رسانند، راستش ديوارها مانند آدميان گوش دارند- الخبر- 10- تفسير على بن ابراهيم: در قول خدا تعالى «و همچنين ساختيم براى هر پيغمبر دشمن، از شياطين انس و جن- الآية 112- الانعام» يعنى مبعوث نكرده خدا پيغمبرى را جز در امتش شياطين جن و انس بودند كه بهم ميگفتند نگرويد بگفته بيهوده فريب و اين وحى دروغين است.
11- در تفسير نعمانى: بسندش از امير المؤمنين7كه فرمود: آنچه از قرآن تحريف شده است قول خداست «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ» 12- در كافى (144- روضه): بسندى صحيح از امام ششم7كه خدا بسليمان بن داود وحى كرد: نشانه مرگت اينست كه درختى از بيت المقدس برآيد بنام خرنوبه فرمود: يك روز سليمان ديد خرنوبه در بيت المقدس بر آمده، باو فرمود:
چه نام دارى؟ گفت خرنوبه فرمود: سليمان پشت داد و بمحرابش رفت و ايستاد و بر عصايش تكيه زد و همان ساعت جانش را گرفتند.
فرمود: آدمى و پرى باو خدمت ميكردند و بشيوه پيش برايش در تلاش بودند، و پنداشتند زنده است و نمرده، بام و شام ميكردند و او بر جاى خود بود تا موريانه بعصايش افتاد و آن را خورد و عصا شكست و سليمان برو در افتاد بر زمين، آيا نشنوى قول خدا را عزّ و جلّ «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُالآية 13- در علل و عيون- 318-: بسندش از امام هشتم7كه نقش انگشتر سليمان بن داود (سبحان من الجم بكلماته) بود.
14- در تفسير على بن ابراهيم در داستان بلقيس گفته كوچيد بسوى سليمان و چون سليمان دانست كه مىآيد بجنّ و شياطين فرمود: كدامتان تختش برايم مياورد پيش از آنكه بيايند مسلمان، يك عفريتى از جن گفت من آن را بياورم پيش از اينكه از جاى خود برخيزى و من بر آن نيرومند و استوارم، سليمان گفت زودتر از اين ميخواهم:
آصف بن برخيا گفت: من آن را برايت مىآورم پيش از اينكه ديده بر هم نهى
تا آخر داستان (477).
15- در كافى- 167- اصول ج 1-: بسندى از فضل بن يسار كه شنيدم ابى جعفر7ميفرمود: كه تنى چند از مسلمانان بسفر رفتند و راه را گم كردند و سخت تشنه شدند و كفن پوشيدند و به تنههاى درخت چسبيدند و پيرى سفيد پوش نزد آنها آمد و گفت برخيزيد باكى بر شما نيست اين آبست، برخاستند و نوشيدند و سيراب شدند و گفتند: تو كيستى؟ گفت از پريانى كه با رسول خدا6بيعت كردند من از رسول خدا6شنيدم ميفرمود: مؤمن برادر مؤمن است چشم او است رهنماى او است، و نبايد شما در حضور من از ميان برويد.
بيان: كفن پوشيدند يعنى جامه خود را مانند كفن بر خود پيچيدند و دل بمرگ دادند و در نسخه «تكنّفوا» آمده يعنى هر كدام بسوئى رفتند.
16- در كافى (6: 290- فروع): بسندى از ابى حمزه ثمالى كه نزد حوض زمزم بودم مردى نزدم آمد و گفت از اين آب ننوش اى ابى حمزه كه جن و آدمى در آن شريكند، و اينست كه جز آدمى شريك ندارد، گفت از گفتهاش در شگفت شدم و گفتم: از كجا دانستى گويد: سپس گفته او را بامام پنجم7گزارش دادم، فرمود: آن مردى از جن بوده و خواسته تو را راهنمائى كند.
17- در محاسن- 362- بسندى از عمر بن يزيد كه يك سال در راه مكّه گم شديم و تا سه روز بجستجوى راه بوديم و نيافتيم و در روز سوم كه آب ما بپايان رسيد با جامه احرام كفن پوشيده و حنوط نموديم و مردى از ياران ما برخاست و فرياد زد يا صالح يا ابا الحسن و يكى از دور پاسخ گفت، گفتيم: چه كسى خدايت رحمت كناد؟ گفت از آن چند تن كه خدا در قرآنش فرموده «و چون رو آور كرديم بتو چند پرى را كه ميشنودند قرآن را- تا آخر آيه از آنها جز من كسى نمانده و من رهنماى گمشدگانم براه، گفت پيوسته دنبال آواز رفتيم تا براه رسيديم.
18- و از همان 362- بسندى از امام پنجم7كه چون راه را گم كردى
فرياد بزن يا صالح يا با صالح راه را بما نمائيد خداتان رحمت كند، عبد اللَّه راوى حديث گفت: ما بدان گرفتار شديم و بيكى از همراهان فرمان داديم دور شود و چنين فرياد زند، و دور شد و فرياد زد و سپس نزد ما آمد و گفت آواز دور و نرمى شنيده كه راه سمت راست است يا گفت سوى چپ است و راه را در آن سو كه گفته بود يافتيم.
و پدرم بمن باز گفت كه آنان در بيابان از راه بدور افتادند و چنين كرديم و گفت يار ما گفت آواز نرمى شنيدم كه ميگفت: راه سوى راست است، و جز اندكى نرفتيم كه براه برخورديم.
19- در فقيه- 1: 20- روا نيست با سرگين و استخوان استنجاء كرد، چون نمايندههاى پريان نزد رسول خدا6آمدند و گفتند يا رسول اللَّه بما بهره بده، و سرگين و استخوان را بآنها داد و از اين رو نشايد بدانها استنجاء كرد.
20- در تهذيب- 2: 227-: بسندش از امام ششم7كه: خدا آهن را در دنيا زيور جن و شياطين ساخته و حرام است مرد مسلمان در نماز آهن پوش باشد مگر اينكه در جبهه نبرد با دشمن باشد.
21- در قرب الاسناد- 132 در حديث درازى-: بسندش تا امام هفتم7كه پريان پيش از بعثت پيغمبر6استراق سمع ميكردند، و در آغاز رسالتش با پرتاب تيرهاى شهاب جلوگيرى شدند و كهانت و جادو را باطل گرديدند.
22- در تفسير- 659- تفسير قمى در قول خدا تعالى «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» در ظاهر خطاب به پرى و آدمى است و در باطن خطاب به فلان و فلان 23- در علل: بسندش از امام ششم7كه كردها تيرهاى از جن باشند كه پرده از آنها برگرفته شده و بديد آيند با آنها نياميز.
24- و از همان: بسندش از امير المؤمنين7كه رسول خدا6فرمود: چون يكى از شماها جامه خود را بكند بايد بسم اللَّه گويد تا پريان آن را نپوشند زيرا اگر نام خدا را نبرد تا بامداد پريان آن را بپوشند.
45- در قرب الاسناد: بسندش تا امام پنجم7كه دوست داشتند در خانه جاندار خانگى باشد مانند كبوتر، مرغ يا بزغاله تا كودكان جن بدانها بازى كنند و با كودكانشان بازى نكنند.
26- در طب الائمه: بسندى كه رسول خدا6فرمود: بهر كه سنگ پرتاب شد يا جن باو پرتاب كردند سنگى كه پرتاب شده بگيرد و بهمانجا كه از آن پرتاب شده پرت كند و بگويد: حسبى اللَّه و كفى، سمع اللَّه لمن دعا، ليس وراء اللَّه منتهى، فرمود: حيوانات خانگى بسيار در خانه داشته باشيد تا از كودكان شما بدانها سرگرم باشند.
27- در مكارم- 1: 146- مردى به ابى جعفر7ناليد كه پريان ما را از خانههامان بيرون كردند، مقصودش مارهاى خانهها بود، فرمود سقف خانهها را 7 ذراع (سه متر و يك دوم) بگيريد و در اطراف خانه كبوتر داشته باشيد، آن مرد گفت:
انجام داديم و چيز بدى نديديم.
28- در همان-: 149- از امام ششم7كه خانه پيغمبرى نبود جز در آن دو كبوتر بودند زيرا نابخردان جن با كودكان خانه بازى كنند، و چون كبوتر در آنست با او بازى كنند و مردم را وانهند.
29- در مجالس شيخ- 1: 288-: بسندى كه اشجع سلمى نزد امام صادق7شد و گفت: اى آقايم من در جاهاى هراسناك شوم بمن چيزى آموز كه بر خود آسوده باشم فرمود: چون از چيزى بترسى دست راست بر بالاى سر نه و بآواز بلند بخوان «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَتا آخر آيه «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»اشجع گفت: در يك وادى شدم كه در آن جنّ بود و يكى گفت: او را بگيريد و من آن آيه را خواندم و يكى گفت: چگونه او را بگيرم كه در پناه آيه طيبه در آمد.
30- در منتخب البصائر: بسندش از مفضل بن عمر در خبرى طولانى در رجعت
و احوال قائم7كه مفضل گويد: گفتم: اى آقايم با كه گويد: فرمود: با فرشتهها و پريان مؤمن- و حديث را كشيده تا گفته- مفضل گفت: اى آقايم، فرشته و جن بمردم آشكار شوند؟ فرمود: آرى بخدا اى مفضل چنانچه مرد با اطرافيان و خاندانش گفتگو كند با آنها سخن كنند.
گفتم: اى آقايم: و ميروند با او؟ فرمود: آرى بخدا اى مفضّل، و البته فرو آيند در زمين هجرت ميان كوفه و نجف و 46 هزار فرشته و 6 هزار پرى ياور دارد 313 افسر مرد- الحديث.
31- در احتجاج- 185: از هشام بن حكم در پرسشهاى زنديق از امام ششم كه: از كجا كهانت مىشود و از كجا مردم پيشگوئى كنند؟ فرمود: كهانت در جاهليت بود و در فترت پيغمبران، كاهن بجاى قاضى بود و هر چه بر مردم اشتباه ميشد بوى مراجعه ميكردند و او براشان پيشگوئى ميكرد از چند راه: چون فراست در ديد، هوش در دل، وسوسه خاطر، زيركى روح، و يا آنچه در دلش افكنده ميشد زيرا آنچه در زمين پديد شود از حوادث آشكار شيطان ميداند و بكاهن ميرساند و از آنچه در منازل و اطراف واقع شود باو گزارش دهد.
و اما اخبار آسمانى را شياطين در آن روزگار استراق سمع ميكردند و پرده نبود و با ستارهها تيرباران نميشدند، و همانا از استراق سمع باز داشته شدند تا در زمين وسيلهاى مانند وحى نباشد و اشتباه بر مردم زمين فراهم نگردد در آنچه از طرف خدا آيد براى اثبات حجت و نفى شبهه، و شيطان يك كلمه از خبر آسمانى را مى دزديد در باره آنچه خدا در خلقش پديد آرد و آن را ميگرفت و بزمين فرو مىآورد و بدل كاهن ميافكند، و او هم سخنانى به آن ميافزود و حق را با ناحق مىآميخت، و هر پيشگوئى كاهن كه درست بود آن بود كه شيطان شنيده بود و باو رسانده بود، و آنچه خطا بود خودش افزوده بود، و از آن روز كه شياطين از گوشگيرى غدقن شدند كهانت بر افتاد.
و امروزه شياطين بكاهنان خود از گفتگوهاى مردم گزارش ميدهند و از كارهاى آنان، و شياطين حوادث دور دست را بهم ميرسانند كه كى دزدى كرده و كى كشته و كى نهان شده و مانند مردم راستگو دارند و دروغگو، گفت: چگونه شياطين بآسمان برميآمدند با اينكه با مردم در خلقت و پيكر همانند بودند و براى سليمان بن داود بناها ساختند كه بشر از آن درمانده است.
فرمود: پيكر آنها براى سليمان كلفت شد چنانچه مسخر او شدند و آنان آفريده رقيق باشند و خوراكشان باد است و دليلش اينست كه بآسمان بر آيند و گوش گيرند، و پيكر كلفت نتواند بالا رود جز با نردبان يا وسيله.
در خصال- 1: 152-: بسندى از امام ششم كه پدرها سهاند: آدم كه مؤمن زائيد، و جان كه كافر آورد و ابليس كه كافر آورد، و در آنها زايش نيست همانا تخم نهد و جوجه كند و همه نرند و ماده ندارند.
33- و از همان- 1: 154: بسندى از امام ششم7كه پرى 3 بخش است: بخشى همراه فرشتهها، بخشى پرنده در هوا، بخشى سگان و مارانند- الخبر- 34- در علل و عيون- 134- بسندى كه شامى نام پدر جن را از امير المؤمنين7پرسيد فرمود: شومان و همانست كه از آتش زلال آفريده است، و پرسيد آيا خدا پيغمبرى بر پريان فرستاده؟ فرمود: آرى، پيغمبرى بنام يوسف بر آنها فرستاد و آنها را بخدا عزّ و جلّ خواند و او را كشتند.
35- در علل و عيون- 146-: بسندى تا امام ششم7كه يك روز سليمان بن داود بيارانش گفت: راستى خدا تبارك و تعالى بمن پادشاهى بخشيده كه پس از من ديگرى را نسزد، باد را مسخرم كرده و هم آدمى و پرى و وحوش را، زبان پرندهها بمن آموخته و هر چه را بمن داده و با اين همه نتوانستم يك روز تا شب شاد باشم، و ميخواهم فردا بالاى كاخ روم، و بممالك خود نگاه كنم بكسى اجازه ندهيد نزد من آيد تا روز مرا اندوهگين نسازد، گفتند: بسيار خوب.
فردا عصايش را بدست گرفت و بر بلندترين بام كاخش بر آمد و ايستاد و بر عصايش تكيه زد تا بشادى بر همه ممالكش نگاه كند و خوش باشد بدان چه داده شده ناگاه چشمش بجوانى زيبارو و خوشپوش افتاد كه از يك گوشه كاخش درآمد، چون سليمان او را ديد گفت: چه كسى تو را بكاخ آورد با اينكه من خاستم امروز تنها باشم باجازه كه در آمدى؟
جوان گفت: پروردگار اين كاخ مرا راه داد و باجازه او آمدم، سليمان گفت پروردگارش سزاوارتر است بدان از من، تو چه كسى؟ گفت: من ملك الموتم، گفت: براى چه آمدى؟ گفت: آمدم جانت را بگيرم، گفت انجام ده آنچه را فرمان دارى، اين روز شاديم بود و خدا نخواست بىاو شاد باشم.
همان تكيه بر عصا ملك الموت جانش را گرفت، و مرده بر عصا تكيه زده بر جا ماند تا خدا خواست و مردم بدو نگاه ميكردند و ميپنداشتند زنده است و در باره او بوسوسه و اختلاف افتادند، برخى گفتند: سليمان اين همه روز تكيه بر عصا ايستاده بىخستگى و بيخواب و بيخوراك و بىنوشابه او پروردگار ما است و بايد او را بپرستيم گروهى گفتند: سليمان جادوگر است و چشم بندى كرده و در واقع چنين نيست، و مؤمنان گفتند سليمان بنده و پيغمبر خداست و خدا بهر چه خواهد كار او را راست آورد.
و چون اختلاف بالا گرفت خداوند موريانه را فرستاد تا در عصايش تنيد و درونش را خورد و شكست و سليمان برو از بالاى كاخ بزمين در افتاد و جن از موريانه قدردانى كردند، از اين رو موريانه در جايى نباشد جز اينكه آب و گل دارد، و آنست قول خدا عزّ و جلّ «و چون انجام داديم مرگش را رهنما نشد آنان را بر مرگش جز جانور زمين كه عصايش جويد و در افتاد روشن كردند پريان كه اگر غيب دانستند در عذابى خواركننده نميماندند».
سپس امام صادق فرمود: بخدا آيه چنين فرود نشده و همانا بدين لفظ فرود شده«فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي»
الْعَذابِ الْمُهِينِ» 36- در خصال- 2: 171-: بسندى از سهل بن غزوان بصرى كه شنيدم امام ششم ميفرمود: يك زنى از پريان بنام عفراء بنوبت مىآمد نزد پيغمبر6و سخن او را ميشنيد و ميرفت نزد نيكان پريان و بدست او مسلمان ميشدند، و پيغمبر او را نيافت و از جبرئيل در باره او پرسش كرد، گفت بديدار يكى از خواهران دينى خود رفته كه براى خدا او را دوست دارد.
پيغمبر6فرمود خوشا بحال كسانى كه براى خدا همديگر را دوست دارند، راستى خدا تبارك و تعالى در بهشت ستونى از يك دانه ياقوت سرخ آفريده كه بر آن 70 هزار كاخ است و در هر كاخى 70 هزار اتاق و آن را خدا براى دوستان و ديداركنندگان يك ديگر در راه خدا آفريده.
سپس فرمود: اى عفراء چه ديدى؟ گفت: عجائب بسيار، فرمود: عجبتر چيزى كه ديدى چه بود؟ گفت ابليس را در درياى اخضر روى سنگى سفيد ديدم كه دست بآسمان برآورده و ميگويد: معبودا چون بسوگند خود وفا كردى و مرا بدوزخ بردى من از تو خواهش دارم بحق محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين كه مرا از آن رها كنى و با آنان محشور كنى.
من گفتم: اى حارث اين نامها كه بدانها دعا ميكنى چه باشند؟ گفت من آنها را 7 هزار سال پيش از آفرينش آدم بر ساق عرش ديدم و دانستم آنها ارجمندترين آفريدههايند نزد خدا عزّ و جلّ و من از خدا بحق آنها خواهش ميكنم، پيغمبر6فرمود: بخدا اگر همه اهل زمين خدا را بدين نامها خوانند البته آنها را اجابت كند.
37- در تفسير على بن ابراهيم- 622- در قول خدا حكايت كلام پريان «اى قوم ما شنيديم تا آنجا كه فرمايد آنان در گمراهى آشكاريند» همه حكايت از پريانست.
و سبب نزول اين آيه آن بود كه پيغمبر6از مكه ببازار عكاظ رفت و زيد