بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 100

و چون ماهى شكار كنى كه در درونش ماهى ديگر است اگر پولك دارد آن را بخور و روايت است كه ماهى درون را مخور چون خوراك او شده و جرى و مارماهى و زمار و ماهى مرده روى آب حرامند.

تفصيل و بيانيست: اينكه فرموده: چون ماهى شكار كردى، بمضمون آن دو روايت ديگر است.

1- روايت شيخ بسندش از سكونى از امام ششم7كه پرسش شد على7از يك ماهى كه شكمش را شكافتند و درونش ماهى ديگرى بود فرمود، هر دو را بخور.

2- آنچه بى‌سند نقل كرده و مى‌شود موثقش شمرد كه گفتم بامام ششم7مردى يك ماهى يافته و در درونش ماهى بوده فرمود: هر دو خورده شوند.

و شيخ در نهايه و مفيد و گروهى بدان فتوى دادند و ابن ادريس از آن منع كرده مگر آنكه زنده از شكم ماهى بدر آيد زيرا شرط حلال بودن ماهى گرفتن زنده آنست از آب و اگر شرط ندانسته باشد مشروط هم معلوم نگردد، و علامه در مختلف و تحرير و پسرش با او موافقت كردند و علامه در قواعد بمذهب شيخ برگشته و هم محقق در نافع و در شرايع بدان ميل نموده و عمل بدو روايت كه اين روايت مؤيد آنها است اقوى است، و اينكه فرموده: در صورتى كه پولك داشته باشد، يعنى از ماهيان پولك‌دار باشد و بسا مقصود اينست كه پولكش از هم نپاشيده باشد كه در اين صورت تغيير كرده و از خبائث شده چنانچه شيخ بسندى از ايوب بن اعين آورده كه بامام ششم7گفتم: قربانت چه گوئى در باره مارى كه يك ماهى بلعيده و آنگه آن را از دهن افكنده و ماهى زنده است و بخود ميچرخد آن را بخورم؟

فرمود: اگر پولكش جاكن شده مخورش و اگر بجا است بخورش.

و شيخ در نهايه فتوى داده بحليت ماهى شكمى مطلقا مادامى كه از هم نپاشيده و شرط نكرده كه زنده در آيد، و در مختلف بمقتضاى روايت فتوى داده، و محقق و ابن ادريس و جمعى در حليت آن زنده برآمدن را معتبر دانستند و آن احوط است گرچه عمل بروايت نيك است، و اعتبار از هم نپاشيدن در اينجا يا براى اينست كه‌


صفحه 101

از خبائث نشود يا براى اينكه زهر آگين نشده باشد و شايد اين روشنتر است و روايتى كه آورده در كتابها دسترس خود نيافتيم، و شايد حمل بر همان از هم پاشيدن شود بقرينه اينكه علت آورده باينكه خوراك او شده و اين اشاره است به تعبير او.

65- در طب الائمه- 83 ط نجف-: بسندش از امام ششم7كه ماهى پيه چشم را آب ميكند.

66- و از همان: از پدرش7كه اين ماهى براى پرده چشم ناساز است، و اين گوشت تازه گوشت بروياند.

67- از امام پنجم7كه: كم ماهى بخوريد زيرا گوشتش بدن را لاغر كند و بلغم را بيفزايد و نفس را سخت كند.

بيان: گويا سختى نفس را كنايه از كندفهمى و بد ادراكى است يا از اندوه و حزن و بسا نفس با حركت خوانده شود يعنى نفس كشيدنرا كند كند.

68- عياشى- 1: 372: بسندش از امام پنجم كه پيرو پرسش محمّد بن مسلم كه ياران مغيره بمن مينويسند از آن حضرت در باره جرّىّ و مارماهى و زمير و هر ماهى بى‌پولك پرسش كنم و پرسيدم و فرمود: اى محمّد اين آيه سوره الانعام را بخوان «بگو نيابم در آنچه بمن وحى شده حرامى بر خورنده جز اينكه مردار باشد يا خون ريخته يا گوشت خوك» گفت: آن را تا پايان خواندم و فرمود: جز اين نيست كه حرام همانست كه خدا در كتابش حرام كرده، ولى آنان چيزهائى را بد دارند و ما هم آنها را بد داريم.

69- و از همان از زراره كه از امام پنجم پرسيدم از جرّىّ فرمود: جرّىّ چيست؟ برايش وصف كردم فرمود «بگو نيابم در آنچه بمن وحى شده حرامى بر خورنده- تا آخر آيه» و آنگه فرمود: خدا هيچ جانورى را در قرآن حرام نكرد جز خود خوگ، و بد است از جانوران دريا آنچه پولك ندارد، گويد گفتم: پولك چيست؟ فرمود: مانند برگ نقره و آن حرام نيست همانا مكروه است.

70- و از همان- 2: 34- از اصبغ از على7كه دو امت از بنى اسرائيل‌


صفحه 102

مسخ شدند و اما آنچه بدريا رفت جرى شد و آنچه در خشكى سوسمارانند.

71- و از همان از هارون بن عبد كه حديث را رسانده بيكى از آنان فرمود:

گروهى در كوفه نزد امير المؤمنين7آمدند و باو گفتند، يا امير المؤمنين اين جريّها در بازارهاى ما بفروش ميرسند آن حضرت لبخندى زد و آنگه فرمود: برخيزيد تا شگفتى بشما نمايم و در باره وصىّ خود جز خوبى نگوئيد و با او برخاستند و كنار فرات آمدند و آن حضرت در آن آب دهن انداخت و سخنانى گفت و ناگاه يك جرّىّ سر برآورد و دهن گشاده بود و امير المؤمنين بدو فرمود: تو كيستى؟ واى بر تو و بر قومت. گفت: ما از اهل آن دهيم كه كنار دريا بود و خدا در باره‌اش فرمود:

«چون كه مى‌آمدند ماهيانشان روز شنبه آنها در كناره دريا- تا آخر آيه 163- الاعراف» و خدا ولايت تو را بما پيشنهاد كرد و از آن وانشستيم و خدا ما را مسخ كرد، برخى در خشكى و برخى در دريا اما آنان كه در دريايند ما جريّها هستيم و اما آنان كه در خشكى سوسمار و يربوعند گفت وانگه امير المؤمنين7بما روكرد و فرمود: آيا گفتارش را شنيديد؟ گفتيم بار خدايا آرى، فرمود سوگند بدان كه محمّد6را فرستاده حيض بيند چنانچه زنان شما حيض بينند.

72- در مكارم از امام صادق7كه خوردن ماهيان سل آرد (83 ط تفرشى).

73- فرمود خوردن ماهى تازه تن را آب كند.

74- فرمود: چون رسول خدا6ماهى ميخورد ميگفت: بار خدايا آن آن را بما مبارك كن و بجايش بهترى بما عطا كن.

75- از حميرى كه نوشتم بابى محمّد7و شكوه كردم كه دچار خون و صفراء شدم چون حجامت كنم صفراء بجوش آيد و چون حجامت را پس اندازم خونم زيان زند چه ميفرمائى در آن؟ بمن نگاشت: حجامت كن و بدنبالش ماهى تازه بخور، و مسأله را باز باو نوشتم پاسخ نوشت: حجامت كن و بدنبالش ماهى تازه با آب و نمك بخور و بكار بستم و عافيت يافتم و آن خوراك من شد.


صفحه 103

76- و از همان: از ابى جعفر7كه على7ميفرمود: ملخ تذكيه شده و ماهيان تذكيه شدند و آنچه در دريا ميرد مردار است.

77- و از او نيز كه ماهيان و ملخ همه تذكيه شده‌اند.

78- و از ابى الحسن7كه فرمود پراكنده شويد و اللَّه اكبر گوئيد و انجام دادند و ملخها رفتند.

79- كشى- 244 ط 1-: بسندش از حريز كه نزد ابى حنيفه رفتم و بمن گفت از تو پرسشى كنم كه در باره آن خبرى نرسيده، چه گوئى در باره شترى كه از دريا برآيد گفتم: خواه شتر باشد و خواه گاو اگر پولك دارد آن را بخوريم و اگر ندارد نه- در اختصاص- 206- بسندش مانندش آمده.

80- در دلائل حميرى- 92- بسندش از محمّد بن ثابت كه در مجلس آقاى خود امام چهارم نشسته بوديم كه عبد اللَّه بن عمر در آن برپا ايستاد و گفت: اى على بن الحسين بمن رسيده كه تو دعوى كردى ولايت پدرت بيونس بن متى پيشنهاد شد و نپذيرفت و در شكم ماهى زندانى شد؟ امام7فرمود: اى عبد اللَّه بن عمر براى چه آن را انكار كنى؟ گفت من آن را نپذيرم، فرمود: ميخواهى درستى آن را بدانى؟ گفت: آرى، باو فرمود: بنشين، و غلامش را خواست و فرمود دو سر بند براى ما بياور، و بمن فرمود چشمان عبد اللَّه را با يكى از آنها ببند و چشمان خود را با ديگرى، و چشمان خود را بستيم و او سخنى گفت: و سپس فرمود: چشم خود را باز كنيد باز كرديم و خود را روى بساطى ديديم و در كنار دريا بوديم، و سخنى گفت و ماهيان دريا او را پاسخ دادند و در ميانشان ماهى بزرگى پديدار شد، باو فرمود نامت چيست؟ گفت: نامم نون است. فرمودش چرا يونس در شكمت زندانى شد؟ گفت ولايت پدرت بدو پيشنهاد شد و نپذيرفت و در شكمم زندانى شد، و چون بدان اعتراف كرد و پذيرا شد بمن فرمودند او را بيرون انداختم، و همچنان هر كه منكر ولايت شما خاندان شود در آتش دوزخ جاويد ماند فرمودش اى عبد اللَّه شنيدى و ديدى؟ گفتمش آرى، فرمود: چشمانتان را ببنديد، و چشمهايمان را بستيم و


صفحه 104

او سخنى گفت و سپس فرمود بازشان كنيد و باز كرديم و ناگاه روى بساط در مجلس او بوديم و عبد اللَّه وداع كرد و رفت من گفتم: اى آقايم امروز من عجيبى ديدم و بدان گرويدم و بنظر شما عبد اللَّه بن عمر باور كند آنچه را من باور كردم؟ بمن فرمود: دوست دارى اين را بدانى؟ گفتم آرى، فرمود: برخيز و بدنبالش برو و با او همگام باش و بشنو چه ميگويد بتو؟ و در راه دنبالش رفتم و با او همگام شدم و بمن گفت: اگر تو جادوى فرزندان عبد المطلب را ميدانستى اين حادثه در دلت چيزى نبود، اينان مردمى‌اند كه از يك ديگر جادو را بارث ميبرند، در اين هنگام دانستم كه امام جز حق چيزى نميگويد.

باب پنجم انواع مسخ‌شده‌ها و احكامشان و علل مسخشان‌

1- در علل- 2: 172 ط قم: بسندش تا امام هفتم7كه مسخ‌شده‌ها 13 نوعند: فيل، خرس، خرگوش، كژدم، سوسمار، عنكبوت، كرمك سياه آبگيرها، جرّى، شب پره، ميمون، خوك، زهره و سهيل، گفته شد يا ابن رسول اللَّه سبب مسخ اينان چه بوده؟ فرمود: فيل مرد زورگوئى لوطى بود و تر و خشكى وانميگذاشت، خرس مرد مابونى بود كه مردان را بخود ميخواند، خرگوش زن پليدى بود كه از حيض غسل نميكرد و نه از جز آن كژدم مرد بدزبانى بود كه كسى از او سالم نميماند سوسمار مردى اعرابى بود كه با نوك عصايش از حجاج دزدى ميكرد، عنكبوت زنى بود كه شوهرش را جادو كرد، كرمك سياه مرد سخن چينى بود كه دوستان را از هم جدا ميكرد، جرّى مرد ديوث بود كه مردان را بزن خود ميكشاند، شب پره مرد دزدى بود كه خرما را از سر نخل ميدزديد، ميمون يهودانى بودند كه در روز شنبه تجاوز كردند، خوكها ترسايان بودند كه مائده آسمانى خواستند و پس از فرو آمدنش بسخت‌ترين وجهى تكذيب كردند، سهيل مردى بود كه در يمن گمركچى بود، زهره زنى بود بنام ناهيد و او همانست كه مردم گويند هاروت و


صفحه 105

ماروت فريفته او شدند.

بيان: تر و خشكى را وانميگذاشت يعنى بهر مردى دست مى‌يافت او را ميگائيد و اين همانست كه مردم گويند: دلالت دارد كه نزد عوام مردم مشهور است و اصلى ندارد و آنچه آيد حمل بر تقيه شود چنانچه گذشت.

2- در علل 2- 171 ط قم: بسندش از محمّد بن حسن بن ذعلان كه پرسيدم ابو الحسن7را از مسوخ، فرمود:

دوازده دسته‌اند و علتها دارند، فيل مسخ شد كه پادشاهى زناكار و لوطى بود خرس براى آنكه اعرابى جاكشى بود و خرگوش براى آنكه زنى بود بشوهرش خيانت ميكرد و از حيض و جنابت غسل نميكرد، شب پره براى آنكه خرماهاى مردم را ميدزديد، سهيل براى آنكه گمركچى بود در يمن، زهره براى آنكه زنى بود كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند ميمون و خوك قومى از بنى اسرائيل بودند كه در شنبه خطا كردند، جرّى و سوسمار گروهى از بنى اسرائيل بودند كه چون مائده بعيسى7فرود آمد ايمان نياوردند و گم شدند دسته‌اى در دريا افتادند و دسته‌اى در خشكى، عقرب مرد سخن چين بود، زنبور گوشت فروشى بود كه در ترازو دزدى ميكرد.

بيان: مسخ اصحاب شنبه بخوك مخالف ظاهر آيه است و آنچه گذشت درست‌تر است و ممكن است جمع ميان دو خبر باينكه تعبير آيه از همه بميمون براى اينست كه بيشتر ميمون شدند و بسا در اصحاب مائده خوكان هم بودند كه در اين خبر ذكر نشدند و اختلافهاى ديگر اين اخبار بسا در برخى حمل بر تقيه شود و در برخى به تعدد و مسخ.

3- در علل- 2: 172- ط قم- بسندش از امام هشتم7كه شب پره زنى بود هوويش را جادو كرد و خدا او را بصورت شب پره نمود، موش سبطى بودند از يهود كه خدا عزّ و جلّ بر آنان خشم كرد و آنها را موش كرد و پشه مردى بود كه به پيغمبران خدا استهزاء ميكرد و خدا عزّ و جلّش پشه كرد، شپش از تن است و يكى از


صفحه 106

پيغمبران بنى اسرائيل ايستاده بود بنماز كه يك بيخردى از بنى اسرائيل پيش او آمد و او را مسخره ميكرد و بچهره‌اش كجروئى نشان ميداد و از جايش نرفت تا خدا عزّ و جلّ او را شپشى كرد، وزغ سبطى از اسباط بنى اسرائيل بودند كه پيغمبرزاده‌ها را دشنام ميدادند و دشمن ميداشتند و خدا وزغشان كرد، عنقاء از خشم خدا عزّ و جلّ مسخ شد و نمونه گرديد، بخدا پناه از خشم و كيفرش.

بيان: از تن آدمى است يعنى از آن پديد گردد ولى شبيه آن از مسوخ بنى اسرائيل بود و در برخى نسخ حسد بحاء بى‌نقطه است يعنى سبب مسخش حسد بود.

4- در محاسن و در علل- 2: 173- بسندش تا امام چهارم كه مسخ‌شدگان آدميزاده 13 رسته‌اند چون ميمون، خوك، شب پره، سوسمار، خرس، فيل، دعموص، جرى، كژدم، سهيل، خارپشت، زهره و عنكبوت، ميمونها گروهى از بنى اسرائيل بودند كه كنار دريا منزل كردند و در شنبه تجاوز كردند و ماهيان را شكار كردند و خدا عزّ و جلّ ميمونشان كرد، خفاش زنى بود كه هوو داشت و او را جادو كرد و خدا عزّ و جلّش شب پره نمود، سوسمار عربى بيابانى بود كه از كشتن هر كس بدو برميخورد خوددارى نمى‌كرد و خدا عزّ و جلش سوسمار كرد، فيل مردى بود كه بهائم را ميگائيد و خدا عزّ و جلش فيل كرد، دعموص (كرمك سياه ته آب) مردى زناكار بود كه چيزى را وانميگذاشت و خدا عزّ و جلش دعموص كرد جرى مردى سخن چين بود و خدا عزّ و جلش جرى كرد، كژدم مردى عيبجو و بدزبان بود و خدا عزّ و جلش كژدم كرد، خرس مردى بود دزد حجاج و خدا عزّ و جلش خرس كرد، سهيل مردى گمركچى و ستمكار بود و خدا عزّ و جلّش سهيل كرد، زهره زنى بود كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند و خدا عزّ و جلّش زهره كرد، عنكبوت زنى بدرفتار و نافرمان شوهر بود و روگردان از او و خدا عزّ و جلش عنكبوت كرد، خارپشت مردى بدخلق بود و خدا عزّ و جلّش خارپشت كرد.


صفحه 107

5- در مجالس و در علل: بسندش تا على بن ابى طالب7كه رسول خدا6را از مسوخ پرسيدند و فرمود 13 باشند (و مضمون همان حديث شماره 1 را با اندك اختلافى آورده و بجاى ناهيد ناهيل گفته).

صدوق- رضي الله عنه- گفته: مردم در باره زهره و سهيل اشتباه كردند كه ميگويند دو ستاره‌اند و چنان نيست كه ميگويند، ولى دو جانور دريائيند كه نام دو ستاره را دارند مانند حمل، ثور، سرطان، اسد، عقرب و حوت و جدى كه بروج آسمانى و همنام جانورانند و همچنين باشند زهره و سهيل و براى آن مردم در باره آنها بغلط رفتند نه جز آنها چون ديدن آنها متعذر است زيرا از جانوران درياى گرد جهانند آنجا كه كشتى نرسد و دسترس نباشند، و خدا عزّ و جلّ نافرمانها را انوار تابان نكند كه تا زمان و آسمان بجاست بمانند و مسوخ بيش از سه روز نمانند كه بميرند و اين جانوران را براى شباهت بمسوخ مسوخ گويند و مانند مسوخ باشند نه خود آنها و خدا گوشتشان را حرام كرده براى زيانها كه در آنها است و امام باقر7فرمود: خدا عزّ و جلّ از خوردن گوشت نمونه‌هاى مسوخ قدغن كرد تا مردم بدانها بهره‌مند نگردند و كيفرشان را سبك نشمارند.

6- در علل- 2: 175-: بسندش از محمّد بن جعفر اسدى كوفى كه ميگفت:

سهيل و زهره دو جانورند از جانوران درياى گرد جهان آنجا كه نه كشتى رسد و نه چاره‌اى دارد و آنهايند دو مسخ شده كه در رسته مسوخات آمدند، و غلط رفته كسى كه آنها را دو ستاره معروف دانسته بنام: سهيل و زهره، و گفته هاروت و ماروت دو موجود روحانى بودند كه آماده و كانديد فرشته‌ها شدند و بدرجه فرشته نبودند و امتحان و آزمودن را برگزيدند و كارشان بدان جا كشيد و اگر فرشته بودند معصوم بودند و نافرمانى نميكردند، و همانا خدا در قرآنش آنها را دو فرشته خوانده باين معنى است كه آفريده شده بودند تا فرشته شوند چنانچه خدا عزّ و جلّ به پيغمبرش فرمود «البته تو مرده‌اى و آنها هم مرده‌اند 30- الزمر» باين معنى كه تو خواهى مرد و آنها هم خواهند مرد.