مارى پريشان بود و درنگى نشد كه مرد، و مردى او را در پارچهاى پيچيد و بخاك سپرد، سپس بمكه آمديم و در مسجد الحرام بوديم كه مردى در بر ما ايستاد و گفت كدام شما عمرو را بخاك سپرد؟ گفتيم ما عمرو را نشناسيم گفت كدام آن جانّ را بخاك سپرد گفتيم: اين، گفت او باقيماند 9 تنى بود كه نزد رسول خدا6آمدند و قرآن از او گوش گرفتند.
93- از كعب الاحبار- 6: 45- كه چون نه نفر اهل نصيبين از بطن نخله برگشتند، آمدند و عشيره خود را تبليغ كردند و با 300 تن نماينده برسول خدا وارد شدند در حجون (كوه مكه) و اخضب (احقب خ ب) آمد و برسول خدا6سلام كرد و گفت: عشيره ما در حجون بديدار شما آمدند، و با رسول خدا6براى يك ساعت از شب رفته وعده گذاشت.
94- 6: 140- در منثور از جابر بن عبد اللّه كه رسول خدا نزد يارانش بر آمد و سوره الرحمن را از آغاز تا انجام بر آنها خواند و همه خاموش بودند و فرمود چه شده كه همه خاموشيد، من در شب جنّ آن را بر آنها خواندم، بهتر از شما بر گردان داشتند، هر گاه ميگفتم: «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» ميگفتند: و لا بشىء من نعمك ربنا نكذب فلك الحمد.
و از ابن عمر مانندش آمده.
95- 6: 270 در منثور و از عبد الملك، كه پريان در فترت ميان عيسى و محمّد پاسبانى نشدند و چون خدا محمّد6را مبعوث كرد آسمان دنيا پاسبانى شد و جنّ را با شهاب زدند و همه نزد ابليس گرد آمدند و گفتند البته در زمين پديدهاى با ديده شده، و پراكنده شدند تا بدانند چه شده، و اين دسته را كه اشراف و سروران جن بودند به تهامه و يمن فرستادند و پيغمبر6را در نماز بامداد در نخله برخوردند و شنيدند قرآن ميخواند و چون حاضر او شدند گفتند خاموش باشيد.
و چون پايان يافت نماز بامدادش، برگشتند بعشيره خود براى تبليغ
و مؤمن شده بودند و پيغمبر از آنها خبر نداشت تا سوره «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ» فرود آمد و گفتهاند هفت تن از اهل نصيبين بودند.
96- 6: 270 در منثور و از سهل بن عبد اللّه كه در ناحيه ديار عاد بودم كه ناگاه شهرى ديدم از سنگ تراشيده و در ميانش كاخى بود كه پريان در آن جا داشتند در آن وارد شدم و ناگاه پيرى تنومند كه جبه صوف تازهاى در برداشت بسوى كعبه نماز ميخواند، و از تنومندى او آنقدر در شگفت نشدم كه از تازگى جبهاش باو سلام كردم.
پاسخ داد و گفت: اى سهل جامهها را تن كهنه نسازد و همانا بوهاى گناهان آنها را كهنه سازد و حرامخوارى و اين جبه 700 سال است كه در تن من است و با آن عيسى و محمّد6را ديدار كردم و بآنها ايمان آوردم، باو گفتم: تو كيستى؟ گفت: از آن نه نفر كه در باره آنها نازل شد «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ» 97- و از عبد اللّه بن مسعود كه در قول خدا «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ» گفته از جن نصيبين بودند.
98- 6: 271- از كردم بن ابى سائب انصارى كه با پدرم براى كارى از مدينه بيرون رفتم و تازه نام رسول خدا6در مكه بلند شده بود، و بشبان گوسفند مأوى گرفتم و نيمه شب گرگى آمد و برهاى از رمه گرفت و شبان از جا جست و گفت اى سردار وادى بفرياد پناهندهات برس، يك جارچى كه آن را نديدم فرياد زد اى گرگ رها كن و بره بسختى دويد تا برمه رسيد و خدا در مكه فرود آورد برسولش «و راستش بودند مردانى از آدمى كه پناهنده ميشدند بمردانى از پرى» تا آخر آيه.
99- و از ابن عباس كه مردى بر شب و ريگزارها دلير بود و شبى رفت و در سرزمين پريان منزل كرد و بهراس افتاد و زانوى شترش را بست و روى بازويش خوابيد و گفت: پناه بعزيزترين اهل اين وادى از شر اهلش و پيرى از آنها او را
پناه داد و جوانى در آنها بود كه سرور پريها بود از اينكه آن پيرهمرد او را در پناه گرفته بخشم رفت و شمشير زهرآگين خود را برداشت تا شتر آن مرد را با آن نحر كند و آن پير جلو او را گرفت و گفت:
آرام اى مالك بن مهلهل پرتوان
اين جامه من و اين ازار من اى جوان
اين ناقه ز آدمى است تعرض آن مكن
بردار دست از پناهم و شو براه درست روان
با تيغ زهردار بسوى آن شدهاى روان
اف باد بر قرابتت اى ابو قيطار خان
و شعرهاى ديگرى هم در اين باره سرود و آن جوان در پاسخش گفت:
تو خواهى سرفرازى تا كه نام ما فرو گردد
ابو الغير ار بىجنگ و ستيز اين كار چون گردد
مقام و جاه را خواهى كه بىفضلى بدست آرى
برو زينجا كه باشد سرورى بهر مرا و هم علمدارى
كدام از خاندانت سرور و سردار بودندى
بسردارى ز زاد سروران بايد ستودندى
سر خود گير و حد خويش بشناس اى معيكر چون
مهلهل بن ديارى را مجيرى مىسزد بيچون
آن پير گفت: راست گفتى پدر تو سرور و بهتر ما بود ولى اين مرد را دست بدار و من پس از او در باره كسى با تو ستيزه نكنم، او را وانهاد و او نزد پيغمبر6آمد و داستان خود را بوى گفت و رسول خدا6فرمود: چون هراسى بشما دست داد يا در زمين پريان منزل كرديد بگوئيد «اعوذ بكلمات اللَّه التامات التى لا يجاوزهن برّ و لا فاجر من شر ما يلج في الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء
و ما يعرج فيها و من فتن الليل و من طوارق النهار الا طارق يطرق بخير» و خدا در اين باره نازل كرد «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» ابو تصر گفته: حديث غريبى است جدا از اين رواة آن را ننوشتيم.
100- 272- از سعيد بن جبير كه مردى از بنى تميم بنام رافع بن عمير آغاز مسلمانيش را چنين باز گفت: من در رمل عالج در سير بودم يك شب خواب بر من غلبه كرد، و از شتر فرو شدم و آن را خواباندم و خوابيدم، و پيش از خواب پناهنده شدم و گفتم: پناه ببزرگ اين وادى از پريان.
در خواب ديدم مردى حربهاى بدست دارد و ميخواهد بگذارد در گلوى ماده شترم و هراسان بيدار شدم و رو براست و چپ كردم و چيزى نديدم گفتم اين خيالى بوده، و بازگشتم و در حيرت رفتم و همان خواب را ديدم و بيدار شدم و گرد ناقهام گرديدم و چيزى نديدم و شترم غرشى كرد و باز بخواب رفتم و همان خواب را ديدم، و بيدار شدم و ديدم ناقهام پريشانست و نگاه كردم جوانى بمانند همان كه خواب ديده بودم حربهاى بدست دارد و پيرى دستش را گرفته و او را برميگرداند.
در اين ميان كه در ستيز بودند ناگاه سه گاو نر كوهى با ديد شدند آن پير بجوان گفت برخيز هر كدام از اينها را ميخواهى بگير در عوض شتر پناهنده من كه يك آدمى است، جوان برخاست يك نره گاوى از آنها گرفت و برگشت، و آن پير بمن رو كرده و گفت: چون بيك وادى رسيدى و ترسيدى بگو: اعوذ باللَّه رب محمّد6من هول هذا الوادى، و بپريان پناهنده مشو كه كار آنها بيهوده شده باو گفتم: اين محمّد كيست؟ گفت: پيغمبرى عربى نه شرقى، نه غربى، روز دوشنبه مبعوث شده، گفتم كجا منزل دارد؟ گفت در يثرب كه نخل دارد.
چون بامداد بر آمد بر شترم سوار شدم و شتابانه راه پيمودم تا بمدينه رسيدم و رسول خدا6مرا ديد و داستان مرا باز گفت پيش از آنكه چيزى از آن بگويم
و مرا، بمسلمانى دعوت كرد و مسلمان شدم سعيد بن جبير گويد: ما چنان ميدانستيم كه آيه «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» در باره او نازل شده است.
101- و از ابن عباس در باره همين آيه كه مردانى آدمى در دره شب ميگذراندند در جاهليت و ميگفتند: «پناه به عزيز اين وادى» و فزودند آنها را دشوارى و گمراهى.
102- و از حسن در قول خدا «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِالآية» كه يكى از آنها چون در وادى منزل ميكرد ميگفت پناه گيرم بعزيز اين وادى، از شر كمخردان قومش، و در شبانه روز خود را در امان يافتى.
103- و از ربيع بن انس در آيه «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ- الآية- ميگفتند صاحب اين وادى فلانى است از پريان و هر كدام بدان وادى ميرفت بدو پناه ميبرد در برابر خدا، و ترس او ميفزود.
104- 6: 273- در منثور از ابن عباس كه شياطين در آسمان كرسيها داشتند و وحى را ميشنيدند و در يك كلمهاش نه تا ميفزودند كه آن يكى درست بود و آنچه افزوده بودند نادرست و چون رسول خدا6مبعوث شد جلو آنها را گرفتند و آن را بابليس گزارش دادند چون پيشتر از آن شهاب بآنها پرتاب نميشد، بآنها گفت: اين براى پديدهايست در زمين و سپاهيان خود را فرستاد براى بررسى، و رسول خدا را6يافتند كه ميان دو كوه در مكه نماز ميخواند آمدند باو گزارش دادند گفت: همين است كه در زمين پديد شده.
105- و از ابن عباس كه آسمان دنيا در فترت ميان عيسى و محمّد6پاسبانى نداشت و در آنجا شياطين موضع ميگرفتند براى شنيدن وحى، و چون خدا محمّد را6برانگيخت پاسبانان سختى بر آسمان دنيا گماشته شدند و شياطين را به تير زدند و آن را بيسابقه شمردند و گفتند: نميدانيم آيا بكسانى كه در زمينند سوء قصدى شده يا پروردگارشان خواسته آنها را هدايت كند.
ابليس گفت: در زمين حادثهاى رخ داده و پريان گرد او فراهم شدند گفت:
در زمين پراكنده شويد و بمن گزارش دهيد كه اين حادثه چيست كه در آسمان با ديد شده، و يكم رسته فرستادهها كاروانى بودند از اهل نصيبين كه اشراف پريان بودند و سروران آنها و آنان را بتهامه فرستاده، و رفتند تا در وادى نخله رسيدند و ديدند پيغمبر6نماز بامداد ميخواند در بطن نخله و گوش دادند.
چون خواندن قرآن را شنيدند گفتند: خاموش باشيد، پيغمبر6نميدانست كه آنان گوش ميدهند و قرآن ميخواند، و چون از نماز فارغ شد، برگشتند و قوم خود را بيم دادند و مؤمن شدند.
106- و از ابن عمر است كه روزى كه پيغمبر بنبوت رسيد شياطين از آسمان ممنوع شدند و تير شهاب خوردند.
107- و از ابن عباس كه جن پيش از بعثت پيغمبر6از آسمان خبر ميشنيدند، و چون مبعوث شد آسمان پاسبانى شد و نتوانستند بشنوند و بديگران جن كه خبر نميگرفتند گفتند: ما آسمان را لمس كرديم و يافتيم كه از پاسبانانى سخت پر شده و از شهابها و آنها ستارههايند، ما در آن مىنشستيم براى گوش گرفتن و هر كه اكنون گوش گيرد شهابى در كمين خود يابد.
ميگويد ستارهاى در كمين خود يابد كه با آن تير خورد، فرمايد چون بتير زده شدند بقوم خود گفتند: ما نميدانيم قصد سوئى شده بكسانى كه در زمينند يا پروردگارشان ميخواهد آنها را هدايت كند.
180- و از اعمش كه جن گفتند: يا رسول اللَّه بما اجازه ميدهى كه در نماز مسجدت شركت كنيم و خدا فرو فرستاد «و راستى كه مساجد از آن خداست و نخوانيد با خدا احدى را» ميفرمايد نماز بخوانيد و با مردم نياميزيد.
109- و از سعيد بن جبير كه جن به پيغمبر6گفتند چگونه بمسجد آئيم و ما از تو دوريم؟ چگونه در نماز عصر حاضر شويم و از تو دوريم، و اين آيه آمد «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ- الآية-
110- و از ابن مسعود كه رسول خدا6پيش از هجرت بيكى از نواحى مكه بيرون شد و براى من خطى كشيد و فرمود: كارى مكن تا من نزد تو آيم و فرمود: از هر چه ديدى هراس مكن، و اندكى جلو رفت و نشست و مردانى سياه چون هندو نزدش آمدند و چنانچه خدا فرمود: «نزديك بود بر او جامه نمدين شوند».
111- 6: 275- در منثور- از ابن عباس در قول خدا «و اينكه چون بنده خدا ايستاد و او را ميخواند نزديك بود بر او جامه نمدين شوند» گفت: چون شنيدند پيغمبر6قرآن ميخواند از حرص بدوش او برآمدند و او ندانست تا پيك آمد و ميخواند «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ».
112- و از ابن عباس در قول خدا «وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً» گفت چون پريان آمدند نزد رسول خدا و او با اصحابش در نماز بود و اصحاب در ركوع و سجود دنبالش بودند، از پيروى اصحابش تعجب كردند و بقوم خود خبر دادند، كه چون بنده خدا نماز ميخواند نزديك است جامه تن او باشند.
113- و از ابن مسعود كه چون در شب جن با پيغمبر رفتم تا به حجون برايم خطى كشيد، و آنگاه نزد آنها پيش رفت، و بسيار شدند در برابرش و سرور آنها بنام وردان گفت: يا رسول اللَّه من دشمنانت را از مكه بيرون نكنم؟ فرمود: راستش جز خدا كسى مرا پناه نگيرد.
بيان: در نهايه گفته: در حديث عمر است كه چون نماز برپا شود شيطان گريزد و ضرطه زند، و در روايت ديگر است كه چون كسى آية الكرسى خواند شيطان بدر رود و ضرطه زند مانند خر و گفته است كه در حديث است كه نه غول هست و نه صفر ولى سعالى هست و سعالى جادوگران پريانند يعنى غول نميتواند كسى را غول گير كند يا گمراه كند ولى در پريان جادوگرانيند چون جادوگر آدمى كه اشتباه كارى و خيال اندازى كنند، در قاموس گفته: زوبعه نام شيطان يا رئيس پريانست و از اين رو گردباد را زوبعه خوانند، و گفته حجون كوهى است در معلاة مكه.
114- در حياة الحيوان (در باب قنفذ) بيهقى در دلائل النبوه از ابى دجانه
كه نامش سماك بن خرشه است روايت كرده كه من برسول خدا6شكوه كردم از اينكه چون در بستر بخوابم سوتى مانند سوت آسيا و جنجالى چون جنجال مگس عسل بشنوم و پرتوى چون برق، و سر بردارم و در برابر خود سياهى بينم كه بالا رود بدرازى صحن خانهام و دست بپوستش كشم مانند پوست خارپشت است، و به چهرهام مانند شراره آتش افكند، فرمود: اين جن خانه تو است اى ابو دجانه وانگاه دوات و كاغذ خواست و بعلى7فرمود بنويسد:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم اين نامهايست از رسول رب العالمين بشب آيندههاى عمار و زوار جز آنكه براى نيكى آيد اما بعد راستى براى ما و شما در درستى گشايشى است اگر عاشق شيفتهاى باشد و يا هرزه يورشگرى اين كتاب خدا است كه بر ما و شما بحق گوياست «إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ» صاحب اين نامهام را وانهيد و بدنبال بت پرستان برويد و آنان كه پندارند با خدا معبود ديگريستلا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ، حم لا ينصرون، حمعسق پراكنده شويد اى دشمنان خدا من حجت خدا را بشما رساندم و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم،فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
ابو دجانه گفت: نامه را گرفتم و تا كردم و بخانه آوردم و زير سرم نهادم و شب را آسوده خوابيدم و بيدار نشدم جز از فرياد كسى كه ميگفت: اى ابو دجانه ما را با اين كلمات آتش زدى تو را بحق سرورت كه اين نامه را از ما بردار كه ما را بازگشتى بخانهات و در كنارت و در هر جا اين نامه باشد نباشد، ابو دجانه گفت:
برش ندارم تا رسول خدا6اجازه دهد.
ابو دجانه گفت: از اين ناله و شيون و گريه پريان كه شنيدم شبم دراز گذشت و بامداد نماز صبح را با رسول خدا6خواندم و آنچه آن شب از پريان شنيدم بوى