشد و ناچار پديد آور خواهد و آن جز خدا تعالى نباشد.

و از اينجا روشن شود كه همه از خدا تعالى است، اين نهايت سخن‌


صفحه 269

است در اين بحث دقيق و عميق، و حاصلش همانست كه سيد رسل6فرموده «و پناه برم بتو از تو» و خدا داناتر است.

مسأله 11 [در مورد خيالات‌]

چون آدمى تنها نشيند و پياپى خاطره در دل گيرد بسا بجائى رسد كه گويا درون دل و مغزش آواز نهانى و حروف نهانى شنود و هم سخنى با او سخن گويد و گفت و گو كند، اين امر وجدانيست و هر كسى در خود دريابد، در اين گونه خاطرات اختلاف است.

فلاسفه گويند نه حروفند و نه آواز بلكه خيال آنهايند و خيال هر چيز اينست كه نمونه‌اش در ذهن آيد مانند اينكه صورت درياها و اشخاص را در خيال آريم كه خود آنها در خرد و دل نباشند بلكه نمونه و صورت آنها باشد و ميتوان آن را مانند نقش در آينه دانست كه چون نقش آسمان و خورشيد و ماه در آينه افتند خود آنها نباشند زيرا نشدنيست و همانا نقشه و نمونه آنها باشند چون اين را در خيال آوردن ديدنى‌ها دانستى بدان كه حال خيال آوردن حروف و كلمات شنيدنى هم چنين است.

اين عقيده جمهور فلاسفه است، و بسا اعتراض شود كه اين صورتى را كه نام حروف خيالى يا خيال حروف و كلمات بدان نهى، برابر است با حروف و كلمه در ماهيت خود يا نه؟ اگر برابر باشند سخن باين برگردد كه حقائق حروف و اصوات در خيال هستند و در تخيل دريا و آسمان هم حقيقت دريا و آسمان هستند و اگر چه حق وجه دوم است و آن اينست كه حاصل در خيال چيزيست مخالف آنچه در خارج ديده يا شنيده شود.

بنا بر اين پرسش برگردد كه چگونه ما در خود صورت اين ديدنيها را دريابيم، و چگونه اين كلمات و عبارات را در خود بيابيم و ترديد نداريم كه اين حروف در خرد ما دنبال هم هستند؟ اينست پايان گفتگو در سخن فلاسفه.

ولى جمهور اعظم دانشمندان پذيرايند كه اين خاطرات پياپى و دنبال هم‌


صفحه 270

حروف و آواز نهانيند و گويند پديد كن آنها يا خود اين آدم خاطره‌دار است يا آدمى ديگر، يا يك موجود روحانى جدا كه تواند اين حروف و آوازها را باين آدم القاء كند خواه پرى و ديو باشد يا فرشته يا بايد گفت خدا آفريننده اين خاطره‌ها است.

بخش نخست كه گوئيم خود آدمى آنها را پديد كند نادرست است، زيرا بخواست آدمى نيستند و خواهى نخواهى بذهن او آيند چنانچه آدمى ديگر هم نتواند خاطره ساز ديگرى شود، و ميماند همين كه كار پرى يا فرشته يا كار خدا باشد، آنان كه معتقدند خدا زشت كار نشود بايد بگويند خاطره‌هاى بد و زشت كار خدا نيست و ناچار كار پرى و ديو است، و آنان كه معتقدند هيچ كارى از خدا زشت شمرده نشود، مانعى ندارند كه همه را آفريده خدا دانند.

و بدان كه ثنويه گويند براى جهان دو خدا است يكى نيك كه سپاهش فرشته‌هايند و ديگرى بد كه سپاهش ديوانند و پيوسته با هم ستيزه جويند و هر چه در جهانست وابسته بيكى از آن دو تا است، و خاطره‌هاى واداركن بكارهاى خير كه پندار نيكند كار سپاه خدايند و پندارهاى بدكار سپاه ديو، و بايد بدانى اثبات دو خدا بدليلها كه در جاى خود آورده‌اند نادرست است، اينست پايان گفتار در اين باب.

مسأله 12 [در قدرت ديوها]

- برخى معتقدند ديوها ميتوانند زنده كنند، بميرانند، جسم بيافرينند اشخاص را از صورت خود بصورت ديگر بگردانند، برخى منكر اين احوالند گفته‌اند توانا بر هيچ كدام از اين كارها نيستند، و اصحاب ما دليل آوردند بر اينكه توانائى بر آفرينش و بود كردن و پذيرش براى جز خدا نيست، و اين عقائد سراسر نادرستند، ولى معتزله گويند آدمى ميتواند برخى پديده‌ها بيافريند و از اين رو نياز دارند دليل بياورند كه ديوان نتوانند جسم و زندگى آفرينند و دليلشان اينست كه شيطان جسم است و هر جسمى داراى نيروى جدا از خود است،


صفحه 271

و نيروى عاريه ما بآفريدن جسم رسا نيست.

و اين دليل سه مقدمه دارد 1- شيطان جسم است و پايه‌اش اينست كه هر چه جز خدا مكان دارد يا در مكانى جا دارد، و براى اثبات اين مقدمه هيچ دليلى ندارند.

مقدمه 2- جسم داراى نيرومندى جدا از خود است و اينكه جسمها مانند هم باشند و اگر يكى از آنها بخود توانا بود بايد همه بخود توانا باشند، و پايه اين مقدمه همانندى اجسام است.

و مقدمه 3- اينست كه نيروى ما شايان آفريدن جسم نيست و بايد نيروى حادث جسم آفرين نباشد، و اين هم سست است، زيرا بآنها گفته شود چرا نشود نيروئى جدا از نيروى ما پديد گردد و آن توانا بر آفريدن اجسام باشد، زيرا نبودن چيزى دليل نشدن آن نيست، اينست پايان سخن در اين مسأله.

مسأله 13 [در غيب دانستن پريان‌]

- آيا پريان غيب دانند؟ خدا تعالى در قرآنش بيان كرده كه تا مدتى پس از درگذشت سليمان7در بند و زندان او ماندند و ندانستند كه مرده، و اين دليل است كه غيب ندانند و برخى مردم گويند غيب دانند يكى گويد كسانى از آنها بآسمانها برآيند و يا نزديك آنها و پاره‌اى غيب از زبان فرشته برگيرند و يكى گويد براى دانستن غيب راههاى ديگر دارند، و بدان كه راه‌گشائى در اين بحثها جز گمان و پندار ببار نياورد و خدا سبحانه و تعالى بحقائق آنها دانا است.

[باز هم در حقيقت جن و پرى‌]

و نيز در سوره جن (30: 148- 152 تفسيرش) گفته مردم از قديم و جديد در اينكه جن هست اختلاف دارند در ظاهر از بيشتر فلاسفه نقل است كه نيست چون ابو على بن سينا در رساله «حدود الاشياء» خود گفته: پرى جاندارى است هوائى و باشكال گوناگون درآيد و آنگاه گفته: اين شرح اسم است، يعنى بيان مفهوم اين واژه است و اين حقيقت وجود خارجى ندارد.


صفحه 272

ولى بيشتر پيروان آئين و باور كنان پيمبران بپرى اعتراف دارند و از گروه بسيارى فلاسفه قديم و اصحاب روحانيات هم نقل شده و آنها را ارواح سفلى ناميدند و پنداشتند ارواح سفلى زودتر اجابت كنند و سست‌تر باشند و ارواح فلكى دور اجابت و سخت نيرو باشند.

و معتقدان بوجود پرى را دو قول است 1- جواهرى مجرد از ماده و خود دارند و بايست نباشد كه همانند ذات خدا شوند، زيرا مجرد بودن يعنى جسم نبودن و جسمانى نبودن و اينها اوصاف سلبى باشند و مشاركت در عدميات بمعنى همانندى ذات نيست.

گفتند اين ارواح كه همه مجردند در ماهيت از هم جدايند و گوناگون مانند اعراض كه همه در نياز بمحل شريكند ولى در ماهيت از هم جدا، برخى نيكند، برخى بد، برخى ارجمند و راد، خير خواه و آزاد، برخى پست، زبون بدخواه و آفت آور و شماره انواع و اصناف آنها را جز خدا تعالى نداند.

گفتند مجرد بودن آنها جلوگير نيست از اينكه خوبيها را بدانند و هر كارى را بتوانند و شنوا و بينا و دانا بنيكى باشند و توانا بر كارها و دور نيست كه برخى كارهاى دشوار توانند كه آدمى از آن درماند، و دور نيست هر نوعيشان بنوعى مخصوص از اجسام اين جهان وابسته باشند، و چنانچه نفس ناطقه آدمى نخست وابسته با روح تن او است كه بخارى لطيف است و از زلالترين پاره‌هاى خون در گوشه چپ دل پديد گردد و بوسيله آن با همه اعضائى كه اين بخار در آنها روانست پيوسته شود، دور نباشد كه هر كدام از پريها نخست بجزئى از هوا پيوسته شوند و بوسيله آن بجسم كثيف وابسته گردند و در آن تصرف كنند.

برخى پرى را از همان ارواح در گذشتگان آدمى دانند كه پس از جدائى از تن نيرومند شدند و برازهاى آن جهان آگاه گرديدند و با روح آدم زنده‌اى همانند باشند و بدان پيوندند و اگر او نيكخواه است ويرا فرشته‌


صفحه 273

گويند و كمك او را الهام و اگر آن زنده بدخواه است روح ياور را ديو نامند و كمك او را وسوسه.

قول دوم اينست كه پرى جسم است و معتقدان بدان هم دو قول دارند.

يك جسمها در ماهيت از هم جدايند و در يك وصف مشترك و آن جا داشتن و جهت داشتن و دراز و پهن و ژرف بودنست، كه همه اشاره بوصفند و هم ولادت بودن هم ماهيت بودن را نبايد، چون ثابت شده چند چيز در ماهيت كلى خود از هم جدايند و در يك لازم مشتركند و دليل كسانى كه همه اجسام را مانند و هم- حقيقت دانند درست نيست.

دليل يكم اينكه جسم در ذات خود يك تعريف دارد و يك حقيقت است و بايد تفاوت در ماهيت آن نباشد و اگر تفاوتى هست در مفهوم زائد بر آن باشد، دوّم اينكه توانيم جسم را تقسيم كنيم بلطيف كثيف، آسمانى، زمينى و مورد تقسيم مشترك است ميان اقسام و همه جسم باشند. و جدائى از اين اوصاف آمده چون لطافت و كثافت و بالا و پائين.

و گفتند هر دو دليل سستند اما يكم: براى اينكه گوئيم جسم يك حد دارد كه بيان حقيقت آنست مانند عرض كه از نظر كلى يك حدّ و حقيقت دارد و بنا بر اين بايد همه اعراض در ماهيت همانند و برابر باشند، و هيچ خردمندى چنين نگويد، بلكه آنچه نزد فلاسفه درست است اينست كه عرضها هيچ قدر مشترك ذاتى ندارند و در ذات بكلى از هم جدايند زيرا اگر قدر مشتركى باشد جنس آنها گردد و اگر چنين باشد آنها جنس عالى نباشند بلكه نوعها باشند از جنس واحد.

بنا بر اين گوئيم اعراض از نظر كلى عرض يك حقيقت دارند با اينكه ماهيت آنها بكلى از هم جدايند و همانند نيستند و چرا جسم هم چنين نباشد و مانند اعراض كه با هم در تمام ماهيت اختلاف دارند و در يك وصف مشتركند كه عروض بر محل باشد، رواست كه اجسام هم در ماهيت مختلف باشند و در وصف پذيرش اشاره حسّى و جا داشتن و بعد پذيرى مشترك باشند و اين احتمال جواب ندارد.