بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 88

آمد و چون بدر رسيد صورت عوض كرد و از سوراخهايش وارد شد، و نزد خرماها آمد و آنها را بدهن ميكرد و من جامه را بر خود تنگ بستم و سر راهش را گرفتم و گفتم: اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا عبده و رسوله اى دشمن خدا بزكات خرما يورش بردى و آن را برگرفتى و سزاوارتر بدان از تو هست، البته تو را نزد رسول خدا6برم و رسوايت كنم، و با من پيمان بست كه برنگردد.

فردا نزد رسول خدا رفتم و فرمود: اسيرت چه كرد؟ گفتم پيمان داد كه بر نگردد، فرمود: او برگردد در كمينش باش، شب دوم در كمينش بودم: و همان كار را كرد و با من پيمان بست كه برنگردد و فردا نزد رسول خدا6رفتم و گزارش دادم، فرمود: البته او باز گردد و در كمينش باش و شب سوم او را پائيدم و همان كار را كرد و منهم با او همان را كردم و گفتم: اى دشمن خدا دو بار با من عهد بستى و اين بار سوم است.

گفت: من نانخور بسيار دارم و از نصيبين تا اينجا آمدم و اگر در فرود آن بچيزى دسترسى داشتم اينجا نميامدم و ما در همين شهر شما بوديم تا پيغمبر شما مبعوث شد و چون دو آيه بر او فرود آمدند ما از او گريزان شديم و به نصيبين افتاديم و آنها در خانه‌اى خوانده نشوند جز اينكه تا سه روز شيطان در آن در نيايد، و اگر تو مرا آزاد كنى آنها را بتو بياموزم، گفتم: آرى، گفت: آية الكرسى و آخر سوره بقره از «آمن الرسول» تا آخر سوره.

من آزادش كردم و بامداد نزد رسول خدا6رفتم و آنچه گفت باو گزارش دادم، فرمود: اين دروغگو راست گفته: گويد: پس از آن آنها را بر آن انبار ميخواندم و كسى در آن نديدم 1: 324- 79-: 325- از ابن عباس كه رسول خدا6مهمان ابى ايوب انصارى بود و خوراكش در زنبيلى بود در پستوخانه، و از روزنه خانه نور مانندى مى‌آمد و از خوراك برميداشت و از آن برسول خدا6شكوه كرد، فرمود: آن غول‌


صفحه 89

است و چون آيد بگو سوگند برسول خدا6كه از جايت بيرون مرو، آمد و ابو ايوب او را برسول خدا6سوگند داد كه از جايش تكان نخورد.

گفت: اى ابو ايوب اين بار مرا واگذار كه ديگر برنگردم و آن را از دست نهاد و باو گفت: ميخواهى بتو كلماتى آموزم كه چون بخوانى شيطان در آن شب و روزش و فردا بخانه‌ات نيايد؟ گفت: آرى، گفت: آية الكرسى بخوان و او نزد رسول خدا6آمد و بوى گزارش داد و فرمود: راست گفته با اينكه دروغگو است.

80- و از حمزه زيات كه شبى بيرون شدم بروم كوفه و شب بيك ويرانه در آمدم، و در اين ميانه كه در آن بودم دو عفريت جن بر من وارد شدند و يكى بديگرى گفت: اين حمزه بن حبيب زياتست كه در كوفه بمردم قرائت مى‌آموزد آرى بخدا من البته او را بكشم، گفت بگذار اين مسكين زنده ماند، گفت: نه البته او را بكشم و چون آهنگ كشتن من كرد گفتم:بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ- تا- قول او-الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌ وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ‌. و يارش بدو گفت بگير اكنون بايدت او را تا بامداد نگهدارى كنى بكورى چشمت (2: 12- در منثور) 81- 2: 26 در منثور: از ابن عباس كه آفريده‌ها چهارند: يكى همه در بهشتند و يكى همه در دوزخ، و دو تا در بهشت و دوزخ هر دو، نخست فرشته‌هايند دوم ديوها كه همه در دوزخند، سوم و چهارم پرى و آدمى كه ثواب و كيفر هر دو را دارند.

82- 3: 46: و از ابى ثعلبه كه رسول خدا6فرمود: جن سه رسته‌اند: يكى بالدار كه در هوا ميپرند 2- ماران و سگان 3- دوره گردان 83- 3: 47- و از وهب پرسيدند از جن كه ميخورند و مينوشند و يا بميرند و زناشوئى كنند؟ گفت: چند جنسند: جن خالص باد است نه بخورند، نه بنوشند نه بميرند، نه زناشوئى كنند و بزايند اجناسى دارند كه ميخورند، مينوشند


صفحه 90

زناشوئى دارند و بميرند، و آنان همانند كه چون شغال و غول و مانند آنهايند.

84- از يزيد بن جابر كه هيچ خانه مسلمانى نيست جز آنكه در سقفش خاندانى پريانند كه مسلمانند و چون چاشت بكشند فرو آيند و غذا خورند و چون شام كشند فرو آيند و شام بخورند.

85- و از عكرمه بن خالد كه در اين ميانه كه در دل شب نزد زمزم نشسته بود چند تن با جامه‌هاى سفيد كه بسفيدى آنها نديده بودم هرگز طواف كردند و چون فارغ شدند نزديكم نماز كردند و يكيشان رو بيارانش كرد و گفت: ما را ببريد تا از نوشابه نيكان بنوشيم، و بزمزم در آمدند، و گفتم بخدا كاش ميان آنان ميرفتم و از آنها پرسش ميكردم، برخاستم و بدرون رفتم، هيچ آدم نديدم.

86- 6: 44 در منثور و از زبير در قول خدا تعالى «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ‌» اين در نخله بود كه رسول خدا نماز عشاء پسين را ميخواند و نزديك بود همه بر او بشورند.

87- و از ابن مسعود كه فرو شدند بر پيغمبر6و او در بطن نخله قرآن ميخواند و چون شنيدند گفتند: «خاموش باشيد و نه تن بودند و يكيشان زوبعه بود و خدا فرو آورد «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراًتا آخر آيه» 88- از ابن عباس كه نه تن از اهل نصيبين بودند و رسول خدا6آنها را پيك عشيره خودشان نمود.

89- و نيز از او است كه جن دو بار رو به رسول خدا6آوردند و از اشراف جن و نصيبين بودند.

90- و از ابن مسعود كه پرسيدندش كجا رسول خدا بپريان خواند؟ گفت:

دره‌اى بنام حجون.

91- و از عكرمه است كه 12 هزار بودند و از جزيره موصل آمدند.

92- و از صفوان بن معطل كه بحج رفتيم و چون بعرج رسيديم و بناگاه‌


صفحه 91

مارى پريشان بود و درنگى نشد كه مرد، و مردى او را در پارچه‌اى پيچيد و بخاك سپرد، سپس بمكه آمديم و در مسجد الحرام بوديم كه مردى در بر ما ايستاد و گفت كدام شما عمرو را بخاك سپرد؟ گفتيم ما عمرو را نشناسيم گفت كدام آن جانّ را بخاك سپرد گفتيم: اين، گفت او باقيماند 9 تنى بود كه نزد رسول خدا6آمدند و قرآن از او گوش گرفتند.

93- از كعب الاحبار- 6: 45- كه چون نه نفر اهل نصيبين از بطن نخله برگشتند، آمدند و عشيره خود را تبليغ كردند و با 300 تن نماينده برسول خدا وارد شدند در حجون (كوه مكه) و اخضب (احقب خ ب) آمد و برسول خدا6سلام كرد و گفت: عشيره ما در حجون بديدار شما آمدند، و با رسول خدا6براى يك ساعت از شب رفته وعده گذاشت.

94- 6: 140- در منثور از جابر بن عبد اللّه كه رسول خدا نزد يارانش بر آمد و سوره الرحمن را از آغاز تا انجام بر آنها خواند و همه خاموش بودند و فرمود چه شده كه همه خاموشيد، من در شب جنّ آن را بر آنها خواندم، بهتر از شما بر گردان داشتند، هر گاه ميگفتم: «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ‌» ميگفتند: و لا بشى‌ء من نعمك ربنا نكذب فلك الحمد.

و از ابن عمر مانندش آمده.

95- 6: 270 در منثور و از عبد الملك، كه پريان در فترت ميان عيسى و محمّد پاسبانى نشدند و چون خدا محمّد6را مبعوث كرد آسمان دنيا پاسبانى شد و جنّ را با شهاب زدند و همه نزد ابليس گرد آمدند و گفتند البته در زمين پديده‌اى با ديده شده، و پراكنده شدند تا بدانند چه شده، و اين دسته را كه اشراف و سروران جن بودند به تهامه و يمن فرستادند و پيغمبر6را در نماز بامداد در نخله برخوردند و شنيدند قرآن ميخواند و چون حاضر او شدند گفتند خاموش باشيد.

و چون پايان يافت نماز بامدادش، برگشتند بعشيره خود براى تبليغ‌


صفحه 92

و مؤمن شده بودند و پيغمبر از آنها خبر نداشت تا سوره «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ‌» فرود آمد و گفته‌اند هفت تن از اهل نصيبين بودند.

96- 6: 270 در منثور و از سهل بن عبد اللّه كه در ناحيه ديار عاد بودم كه ناگاه شهرى ديدم از سنگ تراشيده و در ميانش كاخى بود كه پريان در آن جا داشتند در آن وارد شدم و ناگاه پيرى تنومند كه جبه صوف تازه‌اى در برداشت بسوى كعبه نماز ميخواند، و از تنومندى او آنقدر در شگفت نشدم كه از تازگى جبه‌اش باو سلام كردم.

پاسخ داد و گفت: اى سهل جامه‌ها را تن كهنه نسازد و همانا بوهاى گناهان آنها را كهنه سازد و حرامخوارى و اين جبه 700 سال است كه در تن من است و با آن عيسى و محمّد6را ديدار كردم و بآنها ايمان آوردم، باو گفتم: تو كيستى؟ گفت: از آن نه نفر كه در باره آنها نازل شد «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ‌» 97- و از عبد اللّه بن مسعود كه در قول خدا «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ‌» گفته از جن نصيبين بودند.

98- 6: 271- از كردم بن ابى سائب انصارى كه با پدرم براى كارى از مدينه بيرون رفتم و تازه نام رسول خدا6در مكه بلند شده بود، و بشبان گوسفند مأوى گرفتم و نيمه شب گرگى آمد و بره‌اى از رمه گرفت و شبان از جا جست و گفت اى سردار وادى بفرياد پناهنده‌ات برس، يك جارچى كه آن را نديدم فرياد زد اى گرگ رها كن و بره بسختى دويد تا برمه رسيد و خدا در مكه فرود آورد برسولش «و راستش بودند مردانى از آدمى كه پناهنده ميشدند بمردانى از پرى» تا آخر آيه.

99- و از ابن عباس كه مردى بر شب و ريگزارها دلير بود و شبى رفت و در سرزمين پريان منزل كرد و بهراس افتاد و زانوى شترش را بست و روى بازويش خوابيد و گفت: پناه بعزيزترين اهل اين وادى از شر اهلش و پيرى از آنها او را


صفحه 93

پناه داد و جوانى در آنها بود كه سرور پريها بود از اينكه آن پيره‌مرد او را در پناه گرفته بخشم رفت و شمشير زهرآگين خود را برداشت تا شتر آن مرد را با آن نحر كند و آن پير جلو او را گرفت و گفت:

آرام اى مالك بن مهلهل پرتوان‌

اين جامه من و اين ازار من اى جوان‌

اين ناقه ز آدمى است تعرض آن مكن‌

بردار دست از پناهم و شو براه درست روان‌

با تيغ زهردار بسوى آن شده‌اى روان‌

اف باد بر قرابتت اى ابو قيطار خان‌

و شعرهاى ديگرى هم در اين باره سرود و آن جوان در پاسخش گفت:

تو خواهى سرفرازى تا كه نام ما فرو گردد

ابو الغير ار بى‌جنگ و ستيز اين كار چون گردد

مقام و جاه را خواهى كه بى‌فضلى بدست آرى‌

برو زينجا كه باشد سرورى بهر مرا و هم علمدارى‌

كدام از خاندانت سرور و سردار بودندى‌

بسردارى ز زاد سروران بايد ستودندى‌

سر خود گير و حد خويش بشناس اى معيكر چون‌

مهلهل بن ديارى را مجيرى مى‌سزد بيچون‌

آن پير گفت: راست گفتى پدر تو سرور و بهتر ما بود ولى اين مرد را دست بدار و من پس از او در باره كسى با تو ستيزه نكنم، او را وانهاد و او نزد پيغمبر6آمد و داستان خود را بوى گفت و رسول خدا6فرمود: چون هراسى بشما دست داد يا در زمين پريان منزل كرديد بگوئيد «اعوذ بكلمات اللَّه التامات التى لا يجاوزهن برّ و لا فاجر من شر ما يلج في الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء


صفحه 94

و ما يعرج فيها و من فتن الليل و من طوارق النهار الا طارق يطرق بخير» و خدا در اين باره نازل كرد «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» ابو تصر گفته: حديث غريبى است جدا از اين رواة آن را ننوشتيم.

100- 272- از سعيد بن جبير كه مردى از بنى تميم بنام رافع بن عمير آغاز مسلمانيش را چنين باز گفت: من در رمل عالج در سير بودم يك شب خواب بر من غلبه كرد، و از شتر فرو شدم و آن را خواباندم و خوابيدم، و پيش از خواب پناهنده شدم و گفتم: پناه ببزرگ اين وادى از پريان.

در خواب ديدم مردى حربه‌اى بدست دارد و ميخواهد بگذارد در گلوى ماده شترم و هراسان بيدار شدم و رو براست و چپ كردم و چيزى نديدم گفتم اين خيالى بوده، و بازگشتم و در حيرت رفتم و همان خواب را ديدم و بيدار شدم و گرد ناقه‌ام گرديدم و چيزى نديدم و شترم غرشى كرد و باز بخواب رفتم و همان خواب را ديدم، و بيدار شدم و ديدم ناقه‌ام پريشانست و نگاه كردم جوانى بمانند همان كه خواب ديده بودم حربه‌اى بدست دارد و پيرى دستش را گرفته و او را برميگرداند.

در اين ميان كه در ستيز بودند ناگاه سه گاو نر كوهى با ديد شدند آن پير بجوان گفت برخيز هر كدام از اينها را ميخواهى بگير در عوض شتر پناهنده من كه يك آدمى است، جوان برخاست يك نره گاوى از آنها گرفت و برگشت، و آن پير بمن رو كرده و گفت: چون بيك وادى رسيدى و ترسيدى بگو: اعوذ باللَّه رب محمّد6من هول هذا الوادى، و بپريان پناهنده مشو كه كار آنها بيهوده شده باو گفتم: اين محمّد كيست؟ گفت: پيغمبرى عربى نه شرقى، نه غربى، روز دوشنبه مبعوث شده، گفتم كجا منزل دارد؟ گفت در يثرب كه نخل دارد.

چون بامداد بر آمد بر شترم سوار شدم و شتابانه راه پيمودم تا بمدينه رسيدم و رسول خدا6مرا ديد و داستان مرا باز گفت پيش از آنكه چيزى از آن بگويم‌


صفحه 95

و مرا، بمسلمانى دعوت كرد و مسلمان شدم سعيد بن جبير گويد: ما چنان ميدانستيم كه آيه «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» در باره او نازل شده است.

101- و از ابن عباس در باره همين آيه كه مردانى آدمى در دره شب ميگذراندند در جاهليت و ميگفتند: «پناه به عزيز اين وادى» و فزودند آنها را دشوارى و گمراهى.

102- و از حسن در قول خدا «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ‌الآية» كه يكى از آنها چون در وادى منزل ميكرد ميگفت پناه گيرم بعزيز اين وادى، از شر كم‌خردان قومش، و در شبانه روز خود را در امان يافتى.

103- و از ربيع بن انس در آيه «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ‌- الآية- ميگفتند صاحب اين وادى فلانى است از پريان و هر كدام بدان وادى ميرفت بدو پناه ميبرد در برابر خدا، و ترس او ميفزود.

104- 6: 273- در منثور از ابن عباس كه شياطين در آسمان كرسيها داشتند و وحى را ميشنيدند و در يك كلمه‌اش نه تا ميفزودند كه آن يكى درست بود و آنچه افزوده بودند نادرست و چون رسول خدا6مبعوث شد جلو آنها را گرفتند و آن را بابليس گزارش دادند چون پيش‌تر از آن شهاب بآنها پرتاب نميشد، بآنها گفت: اين براى پديده‌ايست در زمين و سپاهيان خود را فرستاد براى بررسى، و رسول خدا را6يافتند كه ميان دو كوه در مكه نماز ميخواند آمدند باو گزارش دادند گفت: همين است كه در زمين پديد شده.

105- و از ابن عباس كه آسمان دنيا در فترت ميان عيسى و محمّد6پاسبانى نداشت و در آنجا شياطين موضع ميگرفتند براى شنيدن وحى، و چون خدا محمّد را6برانگيخت پاسبانان سختى بر آسمان دنيا گماشته شدند و شياطين را به تير زدند و آن را بيسابقه شمردند و گفتند: نميدانيم آيا بكسانى كه در زمينند سوء قصدى شده يا پروردگارشان خواسته آنها را هدايت كند.