كه خدا نابودشان كند يا شكنجهشان دهد 164- الاعراف تا آخر آيه.
و دستهاى كه نهى كردند گفتند: آنها را از خشم و كيفر خدا بترسانيم مبادا بزمين فرو روند يا سنگ بر آنها پرتاب كند يا عذاب ديگر دهد، بخدا ما با شما در يك جا نمانيم و از بارو بدر شدند و فردا بامداد آمدند و در را زدند و كسى پاسخ نداد و يكى از آنها ببارو برآمد و گفت: بخدا ميمونهايند كه دم دارند و بنگ دهند، سپس بدرون فرود شد و در را گشود و مردم در بر آنها رفتند، و ميمونها خويشان آدمى خود را شناختند و آدميان خويشان ميمون خود را نشناختند.
گويد: ميمون نزد خويشش و منسوبش آمد و خود را بدو سائيد و بدو چسبانيد و گفت باو تو فلانى؟ و ميمون بسر اشاره ميكرد آرى، و ميگريست، و ميمون ماده نزد منسوب و خويشش مىآمد و او ميگفت تو فلانهاى؟ بسر اشاره ميكرد آرى، و ميگريست ابن عباس گفت خدا بگوش رسانده كه ميفرمايد: رها كرديم آنان كه باز ميداشتند از بدى و بر گرفتيم آنان كه ستم كردند بعذابى دردناك بسزاى آنچه از فسق ميكردند 165- الاعراف» و ندانيم دسته سوم چه كردند.
ما چه اندازه زشتى ديديم و از آن بازنداشتيم، عكرمه گفت: قربانت چه رأى دهى در باره آنان كه انكار كردند و بد داشتند گناه را كه گفتند: «چرا پند دهيد مردمى را كه خدا هلاكشان كند يا عذابشان دهد بعذابى سخت» و از اين گفته من خوشش آمد و دو برد كلفت برايم فرمان داد و آنها را در بر من كرد سپس گفته: اين حديث سندش درست است، و ايله ميانه مدين و طور كنار درياست، و زهرى گفته قريه طبريه شام است.
و در مستدرك است از ابى هريره كه پيغمبر6فرمود: در خواب ديدم زادههاى حكم بن ابى العاص بر منبرم جهند چنانچه ميمونها برجهند، و ديگر خندان ديده نشد تا درگذشت، وانگه گفته سندش بشرط مسلم صحيح است و طبرانى در معجمش از ابى سعيد خدرى آورده كه رسول خدا6فرمود: در آخر
الزمان زن آيد و بيند شوهرش بميمون مسخ شده جز اينكه ايمان بقدر ندارد.
و علماء اختلاف دارند كه مسوخ نژاد دارند يا نه؟ بر دو قول زجاج و قاضى و ابى بكر مغربى مالكى گفتند: آرى، و جمهور گفتند نژاد نيارند، و ابن عباس گفته: مسخشدهها هرگز بيش از سه روز نزيند و نخورند و ننوشند (حياة الحيوان 2: 172).
و گفته: خوك هم بهيمه است و هم درنده، از درندگى نيش دارد و نجاست خورد و از بهيمهگى سم دارد و گياه و علف خورد.
و گفتند: هيچ دم دارى نيروى نيش خوگ را ندارد تا آنجا كه شمشير دار و نيزه دار را به نيش زند و هر جاى تنش را بگيرد. از استخوان و پى ببرد، و بسا دو نيشش دراز شوند تا بهم برخورند و اگر از گرسنگى بميرد چون ديگر نتواند چيزى بخورد، و مارها را بيدريغ بخورد و زهرشان در او اثر ندارد، و شگفت اينكه چون يك چشمش را بكنند بىدريغ بميرد.
و مفسران گفتند: عيسى7با گروهى از يهود روبرو شد و چون او را ديدند گفتند جادوگر زاده جادوگر آمد، و او را و مادرش را بزنا متهم كردند و بدانها نفرين كرد و خوك شدند.
و ابن ماجه از انس آورده كه پيغمبر6فرمود: دانشجوئى فرض است بر هر مسلمان، و آنكه دانش را بنا اهل دهد چون آويزنده گوهر است و درّ و لؤلؤ بر خوك، در احياء گفته: مردى نزد ابن سيرين آمد و گفت: خواب ديدم درّ بگردن خوكان ميبندم گفتش حكمت بنا اهل مىآموزى.
گفته: شپش شناخته است و بگفته: جوهرى از عرق و چرك پديد شود كه برخت يا تن يا پر يا مو باشند تا جاى خود را گند زنند، جاحظ گفته: بسا آدمى باشد كه شپشو است گرچه نظافت كند و عطر زند و جامه عوض كند، گفت طبعش
اينست كه در سر سرخ سرخ برآيد و در سياه سياه و در سفيد سفيد و چون رنگ مو بگردد رنگش برنگ آن گردد، و آن از جانورانيست كه مادهاش از نر بزرگتر است و گفتند: نرش صيبانست و گفتند صيبان تخم او است (حياة 2: 183).
و گفته: عنقاء مغرب بگفته برخى پرندهايست غريب و تخمى نهد چون كوه و دور پرواز است، گفتند نامش براى اينست كه در گردنش سفيدى طوق ماننديست و گفتند: پرندهايست در مغرب خورشيد، قزوينى گفته: تنومندترين پرنده و بزرگترين آنها است فيل را بربايد چنانچه پرنده گوشتخوار موش را، در زمان ديرين ميان مردم بوده و از آن آزار ديدند تا جايى كه روزى تازه عروسى را با زيورش ربوده و حنظله پيغمبر باو نفرين كرده و خدايش بيك جزيره بحر محيط پشت خط استواء انداخته كه مردم بدان نرسند كه در آن جانور بسيار است از فيل و كرگدن و گاوميش و ببر و درندهها و پرندههاى شكارى، و چون عنقاء مغرب بپرد بالهايش بنگى چون غرش رعد تند و سيل دهند، و دو هزار سال بماند و در پانصد سالگى جفت گيرد، و چون تخمش گيرد درد سختى كشد، و وصف درازى برايش آورده.
ارسطو در نعوت گفته: بسا عنقاء شكار شود و از نوكش كاسههاى بزرگ نوشيدن سازند، گفته: روش شكارش اينست كه دو نرّه گاو وادارند و ميان آنها يك گارى پر از سنگهاى بزرگ بدارند، و جلو آن گارى نهانخانهاى براى مردى كه آتش در دست دارد بنهند و عنقاء آيد تا دو گاو را بربايد و چون چنگال در آنها فرو كند يا در يكى از آنها براى سنگينى گارى نتواند آنها را از جا بكند و نتواند چنگالش را رها كند، و آن مرد با آتش بدرايد و بالهايش را بسوزاند، گفته: عنقاء شكمى دارد چون نرّه گاو و استخوانى چون استخوان درندهها و بزرگتر پرنده درنده است پايان.
عكبرى در شرح مقامات گفته: در سرزمين اهل رسّ كوهى است بنام مخّ باندازه يك ميل بآسمان برآمده و در آن پرندههائى بسيارند و عنقاء با خود دارند
كه بسيار تنومند است و چهرهئى چون آدمى دارد و از هر جانور مانندى در آنست و زيباتر پرنده است و در يك سال يك بار بدان كوه زند و پرندههايش را برچيند، يك سال گرسنه ماند و پرنده نيافت و به كودكى پريد و او را برد و آنگه دختركى را ربود و از او به پيغمبر خود حنظلة بن صفوان شكوه كرد و او نفرينش كرد و صاعقهاى او را سوزاند و حنظله در دوران فترت ميان عيسى و محمّد6بود. در ربيع الابرار در باب پرندهها از ابن عباس آورده كه خدا تعالى در زمان موسى7پرندهاى آفريد بنام عنقاء كه از هر سوء چهار بال داشت و چهرهاى چون آدمى داشت و از هر چيزى بخشى باو داده بود و نرى مانندش آفريد و بموسى7وحى كرد من دو پرنده شگفتآور آفريدم و روزيشان را در وحوش گرد بيت المقدس نهادم و آنها را مزيد نعمتى كردم كه ببنى اسرائيل دادم و نژاد آوردند و بسيار شدند، و چون موسى درگذشت بنجد و حجاز در افتادند و پيوسته وحوش آنجا را خوردند و بچهها را بردند تا خالد بن سنان عبسى از بنى عبس به پيغمبرى رسيد پيش از پيغمبر اسلام6و بدو از آنچه از عنقاء بدانها رسيد شكوه كردند و نزد خدا بدانها نفرين كرد و نژادشان برافتاد و امروزه يافت نشوند (حياة الحيوان 2: 112).
و گفته: خارپشت دو رسته است يكى در سرزمين مصر باندازه موش و ديگرى در زمين شام و عراق باندازه سگ قلطى و فرقشان چون فرق موش خانه و صحرا است و پديد نشود جز در شب و حرص دارد بخوردن افعيها و از آن آزار نبيند، و چون مار گزدش سعتر دشتى خورد و به شود و در دهان پنج دندان دارد و بيابانيش ايستاده جفتگيرى كند و پشت نر بشكم ماده چسبيده باشد.
و طبرانى و جز او از قتادة بن نعمان آورده كه شبى بسيار تاريك و بارانى بود و گفتم: امشب نماز عشاء را با رسول خدا6غنيمت شمارم و انجام دادم و چون آن حضرت مرا ديد فرمود: قتاده گفتم: لبّيك يا رسول اللَّه و آنگه گفتم: دانستم امشب اندكى حاضر نماز شوند و خواستم حاضر آن باشم، فرمود: چون تمام شد
نزد من آى و چون فارغ شدم از نماز نزدش رفتم و شاخهاى خرماى خشك كه در دست داشت بمن داد و فرمود اين تا ده گام پيش رويت را تابان كند و تا ده گام پشت سرت را و فرمود: شيطان بجاى تو در خاندانت رفته با اين روشن باش تا بخانهات رسى و او را در گوشه آن بينى و با اين شاخه خرمايش بزن، گفت: از مسجد بدر آمدم و شاخه خرما چون شمع پرتو دارد و در روشنى آن بخاندانم آمدم و يافتم همه در خوابند و بگوشه نگاه كردم و در آن خارپشتى بود و پيوسته با آن شاخهاش زدم تا بدر شد، احمد و بزّار هم آن را روايت كردند و رجال سند احمد صحيح باشند.
و گفته: و بر بواو فتحهدار و باء ساكنه يك نقطه: جانوركى است خردتر از گربه خاكسترى رنگ بىدم خانگى و جوهرى كه گفته بىدم است يعنى دم دراز ندارد و گر نه دم كوتاه دارد، و مردم آن را گوسفند بنى اسرائيل نامند و پندارند مسخ شده است چون دمش با كوچكى بدنبه بره ماند و اين قول شاذيست كه مورد توجه نيست «حياة الحيوان 2: 281» و گفته: ورل بواو و راء فتحهدار بىنقطه و لام آخر جانوريست چون سوسمار و از او بزرگتر.
قزوينى گفته: از وزغ بزرگتر است و از سام ابرص، دم بلندى دارد و روش تندى و سبك جنبد، و عبد اللطيف گفته: ورل و ضبّ و حرباء و شحمة الارض و وزغ همه همشكلند و از ورل كه جرذونست در جانوران پرجماعتر نيست و ميان او و سوسمار دشمنى است و سوسمار چيره گردد و او را بكشد ولى نخورد چنانچه مار را چنين كند و او لانه براى خود نسازد و سوراخى نكند بلكه سوسمار را بخوارى از سوراخش براند و بجاى او بماند گرچه چنگالش از او نيرومندتر است ولى خوى ستم او را بيكار كرده و در ستم ضرب المثل است، در ستم او همين بس كه خانه مار را بزور بستاند و خودش را ببلعد، و بسا كشته شود و در شكمش مارى بزرگ باشد و او را نبلعد تا سرش را بكوبد، و گفتند با سوسمار پيكار كند، جاحظ گويد جرذون جز ورل است و او را تعريف كرده كه جانوريست در ناحيه مصر نمكين با خطوط رنگارنگ بسيار، مشتى چون مشت آدمى دارد كه انگشتانش تا ناخن از هم جدايند.
باب ششم: موجبات حرمت حلال گوشت
1- در نوادر راوندى- 50- بسندى كه پرسيده شد على7از برهاى كه با شير خوك تغذيه شده فرمود: او را ببنديد و خوراك پاك چون كنجاره و هسته خرما و نان باو بدهيد اگر از شير بىنياز است و گر نه از پستان گوسفند شيرش دهيد تا هفت روز.
2- در كافى 6: 250 فروع: بسندى مانندش آمده.
بيان: هفت روز گويا متعلق بهر دو شق است چنانچه از كلام فقهاء برآيد و بزودى آن را بدانى.
3- در قرب الاسناد- 48-: بسندش از حنان بن سدير كه شنيدم مردى از امام ششم7ميپرسيد، از برهاى كه شير خوك خورده و فحل رمه گوسفندى شده و از او نژادى درآمده در باره نژادش چه گوئى؟ فرمود هر چه را بدانى كه از خود نژاد او است نزديكش مرو و آنچه ندانى از آنست مانند پنير است بخور و مپرس.
4- المقنع: 25- پرسش شد امام ششم7از بزغالهاى كه از ماده خوكى شير خورده تا بزرگ شده و استخوانش سخت شده وانگاه مردى آن را فحل رمه گوسفندش كرده و از او نژادى برآمده، فرمود: آنچه از خود نژادش را ميشناسى نزديكش مرو و آنچه نشناسى از آن مپرس كه چون پنير باشد.
بيان: در فروع 6- 249- (با اندك اختلافى) مانندش آمده.
5- و نيز: بسندى تا ابى حمزه كه آن را بالا برده آورده كه فرمود: از گوشت برّهاى كه شير ماده خوك خورده مخور و بدان كه معروف ميان فقهاء است كه جاندارى كه شير خوك نوشيده اگر از آن گوشت نياورده و استخوان محكم نكرده و نيرو نيفزوده مكروه است و خوبست هفت روز او را استبراء كنند با خوراك پاك و اگر شيرخواره است با شير پاك و اگر از شير خوك استخوانش محكم شده گوشت
خودش و نژادش حرام است نر باشد يا ماده، و گفتند اين بخش استبراء ندارد، و شيخ با اين توجيه ميان اخبار جمع كرده و ديگران پيرو او شدند و ممكن است نهى را به پيش از استبراء تفسير كرد و استبراء را تعميم داد يا مخصوص بخش دوم دانست و با تعميم استبراء در صورت اول پيش از استبراء مكروه است و در صورت دوم حرام، و خبر حنان دلالت دارد كه مشتبه بنسل او حرام نيست و ظاهر سخن فقهاء هم اينست، و مقتضى قواعد آنها وجوب اجتناب از همه اطراف شبهه است براى مقدم بودن ترك حرام واقعى ولى دانستى كه ظاهر آيات و اخبار گذشته خلاف آنست و در روضه گفته اين حكم در جز خوك نباشد بحكم اصل گرچه مانند خوك نجس العين باشد چون سگ ولى محتمل است پايان. و بدان كه گروهى اصحاب حكم كردند بكراهت گوشت حيوانى كه از زنى شير خورده تا استخوانش محكم شده، در تحرير گفته. و اگر شير خورد از زنى و محكم شد گوشتش مكروه است و حرام نيست پايان، و دليلشان صحيحه احمد بن محمّد بن عيسى است كه: بدو نوشتم قربانت اين بد پيش آمده كه از زنى بزغالهاى شير داده تا از شير بريده شده و آبستن شده و زائيده رواست گوشت و شيرش را خورد؟ نگارش فرمود: كار مكروهى است و گناه ندارد، و در فقيه (نزديك بدان را) آورده.
من گويم: حديث احتمال دو معنا دارد 1- شير دادن كاريست مكروه و خوردن گوشت باكى ندارد و عبارت فقيه باين معنا مناسبتر است 2- خوردن گوشت مكروه است و حرام نيست و عبارت تهذيب كه واو ندارد بدان مناسبتر است و در عبارت فقيه اگر پرسش از گوشت باشد مقصود حليت گوشت بزغاله است بمعناى يكم و بعبارت تهذيب حليت شامل خود او و نژادش هم مىشود و مؤيد اينكه مقصود حليت گوشت آنست روايت تهذيب است نيز كه بىسند از امام ششم7آورده در بزغالهاى كه از زنى شير خورده تا استخوانش سخت شده و گوشت آورده فرمود:
باكى بگوشتش نيست.
محقق اردبيلى- قد- پس از ذكر خبر نخست تهذيب گفته اعتراضش اينست
كه خود مكروه هم باكى ندارد و با نمو و شدت استخوان مكروه است و بىآنها بطريق اولى، و محتمل است مطلقا مكروه باشد، و ظاهر شمول حكم براى گوشت خود او و نژادش است فتامل «شرح ارشاد در كتاب اطعمه».
5- در دعائم: از رسول خدا6كه: غدقن كرد از گوشت حيوانات نجاست خوار و از خوردن تخم آنها تا استبراء شوند.
6 از على7كه فرمود: شتر نجاستخوار را تا چهل روز باز دارند و گاو را بيست روز و گوسفند را هفت روز و مرغابى را پنج روز و مرغ خانگى را سه روز و پس از آن گوشتشان حلال و شير شيرده آنها و تخم تخم ده آنها حلال است.
7- در نوادر راوندى- 51-: بسندى تا على7كه فرمود: بر پشت شتر نجاستخوار به حج نروند و شيرش را ننوشند و گوشتش را نخورند تا چهل روزش ببندند و گاو نجاستخوار را بيست روز و مرغابى نجاستخوار را پنج روز و مرغ را سه روز.
8- در مقنع است كه امام ششم7فرمود: شير شتر نجاستخوار را ننوشد و اگر از عرقش بتو رسيد آن را بشوى.
تفضلى است: در نهايه 1: 201- گفته: در حديث است كه از خوردن جلّاله و سواريش نهى شده، جلاله حيوان نجاستخوار است ... خوردن جلاله تا گوشتش بوى گند ندهد حلال است و غدقن از سواريش شايد براى اينست كه چون پر عذره و پشكل و نجاست خورد، تنش نجاست گيرد و هم دهنش و بتن سوار و جامه او بمالد و نجس شود، و اللَّه اعلم پايان.
و بدان كه مشهور ميان فقهاء اصحاب اينست كه نجاستخوارى موجب حرمت گوشت است و شيخ و ابن جنيد كراهت گفتهاند، و سخن شيخ در مبسوط مشعر است باتفاق بر آن و قولى است كه اگر خوراكش تنها عذره باشد گوشتش حرام است و اگر غالب خوراكش باشد مكروه است. و با اين خوردن عذره تنها احوط حرمت است گرچه اقامه دليل بر آن دشوار است و اما حج بر او و مطلق سواريش ظاهرا محمول