بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 216

اى يونس هر كه پندارد خدا را چهره‌ايست مانند چهره‌ها البته مشرك است و هر كه پندارد خدا را اندامى است چون اندام آفريده‌ها كافر است بخدا، گواهيش را نپذيريد و ذبيحه‌اش را مخوريد (34 كفاية الاثر).

18- الخرائج: از احمد بن ابى روح كه گفت: ببغداد رفتم تا مالى از ابى الحسن جعفر بن محمّد را برسانم و فرمانم داده بود آن را بابى جعفر محمّد بن عثمان عمرى بدهم و او نگرفت مال را و گفت نزد ابى جعفر محمّد بن احمد برو باو فرموده آن را بگير و من نزد او رفتم و باو رساندم و او رقعه برآورد كه در آن نگاشته بود بسم اللَّه الرحمن الرحيم- و نامه را كشانده تا فرموده پوستين پوست گوسفند بهره‌ايست بشرط كه در ارمنيه ذبح نشود كه ترسايان آن را بنام صليب كشند و جائز است آن را بپوشى بشرط كه همكيش تو آن را ذبح كند يا مخالفى كه به او وثوق دارى.

بيان: يعنى وثوق دارى كه بسم اللَّه ميگويد چون آن را واجب ميداند، و اين مؤيد مذهب علامه است، در كتاب دروس گفته اگر عمدا تسميه را ترك كند مردار باشد در صورتى كه عقيده بوجوبش دارد و اگر عقيده بدان ندارد مورد اشكال است و ظاهر كلام فقهاء ما حرمت است و آن مشكل است چون ذبيحه مخالف را مطلقا حلال دانند بشرط كه ناصبى نباشد، و شك نيست كه برخى از آنها تسميه را واجب ندانند و ذبيحه را حلال دانند و گرچه عمدا ترك آن كنند، و اگر نامعتقد بوجوب تسميه گويد ظاهر حلال بودنست و بسا كه حرام باشد چون مانند غير قاصد تسميه است.

19- در بصائر: بسندش از عامر بن على جامعى كه بامام ششم7گفتم:

قربانت ما ذبائح اهل كتاب را ميخوريم و ندانيم بر آن نام خدا برند يا نه؟ فرمود چون بشنويد نام خدا برند بخوريد، فرمود: ميدانيد بر ذبيحه خود چه گويند؟ گفتم:

نه، و چيزى خواند مانند لفظ يهودى كه تند خواند وانگه فرمود: بدين فرمان‌


صفحه 217

دارند، گفتم: قربانت من ميخواهم آن را بنويسم فرمود: بنويس نوح ايوا داينوار يلهين مالحوا اشرسوا اورضوا بنواموا شتودعال اسحطوا (333).

بيان: يعنى از خدا فرماندارند كه چنين گويند و من گويم اين عبارت بلفظ عبرى است و آن را در نسخه‌هاى بصائر چنين يافتم و از راويان تصحيف فراوان دارد چون اين زبان را نميدانستند و آنچه از شناساى به زبان آنها شنيدم كه از علماى خودشان بود اينست كه دعاء يهود بر ذبيحه چنين است:

آن را با شرحش آوردم: باروخ مباركى آتا: تو. ادوناى خدا الوهنونا معبودا ملخ عولام پروردگار جهانيان اشير: آنكه قدوسنو تقديس كرديم بمصيوتا و بفرمانهايش ومنواتو، و فرمانداد ما را على هشحيطا. بر ذبح.

20- دعائم: از ابى جعفر بن محمّد8كه رخصت داد در خوردن خوراك اهل كتاب و فرقه‌هاى ديگر بشرط كه در خوراك ذبيحه نباشد (1 ر 126).

21- و از ابى جعفر محمّد بن على7كه چون دانسته شود در آن ذبيحه است مخور.

بيان: اين اشاره است باينكه ذبيحه در آنست و نخست بر اينكه ملاقات آنها با آن خوراك برطوبت معلوم نيست.

22- در دعائم: از ابى جعفر7كه پرسش شد از ذبيحه يهودى و ترسا و گبر و ذبيحه‌هاى مخالفان و خواند قول خدا عزّ و جلّ را «فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ‌» و فرمود: چون شنيديد نام خدا را برند بخوريد و آنچه بى‌نام خدا باشد مخوريد، و هر كه متهم است بترك تسميه و آن را واجب نداند نبايد ذبيحه‌اش را خورد جز كه در هنگام ذبح او را ببيند و بر سنت ذبح كند و نام خدا برد بر آن و اگر نديده ذبح كند خورده نشود (2 ر 177).

23- و روايت داريم از ابى جعفر7كه ذبيحه يهودى و ترسا و گبر و ذبائح مخالفان حرام هستند، و روايت نخست شاذّ است و بدان عمل نشود.

24- و از جعفر بن محمّد7كه پرسش شد از گوشتى كه در بازارها فروشند


صفحه 218

و ندانند قصابها چونش سر بريدند و بدان باكى ندانست با عدم اطلاع بر ذبح آن بر خلاف سنت.

25- و از او7كه ذبائح ترسايان عرب را بد ميداشت.

26- و از على7كه قربانى مسلمان را جز مسلمان نكشد و هنگام كشتنش گويد: بسم اللَّه و اللَّه اكبروَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاًمسلماوَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ‌،إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ‌(2 ص 183).

باب دهم: در حكم بچه شكمى‌

1- قرب الاسناد: (51 ط نجف) بسندش از امام پنجم7كه در بچه شكمى فرمود: اگر مو برآورده بخور و گر نه مخور.

2- و از همان: بسندش از على بن جعفر از برادرش موسى7كه پرسيدمش از گوسفندى كه بچه‌اى پس از مرگش از شكمش برآيد شايد كه آن بچه را خورد؟

فرمود: باكى ندارد (116 ط نجف).

3- در عيون: بسند پيش كه در آنچه امام رضا7بمأمون نوشت بود:

كه تذكيه بچه شكمى همان تذكيه مادرش است هر گاه مو و كرك برآورده باشد (2 ص 124).

4- در تفسير: على بن ابراهيم در تفسير قول خدا تعالى «حلال است بر شما بهيمه انعام الخ» بچه شكمى كه كرك و مو برآورده تذكيه‌اش تذكيه مادرش است اينست كه خدا قصد كرده (148).

5- عياشى: (از يكى از دو امام همين تفسير را براى آيه آورده) (1 ص 289).

6- (و از امام پنجم7هم اين تفسير را نقل كرده و افزوده كه امير المؤمنين7فرمان ميداد بفروش بچه‌هاى شكمى.


صفحه 219

7- و از همان: (از امام ششم7همين تفسير را براى آيه روايت كرده).

8- در المقنع: چون ذبيحه را سر بريدى و در شكمش بچه تمامى است آن را بخور كه تذكيه‌اش تذكيه مادرش است و اگر تمام نيست مخور و روايتست كه چون مو و كرك برآورد تذكيه‌اش تذكيه مادرش است (193).

تبيانيست: در پيش دانستنى مشهور ميان مفسّران اينست كه معنى بهيمة الانعام جاندار بى‌زبانست و اضافه بيانيه است و اضافه صفت است بموصوف و بنا بر اين اخبار بمعنى بچه شكمى جاندارانست و اضافه بتقدير من يا لام است، و ممكن است تفسير اخبار باينكه بچه شكمى هم جزء انعام است و حلال است تا با مشهور موافق باشند و منظور بيان فرد نهانيست يا منظور اينست كه آغاز نام بهيمه جاندار از بچه شكمى تمام است و باز هم با تفسير مشهور مخالف نيستند.

و طبرسى تفسير بهيمة الانعام را به بچه‌هاى شكمى بامام پنجم و ششم وابسته و بيضاوى گفته معنايش اينست كه بيزبان از چهارپايان كه هشت جفت معروف باشند و آهو و گاو كوهى را هم بدانها پيوسته و گفته شده مقصود از بهيمه هم در آن دوتايند و مانندشان از هر جاندارى كه چون چهارپايان شكمبه دارد و نيش ندارد، و اضافه آن بانعام براى شباهت است- پايان- من گويم: اضافه طبق تفسير خبرها روشنتر است از آنچه در آخر كلامش بلكه اول آن ذكر كرده.

و بدان كه در كلام اصحاب قطعى است كه تذكيه مادر تذكيه جنين را بس است و حلال مى‌شود گاهى كك آفرينشش تمام باشد و مو و كرك داشته باشد، و اخبار مختلفند در برخى حلالى منوط است به تمامت خلقت و در برخى بمو و كرك هر دو در برخى بهمان مو و در برخى بتمامى خلقت و مو و گويا اينها باهمند و همه اخبار يك مفهوم دارند چنانچه در دروس گفته: تمامى خلقت بروئيدن مو و كرك است پايان.

و مشهور ميان متاخرين است كه فرقى ندارد جان يافته باشد يا نه چون‌


صفحه 220

روايات اطلاق دارند، و در روايات عامه است كه پرسش شد از پيغمبر6ما شتر و گاو و گوسفند سر بريم و در شكمش بچه باشد بدور اندازيم يا بخوريم؟ فرمود اگر خواهيد بخوريد زيرا تذكيه بچه شكمى تذكيه مادرش است.

و جمعى چون شيخ و پيروانش و ابن ادريس شرط كردند كه با تمامى خلقت جان نداشته باشد و گر نه بتذكيه مادر تذكيه نشود و حلال نيست و اطلاق اخبار دليل رد آنها است با اينكه فرض بيجانى با تمام خلقت بعيد است زيرا در غالب جان داشتن از تمامى خلقت جدا نيست و حمل اخبار بر اين فرض نادر بلكه ناموجود بعيد است بنهايت، و دليلى بر اين شرط ندارند جز اينكه تذكيه شرط حلالى حيوان زنده است مطلقا و اين كليت ممنوع است.

آرى اگر از شكم مادر زنده بيرون آيد و جان ثابت دارد بايد خودش را سر بريده چنانچه اصحاب گفتند و اگر جان ثابت ندارد احوط ذبح آنست اگر زنده باشد زيرا شناختى كه دليلى بر شرط استقرار حيات در صحت ذبح نيست، اين در آنجا است كه فرصت تذكيه‌اش باشد.

و اما اگر فرصت نباشد در حلالى آن دو وجه است از اينكه اصحاب مطلقا گفتند تذكيه مستقر الحيات و يا حيوان زنده لازم است كه دليل حرمت مى‌شود و از اينكه اين ديگر حكم زنده ندارد چون زمان زندگيش كوتاه و ناپايدار است و عموم اخبار «تذكيه مادر او را حلال كند» فرا گيردش و گرچه مطلق حىّ را فرا نگيرند و گويا اين حلالى اقوى است.

و اقرب اينست كه براى زنده در آوردن جنين لازم نيست در شكافتن شكم ذبيحه بيش از معتاد شتابكرد و اگر خلقت بچه شكمى تمام نباشد بدون خلاف حرامست و خلافى هم نيست كه اگر بچه شكمى از شكم حيوان مردار مرده درآيد حرام باشد، و آنچه در حديث على بن جعفر است كه باكى ندارد تفسيرش اينست كه زنده برآيد و تذكيه شود يا مقصود اينست كه مادرش بتذكيه بيجان شده.

و اين جمله «ذكاة الجنين ذكاة امه» را خاصه و عامه از پيغمبر6روايت‌


صفحه 221

كردند و لفظش مورد اتفاق فريقين است و اختلاف در تفسير و معناش است در نهايه پس از نقل حديث گفته: تذكيه ذبح است و نحر و اين روايت برفع ذكاة دوم و نصبش مأثور است و بنا بروايت رفع معنايش اينست كه تذكيه مادر همان تذكيه جنين است و جنين نياز بتذكيه جداگانه ندارد و بنا بر نصب معنايش اينست كه جنين را هم مانند مادرش بايد سر بريد و در اين صورت اگر جنين زنده برآيد بايد سرش را بريد و برخى هر دو ذكاة را منصوب روايت كردند يعنى حساب كن تذكيه جنين مادر را تذكيه مادرش- پايان-.

در شرح جامع الاصول گفته: از هيچ كدام صحابه و آنها كه بعدشان بودند روايت نشده كه جنين نياز بتذكيه جداگانه دارد جز از ابى حنيفه، شهيد ثانى در روضه گفته: و آنچه در روايت و هم فتوى درست است اينست كه ذكاة دوم برفع است تا خبر اولى باشد و معنايش اينست كه تذكيه جنين منحصر است بهمان تذكيه مادرش و منظور از تذكيه در اينجا سبب حلالى حيوانست مانند تذكيه كه در ماهى و ملخ تعبير شده، و امتناع تذكيه جنين اگر درست باشد حمل شود به معنى ظاهر آن كه بريدن اعضاء مخصوصه است يا گفته شود اضافه مصدر از نسبت فعل جداست چنانچه حج البيت و صوم شهر رمضان بطور اضافه درست است و نسبت حج به بيت يا صوم برمضان بعنوان فاعل درست نيست.

و بسا برخى ذكاة دوم را به نصب خواندند باين معنى كه ذكاة بچه شكمى هم مانند ذكاة مادر او است و بايد او را سر بريد چون مادرش و اين تعسف است و مخالف روايت رفع است و ممكن است حرف محذوف را در روايت نصب «من» تقدير كرد يعنى ذكاة بچه شكمى از ذكاة مادرش باشد و در آن داخل است و در معنا يكى ميشوند با اينكه رفع ذكاة دوم موافق روايت اهل بيت است كه داناترند بدان چه در بيت است.

9- در دعائم: از امام ششم7پرسش شد از قول خدا تعالى «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ»


صفحه 222

الْأَنْعامِ‌، فرمود: بچه شكمى است هر گاه مو و كرك برآورده كه تذكيه آن همان تذكيه مادر است و اگر مو و كرك نياورده حرام است.

باب يازدهم آنچه از ذبيحه حرام يا مكروه است‌

1- در خصال: بسندش تا پيغمبر6كه فرمود: اى على از گوسفند هفت چيز حرام شده خون، آلات نرى، مثانه، مخ حرامه، غدّه‌ها، سپرز و زهره (2 ر 341).

بيان: آلات نرى شامل دو خايه هم مى‌شود.

2- در خصال: كه امير المؤمنين قصابها را از فروش هفت چيز گوسفند منع كرد: خون، غدّه‌ها، گوشه‌هاى دل، سپرز، مخ حرام خايه‌ها، قضيب و يك قصّابى گفت: يا امير المؤمنين جگر سياه و سپرز برابرند، فرمود: اى ناجنس دو كاسه آب براى من بياور تا جدائى ميان آنها را بتو روشن كنم و جگر سياه و يك سپرز و دو كاسه آب آورد و فرمودش: هر كدام را در كاسه آبى مالش بده جداگانه و هر دو را برابر فرمان مالش داد و جگر سياه بهم رفت و چيزى از آن برنيامد و سپرز بهم شد و هر چه درونش بود برآمد همه خون بود و پوست رگهايش بجا ماند فرمود: اينست تفاوت ميان آنها اين خونست و اين گوشت است.

3- در خصال: بسندش تا على7كه رسول خدا6بد داشت خوردن پنج چيز را: سپرز، و قضيب و دو خايه و فرج و گوشه‌هاى دل (1 ر 283).

4- و از همان: بسندش از امام ششم7كه ده چيز گوسفند خورده نشوند، شاخ، خون، سپرز، مخ حرام، غده‌ها، قضيب، دو خايه، زهدان، فرج و رگهاى خونين (2/ 433).

بيان: فرج از آن ماده است و بسا شامل گردى دبر نر و ماده هم باشد چنانچه ابو زيد گفته حياء نام دبر هر چه هست از حيوان سم‌دار و جز آن.

5- در خصال: بسندش از امام ششم7كه سپرز حرام است چون خونست‌


صفحه 223

(2 ر 609).

6 و از همان: بسندش تا امير المؤمنين7كه فرمود: سپرز را نخوريد كه خانه خون فاسد است و از غدّه‌هاى گوشت بپرهيزيد كه رگ خوره را بجنبش آرند (2 ر 615).

7- در عيون: (2 ر 126) بسندش تا امام رضا7كه در كتابش بمأمون بود كه حرام است چون سپرز چون خونست.

8- و از همان: (2 ر 40) بسندش تا على7كه پيغمبر6قلوه‌ها را نميخورد بى‌اينكه حرامشان داند چون بشاش نزديكند در صحيفه امام رضا7مانندش آمده در علل هم بسندش مانندش آمده (25).

9- در عيون و علل: بسندهاى پيش از امام رضا7كه سپرز حرام شد براى خونى كه دارد (در عيون، 2 ر 94).

10- در علل- بسندش از امام ششم7كه امير المؤمنين7فرمود: چون يكى از شماها گوشت بخرد بايد غدّه‌هايش را برآورد زيرا رگ خوره را بجنبانند (2 ر 248).

11- و از همان: بسندش تا ابان بن عثمان كه بامام ششم7گفتم: چرا سپرز حرام شده با اينكه از ذبيحه است فرمود: راستش بابراهيم7قوچى فرو شد از ثبير كه كوهى است در مكّه و ناگاه شيطان در نزد او آمد و گفت: بهره مرا از اين قوچ بده فرمودش تو را چه بهره‌اى در آنست با اينكه قربانى پروردگار من است و فداى پسرم، خدايش وحى كرد كه او بهره‌اى دارد كه سپرز است و مجمع خونست، و دو خايه حرام شدند كه جايگاه هم جفتى و راه نطفه‌اند و ابراهيم سپرز و دو خايه را باو داد، گويد: گفتم: چگونه مخ حرام حرام شده؟ فرمود براى آنكه جاى آبيست كه ميجهد از هر نر و ماده و آن مخى است دراز كه ميان مهره‌هاى پشت است.

ابان گويد: سپس امام ششم فرمود: بد است از ذبيحه ده چيز چون سپرز و