بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 68

شمشيرش براست و چپ اشاره ميكرد و درنگى نكرد كه آن اشخاص چون دود سياهى شدند و امير المؤمنين تكبير گفت و از دره بالا آمد، و با آن سپاه ايستاد تا مكان از آنچه دود و غبار داشت پاك شد.

ياران رسول خدا6گفتند يا ابا الحسن چه ديدى؟ نزديك بود از هراس بر تو هلاك شويم بيشتر از آنچه براى خود در هراس بوديم، فرمود: چون دشمن چشم‌رس من شد و نامهاى خدا را بر آنها بلند كردم زبون شدند و دانستم چه بيتاب شدند و بى‌ترس بدرون دره رفتم، و اگر بجاى خود ايستاده بودند همه را نابود ميكردم، خدا نيرنگ آنها را كفايت كرد و از مسلمانان شر آنها را گردانيد، و هر چه از آنها مانده‌اند پيش از من نزد پيغمبر6رسند و ايمان آورند.

و امير المؤمنين و همراهانش نزد رسول خدا6برگشتند و بوى گزارش داد و شادمان شد و در باره او دعاى خير كرد و فرمود: يا على هر كدام از خدا ترسيدند پيش از تو نزد من آمدند و مسلمان شدند و من اسلام آنها را پذيرفتم.

44- در ارشاد است كه اين حديث را عامه هم مانند خاصّه نقل كردند و چيزى از آن را منكر نشدند و معتزله كه بعقيده برهمنان گرائيدند آن را رد كردند و چون حديث‌شناس نيستند آن را منكرند و در اين روش براه زنادقه رفتند كه بقرآن و آنچه در باره جن و ايمانشان بخدا و رسول او دارد طعن زدند و هم بدان چه خدا در سوره الجن از آن حكايت كرده كه گفتند: البته ما شنيديم قرآنى را شگفت‌آور تا آخر گزارشى كه در اين سوره از آنها داده.

و چون اعتراض زنادقه با معجزه بودن قرآن و شگفتى خيره كن آن باطل است طعن معتزله هم در اين خبرى كه روايت كرديم باطل است چون در عقل چيزى نشدنى نيست و روايت از دو طريق شيعه و سنى رسيده، و روايات دو دسته مخالف برهان صحت آنست، و انكار نامنصفانه معتزله و مجبره زيانى در آنچه ذكر كرديم ندارد كه عمل بدين روايت لازم است، چنانچه انكار ملحدان و دسته‌هاى زنديقان و يهود و ترسا


صفحه 69

و مجوس و صائبه زيانى بصحت اخبار معجزه‌هاى پيغمبر6چون شق القمر، ناله ستون، تسبيح سنگريزه در كف آن حضرت و شكايت شتر و گفتار ذراع و آمدن درخت و برآمدن آب از ميان انگشتانش در حوض وضوء و سير كردن جمع بسيار با خوراك اندك ندارد با اينكه راويان اين معجزه‌ها راستگويند و حجت بدانها تمام است.

و سخن را كشانده تا گفته- پيوسته ناصبيان نادان و معاند را يابم كه از خبر برخورد امير المؤمنين7و دفع شر آنها از پيغمبر و يارانش اظهار تعجّب كنند و بدان بخندند و روايت را از خرافات بيهوده شمارند، و در اخبار معجزه‌هاى ديگرش هم چنين كنند و گويند اينها از جعل شيعه است كه براى كسب روزى يا تعصب بدو افتراء بستند.

و اين خود گفته زنادقه و همه دشمنان اسلام است در آنچه قرآن بدان گويا است از خبر جن و اسلام آنان و گفتارشان كه‌إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباًتا آخر و در آنچه از خبر ابن مسعود ثابت است از داستان شب پريان و ديدار وى از آنان مانند هندوان و جز آن از معجزه‌هاى رسول كه از همه اظهار تعجب كنند و چون خبرش شنوند بدان بخندند و هم باحتجاج بر صحت آن استهزاء كنند و بى‌اندازه اسلام و مسلمانان را دشنام دهند و آنها را بعجز و نادانى و جعل اباطيل نسبت دهند تا آخر آنچه- قده- افاده كرده.

45- در كتاب دلائل طبرى: بسندش از امام پنجم7كه ابو محمّد على بن الحسين7با جمعى دوستانش و مردم ديگر بمكه ميرفت و چون به عسفان رسيد مواليش چادرش را در جايى از آن بر پا كردند.

و چون امام بدان جا رسيد فرمود: چگونه در اينجا چادر زديد، اينجا جاى قومى از پريانست كه دوستان و شيعه ما هستند، و اين كار بدانها زيان دارد و جاى آنها را تنگ ميكند، گفتند، آن را ندانستيم و خواستند چادر را بكنند، و آوازى شنيدند و كسى را نديدند، ميگفت: يا ابن رسول اللَّه، چادرت را از اينجا بديگر


صفحه 70

جاى مبر، ما پذيرائيم و اين لطفى است كه بتو پيش داريم و دوست داريم از تو تشرف بريم بدين وضع.

ناگاه در كنار چادر طبق بزرگى نمودار شد و همراهش طبقهاى ديگر بود از انگور و انار و موز و ميوه‌هاى بسيار و ابو محمّد همراهانش را دعوت كرد و خود خورد و آنان هم خوردند از آن ميوه‌ها.

در امان الاخطار: بى‌سند آن را از دلائل نقل كرده، در النجوم هم بسندى تا امام چهارم مانندش را آورده- 93- دلائل الامامه.

بيان: دلالت دارد بر جواز تصرّف در آنچه پريان آورند چنانچه مقتضاى اصل است.

46- در عيون المعجزات سيد مرتضى- 37-: بسندى از سلمان كه يك روز پيغمبر6در ابطح نشسته بود و گروهى اصحابش با او بودند و رو بما داشت و حديث ميفرمود: و ناگاه نگاه كرديم بگردبادى كه برخاست و گرد بر آورد و پيوسته نزديك ميشد و گرد بالا ميگرفت تا برابر پيغمبر6ايستاد و از ميانش شخصى كه بود بر آمد و گفت: يا رسول اللَّه من نماينده تيره خويشم، بتو پناهنده‌ايم ما را پناه ده و با من از طرف خود كسى را بفرست تا از تيره ما بازرسى كند زيرا پاره‌اى از آنها بر ما شوريدند و ستم كردند تا ميان ما و آنها بحكم خدا و كتابش قضاوت كند، و از من پيمان اكيد بگير كه آن كس را در فرداى فردا سالم برگردانم جز اينكه از خدا برايم پيشامدى كند.

پيغمبر6باو فرمود: تو كيستى؟ قومت كيانند؟ گفت: من عرفطه پسر شمراخ يكى از بنى نجاح، من و گروهى از خاندانم استراق سمع ميكرديم، و چون از اين كار جلوگيرى شديم ايمان آورديم و چون خدايت به پيغمبرى برانگيخت بتو ايمان آورديم كه خود ميدانى و البته تو را باور كرديم، و برخى از قوم با ما مخالفت كردند و بهمان دين كه داشتند ماندند، و ميان ما و آنها اختلاف شد


صفحه 71

و آنان در شمار و نيرو از ما بيشند و بر آب و چراگاه چيره شدند و بما و چهار پايان ما زيان رساندند بهمراه من بفرست كسى كه ميان ما قضاوت كند بحق.

پيغمبر باو فرمود: چهره بگشا تا تو را بصورتى كه دارى بنگريم، گويد:

صورت گشود و باو نگاه كرديم مردى بود پر از مو، سر درازى داشت، چشمهاى درازى بدرازاى سرش، و حدقه‌هاى خرد و دندانها چون دندان درنده‌ها و پيغمبر از او پيمان گرفت كه كسى را كه با وى فرستد فردا برگرداند.

و چون از آن پرداخت رو بابى بكر كرد و فرمود: بهمراه برادر ما عرفطه برو و بررسى وضع آنها بنما و ميان آنها حكم بحق بكن، گفت يا رسول اللَّه آنها كجايند؟ فرمود: در زير زمين، ابو بكر گفت چگونه توانم زير زمين بروم؟ و ميانشان بحق حكم كنم، و زبانشان را نميفهمم.

سپس رو بعمر بن خطاب كرد و همان را كه بابى بكر فرمود باو فرمود و همان جواب را شنيد، و رو بعثمان كرد و همان را فرمود و جواب آنها را از او شنيد.

سپس على7را خواست و باو فرمود: اى على با برادرمان عرفطه برو تا قومش را دريابى و بكار آنها رسيدگى كنى و ميان آنها بدرستى قضاوت كنى، امير المؤمنين با عرفطه برخاست و شمشير بست.

سلمان، گويد: من بدنبالشان رفتم تا بميان درّه رسيدند و امير المؤمنين بمن نگريد و فرمود: اى ابا عبد اللَّه خدا از كوشش تو قدر دانى كند برگرد و ايستادم بدانها نگران بودم كه زمين شكافت و بدرون آن رفتند و من برگشتم و افسوس بسيار خوردم كه خدا داند و همه براى نگرانى بر امير المؤمنين7بود پيغمبر بامداد كرد و با مردم نماز بامداد خواند و آمد و بر صفا نشست و يارانش گرد او بودند. و امير المؤمنين دير كرد و روز برآمد و سخن بسيار شد و ظهر شد و گفتند پرى نيرنگ زد به پيغمبر6و خدا ما را از دست ابى تراب‌


صفحه 72

راحت كرد و افتخار ببرادر زاده را از پيغمبر گرفت، و پر گفتند تا پيغمبر6نماز ظهر را خواند و بجاى خود در صفا برگشت، و پيوسته با يارانش در گفتگو بود تا نماز عصر رسيد و مردم بسيار گفتند و اظهار نوميدى از امير المؤمنين نمودند.

پيغمبر6نماز عصر را هم خواند و آمد بر صفا نشست و بانديشه امير المؤمنين اندر شد و منافقان شماتت بوى را پديد كردند و نزديك غروب خورشيد شد و مردم يقين بنابودى على پيدا كردند كه ناگاه صفا شكافت و امير المؤمنين7از آن بر آمد و از شمشيرش خون ميچكيد و عرفطه همراهش بود پيغمبر6برخاست ميان دو چشم و پيشانيش را بوسيد و فرمود: چه تو را تاكنون از من باز داشت؟

گفت: رفتم نزد پريان بسيارى كه شوريده بودند بر عرفطه و قومش از منافقان و آنها را بيكى از سه كار خواندم و نپذيرفتند: آنها را دعوت كردم مسلمان شوند نپذيرفتند، دعوت كردم جزيه بدهند نپذيرفتند دعوت كردم با عرفطه و قومش سازش كنند و پاره‌اى از چراگاه و آب را بعرفطه و قومش بدهند باز نپذيرفتند.

پس شمشير ميان آنها نهادم و 80 هزارشان را كشتم تا بجان آمدند و خواهش امان و سازش كردند، و آنگاه مؤمن شدند و برادر هم گرديدند و اختلاف برخاست و پيوسته تاكنون با آنها بودم، عرفطه گفت: يا رسول اللَّه خدا بتو و امير المؤمنين جزاى خير دهاد.

47- در كافى- 6: 546- فروع-: بسندى از امام ششم7خانه‌اى نيست كه در آن كبوتر باشد و باهل آن خانه از پريان آفتى رسد، راستى كم‌خردان پريان بازى كنند در خانه و سرگرم بازى با كبوتر شوند و اهل خانه را وانهند.

48- و از همان- 6: 552 فروع-: بسندى تا بيكى از دو امام كه سگ سياه‌


صفحه 73

يك دست از پريانست.

49- و در همان: در ص 553-: بسندش تا رسول خدا6كه سگها از پريان ناتوانند و اگر كسى از شما خوراكى دارد و از آنها برابر او است باو بخوراند يا آن را براند كه دم بدى دارند.

50- و از همان: در همان صفحه: بسندى كه پرسيدند امام ششم7را از سگها، فرمود: هر سياه يك رنگ و هر سرخ يك رنگ و هر سفيد يك رنگ آفرينش سگانند از پرى و آنچه دو رنگ است مسخ شده از پرى و آدمى است.

بيان: بسا مقصود اينست كه مايه آفرينش سگ از جنّ است براى آنچه بيايد كه سگ از آب بينى ابليس آفريده است، يا اينكه در وصف مانند آنها است، يا جن بصورت آنها درآيند، يا اينكه چون سگ از مسخ‌شده‌ها است برخى از آدمى مسخ شدند و برخى از پرى.

51- در اختصاص- 109-: بسندى از امام ششم7كه خدا عزّ و جلّ فرشته‌ها را از انوار آفريده و جان را از آتش و يك صنف جن از جانست از باد و صنفى جن از آب.

ميگويم: تمام اين حديث در باب قوام تن آدمى است.

52- در تقريب المعارف از ابى صلاح حلبى بنقل از تاريخ واقدى از عبد اللَّه بن سائب كه چون عثمان كشته شد نزد حذيفه در مدائن رفتند و گفته شد اى ابا عبد اللَّه هم اكنون بر سر پل مردى را ديدم كه بمن باز گفت: عثمان كشته شده گفت آن مرد را ميشناسى؟ گفتم گمانم بشناسم ولى خوب وراندازش نكردم، حذيفه گفت او عيثم جنى است كه خبرگزار است و آن روز را ضبط كردند و يافتند در همان روز كشته شده.

52- در علل محمّد بن على بن ابراهيم: علت اينكه پريان ببهشت نروند اينست كه از آتش آفريده شدند و بهشت نور است، و نور و آتش با هم سازگار نيستند


صفحه 74

و از عالم7پرسش شد كه چون ببهشت نروند پس كجا باشند؟ فرمود: خدا آغلها ميان بهشت و دوزخ ساخته كه مؤمنان پرى و فاسقان شيعه در آنها باشند.

53- در تفسير على بن ابراهيم- 298-: در قول خدا «آفريده آسمان و زمين را در شش روز» كه جان پدر جن و انواع پرنده‌ها را در روز چهارشنبه آفريد.

54- در احتجاج- 179- بى‌سند از امام پنجم در جواب پرسشهاى طاوس يمانى كه گفت: چرا جن را جن ناميدند فرمود: چون در نهانند و ديده نشوند.

55- در تفسير امام- 149- باو گفتند ابليس فرشته نبود؟ فرمود: نه، بلكه از جن بود آيا نشنويد خدا ميفرمايد «و چون بفرشته‌ها گفتيم براى آدم سجده كنيد و سجده كردند جز ابليس كه از جن بود، 51- الكهف» و همانست كه خدا فرموده «و جان را پيش از آن از آتش زلال آفريديم 37- الحجر» 56- تفسير الفرات: بسندى از معصوم كه جبرئيل در خانه ام سلمه به پيغمبر6نازل شد و گفت يا محمّد ستيزه ميان اشراف فرشته‌هاى آسمان چهارم در گرفته كه از پريان قوم ابليسند كه خدا در قرآن در باره‌اش فرموده «جز ابليس كه از جن بود و از فرمان پروردگارش بيرون رفته، خدا بفرشته‌هاى نامبرده وحى كرد بر چه ستيزه كرديد با هم تراضى كنيد بحكم يك آدميزاده كه ميان شما قضاوت كند، گفتند راضى هستيم خدا بدانها وحى كرد بچه كسى راضى هستيد؟

گفتند به على بن ابى طالب.

خدا يك فرشته آسمانى را از آسمان دنيا با يك بساط و دو تخت نزد پيغمبر6فرستاد و باو گزارش داد براى چه آمده و پيغمبر6على بن ابى طالب7را خواست و او را بر بساط نشانيد و بهر دو تخت بست و در دهانش آب دهان انداخت و فرمود: اى على خدا دلت را برجا دارد و حجّتت را ميان دو چشمت نهد، و او را بآسمان بالا بردند.

و چون فرود آمد گفت: اى محمّد خدا سلامت ميرساند و ميفرمايدت: بالا بريم‌


صفحه 75

بريم درجه‌هاى هر كه را خواهيم و بالا دست هر دانشمندى پر دانشى است.

57- در كافى- 5-: 569- فروع: بسندش از ابى جعفر7كه گبرها نامبرده شدند و اينكه ميگويند ازدواج ما مانند ازدواج فرزندان آدم است، و آن را دليل جواز ازدواج محارم آورند فرمود: آن را بر شما حجت نسازند، چون هبة اللَّه بالغ شد آدم گفت پروردگارا زنى به هبة اللَّه بده و خدا حوريه از بهشت برايش فرستاد و چهار پسر آورد و سپس خدا او را بالا برد.

و چون پسران هبة اللَّه بالغ شدند، گفت: پروردگارا به پسران هبة اللَّه زن بده، خدا باو وحى كرد كه از مردى از پريان كه مسلمان بود چهار دخترش را براى پسران هبة اللَّه همه خواستگارى كند، و آنها را به زنى گرفت، و هر چه زيبائى و بردبارى و نبوتست از اثر حوريه است و هر چه سبكى و تنديست از اثر پرى است.

58- عياشى از امام پنجم7كه براى آدم چهار پسر آمد و خدا چهار حوريه فرستاد و بهر كدام يكى بزنى داد و فرزندان آوردند، و آنگه خدا آنها را بالا برد و بدان چهار پرى بزنى داد و نژاد در آنها پايدار شد، هر چه بردباريست از آدم است، و هر چه زيبائى از اثر حوريه است و هر چه زشتى و بد خلقى است از اثر پرى است (تفسير عياشى 1: 215).

59- در فقيه- 3 240 ط آخوندى: بسندى از امام پنجم7كه خدا تبارك و تعالى حوريه‌اى از بهشت نزد آدم فرستاد و او را بيكى از پسرانش بزنى داد و بپسر ديگرش دخترى از جان بزنى داد، هر چه ميان مردم زيبائى بسيار است و خوشرفتارى از حوريه است و هر چه بدخلقى از دختر پريست.

60- در احتجاج- 118- در پاسخها كه امير المؤمنين7به يهودى داده در باره فضيلت محمّد6بر همه پيغمبران تا فرموده يهودى گفت:

اين سليمانست كه شياطين مسخر او بودند و برايش هر چه ميخواست از محاريب و مجسمه‌ها ميساختند.