بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 83

در سه شب گفتم بهر شب خيز از خواب و نگر

كز لؤىّ غالبت آمد رسولى دادخوا

بر ميان بستم ازار و در بيابانم فكند

اشترى سخت و قوى در دشت بى‌برگ و نوا

هر چه آوردى بفرما اى نكوتر با توان‌

گرچه باشد اندر آن اسپيدى گيسوى ما

من گواهم نيست معبودى بجز ذات خدا

تو امينى بر همه امر نهان از ديده‌ها

نو ز هر پيغمبر مرسل بحق نزديكتر

زاده رادان و پاكانى و محبوب خدا

شو شفيعم روز محشر كه نميباشد شفيع‌

بر سواد قارب بيچاره كس پيش خدا

نام آن مرد سواد بن قارب بود (اين تفسير از مؤلف اختصاص يا يكى از رواتست- از پاورقى ص- 106) گفت: بخدا باو گرديدم مؤمن، سپس بجنگ صفين رفت و در ركاب امير المؤمنين7شهيد شد.

گويم: شرحش در مجلد ششم در ابواب معجزات گذشت (جلد 18- 100 از طبع ما- پاورقى ص 107) 69- و در كتاب مسلم بن محمود بروايت ابن عباس چنين آمده: سوادة بن قارب بعمر بن خطاب وارد شد و بدو سلام داد و جوابش داد و عمر گفت: اى سواده از كاهنى تو چه مانده است! او بخشم رفت و گفت گمان ندارم چنين سخنى با ديگرى گفته باشى، چون عمر از چهره او فهميد بدش آمده گفت اى سواده بت‌پرستى ديرين بدتر از كاهنى بود، بمن بگو داستانى را كه دوست دارم از زبانت بشنوم.

گفت: آرى در اين ميان كه بر سر رمه شترانم در سراة بودم همراز پريم كه خبرگزاريم ميكرد شبى كه خواب بودم ببالينم آمد و مرا با پايش لگد كرد و گفت‌


صفحه 84

اى سواده برخيز داعى حق براه راست آمده گفتم من در چرتم از من برگشت و ميگفت.

و شعرهاى نخست را تا و احجارها خواند.

شب دوم آمد و مانند آن را گفت و من گفتم خواب آلوده‌ام و بمن پشت كرد سرود ديگر خواند تا گفت از خاندان هاشم است و سرور ايشان چون دنبال دوانشان نباشند، شب سوم آمد و همان سخن نخست را گفت: گفتم من خواب زده‌ام و پشت كرد و شعر ديگر را خواند كه آخرش «رأسها» است، صبح كه شد يك شتر سوارى از رمه شترانم گرفتم و سوار شدم و نزد رسول خدا6آمدم و در برابرش اين اشعار را خواندم.

(اشعارى كه گذشت با اندك اختلافى) 70- در كتاب محمّد بن مثنى: بسندى از عمار سيستانى كه آمدم درب خانه امام ششم و نخواستم اجازه شرفيابى بگيرم، نشستم و گفتم شايد يكى كه ميرود گزارش باو دهد و بمن اجازه دهد، گفت: در اين ميانه جوانانى گندم‌گون با ازار و رداء وارد خانه آن حضرت شدند و نديدم كه در آيند.

عيسى شلقان بيرون آمد و مرا ديد و گفت: اى ابو عاصم تو اينجا هستى و بدرون رفت و براى من اجازه خواست و وارد شدم و امام ششم فرمود: اى عمار از چه زمانى تو اينجا بودى؟ گفتم پيش از آنكه آن جوانان گندمگون بشما وارد شوند كه نديدم بيرون بيايند فرمود: آنها گروهى از پريان بودند و آمدند و از امر دين خود بپرسيدند.

71- در در منثور- 1: 51- از ابى عامر مكى كه فرشته‌ها از نور آفريده شدند و جانّ از آتش و بهائم از آب و آدم از گل، و فرمانبرى در فرشته‌ها و بهائم نهاده است و نافرمانى در آدمى و پرى.

72- در تفسير نيشابورى: زهرى از امام چهارم7روايت كرده، در اين ميان كه پيغمبر6با گروهى اصحابش نشسته بود اخترى پرتاب شد و نهان گرديد


صفحه 85

فرمود: شما در زمان جاهليت چون چنين چيز پديد ميشد چه ميگفتيد؟ گفتند ميگفتيم بزرگى ميزايد يا ميميرد، فرمود: اين نه براى مرگ كسى باشد و نه زندگى او.

ولى چون پروردگار، تبارك و تعالى فرمانى در آسمان صادر كند حاملان عرش تسبيح گويند و سپس اهل هر آسمانى تا تسبيح باين آسمان دنيا رسد و اهل آسمان از حاملان عرش گزارش خواهند كه پروردگارتان چه فرمود: و بآنان گزارش دهند و اين گزارش از آسمانى بآسمانى رسد تا باين آسمان رسد و پريان آن را بربايند و به تير زده شوند، و آنچه بياورند درست است ولى بر آن بيفزايند.

73- در كتاب زيد زراد: كه، سالى بحج رفتيم و چون بخرابه‌هاى مدينه رسيديم يك همسفر از برادران خود را گم كرديم و آن را نيافتيم، مردم مدينه گفتند: يار شما را پرى ربوده، و من نزد امام ششم رفتم گزارش او و گفته مردم مدينه را دادم. فرمود: برو همان جا كه ربوده شده و يا فرمود: گم شده، و بآواز بلند بگو اى صالح بن على راستى جعفر بن محمّد بتو فرمايد، آيا چنين پريان با على بن ابى طالب7عهد و پيمان بستند، فلانى را بجوئيد و برفيقانش برسانيد وانگه بگو:

من شما را قسم ميدهم بدان چه على بن ابى طالب7شما را قسم داده كه رفيق مرا آزاد كنيد و براه برسانيد.

گويد چنين كردم و درنگى نشد كه از يكى از خرابه‌ها نزد من بيرون آمد و گفت شخصى كه زيباتر از او نديده بودم خود را بمن نمود و گفت: اى جوان گمانم دوستدار خاندان محمّدى گفتم: آرى، گفت: در اينجا مردى از خاندان محمّد6است ميخواهى اجر ببرى و باو سلام كنى، گفتم: آرى، مرا ميان اين ديوارها آورد و جلو من راه ميرفت، و چون اندكى رفت نگاه كردم و چيزى نديدم و بيهوش شدم و در بيهوشى ماندم و ندانستم كجا هستم تا هم اكنون كه كسى آمد و مرا برداشت تا براه رسانيد.

من آن را بامام ششم7گزارش دادم، فرمود: آن غول است كه نوعى پرى است و آدمى را ميربايد، چون در راه يكى ديديد از او راه را بپرسيد و اگر


صفحه 86

راه بشما نشان داد خلاف آن برويد، و چون او را در ويرانه بينى و يا در بيابان كه بر شما بيرون آيد در روى او با آواز بلند اذان بگو و بگو:

سبحان الذى جعل في السماء نجوما رجوما للشياطين، عزمت عليك يا خبيث بعزيمة اللَّه التى عزم بها امير المؤمنين على بن ابى طالب، و رميت بسهم اللَّه المصيب الذى لا يخطى، و جعلت سمع اللَّه على سمعك و بصرك، و ذللتك بعزة اللَّه، و قهرت سلطانك بسلطان اللَّه، يا خبيث لا سبيل لك» كه ان شاء اللَّه او را مقهور سازى و از خود بگردانى.

و چون راه گم كنى بآواز بلند اذان بگو و بگو: يا سيارة اللَّه ما را ره نمائيد تا خدا شما را رحمت كند و براه راست رسانيد تا خدا شما را ارشاد كند، اگر براه رسيدى چه بهتر و گر نه فرياد كن:

اى پريان سركش و ديوان متمرد، مرا ارشاد كنيد و راه نمائى كنيد و گر نه تير نشان‌گير خدا را بر شما بكشم بترسيد از عزيمت على بن ابى طالب اى ديوان متمرد «إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ‌مبين، اللَّه غالبكم بجنده الغالب، و قاهركم بسلطانه القاهر و مذللكم بعزته المتين،فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌» و آوازت را باذان برآور تا راه يابى ان شاء اللَّه (اصول 16- 11- و- 12-) 74- و از همان كه بامام ششم7گفتم: پريان آدمى را ميربايند؟ فرمود:

بكسى كه اين دعا را بخواند راهى ندارند و دعا را ذكر كرده (كه طولانيست) 75- از در منثور- 1: 120- از طارق بن حبيب كه با عبد اللَّه بن عمر و بن عاص در حجر نشسته بوديم تا سايه برچيده شد و مجالس بهم خورد ناگاه پرتو مار نرى از اين باب كه باب بنى شيبه است بر آمد و مردم همه بدان گردن افراشتند و چشم دوختند و 7 بار بخانه كعبه طواف كرد و دو ركعت نماز خواند در پشت مقام‌


صفحه 87

و من نزد او برخاستم و گفتم: اى عمره‌گزار خدا عبادتت را بپذيرد، همانا در سرزمين ما بنده‌ها و كم‌خردانند، و من از آنها بر تو نگرانم، پس سر به كپه خاك بطحاء نهاد و دمش را بر آن گذاشت و بآسمان بر آمد تا آنجا كه او را نديدم.

76- از رقى از ابى طفيل آورده كه زنى پرى در جاهليت نشيمن در ذى طوى داشت و تنها يك پسر داشت و بسيار دوستش ميداشت، و در ميان تيره خود ارجمند بود و زن گرفت و عروسى كرد و روز هفتم بمادرش گفت: من ميخواهم در روز روشن هفت بار بخانه كعبه طواف كنم.

مادرش گفت پسر جانم من از نابخردان قريش بر تو نگرانم، گفت: اميدوارم سالم بمانم باو اجازه داد و در صورت پرى براى طواف رفت و 7 دور طواف كرد و پشت مقام دور كعبه نماز خواند، و برگشت و يك جوانى از بنى سهم او را كشت و گرد و طوفانى مكه را فراگرفت كه كوههايش ديده نميشدند.

ابو طفيل گفت: بما رسيده بود كه چنين طوفانى از مرگ سرور پريانست، گفت: بامدادان در بنى سهم مردگان بسيارى كه پريان كشته بودند يافت شد كه 70 پيره مرد اصلع بودند جز جوانها.

77- و از ابن مسعود است كه يك آدمى بيرون شد و بيك پرى برخورد و جنى باو گفت: با من كشتى ميگيرى و اگرم بزمين زدى بتو يك آيه بياموزم كه چون هنگام ورود بخانه‌ات بخوانى شيطان در آن نيايد، و كشتى گرفت و آدمى او را بزمين زد و او گفت: آيه الكرسى را بخوان كه هيچ كس بورود در خانه‌اش آن را نخواند جز كه شيطان از آن بدر رود و مانند خر تيز برآرد.

78- از معاذ بن جبل كه رسول خدا6خرماى زكات را جمع آورى كرد و در اتاق من انبار كرد، و هر روز ميديدم كم مى‌شود و از آن برسول خدا شكوه كردم فرمود: كار شيطانست و او را بپا.

شب در كمين او نشستم و چون پاسى بسيار از شب گذشت در صورت فيل پيش‌


صفحه 88

آمد و چون بدر رسيد صورت عوض كرد و از سوراخهايش وارد شد، و نزد خرماها آمد و آنها را بدهن ميكرد و من جامه را بر خود تنگ بستم و سر راهش را گرفتم و گفتم: اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا عبده و رسوله اى دشمن خدا بزكات خرما يورش بردى و آن را برگرفتى و سزاوارتر بدان از تو هست، البته تو را نزد رسول خدا6برم و رسوايت كنم، و با من پيمان بست كه برنگردد.

فردا نزد رسول خدا رفتم و فرمود: اسيرت چه كرد؟ گفتم پيمان داد كه بر نگردد، فرمود: او برگردد در كمينش باش، شب دوم در كمينش بودم: و همان كار را كرد و با من پيمان بست كه برنگردد و فردا نزد رسول خدا6رفتم و گزارش دادم، فرمود: البته او باز گردد و در كمينش باش و شب سوم او را پائيدم و همان كار را كرد و منهم با او همان را كردم و گفتم: اى دشمن خدا دو بار با من عهد بستى و اين بار سوم است.

گفت: من نانخور بسيار دارم و از نصيبين تا اينجا آمدم و اگر در فرود آن بچيزى دسترسى داشتم اينجا نميامدم و ما در همين شهر شما بوديم تا پيغمبر شما مبعوث شد و چون دو آيه بر او فرود آمدند ما از او گريزان شديم و به نصيبين افتاديم و آنها در خانه‌اى خوانده نشوند جز اينكه تا سه روز شيطان در آن در نيايد، و اگر تو مرا آزاد كنى آنها را بتو بياموزم، گفتم: آرى، گفت: آية الكرسى و آخر سوره بقره از «آمن الرسول» تا آخر سوره.

من آزادش كردم و بامداد نزد رسول خدا6رفتم و آنچه گفت باو گزارش دادم، فرمود: اين دروغگو راست گفته: گويد: پس از آن آنها را بر آن انبار ميخواندم و كسى در آن نديدم 1: 324- 79-: 325- از ابن عباس كه رسول خدا6مهمان ابى ايوب انصارى بود و خوراكش در زنبيلى بود در پستوخانه، و از روزنه خانه نور مانندى مى‌آمد و از خوراك برميداشت و از آن برسول خدا6شكوه كرد، فرمود: آن غول‌


صفحه 89

است و چون آيد بگو سوگند برسول خدا6كه از جايت بيرون مرو، آمد و ابو ايوب او را برسول خدا6سوگند داد كه از جايش تكان نخورد.

گفت: اى ابو ايوب اين بار مرا واگذار كه ديگر برنگردم و آن را از دست نهاد و باو گفت: ميخواهى بتو كلماتى آموزم كه چون بخوانى شيطان در آن شب و روزش و فردا بخانه‌ات نيايد؟ گفت: آرى، گفت: آية الكرسى بخوان و او نزد رسول خدا6آمد و بوى گزارش داد و فرمود: راست گفته با اينكه دروغگو است.

80- و از حمزه زيات كه شبى بيرون شدم بروم كوفه و شب بيك ويرانه در آمدم، و در اين ميانه كه در آن بودم دو عفريت جن بر من وارد شدند و يكى بديگرى گفت: اين حمزه بن حبيب زياتست كه در كوفه بمردم قرائت مى‌آموزد آرى بخدا من البته او را بكشم، گفت بگذار اين مسكين زنده ماند، گفت: نه البته او را بكشم و چون آهنگ كشتن من كرد گفتم:بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ- تا- قول او-الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌ وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ‌. و يارش بدو گفت بگير اكنون بايدت او را تا بامداد نگهدارى كنى بكورى چشمت (2: 12- در منثور) 81- 2: 26 در منثور: از ابن عباس كه آفريده‌ها چهارند: يكى همه در بهشتند و يكى همه در دوزخ، و دو تا در بهشت و دوزخ هر دو، نخست فرشته‌هايند دوم ديوها كه همه در دوزخند، سوم و چهارم پرى و آدمى كه ثواب و كيفر هر دو را دارند.

82- 3: 46: و از ابى ثعلبه كه رسول خدا6فرمود: جن سه رسته‌اند: يكى بالدار كه در هوا ميپرند 2- ماران و سگان 3- دوره گردان 83- 3: 47- و از وهب پرسيدند از جن كه ميخورند و مينوشند و يا بميرند و زناشوئى كنند؟ گفت: چند جنسند: جن خالص باد است نه بخورند، نه بنوشند نه بميرند، نه زناشوئى كنند و بزايند اجناسى دارند كه ميخورند، مينوشند


صفحه 90

زناشوئى دارند و بميرند، و آنان همانند كه چون شغال و غول و مانند آنهايند.

84- از يزيد بن جابر كه هيچ خانه مسلمانى نيست جز آنكه در سقفش خاندانى پريانند كه مسلمانند و چون چاشت بكشند فرو آيند و غذا خورند و چون شام كشند فرو آيند و شام بخورند.

85- و از عكرمه بن خالد كه در اين ميانه كه در دل شب نزد زمزم نشسته بود چند تن با جامه‌هاى سفيد كه بسفيدى آنها نديده بودم هرگز طواف كردند و چون فارغ شدند نزديكم نماز كردند و يكيشان رو بيارانش كرد و گفت: ما را ببريد تا از نوشابه نيكان بنوشيم، و بزمزم در آمدند، و گفتم بخدا كاش ميان آنان ميرفتم و از آنها پرسش ميكردم، برخاستم و بدرون رفتم، هيچ آدم نديدم.

86- 6: 44 در منثور و از زبير در قول خدا تعالى «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ‌» اين در نخله بود كه رسول خدا نماز عشاء پسين را ميخواند و نزديك بود همه بر او بشورند.

87- و از ابن مسعود كه فرو شدند بر پيغمبر6و او در بطن نخله قرآن ميخواند و چون شنيدند گفتند: «خاموش باشيد و نه تن بودند و يكيشان زوبعه بود و خدا فرو آورد «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراًتا آخر آيه» 88- از ابن عباس كه نه تن از اهل نصيبين بودند و رسول خدا6آنها را پيك عشيره خودشان نمود.

89- و نيز از او است كه جن دو بار رو به رسول خدا6آوردند و از اشراف جن و نصيبين بودند.

90- و از ابن مسعود كه پرسيدندش كجا رسول خدا بپريان خواند؟ گفت:

دره‌اى بنام حجون.

91- و از عكرمه است كه 12 هزار بودند و از جزيره موصل آمدند.

92- و از صفوان بن معطل كه بحج رفتيم و چون بعرج رسيديم و بناگاه‌