آتش در اينجا آوردم كه شرح سخن شيخ مفيد باشد و توضيح اخبار در باره ترسايان عرب و تغلب و براى اينكه بر تو روشن شود كه حكم خاصّ آنها است و بيان وجوهى است كه ذكر كردند و بيان تقيه در اين باره فتدبر.
7- در محاسن: (454) بسندش از ابى جارود كه پرسيدم امام پنجم را از قول خدا عزّ و جلّ «وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ» فرمود: دانهها و سبزىها است.
8- و از همان: بسندى از سماعه كه پرسيد از امام ششم7از طعام حلال اهل كتاب فرمود: دانهها است، و از همان بسند ديگر مانندش آمده.
بيان: ذكر دانهها از باب نمونه است و مقصود هر آنچه است كه تذكيه شرط حلال بودنش نيست.
9- در محاسن: بسندى از امام ششم7كه از ذبيحه يهودى مخور و در ظرف آنها غذا مخور.
10- از عياشى: (1/ 295) بسندى حسين بن منذر از امام ششم7پرسيد كسى مرد امينى از يهود يا ترسايان را با گوسفندانش ميفرستد و پيشامدى مىشود و گوسفند را ميكشد و ميفروشد؟ فرمود نه بخور و نه داخل مال خود كن همانا شرط نام بردن خدا است و امين بر آن نيست جز مسلمان و مردى بآن حضرت گفت و من مىشنيدم پس قول خدا كجا است كه «طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ» امام فرمود: پدرم ميگفت: مقصود از اين طعام حبوب است و مانند آنها.
11- و از همان، بسندى (مانند اين تفسير را آورده).
12- از همان: از عمر بن حنظله در قول خدا تعالى «فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ» كه اما گبرها نه، چون اهل كتاب نيستند و اما يهود و نصارى باكى نيست چون بسم اللَّه گويند (1/ 374).
13- و از همان: از ابن سنان كه از امام ششم7پرسيدم كه ذبيحه زن و پسر بچه حلال است؟ فرمود: آرى هر گاه زن مسلمانست و نام خدا برد ذبيحهاش
حلال است و چون پسر بچه نيروى ذبح دارد و نام خدا برد ذبيحه او حلال است و اگر مسلمان تسميه فراموش كرد باكى بذبيحه او نيست اگر متهمش ندانى (1/ 375).
بيان: يعنى متهم بترك عمدى آن نباشد براى اينكه آن را واجب نميداند و از روى مصلحت دعوى فراموشى كند و دليل است بر عدم اعتماد بر ذبح كسى كه بسم اللَّه را واجب نداند و گويا حمل بر استحباب شود و صدوق در فقيه (3/ 211) بسندش از امام ششم7آورده كه پرسش شد از مردى كه سر بريده و بسم اللَّه را فراموش كرده، ذبيحه او حلال است؟ فرمود: آرى اگر متهم نباشد و خوب سر برد پيش از آن، و من در كلام اصحاب قيد عدم تهمت را نديدم و احوط رعايت آن است.
14- عياشى: از عمران كه شنيدم امام ششم7در باره ذبيحه ناصبى و يهودى ميفرمود: مخور تا بشنوى كه نام خدا برد آيا نشنيدى قول خدا را«وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ» (1/ 375).
15- در سرائر: بسندش از محمّد بن مسلم كه شنيدم امام پنجم7ميفرمود هر كه را شنيدى بسم اللَّه گويد ذبيحه او را بخور (مستطرفات، 490).
16- در كشى: بسندى تا ابن ابى عمير كه ابن ابى يعفور و معلّى بن خنيس در نيل بودند بزمان امام ششم7و اختلاف كردند در ذبائح يهود و معلّى خورد و ابن ابى يعفور نخورد و چون نزد امام7آمدند باو گزارش دادند و كار ابن ابى يعفور را پسنديد و معلّى را خطاكار شمرد در خوردن آن (248 رجال كشى)، بيان: اين برعكس روايت مفيد و سيد است در باره معلّى و يكى از آن دو از اشتباه راويان است و در روايت كافى و تهذيب كه گذشت نامى از معلّى در آخر خبر نيست بلكه همين است كه كدام شما نخورده و او گفت: من و امام فرمود:
احسنت و منافات با اين روايت ندارد.
17- در كفايه: بسندى از يونس بن ظبيان كه امام صادق7باو فرمود:
اى يونس هر كه پندارد خدا را چهرهايست مانند چهرهها البته مشرك است و هر كه پندارد خدا را اندامى است چون اندام آفريدهها كافر است بخدا، گواهيش را نپذيريد و ذبيحهاش را مخوريد (34 كفاية الاثر).
18- الخرائج: از احمد بن ابى روح كه گفت: ببغداد رفتم تا مالى از ابى الحسن جعفر بن محمّد را برسانم و فرمانم داده بود آن را بابى جعفر محمّد بن عثمان عمرى بدهم و او نگرفت مال را و گفت نزد ابى جعفر محمّد بن احمد برو باو فرموده آن را بگير و من نزد او رفتم و باو رساندم و او رقعه برآورد كه در آن نگاشته بود بسم اللَّه الرحمن الرحيم- و نامه را كشانده تا فرموده پوستين پوست گوسفند بهرهايست بشرط كه در ارمنيه ذبح نشود كه ترسايان آن را بنام صليب كشند و جائز است آن را بپوشى بشرط كه همكيش تو آن را ذبح كند يا مخالفى كه به او وثوق دارى.
بيان: يعنى وثوق دارى كه بسم اللَّه ميگويد چون آن را واجب ميداند، و اين مؤيد مذهب علامه است، در كتاب دروس گفته اگر عمدا تسميه را ترك كند مردار باشد در صورتى كه عقيده بوجوبش دارد و اگر عقيده بدان ندارد مورد اشكال است و ظاهر كلام فقهاء ما حرمت است و آن مشكل است چون ذبيحه مخالف را مطلقا حلال دانند بشرط كه ناصبى نباشد، و شك نيست كه برخى از آنها تسميه را واجب ندانند و ذبيحه را حلال دانند و گرچه عمدا ترك آن كنند، و اگر نامعتقد بوجوب تسميه گويد ظاهر حلال بودنست و بسا كه حرام باشد چون مانند غير قاصد تسميه است.
19- در بصائر: بسندش از عامر بن على جامعى كه بامام ششم7گفتم:
قربانت ما ذبائح اهل كتاب را ميخوريم و ندانيم بر آن نام خدا برند يا نه؟ فرمود چون بشنويد نام خدا برند بخوريد، فرمود: ميدانيد بر ذبيحه خود چه گويند؟ گفتم:
نه، و چيزى خواند مانند لفظ يهودى كه تند خواند وانگه فرمود: بدين فرمان
دارند، گفتم: قربانت من ميخواهم آن را بنويسم فرمود: بنويس نوح ايوا داينوار يلهين مالحوا اشرسوا اورضوا بنواموا شتودعال اسحطوا (333).
بيان: يعنى از خدا فرماندارند كه چنين گويند و من گويم اين عبارت بلفظ عبرى است و آن را در نسخههاى بصائر چنين يافتم و از راويان تصحيف فراوان دارد چون اين زبان را نميدانستند و آنچه از شناساى به زبان آنها شنيدم كه از علماى خودشان بود اينست كه دعاء يهود بر ذبيحه چنين است:
آن را با شرحش آوردم: باروخ مباركى آتا: تو. ادوناى خدا الوهنونا معبودا ملخ عولام پروردگار جهانيان اشير: آنكه قدوسنو تقديس كرديم بمصيوتا و بفرمانهايش ومنواتو، و فرمانداد ما را على هشحيطا. بر ذبح.
20- دعائم: از ابى جعفر بن محمّد8كه رخصت داد در خوردن خوراك اهل كتاب و فرقههاى ديگر بشرط كه در خوراك ذبيحه نباشد (1 ر 126).
21- و از ابى جعفر محمّد بن على7كه چون دانسته شود در آن ذبيحه است مخور.
بيان: اين اشاره است باينكه ذبيحه در آنست و نخست بر اينكه ملاقات آنها با آن خوراك برطوبت معلوم نيست.
22- در دعائم: از ابى جعفر7كه پرسش شد از ذبيحه يهودى و ترسا و گبر و ذبيحههاى مخالفان و خواند قول خدا عزّ و جلّ را «فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ» و فرمود: چون شنيديد نام خدا را برند بخوريد و آنچه بىنام خدا باشد مخوريد، و هر كه متهم است بترك تسميه و آن را واجب نداند نبايد ذبيحهاش را خورد جز كه در هنگام ذبح او را ببيند و بر سنت ذبح كند و نام خدا برد بر آن و اگر نديده ذبح كند خورده نشود (2 ر 177).
23- و روايت داريم از ابى جعفر7كه ذبيحه يهودى و ترسا و گبر و ذبائح مخالفان حرام هستند، و روايت نخست شاذّ است و بدان عمل نشود.
24- و از جعفر بن محمّد7كه پرسش شد از گوشتى كه در بازارها فروشند
و ندانند قصابها چونش سر بريدند و بدان باكى ندانست با عدم اطلاع بر ذبح آن بر خلاف سنت.
25- و از او7كه ذبائح ترسايان عرب را بد ميداشت.
26- و از على7كه قربانى مسلمان را جز مسلمان نكشد و هنگام كشتنش گويد: بسم اللَّه و اللَّه اكبروَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاًمسلماوَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ،إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ(2 ص 183).
باب دهم: در حكم بچه شكمى
1- قرب الاسناد: (51 ط نجف) بسندش از امام پنجم7كه در بچه شكمى فرمود: اگر مو برآورده بخور و گر نه مخور.
2- و از همان: بسندش از على بن جعفر از برادرش موسى7كه پرسيدمش از گوسفندى كه بچهاى پس از مرگش از شكمش برآيد شايد كه آن بچه را خورد؟
فرمود: باكى ندارد (116 ط نجف).
3- در عيون: بسند پيش كه در آنچه امام رضا7بمأمون نوشت بود:
كه تذكيه بچه شكمى همان تذكيه مادرش است هر گاه مو و كرك برآورده باشد (2 ص 124).
4- در تفسير: على بن ابراهيم در تفسير قول خدا تعالى «حلال است بر شما بهيمه انعام الخ» بچه شكمى كه كرك و مو برآورده تذكيهاش تذكيه مادرش است اينست كه خدا قصد كرده (148).
5- عياشى: (از يكى از دو امام همين تفسير را براى آيه آورده) (1 ص 289).
6- (و از امام پنجم7هم اين تفسير را نقل كرده و افزوده كه امير المؤمنين7فرمان ميداد بفروش بچههاى شكمى.
7- و از همان: (از امام ششم7همين تفسير را براى آيه روايت كرده).
8- در المقنع: چون ذبيحه را سر بريدى و در شكمش بچه تمامى است آن را بخور كه تذكيهاش تذكيه مادرش است و اگر تمام نيست مخور و روايتست كه چون مو و كرك برآورد تذكيهاش تذكيه مادرش است (193).
تبيانيست: در پيش دانستنى مشهور ميان مفسّران اينست كه معنى بهيمة الانعام جاندار بىزبانست و اضافه بيانيه است و اضافه صفت است بموصوف و بنا بر اين اخبار بمعنى بچه شكمى جاندارانست و اضافه بتقدير من يا لام است، و ممكن است تفسير اخبار باينكه بچه شكمى هم جزء انعام است و حلال است تا با مشهور موافق باشند و منظور بيان فرد نهانيست يا منظور اينست كه آغاز نام بهيمه جاندار از بچه شكمى تمام است و باز هم با تفسير مشهور مخالف نيستند.
و طبرسى تفسير بهيمة الانعام را به بچههاى شكمى بامام پنجم و ششم وابسته و بيضاوى گفته معنايش اينست كه بيزبان از چهارپايان كه هشت جفت معروف باشند و آهو و گاو كوهى را هم بدانها پيوسته و گفته شده مقصود از بهيمه هم در آن دوتايند و مانندشان از هر جاندارى كه چون چهارپايان شكمبه دارد و نيش ندارد، و اضافه آن بانعام براى شباهت است- پايان- من گويم: اضافه طبق تفسير خبرها روشنتر است از آنچه در آخر كلامش بلكه اول آن ذكر كرده.
و بدان كه در كلام اصحاب قطعى است كه تذكيه مادر تذكيه جنين را بس است و حلال مىشود گاهى كك آفرينشش تمام باشد و مو و كرك داشته باشد، و اخبار مختلفند در برخى حلالى منوط است به تمامت خلقت و در برخى بمو و كرك هر دو در برخى بهمان مو و در برخى بتمامى خلقت و مو و گويا اينها باهمند و همه اخبار يك مفهوم دارند چنانچه در دروس گفته: تمامى خلقت بروئيدن مو و كرك است پايان.
و مشهور ميان متاخرين است كه فرقى ندارد جان يافته باشد يا نه چون
روايات اطلاق دارند، و در روايات عامه است كه پرسش شد از پيغمبر6ما شتر و گاو و گوسفند سر بريم و در شكمش بچه باشد بدور اندازيم يا بخوريم؟ فرمود اگر خواهيد بخوريد زيرا تذكيه بچه شكمى تذكيه مادرش است.
و جمعى چون شيخ و پيروانش و ابن ادريس شرط كردند كه با تمامى خلقت جان نداشته باشد و گر نه بتذكيه مادر تذكيه نشود و حلال نيست و اطلاق اخبار دليل رد آنها است با اينكه فرض بيجانى با تمام خلقت بعيد است زيرا در غالب جان داشتن از تمامى خلقت جدا نيست و حمل اخبار بر اين فرض نادر بلكه ناموجود بعيد است بنهايت، و دليلى بر اين شرط ندارند جز اينكه تذكيه شرط حلالى حيوان زنده است مطلقا و اين كليت ممنوع است.
آرى اگر از شكم مادر زنده بيرون آيد و جان ثابت دارد بايد خودش را سر بريده چنانچه اصحاب گفتند و اگر جان ثابت ندارد احوط ذبح آنست اگر زنده باشد زيرا شناختى كه دليلى بر شرط استقرار حيات در صحت ذبح نيست، اين در آنجا است كه فرصت تذكيهاش باشد.
و اما اگر فرصت نباشد در حلالى آن دو وجه است از اينكه اصحاب مطلقا گفتند تذكيه مستقر الحيات و يا حيوان زنده لازم است كه دليل حرمت مىشود و از اينكه اين ديگر حكم زنده ندارد چون زمان زندگيش كوتاه و ناپايدار است و عموم اخبار «تذكيه مادر او را حلال كند» فرا گيردش و گرچه مطلق حىّ را فرا نگيرند و گويا اين حلالى اقوى است.
و اقرب اينست كه براى زنده در آوردن جنين لازم نيست در شكافتن شكم ذبيحه بيش از معتاد شتابكرد و اگر خلقت بچه شكمى تمام نباشد بدون خلاف حرامست و خلافى هم نيست كه اگر بچه شكمى از شكم حيوان مردار مرده درآيد حرام باشد، و آنچه در حديث على بن جعفر است كه باكى ندارد تفسيرش اينست كه زنده برآيد و تذكيه شود يا مقصود اينست كه مادرش بتذكيه بيجان شده.
و اين جمله «ذكاة الجنين ذكاة امه» را خاصه و عامه از پيغمبر6روايت
كردند و لفظش مورد اتفاق فريقين است و اختلاف در تفسير و معناش است در نهايه پس از نقل حديث گفته: تذكيه ذبح است و نحر و اين روايت برفع ذكاة دوم و نصبش مأثور است و بنا بروايت رفع معنايش اينست كه تذكيه مادر همان تذكيه جنين است و جنين نياز بتذكيه جداگانه ندارد و بنا بر نصب معنايش اينست كه جنين را هم مانند مادرش بايد سر بريد و در اين صورت اگر جنين زنده برآيد بايد سرش را بريد و برخى هر دو ذكاة را منصوب روايت كردند يعنى حساب كن تذكيه جنين مادر را تذكيه مادرش- پايان-.
در شرح جامع الاصول گفته: از هيچ كدام صحابه و آنها كه بعدشان بودند روايت نشده كه جنين نياز بتذكيه جداگانه دارد جز از ابى حنيفه، شهيد ثانى در روضه گفته: و آنچه در روايت و هم فتوى درست است اينست كه ذكاة دوم برفع است تا خبر اولى باشد و معنايش اينست كه تذكيه جنين منحصر است بهمان تذكيه مادرش و منظور از تذكيه در اينجا سبب حلالى حيوانست مانند تذكيه كه در ماهى و ملخ تعبير شده، و امتناع تذكيه جنين اگر درست باشد حمل شود به معنى ظاهر آن كه بريدن اعضاء مخصوصه است يا گفته شود اضافه مصدر از نسبت فعل جداست چنانچه حج البيت و صوم شهر رمضان بطور اضافه درست است و نسبت حج به بيت يا صوم برمضان بعنوان فاعل درست نيست.
و بسا برخى ذكاة دوم را به نصب خواندند باين معنى كه ذكاة بچه شكمى هم مانند ذكاة مادر او است و بايد او را سر بريد چون مادرش و اين تعسف است و مخالف روايت رفع است و ممكن است حرف محذوف را در روايت نصب «من» تقدير كرد يعنى ذكاة بچه شكمى از ذكاة مادرش باشد و در آن داخل است و در معنا يكى ميشوند با اينكه رفع ذكاة دوم موافق روايت اهل بيت است كه داناترند بدان چه در بيت است.
9- در دعائم: از امام ششم7پرسش شد از قول خدا تعالى «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ»