را بدنبالش ميفرستيم (132).
2- در مجالس صدوق (266 در حديث طولانى): بسندى تا امام ششم كه در آن بيمارى پيغمبر را در ضمن حديثى طولانى ياد كرده كه حسنين7بديدن او آمدند و آنها را گم كرد و بجستجوى آنها پرداخت تا بباغ بنى نجار رسيد و بناگاه هر دو در خواب بودند و هم را در آغوش داشتند، و مارى گرد آنها بود كه موهائى داشت مانند نى نيزار و دو بال داشت كه با يكى حسن را پوشانده و با ديگرى حسين7را.
چون چشم پيغمبر6بآنها افتاد سرفهاى كرد و آن مار خود را كشيد و ميگفت: بار خدايا تو و فرشتههايت را گواه گيرم كه اين دو نبيره پيغمبر هستند و من آنها را نگهدارى كردم برايش و تندرست باو دادم.
پيغمبر6باو فرمود: اى مار تو كيستى؟ گفت پيك پريانم بسوى تو، فرمود: كدام پريان؟ گفت پريهاى نصيبين، چند تن از بنى مليح كه يك آيه از قرآن را فراموش كرديم و مرا فرستادند نزد شما تا آن را بما آموزى و چون باينجا رسيدم شنيدم يك جارچى ميگويد: اى مار راستى اين دو تا نبيره پيغمبر تواند، آنها را از هر عاهت و آفت نگهدار و از بدآمدهاى شب و روز من آنها را نگهداشتم و سالم و تندرست بتو دادم و آن مار آيه را ياد گرفت و برگشت الخبر و از همان: بسندش تا ام سلمه كه از روزى كه پيغمبر6درگذشته نوحه پرى را نشنيدم جز امشب و البته پسرم از دست رفته (يعنى امام حسين) گفت يك جنيه از آنها ميگفت:
هلا اى ديدهام اشكى فزون بار
پس از من كيست گريد بر شهيدان
بدانهائى كه مرگ تلخشان راند
بجبارى چه بنده زورگويان
(85 مجالس صدوق).
4- در كافى (1: 396- اصول): بسندى از امام پنجم7كه در اين ميان كه امير المؤمنين7بر منبر بود، ناگاه اژدهائى از يكى از درهاى مسجد پيش آمد و مردم خواستند آن را بكشند و امير المؤمنين فرستاد كه دست بازداريد
و دست باز داشتند، و اژدها خود را كشيد تا به منبر رسيد و دراز شد و بامير المؤمنين7درود گفت و آن حضرت اشاره كرد بايستد تا از خطبهاش فارغ شود.
و چون از خطبه فراغت يافت باو رو كرد و فرمود: تو كيستى؟ گفت من عمرو بن عثمان نماينده تو است بر پريان، و پدرم مرد و بمن وصيت كرد نزد شما آيم و نظر شما را بخواهم، و آمدم اى امير المؤمنين تا چه فرمائى و چه نظر بدهى؟
امير المؤمنين فرمود: بتو سفارش كنم از خدا بترسى و برگردى و جاى پدرت نماينده بر پريان باشى كه تو خليفه من هستى بر آنها، گفت: عمرو با امير المؤمنين وداع كرد و برگشت و او نماينده او است بر جن، من گفتم: قربانت عمرو نزد شما مىآيد كه بر او بايد؟ فرمود: آرى 5- و از همان (1: 394- اصول كافى): بسندى از ابن جبل كه ما بر در خانه امام ششم7بوديم و از مردمى مانند هنديها بيرون آمدند كه ازار و رداء در بر داشتند و ما از امام7در باره آنها پرسيديم فرمود: اينها برادران شمايند از پريان.
6- و از همان (1: 395): بسندى از حكيمه بنت موسى كه ديدم امام رضا7بر در انبار هيزم ايستاده و راز ميگويد و من كسى را نميديدم، گفتم: اى آقايم با كه رازگوئى؟ فرمود: اين عامر زهرائى است آمده و بمن شكايت دارد، گفتم:
اى آقايم ميخواهم سخن او را بشنوم، فرمود: اگر سخنش را بشنوى يك سال تب ميكنى، گفتم: اى آقايم ميخواهم بشنوم، فرمود: بشنو، گوش دادم مانند سوت بود و يك سال تب كردم.
بيان: شايد خصوصيت گوينده يا شنونده در تب دخالت دارد.
7- در بصائر: بسندى از امام ششم كه روز يك شنبه نوبت پريانست و جز آنان بر ما عيان نشوند.
8- و از همان: بسندى تا ابراهيم بن وهب كه ميگفت بيرون شدم و ميخواستم ابو الحسن7را در عريض ديدار كنم رفتم تا نزديك كاخ بنى سراة و سرازير شدم در وادى و آوازى شنيدم و كسى نديدم، ميگفت اى ابا جعفر آقاى تو پشت كاخ نزد
سدّه است، سلام مرا باو برسان، روگرداندم و كسى را نديدم، و او بازگو كرد تا سه بار و تنم لرزيد، و من در وادى فرو شدم تا براهى رسيدم كه پشت كاخ بود و بسدّه رفتم در سوى سمرات (درختهاى سمر) سپس راه غدير را پيش گرفتم و 50 مار ديدم كه سر برآوردند (سرخوشند خ ب) نزد غدير، وانگه گوش دادم و گفتگوئى شنيدم و آواز كفشم را بلند كردم تا گامزدنم را بشنود.
و شنيدم ابو الحسن7سرفهاى كرد و من در پاسخ سرفه كردم و يورش بردم و ناگاه مارى بر تنه درختى آويخته بود، بمن فرمود: نترس زيانى ندارد، و آن مار خود را انداخت و بلند شد بر شانه او و سرش را در گوشش كرد و بسيار سوت كشيد و امام پاسخ داد آرى من ميان شما قضاوت كردم و كسى مخالف گفته من نباشد جز ستمكار و هر كه در دنيا ستم كند در آخرت ستم كشد با كيفر سختى كه من باو دهم و مالش را بگيرم اگر داشته باشد تا توبه كند.
گفتم: پدر و مادرم قربانت آنها هم در فرمان شمايند؟ فرمود: آرى، سوگند بدان كه محمّد6را به پيغمبرى گرامى كرده و على7را بوصايت و ولايت عزيز ساخته، البته آنها براى ما از شماها فرمانبرترند اى آدميان، و چه بسيار كمند.
بيان: سراة نام چند جا است و سمره نام درختى است معروف و در نسخهاى رواقع آمده بقاف و عين بىنقطه يعنى رنگارنگ و محتمل است رواتع باشد با تاء و عين بىنقطه يعنى چراكن بودند گرد غدير «و چه بسيار كمند» يعنى فرمانبران از آدمى يا از پرى نسبت بديگران.
9- در تفسير الفرات: بسندش از قبيصه كه نزد امام ششم7رفتم و در بر او گروهى بودند و سلام كردم و نشستم و گفتم: يا بن رسول اللَّه شما كجا بوديد پيش از آنكه آسمان ساخته و زمين گسترده آفريده شوند و ظلمت و نور با ديد گردند؟ فرمود: اى قبيصه چرا از من اين پرسش را ميكنى در اين وقت مگر ندانى دوستى ما نهانى گرفته و دشمنى با ما فاش شده.
و راستى ما دشمنانى از جن داريم كه حديث ما را بگوش دشمنان آدمى
رسانند، راستش ديوارها مانند آدميان گوش دارند- الخبر- 10- تفسير على بن ابراهيم: در قول خدا تعالى «و همچنين ساختيم براى هر پيغمبر دشمن، از شياطين انس و جن- الآية 112- الانعام» يعنى مبعوث نكرده خدا پيغمبرى را جز در امتش شياطين جن و انس بودند كه بهم ميگفتند نگرويد بگفته بيهوده فريب و اين وحى دروغين است.
11- در تفسير نعمانى: بسندش از امير المؤمنين7كه فرمود: آنچه از قرآن تحريف شده است قول خداست «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ» 12- در كافى (144- روضه): بسندى صحيح از امام ششم7كه خدا بسليمان بن داود وحى كرد: نشانه مرگت اينست كه درختى از بيت المقدس برآيد بنام خرنوبه فرمود: يك روز سليمان ديد خرنوبه در بيت المقدس بر آمده، باو فرمود:
چه نام دارى؟ گفت خرنوبه فرمود: سليمان پشت داد و بمحرابش رفت و ايستاد و بر عصايش تكيه زد و همان ساعت جانش را گرفتند.
فرمود: آدمى و پرى باو خدمت ميكردند و بشيوه پيش برايش در تلاش بودند، و پنداشتند زنده است و نمرده، بام و شام ميكردند و او بر جاى خود بود تا موريانه بعصايش افتاد و آن را خورد و عصا شكست و سليمان برو در افتاد بر زمين، آيا نشنوى قول خدا را عزّ و جلّ «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُالآية 13- در علل و عيون- 318-: بسندش از امام هشتم7كه نقش انگشتر سليمان بن داود (سبحان من الجم بكلماته) بود.
14- در تفسير على بن ابراهيم در داستان بلقيس گفته كوچيد بسوى سليمان و چون سليمان دانست كه مىآيد بجنّ و شياطين فرمود: كدامتان تختش برايم مياورد پيش از آنكه بيايند مسلمان، يك عفريتى از جن گفت من آن را بياورم پيش از اينكه از جاى خود برخيزى و من بر آن نيرومند و استوارم، سليمان گفت زودتر از اين ميخواهم:
آصف بن برخيا گفت: من آن را برايت مىآورم پيش از اينكه ديده بر هم نهى
تا آخر داستان (477).
15- در كافى- 167- اصول ج 1-: بسندى از فضل بن يسار كه شنيدم ابى جعفر7ميفرمود: كه تنى چند از مسلمانان بسفر رفتند و راه را گم كردند و سخت تشنه شدند و كفن پوشيدند و به تنههاى درخت چسبيدند و پيرى سفيد پوش نزد آنها آمد و گفت برخيزيد باكى بر شما نيست اين آبست، برخاستند و نوشيدند و سيراب شدند و گفتند: تو كيستى؟ گفت از پريانى كه با رسول خدا6بيعت كردند من از رسول خدا6شنيدم ميفرمود: مؤمن برادر مؤمن است چشم او است رهنماى او است، و نبايد شما در حضور من از ميان برويد.
بيان: كفن پوشيدند يعنى جامه خود را مانند كفن بر خود پيچيدند و دل بمرگ دادند و در نسخه «تكنّفوا» آمده يعنى هر كدام بسوئى رفتند.
16- در كافى (6: 290- فروع): بسندى از ابى حمزه ثمالى كه نزد حوض زمزم بودم مردى نزدم آمد و گفت از اين آب ننوش اى ابى حمزه كه جن و آدمى در آن شريكند، و اينست كه جز آدمى شريك ندارد، گفت از گفتهاش در شگفت شدم و گفتم: از كجا دانستى گويد: سپس گفته او را بامام پنجم7گزارش دادم، فرمود: آن مردى از جن بوده و خواسته تو را راهنمائى كند.
17- در محاسن- 362- بسندى از عمر بن يزيد كه يك سال در راه مكّه گم شديم و تا سه روز بجستجوى راه بوديم و نيافتيم و در روز سوم كه آب ما بپايان رسيد با جامه احرام كفن پوشيده و حنوط نموديم و مردى از ياران ما برخاست و فرياد زد يا صالح يا ابا الحسن و يكى از دور پاسخ گفت، گفتيم: چه كسى خدايت رحمت كناد؟ گفت از آن چند تن كه خدا در قرآنش فرموده «و چون رو آور كرديم بتو چند پرى را كه ميشنودند قرآن را- تا آخر آيه از آنها جز من كسى نمانده و من رهنماى گمشدگانم براه، گفت پيوسته دنبال آواز رفتيم تا براه رسيديم.
18- و از همان 362- بسندى از امام پنجم7كه چون راه را گم كردى
فرياد بزن يا صالح يا با صالح راه را بما نمائيد خداتان رحمت كند، عبد اللَّه راوى حديث گفت: ما بدان گرفتار شديم و بيكى از همراهان فرمان داديم دور شود و چنين فرياد زند، و دور شد و فرياد زد و سپس نزد ما آمد و گفت آواز دور و نرمى شنيده كه راه سمت راست است يا گفت سوى چپ است و راه را در آن سو كه گفته بود يافتيم.
و پدرم بمن باز گفت كه آنان در بيابان از راه بدور افتادند و چنين كرديم و گفت يار ما گفت آواز نرمى شنيدم كه ميگفت: راه سوى راست است، و جز اندكى نرفتيم كه براه برخورديم.
19- در فقيه- 1: 20- روا نيست با سرگين و استخوان استنجاء كرد، چون نمايندههاى پريان نزد رسول خدا6آمدند و گفتند يا رسول اللَّه بما بهره بده، و سرگين و استخوان را بآنها داد و از اين رو نشايد بدانها استنجاء كرد.
20- در تهذيب- 2: 227-: بسندش از امام ششم7كه: خدا آهن را در دنيا زيور جن و شياطين ساخته و حرام است مرد مسلمان در نماز آهن پوش باشد مگر اينكه در جبهه نبرد با دشمن باشد.
21- در قرب الاسناد- 132 در حديث درازى-: بسندش تا امام هفتم7كه پريان پيش از بعثت پيغمبر6استراق سمع ميكردند، و در آغاز رسالتش با پرتاب تيرهاى شهاب جلوگيرى شدند و كهانت و جادو را باطل گرديدند.
22- در تفسير- 659- تفسير قمى در قول خدا تعالى «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» در ظاهر خطاب به پرى و آدمى است و در باطن خطاب به فلان و فلان 23- در علل: بسندش از امام ششم7كه كردها تيرهاى از جن باشند كه پرده از آنها برگرفته شده و بديد آيند با آنها نياميز.
24- و از همان: بسندش از امير المؤمنين7كه رسول خدا6فرمود: چون يكى از شماها جامه خود را بكند بايد بسم اللَّه گويد تا پريان آن را نپوشند زيرا اگر نام خدا را نبرد تا بامداد پريان آن را بپوشند.
45- در قرب الاسناد: بسندش تا امام پنجم7كه دوست داشتند در خانه جاندار خانگى باشد مانند كبوتر، مرغ يا بزغاله تا كودكان جن بدانها بازى كنند و با كودكانشان بازى نكنند.
26- در طب الائمه: بسندى كه رسول خدا6فرمود: بهر كه سنگ پرتاب شد يا جن باو پرتاب كردند سنگى كه پرتاب شده بگيرد و بهمانجا كه از آن پرتاب شده پرت كند و بگويد: حسبى اللَّه و كفى، سمع اللَّه لمن دعا، ليس وراء اللَّه منتهى، فرمود: حيوانات خانگى بسيار در خانه داشته باشيد تا از كودكان شما بدانها سرگرم باشند.
27- در مكارم- 1: 146- مردى به ابى جعفر7ناليد كه پريان ما را از خانههامان بيرون كردند، مقصودش مارهاى خانهها بود، فرمود سقف خانهها را 7 ذراع (سه متر و يك دوم) بگيريد و در اطراف خانه كبوتر داشته باشيد، آن مرد گفت:
انجام داديم و چيز بدى نديديم.
28- در همان-: 149- از امام ششم7كه خانه پيغمبرى نبود جز در آن دو كبوتر بودند زيرا نابخردان جن با كودكان خانه بازى كنند، و چون كبوتر در آنست با او بازى كنند و مردم را وانهند.
29- در مجالس شيخ- 1: 288-: بسندى كه اشجع سلمى نزد امام صادق7شد و گفت: اى آقايم من در جاهاى هراسناك شوم بمن چيزى آموز كه بر خود آسوده باشم فرمود: چون از چيزى بترسى دست راست بر بالاى سر نه و بآواز بلند بخوان «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَتا آخر آيه «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»اشجع گفت: در يك وادى شدم كه در آن جنّ بود و يكى گفت: او را بگيريد و من آن آيه را خواندم و يكى گفت: چگونه او را بگيرم كه در پناه آيه طيبه در آمد.
30- در منتخب البصائر: بسندش از مفضل بن عمر در خبرى طولانى در رجعت
و احوال قائم7كه مفضل گويد: گفتم: اى آقايم با كه گويد: فرمود: با فرشتهها و پريان مؤمن- و حديث را كشيده تا گفته- مفضل گفت: اى آقايم، فرشته و جن بمردم آشكار شوند؟ فرمود: آرى بخدا اى مفضل چنانچه مرد با اطرافيان و خاندانش گفتگو كند با آنها سخن كنند.
گفتم: اى آقايم: و ميروند با او؟ فرمود: آرى بخدا اى مفضّل، و البته فرو آيند در زمين هجرت ميان كوفه و نجف و 46 هزار فرشته و 6 هزار پرى ياور دارد 313 افسر مرد- الحديث.
31- در احتجاج- 185: از هشام بن حكم در پرسشهاى زنديق از امام ششم كه: از كجا كهانت مىشود و از كجا مردم پيشگوئى كنند؟ فرمود: كهانت در جاهليت بود و در فترت پيغمبران، كاهن بجاى قاضى بود و هر چه بر مردم اشتباه ميشد بوى مراجعه ميكردند و او براشان پيشگوئى ميكرد از چند راه: چون فراست در ديد، هوش در دل، وسوسه خاطر، زيركى روح، و يا آنچه در دلش افكنده ميشد زيرا آنچه در زمين پديد شود از حوادث آشكار شيطان ميداند و بكاهن ميرساند و از آنچه در منازل و اطراف واقع شود باو گزارش دهد.
و اما اخبار آسمانى را شياطين در آن روزگار استراق سمع ميكردند و پرده نبود و با ستارهها تيرباران نميشدند، و همانا از استراق سمع باز داشته شدند تا در زمين وسيلهاى مانند وحى نباشد و اشتباه بر مردم زمين فراهم نگردد در آنچه از طرف خدا آيد براى اثبات حجت و نفى شبهه، و شيطان يك كلمه از خبر آسمانى را مى دزديد در باره آنچه خدا در خلقش پديد آرد و آن را ميگرفت و بزمين فرو مىآورد و بدل كاهن ميافكند، و او هم سخنانى به آن ميافزود و حق را با ناحق مىآميخت، و هر پيشگوئى كاهن كه درست بود آن بود كه شيطان شنيده بود و باو رسانده بود، و آنچه خطا بود خودش افزوده بود، و از آن روز كه شياطين از گوشگيرى غدقن شدند كهانت بر افتاد.