ندارد و فرمان خوردنش را داد.
بيان: مقصود از خانگى خصوص شتر است يا هر حيوان حلال گوشت و در اين صورت مقصود از نحر اعم از ذبح است بحكم غلبه، «على منحره» در نسخهاى با خاء نقطه دارد و در ديگرى با حاء بىنقطه است و هر كدام راه درستى دارند و بيك معنا برگردند، و خلافى نيست كه هر حيوانى كه ذبحش يا نحرش نشدنيست و براى اينكه رمخورده است يا در جايى افتاده كه دسترسى ببريدن گلو يا نحرش نيست و در معرض تلف است جائز است با شمشير و جز آن بر آن زخم زنند و حلال است گرچه جاى ذبح آن نباشد، و چنانچه شرط جاى ذبح و نحر ساقط مىشود، رو بقبله بودن هم با تعذرش ساقط است و اگر يكى متعذر باشد همان ساقط است و آنكه ممكن است رعايتش واجب است.
و گفتند: چنانچه ترس از تلف مجوز آنست اضطرار بخوردن هم مانند آنست و گفته شده مقصود از ضرورت در اينجا هر نيازيست.
2- در قرب الاسناد: بسند پيش تا على7كه ميفرمود باكى نيست بذبيحه زن.
بيان: خلافى ميان فقهاء نيست در حلال بودن ذبيحه زن و نديدم كسى آن را مكروه هم دانسته باشد ولى در برخى اخبار است كه زن سر نبرد مگر هنگام ضرورت و در روايتى است كه: هر گاه زنانى باشند و مردى همراه آنها نباشد خردمندترين آنان ذبح كند، و در خبريست كه: چون جز زن نباشد او ذبح كند و در برخى است كه: باكى بذبيحه پسر بچه و خايه كشيده و زن نيست چون بدان مضطر شوند وسائل الشيعه 16: 276-.
3- در قرب الاسناد- 68-: بسندى تا على7كه: چون ذبيحه نافرمان شما شد او را پى كنيد و اگر پى نكرديدش آنچه وحشى را حلال كند آن را هم حلال كند (يعنى شكارش كنيد شرح مترجم).
بيان: آن را پى كنيد، يعنى براى اينكه بتوانيد سرش را ببريد، شكارش آن را
حلال كند، ظاهرش حلال شدن بوسيله شكار با سگ شكاريست ولى سند روايت ضعيف است و راوى از عامّه است.
4- در خصال- 2: 511 ط غفارى-: بسندش تا پيغمبر6كه زن سر نبرد مگر در ضرورت در تحف و مكارم بىسند مانندش آمده (243- مكارم و حديث در تحف يافت نشد- از پاورقى ص 311).
5- در عيون- 276 ط تفرشى-: بسندش تا فضل بن شاذان كه امام رضا7در آنچه بمأمون نوشت فرمود: صلوات بر پيغمبر6واجب است در هر مورد و در هنگام عطسه و ذبائح و جز آن.
بيان: مانند آن در خصال از اعمش از امام صادق7روايت است و در آن بجاى «الذبائح» الرّياح، آمده و لفظ عيون روشنتر است، و گويا مقصود تاكيد استحبابست، شيخ در خلاف گفته است: مستحب است صلوات بر پيغمبر هنگام ذبح و بگويد «اللّهم تقبّل منى» و شافعى هم بدان گويا است، و مالك آن را و هم دعا را مكروه دانسته، دليل ما اجماع فرقه شيعه و اخبار آنها است، و هم عموم قول خدا تعالى «آيا كسانى كه گرويديد بر او صلوات فرستيد، 56- الاحزاب» و در تفسير قول خدا تعالى «وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ»، 4- الانشراح آمده كه من ياد نشوم جز كه تو با من ياد شوى و در ياد خدا اتفاق داريم و بايد نام رسول خدا6هم برده شود (خلاف 2: 7 ط 1).
گويم: سپس- ره- دلائل ديگر آورده كه بىسستى نيستند، و گويا اين خبر حسن براى اثبات استحباب كه در هر وقت ثابت است بس باشد، و اما جمله «تقبّل منى» در باب اضحيّه اخبارى آيد كه آن را فرا دارند، و شيخ در خلاف آورده كه پيغمبر6قوچى را گرفت و خواباند و ذبح كرد و گفت: «اللهمّ تقبّل من محمّد و آل محمّد و من امّة محمّد».
6- در كتاب المسائل: بسندش از على بن جعفر از برادرش موسى كه پرسيدمش از مرديكه ذبح كند نه رو بقبله؟ فرمود: باكى ندارد اگر تعمد نباشد، و اگر ذبح
كند و نام خدا نبرد باكى نيست كه چون آيد بيادش بگويد بسم اللَّه من اوّله الى آخره، و بخورد.
بيان: فقهاء اتفاق دارند كه رو بقبله ذبح كردن و نحر كردن واجب است و اگر عمدا نكند حرام باشد و اگر از فراموشى است حرام نباشد و نادان هم حكم فراموش كرده دارد، و بر همه اينها اخبار معتبره دلالت دارند چون روايت كلينى در سند حسن صحيح مانند- 6: 232 فروع كافى- از محمّد بن مسلم كه پرسيدم امام پنجم7را از مرديكه ذبيحه سر بريده و ندانسته بايد رو بقبله كندش، فرمود از آن بخور، گفتمش راستش رو بقبلهاش نكرده؟ فرمود: از آن مخور، فرمود:
چون خواهى ذبح كنى ذبيحهات را رو بقبله كن (يعنى در صورت علم و عمد)، و نيز مانندش را بسند ديگر نزديك بهمين معنا آورده.
در مسالك گفته: كسى كه رو بقبله را واجب نداند در حكم نادانست و ذبيحهاش حرام نيست، و اعتبار برو بقبله بودن جاى ذبح و اندام پيشين ذبيحه است، و رو بقبله بودن خود ذابح شرط نيست گرچه از ظاهر عبارت برآيد زيرا رو بقبله داشتن ذبيحه ظهور دارد در رو بقبله بودن خود او هم چنانچه گوئى زيد را بردم و او را كشاندم كه معنايش رفتن و كشاندن هر دو است با هم و دليل عدم اعتبار رو بقبله بودن ذابح اينست كه تعديه فعل به باء معنى تعديه آن را دهد بهمزه باب افعال چنانچه در قول خدا تعالى «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ17- البقره آمده بمعنى خدا نور آنها را برد، و در خبر دوم اشارهايست باكتفاء رو بقبله بودن خود ذبيحه.
و بسا گفته شده واجب همان رو بقبله بودن جاى نحر و ذبح است بخصوص و دور نباشد و رو بقبله بودن خود ذابح مستحب است و اين همه با دانستن سوى قبله است و اگر نداند ساقط شود چون نشدنيست مانند سقوط آن در جاندار فرارى براى همين- پايان-.
و گويم: ظاهر كفايت رو بقبله بودن آنست بهر روش باشد خواه آن را به پهلوى راست خواباند يا چپ كه متعارف است يا وادارد رو بقبله و سرش را برّد مانند
پرنده چون رو بقبله بودن بر همه اين صور صدق كند، و رو بقبله بودن مرده گور به خواباندن او بر پهلوى راست لازم ندارد كه در همه جا چنان باشد با اينكه ذبح بدين روش بىاندازه دشوار است مگر براى چپ كار كه با دست چپش كار كند و ميان مردم كمياب باشد، بلكه ممكن است گفت مطلق بفرد شايع تعبير شود و آن خواباندن بپهلوى چپ است، و مشكل است كه گفت احتياط در خواباندن بر پهلوى راست است فتامل.
7- در كتاب المسائل: بسندش از على بن جعفر كه پرسيد از برادرش موسى7از ذبيحه كنيزك كه شايسته است، فرمود: اگر مخ حرام را نبرد و گردن آن را نشكند باكى ندارد و فرمود: خاندان على بن الحسين7كنيزكى داشتند كه براشان ذبح ميكرد.
بيان: مشهور ميان اصحاب كراهت كارد رساندن به مخ حرام ذبيحه است كه آن را تا نمرده ببرد و برخى گفتند حرام است چون در خبر صحيح از آن نهى شده و آن احوط است و اگر هم حرام باشد خود ذبيحه حرام نگردد و بسا كه گفته شده آن هم حرام گردد، و حرمت آن با تعمّد است و اگر دست پيشى كرد و آن را بريد باكى نيست و مكروهات ديگر هم در باره ذبح در بيان اصحاب ميباشند.
1- گردانيدن كارد، يعنى آن را زير ناى فرو كند و ناى را با اندام ديگر بسوى بيرون گلو ببرد و شيخ در تهذيبش حرام دانسته و قاضى از او پيروى كرده و در روايت حمران هم از آن نهى شده.
2- بد است جاندارى را برابر چشم جاندار ديگر كه بدان مينگرد ذبح كند براى روايت غياث بن ابراهيم- در وسائل 16: 258- و شيخ در نهايهاش حرام دانسته و آن ضعيف است.
3- ذبح در شب مكروه است جز كه خوف تلف باشد براى روايت ابان بن تغلب از امام صادق7.
4- ذبح در بامداد جمعه تا زوال ظهر مگر هنگام ضرورت براى روايت حلبى از امام صادق7- وسائل 16: 274- و ظاهر كراهت خود ذبح است در اين موارد نه خوردن مذبوح چنانچه از سخن برخى فقهاء برآيد زيرا ملازمه ميان اين دو نيست.
در مسالك گفته: وظائف منصوصهاى براى ذبح بجا مانده كه سزد بدان چه گفته شد پيوندند و آنها تيز كردن كارد، زود بريدن، نشان ندادن كارد است به حيوان و رو بقبله بودن خود ذابح است، حركت ندادن مذبوح و نكشيدن آن از جاى ذبح بجاى ديگر بلكه آن را وانهد تا جانش برآيد، و او را بنرمش بجايگاه ذبح برند و بنرمش بخوابانند و پيش از بريدن سرش آبش دهند و كارد را به قوت بنايش كشند و شتابانه ببرند تا آرامتر و آسانتر انجام شود.
و شدّاد بن اوس روايت كرده كه پيغمبر6فرمود: راستى خداوند نيكو كارى بر شما نوشته در هر چيزى چون بكشيد خوب بكشيد و چون سر بريد خوب سر بريد و بايد هر كدام كارد خود را خوب تيز كند و ذبيحه خود را راحت بخشد، و در حديث ديگر است كه فرمود: كارد را تيز كند و از حيوانش نهان دارد، و فرمود: چون كسى از شما سر برد كار حيوان را بپايان رساند- پايان-.
و گويم: اين اخبار از عامه است ولى موافق عقل و عمومات باشند و آن اخبارى كه بزودى آيند.
8- در دعائم: هر كه سر را فروتر از غلصمة (زبان كوچكه در پايان دهن) ببرد موافق سنت نيست و درست نيست، بايد ببرى حلقوم و روده سرخه و دو رگ خونريز را و بايد خون را بريزد و از كارش حيوان جان دهد و اينست كه تذكيه شده باتفاق فقهاء تا آنجا كه ما دانستيم.
و از على و ابى جعفر:است كه هر تيكه از جاندار برند و از آن جدا شود پيش از آنكه تذكيه گردد مردار است و خورده نشود، و خود حيوان را سر
برند و باقيمانده را بخورند اگر فرصت تذكيه بجا است.
9- و از على7است كه فرمود: نشانه تذكيه اينست كه چشم گردش كند يا پا بكوبد يا دم جنباند يا گوش، و اگر هيچ كدام اينها نباشند و چون ذبح شود خون بريزد و نجنبد خورده نشود.
10- و از ابى جعفر7كه با ذبيحه نرمش شود و سختى نشود نه پيش از ذبح و نه پس از آن، و بد داشت كه كارد به پى گوسفند زنند.
11- و از آن حضرت7كه پرسش شد ذبيحه پس از سر بريدنش از جاى بلندى پرت شود يا در آب و آتش افتد؟ فرمود: اگر خوب ذبح كردى و كار لازمش را نمودى بخور.
12- و از او7كه از ذبيحه مرتدّ غدقن كرد.
13- و از جعفر بن محمّد7كه پرسش شد از گوسفندى كه ايستاده ذبح شود، فرمود: اين سزاوار نيست سنت اينست كه رو بقبله بپهلو خوابانند.
14- و از او7كه پرسش شد از شتر آيا ذبح شود يا نحر شود، فرمود:
سنت اينست كه نحر شود گفتند: چگونه نحر شود؟ فرمود: او را برابر قبله وادارند و يك دستش را زانوبند زنند و آنكه نحرش ميكند برابر قبله ايستد و كارد را بگودى گلويش فرو كند تا ببرد و پاره كند.
15- و از او7پرسش شد با گاو چه كنند؟ نحر شود يا ذبح؟ فرمود:
سنت اينست كه ذبح شود و او را براى ذبح بخوابانند، و اگر نحرش كنى باكى نيست.
16- و از او7پرسش شد از ذبيحهاى كه از قفا سرش را بريدند، فرمود:
اگر تعمد نباشد باكى ندارد، و اگر عمدا كرده باشد و سنت پيغمبر6را ميدانسته حرام است و بايد خوب ادب شود.
17- و از على7پرسيدند از دو گوسفند كه يكى تذكيه شده و ديگرى نشده و با هم مشتبه شدند، فرمود: هر دو را بدور اندازند.
بيان: اينكه فرمود: اگر گاو را نحر كنى باكى ندارد، حمل بر تقيه شود، و مشهور اينست كه سر بريدن از قفا مكروه است و علامه و جز او گفتند اگر گردن ذبيحه از قفا بريده شود و اعضاء ذبح بجا ماند اگر زنده باشد ذبح شود و حلال است و اگر حياة مستقره ندارد حلال نيست.
من گويم: دانستى كه دليل نيست بر اينكه استقرار حياة شرط است، و تو هم اينكه در اينجا ذبح شرعى و جز او در گرفتن جان ذبيحه شريك شدند وجهى ندارد با اينكه زنده است و ذبح شده اين توهم اعتبارى ندارد مانند درنده زده و جز آن.
18- در قرب الاسناد- 21-: بسندش كه محمّد بن عبد السّلام نزد امام ششم7آمد و باو گفت: مردى تبرى بگاوى زده و آن را كوبيده و پس از آن سرش را بريده و آن حضرت جوابى باو نفرستاد و سعيده را خواست و فرمود: اين مرد نزد من آمد و گفت تو او را فرستادى در باره گاو دارى كه آن را با تبر زده، اگر خون معتدل بر آمده بخوريد و بخورانيد و اگر بآرامى و سنگينى بر آمده نزديكش مرويد، گويد سعيده غلام را گرفت و خواست او را بزند و امام پيغام فرستاد كه باو قاووت بنوشانيد كه گوشت بروياند و استخوان را سخت كند.
تبيان: كلينى در- 6: 232 فروع كافى- آن را بسندى از حسن بن مسلم روايت كرده، گفت من نزد امام ششم7بودم كه محمّد بن عبد السّلام آمد و بآن حضرت گفت: قربانت جدم ميگويد: مردى گاوى را با تبر زده و افتاده و آنگه ذبحش كرده، و جوابى با او نفرستاد، و سعيده آزاد كرده امّ فروه را خواست و باو فرمود: محمّد پيغامى از تو آورد نخواستم جوابى با او فرستم، اگر مردى كه سر گاو را بريده هنگام ذبح خونش جهيده بخوريد و بخورانيد و اگر خون بسنگينى بيرون آمده نزديكش مشويد و در تهذيب هم: بسندش از احمد بن محمّد- 9: 56- روايت شده و ظاهر اينست كه سعيده او را نزد جدّ محمّد فرستاد و تقدير اينست كه بسعيده فرمود: باو بگو محمّد آمده، و بسا كه در اصل «جدّة» بوده و خود سعيده بوده چنانچه ظاهر قرب الاسناد است ... و عتيّا در لفظ خبر قرب الاسناد تصحيف است و
ظاهر اينست كه متثاقلا باشد چنانچه در كافى و تهذيب است و بر فرض صحت كنايه از همان تثاقل است، در نسخهاى «عننا» بدو نون ثبت شده و بمعنى ضعف و سستى است، و اينكه فرمود: غلام را گرفت، يعنى سعيده يا جده اگر جز او باشد محمّد را كه پرسنده بود گرفت و خواست بزند بگمان اينكه در رساندن پيغام كوتاه آمده يا بىفرمان او پرسيده و اينكه فرمود: قاووتش بدهيد براى جبران ضعف ناشى از هراس او بوده، و اين خبر صحيح دلالت دارد كه خروج خون معتدل در ادراك تذكيه كافى است.
19- در خصال- 2: 451- بسندش تا امام پنجم7كه در تفسير قول خدا عزّ و جلّ «حرام است بر شما مردار و خون و گوشت خوك تا آخر آيه 4- المائده» فرمود: مردار و خون و گوشت و خوك شناخته شدند «وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ» قربانى بتها است، و اما منخنقه اينست كه گبرها ذبيحه نميخوردند و مردار ميخوردند و گاو و گوسفند را خفه ميكردند و چون خفه ميشد و ميمرد ميخوردندش «متردّيه» چشم آنها را مىبستند و از بام پرت ميكردند و چون ميمرد ميخوردند «نطيحه» قوچها را با هم بشاخ زدن واميداشتند و چون يكيشان ميمرد ميخوردند «وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ» هر چه را گرگ و شير ميكشتند آنها ميخوردند و خدا آن را حرام كرد «ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ» قربانيها كه براى آتشكدهها ميگذرانيدند و قريش هم درخت و سنگ پرستش ميكردند و براى آنها قربانى ميكردند.
«وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ» فرمود: شترى مىآوردند و ده بخش ميكردند و گردش فراهم ميشدند و چوبههاى تير را بشريكان قمار ميدادند كه ده تا بود و هفت آنها بهره داشت و سه تا بىبهره بودند آنها كه بهره داشتند بنام فذّ، توأم، مسبل، نافس، حلس، رقيب و معلّى بودند. فذّ، يك سهم داشت، توأم دو سهم، مسبل سه سهم نافس و چهار سهم، حلس و پنج سهم رقيب شش سهم و معلى هفت سهم، و بىبهرهها بنام سفيح، منيح و وغد بودند، و بهاى شتر بعهده آنها بود كه تيرى كه