و امروزه شياطين بكاهنان خود از گفتگوهاى مردم گزارش ميدهند و از كارهاى آنان، و شياطين حوادث دور دست را بهم ميرسانند كه كى دزدى كرده و كى كشته و كى نهان شده و مانند مردم راستگو دارند و دروغگو، گفت: چگونه شياطين بآسمان برميآمدند با اينكه با مردم در خلقت و پيكر همانند بودند و براى سليمان بن داود بناها ساختند كه بشر از آن درمانده است.
فرمود: پيكر آنها براى سليمان كلفت شد چنانچه مسخر او شدند و آنان آفريده رقيق باشند و خوراكشان باد است و دليلش اينست كه بآسمان بر آيند و گوش گيرند، و پيكر كلفت نتواند بالا رود جز با نردبان يا وسيله.
در خصال- 1: 152-: بسندى از امام ششم كه پدرها سهاند: آدم كه مؤمن زائيد، و جان كه كافر آورد و ابليس كه كافر آورد، و در آنها زايش نيست همانا تخم نهد و جوجه كند و همه نرند و ماده ندارند.
33- و از همان- 1: 154: بسندى از امام ششم7كه پرى 3 بخش است: بخشى همراه فرشتهها، بخشى پرنده در هوا، بخشى سگان و مارانند- الخبر- 34- در علل و عيون- 134- بسندى كه شامى نام پدر جن را از امير المؤمنين7پرسيد فرمود: شومان و همانست كه از آتش زلال آفريده است، و پرسيد آيا خدا پيغمبرى بر پريان فرستاده؟ فرمود: آرى، پيغمبرى بنام يوسف بر آنها فرستاد و آنها را بخدا عزّ و جلّ خواند و او را كشتند.
35- در علل و عيون- 146-: بسندى تا امام ششم7كه يك روز سليمان بن داود بيارانش گفت: راستى خدا تبارك و تعالى بمن پادشاهى بخشيده كه پس از من ديگرى را نسزد، باد را مسخرم كرده و هم آدمى و پرى و وحوش را، زبان پرندهها بمن آموخته و هر چه را بمن داده و با اين همه نتوانستم يك روز تا شب شاد باشم، و ميخواهم فردا بالاى كاخ روم، و بممالك خود نگاه كنم بكسى اجازه ندهيد نزد من آيد تا روز مرا اندوهگين نسازد، گفتند: بسيار خوب.
فردا عصايش را بدست گرفت و بر بلندترين بام كاخش بر آمد و ايستاد و بر عصايش تكيه زد تا بشادى بر همه ممالكش نگاه كند و خوش باشد بدان چه داده شده ناگاه چشمش بجوانى زيبارو و خوشپوش افتاد كه از يك گوشه كاخش درآمد، چون سليمان او را ديد گفت: چه كسى تو را بكاخ آورد با اينكه من خاستم امروز تنها باشم باجازه كه در آمدى؟
جوان گفت: پروردگار اين كاخ مرا راه داد و باجازه او آمدم، سليمان گفت پروردگارش سزاوارتر است بدان از من، تو چه كسى؟ گفت: من ملك الموتم، گفت: براى چه آمدى؟ گفت: آمدم جانت را بگيرم، گفت انجام ده آنچه را فرمان دارى، اين روز شاديم بود و خدا نخواست بىاو شاد باشم.
همان تكيه بر عصا ملك الموت جانش را گرفت، و مرده بر عصا تكيه زده بر جا ماند تا خدا خواست و مردم بدو نگاه ميكردند و ميپنداشتند زنده است و در باره او بوسوسه و اختلاف افتادند، برخى گفتند: سليمان اين همه روز تكيه بر عصا ايستاده بىخستگى و بيخواب و بيخوراك و بىنوشابه او پروردگار ما است و بايد او را بپرستيم گروهى گفتند: سليمان جادوگر است و چشم بندى كرده و در واقع چنين نيست، و مؤمنان گفتند سليمان بنده و پيغمبر خداست و خدا بهر چه خواهد كار او را راست آورد.
و چون اختلاف بالا گرفت خداوند موريانه را فرستاد تا در عصايش تنيد و درونش را خورد و شكست و سليمان برو از بالاى كاخ بزمين در افتاد و جن از موريانه قدردانى كردند، از اين رو موريانه در جايى نباشد جز اينكه آب و گل دارد، و آنست قول خدا عزّ و جلّ «و چون انجام داديم مرگش را رهنما نشد آنان را بر مرگش جز جانور زمين كه عصايش جويد و در افتاد روشن كردند پريان كه اگر غيب دانستند در عذابى خواركننده نميماندند».
سپس امام صادق فرمود: بخدا آيه چنين فرود نشده و همانا بدين لفظ فرود شده«فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي»
الْعَذابِ الْمُهِينِ» 36- در خصال- 2: 171-: بسندى از سهل بن غزوان بصرى كه شنيدم امام ششم ميفرمود: يك زنى از پريان بنام عفراء بنوبت مىآمد نزد پيغمبر6و سخن او را ميشنيد و ميرفت نزد نيكان پريان و بدست او مسلمان ميشدند، و پيغمبر او را نيافت و از جبرئيل در باره او پرسش كرد، گفت بديدار يكى از خواهران دينى خود رفته كه براى خدا او را دوست دارد.
پيغمبر6فرمود خوشا بحال كسانى كه براى خدا همديگر را دوست دارند، راستى خدا تبارك و تعالى در بهشت ستونى از يك دانه ياقوت سرخ آفريده كه بر آن 70 هزار كاخ است و در هر كاخى 70 هزار اتاق و آن را خدا براى دوستان و ديداركنندگان يك ديگر در راه خدا آفريده.
سپس فرمود: اى عفراء چه ديدى؟ گفت: عجائب بسيار، فرمود: عجبتر چيزى كه ديدى چه بود؟ گفت ابليس را در درياى اخضر روى سنگى سفيد ديدم كه دست بآسمان برآورده و ميگويد: معبودا چون بسوگند خود وفا كردى و مرا بدوزخ بردى من از تو خواهش دارم بحق محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين كه مرا از آن رها كنى و با آنان محشور كنى.
من گفتم: اى حارث اين نامها كه بدانها دعا ميكنى چه باشند؟ گفت من آنها را 7 هزار سال پيش از آفرينش آدم بر ساق عرش ديدم و دانستم آنها ارجمندترين آفريدههايند نزد خدا عزّ و جلّ و من از خدا بحق آنها خواهش ميكنم، پيغمبر6فرمود: بخدا اگر همه اهل زمين خدا را بدين نامها خوانند البته آنها را اجابت كند.
37- در تفسير على بن ابراهيم- 622- در قول خدا حكايت كلام پريان «اى قوم ما شنيديم تا آنجا كه فرمايد آنان در گمراهى آشكاريند» همه حكايت از پريانست.
و سبب نزول اين آيه آن بود كه پيغمبر6از مكه ببازار عكاظ رفت و زيد
بن حارثه با او بود و مردم را باسلام ميخواند، و كسى باو پاسخ نداد و كسى كه آن را پذيرد نيافت سپس بمكه برگشت، و چون بجائى رسيد بنام وادى مجنه در دل شب با قرآن نماز شب خواند و چند تن پرى باو گذر كردند.
و چون قرائت رسول خدا6را شنيدند گوش دادند و چون گوش گرفتند بهم گفتند خاموش باشيد و چون پايان يافت و رسول خدا6از قرائت پرداخت برگشتند نزد قوم خود بيم دهنده گفتند اى قوم ما و البته ما كتابى شنيديم كه پس از موسى فرو آمده و تصديق كند آنچه برابر او است و بدرستى ره نمايد براه راست، اى قوم ما بپذيريد داعى خدا را و باو بگرويد- تا فرموده- آنان در گمراهى آشكارند، و آمدند نزد رسول خدا6و مسلمان شدند و گرويدند و رسول خدا آداب اسلام را بآنها آموخت.
و به پيغمبر خود فرو فرستاد «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ» تا پايان همه سوره و خدا گفته آنها را باز گفت و رسول خدا از خودشان كسى بر آنها گماشت و همه وقت برسول خدا مراجعه ميكردند و آن حضرت بامير المؤمنين7فرمود: تا بآنها بياموزد و آنها را فقيه سازد، برخى مؤمن باشند و برخى كافر و هم ناصبى و يهودى و ترسا و گبر و آنها فرزندان جان باشند.
و از عالم سؤال شد مؤمنان جن ببهشت ميروند؟ فرمود: نه ولى خدا را بنگاه هست ميان بهشت و دوزخ كه مؤمنان جن و فاسقان شيعه در آنها باشند.
38- در كافى (يافت نشده ولى در تهذيب است (ج 1 ص 101): بسندش از ليث كه از امام ششم7پرسيدم كسى با استخوان يا پشكل يا چوب استنجاء كند، فرمود: استخوان و سرگين خوراك پريانند كه با رسول خدا6قرار داد كردند، و با هيچ كدام شايسته نيست.
39- در علل- 1: 89 بسندى تا امير المؤمنين7كه چون خدا تبارك و تعالى خواست بدست خود آفريدهاى آفريند پس از 7 هزار سال از گذشت جن و نسناس در زمين و كار خدا اين شد كه آدم را براى تقدير و تدبيريكه در آسمان
و زمين خواهد و داند و براى آنچه خواهد آفريند، پرده آسمانها را برداشت و بفرشتهها فرمود: بنگريد خلق من در زمين از جن و نسناس چه ميكنند؟
چون فرشتهها گناه و خونريزى و فساد آنها را در زمين ديدند بناحق بر آنها گران آمد و براى خدا خشم گرفتند و افسوس خوردند بر اهل زمين و نتوانستند خشم خود را فرو خورند و گفتند پروردگارا توئى عزيز و توانا، جبار و قاهر و عظيم الشان اينانند خلق ناتوان و خوار زمينت كه در قبضه قدرتت ميچرخند و روزيت را ميخورند و از عافيت تو بهرهمندند و نافرمانى كنند با اين گناهان بزرگ و تو افسوس ندارى و خشم نگيرى و انتقام نكشى از آنچه از آنها شنوى و بينى اين بر ما ناگوار است و آن را بزرگ شماريم.
چون خدا از فرشتهها اين را شنيد فرمود: «راستى من در زمين جاگزين گذارم» بر آنها تا حجت من باشد بر آفريدگانم، فرشتهها گفتند «منزهى تو آيا در آن نهى كسى كه تباهى انگيزد و خونريزد و ما تسبيح گوئيم بسپاست و تقديس كنيم برايت گفتند آن جاگزينرا از ما بنه كه نه تباهى انگيزيم و نه خونريزيم.
خدا جلّ جلاله فرمود: اى فرشتههايم، من دانم آنچه شما ندانيد، من ميخواهم بدست خود آفريدهاى سازم كه نژادش را پيغمبرانى مرسل، بندگانى خوب و امامانى رهبر نمايم و آنان را خلفاى خود در زمين خود سازم تا از گناهان باز دارند و بطاعتم وادارند، و براهم ببرند، و آنان را حجت خود كنم براى پوزش و بيم، و نسناس را از زمينم جدا كنم، و آن را از آنها پاك كنم، و پريان نافرمان سركش را از خلق خوبم دور كنم و در هواء و اطراف زمين اندازم تا در كنار نژاد آفريدهام نباشند و ميان پريان و آفريدهام پرده كشم تا نژادش پريان را نبيند و انس و آميزش با آن نكند، و هر كه نافرمانيم كند از نژاد آفريدهام كه او را براى خود برگزيدم بجايگاه نافرمانانش برم و باكى ندارم.
فرشتهها گفتند: پروردگارا هر چه خواهى كن، ما ندانيم جز آنچه تو بما
آموختى زيرا توئى بسيار دانا و حكيم- الخبر- گويم: تمام اين خبر در باب آنچه قوام تن آدمى بدانست گذشت.
40- در تفسير على بن ابراهيم (351) در قول خدا «و جانّ را آفريديم پيش از او از آتش سوزان» فرمود: او پدر ابليس بود، و فرمود: پريان فرزندان جانند مؤمن دارند و كافر و يهود و ترسا و كيشهاى چند، و شياطين فرزندان ابليسند در آنها مؤمن نيست جز يكى بنام هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس كه نزد رسول خدا6آمد و او را تنومند و بزرگ و هراسناك ديد و فرمود: تو كيستى؟ گفت: من هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس، روزى كه هابيل كشته شد پسربچهاى بودم چند ساله كه از عصمت باز ميداشتم و بتباه كردن خوراك فرمان ميدادم.
رسول خدا6فرمود: چه بد باشد جوان پرآرزو و برناى نيازمند بفرمان گفت: اى محمّد اينها را واگذار من بدست نوح توبه كردم، و بهمراه او در كشتى بودم و او را بر نفرين بقومش سرزنش كردم، من با ابراهيم بودم كه در آتشش افكندند و خدا آن را سرد و سلامت ساخت، با موسى بودم كه خدا فرعون را غرق كرد و بنى اسرائيل را نجات داد، با هود بودم كه بقوم خود نفرين كرد و منش سرزنش كردم، با صالح بودم و او را بنفرين بر قومش سرزنش كردم، و همه كتابها را خواندم و همه بوجود تو مژده دهند و پيغمبران بتو سلام ميرسانند و ميگويند تو برتر و ارجمندتر پيغمبرانى، از آنچه خدا بتو فروآورده چيزى بمن ياد بده.
رسول خدا6بامير المؤمنين7فرمود: او را بياموز، هام گفت: اى محمّد ما فرمان نبريم جز از پيغمبر يا وصىّ پيغمبر، اين كيست؟ فرمود: اين برادرم و وصيم و وزيرم و وارثم على بن ابى طالب است، گفت: بچشم، نامش را در كتب اليا يافتيم، و شب هرير در صفين نزد امير المؤمنين7آمد.
41- در دلائل طبرى و بصائر- 132- بسندى از ابى حمزه ثمالى كه همراه امام ششم بودم ميان مكّه و مدينه، ناگاه بچپ خود رو كرد و سگى سياه بود
و فرمود: تو را چيست؟ خدايت زشت كناد چه شتابى دارى؟ مانند پرنده سرعت داشت گفتم: اين چيست قربانت؟ فرمود: عثم پيك پريانست، هشام اكنون مرده و او ميپرد تا خبر مرگش را بهر شهرى برساند، در كافى (ج 6 ص 553 فروع) مانندش آمده.
42- در مناقب ابن شهر آشوب است كه امام پنجم7فرمود: ابو خالد كابلى روزگارى از عمرش را در خدمت امام چهارم گذراند، و باو ناليد از اشتياق بپدر و مادرش، فرمود: اى ابو خالد فردا مردى از شام آيد كه درجه و مال فراوان دارد و بدخترش از اهل زمين پيشامدى رخ داده، و دنبال پزشكى هستند كه او را درمان كند، چون شنيدى آمده نزدش برو و بگو من او را درمان كنم بمزدى برابر ديه او كه 10 هزار درهم است، و بدانها دلگرم مشو كه آنچه جوئى بتو خواهند داد.
فردا بامداد آن مرد و همراهانش آمدند، از بزرگان اهل شام بود در جاه و مال گفت: پزشكى نيست كه دختر اين مرد را درمان كند؟ ابو خالد گفت من او را در برابر 10 هزار درهم درمان كنم و اگر بپردازيد شرط ميكنم كه ديگر درد او برنگردد و با او قرار كردند 10 هزار درهمش بدهند و او نزد امام7آمد و گزارش داد فرمود: من ميدانم با تو نامردى كنند و بتو نپردازند، اى ابو خالد برو و گوش چپ آن دختر را بگير و بگو: اى خبيث على بن الحسين بتو فرمايد از اين دختر بيرون شو و بدو برنگرد، ابو خالد فرمان را انجام داد و او هم برون رفت و دخترك بهوش آمد و ابو خالد وجه قرار درخواست كرد و باو ندادند و اندوهگين برگشت، امامش فرمود: چرا غمگينت بينم، مگرت نگفتم با تو نامردى كنند آنها را وانه كه البته بتو مراجعه كنند، و چون تو را ديدار كردند بگو: من او را درمان نكنم تا مال را بدست على بن الحسين بسپاريد.
و برگشتند نزد ابى خالد و درخواست درمان كردند و او هم گفت: من درمانش نكنم تا وجه را بدست على بن الحسين7بسپاريد كه مورد اعتماد من و شما است، و پذيرفتند و پول را بدست امام7سپردند، و ابو خالد نزد دختر آمد و گوش چپش را گرفت و گفت: اى خبيث، على بن الحسين7فرمايد: از اين دختر برون
شو، و جز از راه خوبى باو نپرداز كه اگر برگردى تو را با آتش فروزان خدا بوزم آتشى كه بر دلها نشيند و از او برآمد، و امام آن مال را به ابو خالد داد و ببلاد خود رفت.
خرائج- با اختلاف تعبير آن را آورده- 159- كشى در رجال خود- 81 ط 1 و 121 ط 2 آن را آورده.
43- در ارشاد مفيد- 181 ط 1 و در اعلام الورى- 182- گفته: در آثار از ابن عباس است كه چون پيغمبر براى نبرد با بنى المصطلق بيرون شد، از راه كنارى گرفت و شب رسيد و نزديك دره سختى منزل كرد، و در پايان شب جبرئيل فرود آمد و باو گزارش داد كه گروهى از كفار جن در درون دره جا گرفتند و ميخواهند نيرنگى زنند و بيارانش ضرر رسانند هنگام گذشتن از آن.
پيغمبر6امير المؤمنين7را خواست و فرمود: بدين دره برو و دشمنان جن خدا آهنگ تو كنند آنها را با نيروى خدا داد خود دفع كن و بنام خدا كه بويژه دانش آن را بتو داده پناه بر، و صد مرد از سپاه مختلط خود با او فرستاد، و بآنها فرمود با او باشيد و فرمانش را ببريد.
امير المؤمنين بسوى دره رفت و چون نزديك لبه آن رسيد بآن صد كس فرمود:
نزديك لبه بايستيد و كارى نكنيد تا بشما اجازه دهم و خود تا لب درّه پيش رفت و بخدا از دشمنانش پناه برد و نام خدا بزبان آورد با اسماء حسنى و اشاره كرد بهمراهان كه نزديك او آيند و آنها نزديك شدند بمسافت يك تير پرتاب، و قصد فرود شدن بدرّه نمود كه بادى تند وزيد كه نزديك بود همه را برو دراندازد و گام آنها از ترس دشمن پايدار نميماند از هراس آنچه بدانها رسيده بود.
امير المؤمنين فرياد زد: من على بن ابى طالب بن عبد المطلب هستم وصى رسول خدا و عمو زاده او اگر خواهيد بر جا مانيد، و در چشم همراهان مردمى پديد شدند چون هندوان كه گويا شعلههاى آتش در دست دارند و در كنارههاى درّه جا گرفته بودند، و امير المؤمنين7بدرون درّه نفوذ كرد و قرآن ميخواند و با