7- و از همان: (از امام ششم7همين تفسير را براى آيه روايت كرده).
8- در المقنع: چون ذبيحه را سر بريدى و در شكمش بچه تمامى است آن را بخور كه تذكيهاش تذكيه مادرش است و اگر تمام نيست مخور و روايتست كه چون مو و كرك برآورد تذكيهاش تذكيه مادرش است (193).
تبيانيست: در پيش دانستنى مشهور ميان مفسّران اينست كه معنى بهيمة الانعام جاندار بىزبانست و اضافه بيانيه است و اضافه صفت است بموصوف و بنا بر اين اخبار بمعنى بچه شكمى جاندارانست و اضافه بتقدير من يا لام است، و ممكن است تفسير اخبار باينكه بچه شكمى هم جزء انعام است و حلال است تا با مشهور موافق باشند و منظور بيان فرد نهانيست يا منظور اينست كه آغاز نام بهيمه جاندار از بچه شكمى تمام است و باز هم با تفسير مشهور مخالف نيستند.
و طبرسى تفسير بهيمة الانعام را به بچههاى شكمى بامام پنجم و ششم وابسته و بيضاوى گفته معنايش اينست كه بيزبان از چهارپايان كه هشت جفت معروف باشند و آهو و گاو كوهى را هم بدانها پيوسته و گفته شده مقصود از بهيمه هم در آن دوتايند و مانندشان از هر جاندارى كه چون چهارپايان شكمبه دارد و نيش ندارد، و اضافه آن بانعام براى شباهت است- پايان- من گويم: اضافه طبق تفسير خبرها روشنتر است از آنچه در آخر كلامش بلكه اول آن ذكر كرده.
و بدان كه در كلام اصحاب قطعى است كه تذكيه مادر تذكيه جنين را بس است و حلال مىشود گاهى كك آفرينشش تمام باشد و مو و كرك داشته باشد، و اخبار مختلفند در برخى حلالى منوط است به تمامت خلقت و در برخى بمو و كرك هر دو در برخى بهمان مو و در برخى بتمامى خلقت و مو و گويا اينها باهمند و همه اخبار يك مفهوم دارند چنانچه در دروس گفته: تمامى خلقت بروئيدن مو و كرك است پايان.
و مشهور ميان متاخرين است كه فرقى ندارد جان يافته باشد يا نه چون
روايات اطلاق دارند، و در روايات عامه است كه پرسش شد از پيغمبر6ما شتر و گاو و گوسفند سر بريم و در شكمش بچه باشد بدور اندازيم يا بخوريم؟ فرمود اگر خواهيد بخوريد زيرا تذكيه بچه شكمى تذكيه مادرش است.
و جمعى چون شيخ و پيروانش و ابن ادريس شرط كردند كه با تمامى خلقت جان نداشته باشد و گر نه بتذكيه مادر تذكيه نشود و حلال نيست و اطلاق اخبار دليل رد آنها است با اينكه فرض بيجانى با تمام خلقت بعيد است زيرا در غالب جان داشتن از تمامى خلقت جدا نيست و حمل اخبار بر اين فرض نادر بلكه ناموجود بعيد است بنهايت، و دليلى بر اين شرط ندارند جز اينكه تذكيه شرط حلالى حيوان زنده است مطلقا و اين كليت ممنوع است.
آرى اگر از شكم مادر زنده بيرون آيد و جان ثابت دارد بايد خودش را سر بريده چنانچه اصحاب گفتند و اگر جان ثابت ندارد احوط ذبح آنست اگر زنده باشد زيرا شناختى كه دليلى بر شرط استقرار حيات در صحت ذبح نيست، اين در آنجا است كه فرصت تذكيهاش باشد.
و اما اگر فرصت نباشد در حلالى آن دو وجه است از اينكه اصحاب مطلقا گفتند تذكيه مستقر الحيات و يا حيوان زنده لازم است كه دليل حرمت مىشود و از اينكه اين ديگر حكم زنده ندارد چون زمان زندگيش كوتاه و ناپايدار است و عموم اخبار «تذكيه مادر او را حلال كند» فرا گيردش و گرچه مطلق حىّ را فرا نگيرند و گويا اين حلالى اقوى است.
و اقرب اينست كه براى زنده در آوردن جنين لازم نيست در شكافتن شكم ذبيحه بيش از معتاد شتابكرد و اگر خلقت بچه شكمى تمام نباشد بدون خلاف حرامست و خلافى هم نيست كه اگر بچه شكمى از شكم حيوان مردار مرده درآيد حرام باشد، و آنچه در حديث على بن جعفر است كه باكى ندارد تفسيرش اينست كه زنده برآيد و تذكيه شود يا مقصود اينست كه مادرش بتذكيه بيجان شده.
و اين جمله «ذكاة الجنين ذكاة امه» را خاصه و عامه از پيغمبر6روايت
كردند و لفظش مورد اتفاق فريقين است و اختلاف در تفسير و معناش است در نهايه پس از نقل حديث گفته: تذكيه ذبح است و نحر و اين روايت برفع ذكاة دوم و نصبش مأثور است و بنا بروايت رفع معنايش اينست كه تذكيه مادر همان تذكيه جنين است و جنين نياز بتذكيه جداگانه ندارد و بنا بر نصب معنايش اينست كه جنين را هم مانند مادرش بايد سر بريد و در اين صورت اگر جنين زنده برآيد بايد سرش را بريد و برخى هر دو ذكاة را منصوب روايت كردند يعنى حساب كن تذكيه جنين مادر را تذكيه مادرش- پايان-.
در شرح جامع الاصول گفته: از هيچ كدام صحابه و آنها كه بعدشان بودند روايت نشده كه جنين نياز بتذكيه جداگانه دارد جز از ابى حنيفه، شهيد ثانى در روضه گفته: و آنچه در روايت و هم فتوى درست است اينست كه ذكاة دوم برفع است تا خبر اولى باشد و معنايش اينست كه تذكيه جنين منحصر است بهمان تذكيه مادرش و منظور از تذكيه در اينجا سبب حلالى حيوانست مانند تذكيه كه در ماهى و ملخ تعبير شده، و امتناع تذكيه جنين اگر درست باشد حمل شود به معنى ظاهر آن كه بريدن اعضاء مخصوصه است يا گفته شود اضافه مصدر از نسبت فعل جداست چنانچه حج البيت و صوم شهر رمضان بطور اضافه درست است و نسبت حج به بيت يا صوم برمضان بعنوان فاعل درست نيست.
و بسا برخى ذكاة دوم را به نصب خواندند باين معنى كه ذكاة بچه شكمى هم مانند ذكاة مادر او است و بايد او را سر بريد چون مادرش و اين تعسف است و مخالف روايت رفع است و ممكن است حرف محذوف را در روايت نصب «من» تقدير كرد يعنى ذكاة بچه شكمى از ذكاة مادرش باشد و در آن داخل است و در معنا يكى ميشوند با اينكه رفع ذكاة دوم موافق روايت اهل بيت است كه داناترند بدان چه در بيت است.
9- در دعائم: از امام ششم7پرسش شد از قول خدا تعالى «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ»
الْأَنْعامِ، فرمود: بچه شكمى است هر گاه مو و كرك برآورده كه تذكيه آن همان تذكيه مادر است و اگر مو و كرك نياورده حرام است.
باب يازدهم آنچه از ذبيحه حرام يا مكروه است
1- در خصال: بسندش تا پيغمبر6كه فرمود: اى على از گوسفند هفت چيز حرام شده خون، آلات نرى، مثانه، مخ حرامه، غدّهها، سپرز و زهره (2 ر 341).
بيان: آلات نرى شامل دو خايه هم مىشود.
2- در خصال: كه امير المؤمنين قصابها را از فروش هفت چيز گوسفند منع كرد: خون، غدّهها، گوشههاى دل، سپرز، مخ حرام خايهها، قضيب و يك قصّابى گفت: يا امير المؤمنين جگر سياه و سپرز برابرند، فرمود: اى ناجنس دو كاسه آب براى من بياور تا جدائى ميان آنها را بتو روشن كنم و جگر سياه و يك سپرز و دو كاسه آب آورد و فرمودش: هر كدام را در كاسه آبى مالش بده جداگانه و هر دو را برابر فرمان مالش داد و جگر سياه بهم رفت و چيزى از آن برنيامد و سپرز بهم شد و هر چه درونش بود برآمد همه خون بود و پوست رگهايش بجا ماند فرمود: اينست تفاوت ميان آنها اين خونست و اين گوشت است.
3- در خصال: بسندش تا على7كه رسول خدا6بد داشت خوردن پنج چيز را: سپرز، و قضيب و دو خايه و فرج و گوشههاى دل (1 ر 283).
4- و از همان: بسندش از امام ششم7كه ده چيز گوسفند خورده نشوند، شاخ، خون، سپرز، مخ حرام، غدهها، قضيب، دو خايه، زهدان، فرج و رگهاى خونين (2/ 433).
بيان: فرج از آن ماده است و بسا شامل گردى دبر نر و ماده هم باشد چنانچه ابو زيد گفته حياء نام دبر هر چه هست از حيوان سمدار و جز آن.
5- در خصال: بسندش از امام ششم7كه سپرز حرام است چون خونست
(2 ر 609).
6 و از همان: بسندش تا امير المؤمنين7كه فرمود: سپرز را نخوريد كه خانه خون فاسد است و از غدّههاى گوشت بپرهيزيد كه رگ خوره را بجنبش آرند (2 ر 615).
7- در عيون: (2 ر 126) بسندش تا امام رضا7كه در كتابش بمأمون بود كه حرام است چون سپرز چون خونست.
8- و از همان: (2 ر 40) بسندش تا على7كه پيغمبر6قلوهها را نميخورد بىاينكه حرامشان داند چون بشاش نزديكند در صحيفه امام رضا7مانندش آمده در علل هم بسندش مانندش آمده (25).
9- در عيون و علل: بسندهاى پيش از امام رضا7كه سپرز حرام شد براى خونى كه دارد (در عيون، 2 ر 94).
10- در علل- بسندش از امام ششم7كه امير المؤمنين7فرمود: چون يكى از شماها گوشت بخرد بايد غدّههايش را برآورد زيرا رگ خوره را بجنبانند (2 ر 248).
11- و از همان: بسندش تا ابان بن عثمان كه بامام ششم7گفتم: چرا سپرز حرام شده با اينكه از ذبيحه است فرمود: راستش بابراهيم7قوچى فرو شد از ثبير كه كوهى است در مكّه و ناگاه شيطان در نزد او آمد و گفت: بهره مرا از اين قوچ بده فرمودش تو را چه بهرهاى در آنست با اينكه قربانى پروردگار من است و فداى پسرم، خدايش وحى كرد كه او بهرهاى دارد كه سپرز است و مجمع خونست، و دو خايه حرام شدند كه جايگاه هم جفتى و راه نطفهاند و ابراهيم سپرز و دو خايه را باو داد، گويد: گفتم: چگونه مخ حرام حرام شده؟ فرمود براى آنكه جاى آبيست كه ميجهد از هر نر و ماده و آن مخى است دراز كه ميان مهرههاى پشت است.
ابان گويد: سپس امام ششم فرمود: بد است از ذبيحه ده چيز چون سپرز و
دو خايه و مخ حرام و خون و پوست و استخوان و شاخ و سم و غدّهها و آلات نرى و از مردار ده چيز حلالند و آزاد پشم، پر، تخم، نيش، شاخ، سم، شيردان و پوست و شير كه در پستان مردار موجود است.
بيان: گويم: ذكر پوست و شاخ و سم در هر دو جا براى بيان اينست كه اينها حرام نيستند بلكه مكروهند و ديگرها حرامند زيرا كراهت در زبان حديث اعم است از حرمت و كراهت اصطلاحى يا مقصود در نخست كراهت خوردن است و در دوم جواز بكار بردن و بهر تقدير پوست حمل بر تقيه شود زيرا بيشتر عامه آن را بدباغى پاك دانند و بكار بردنش را روا دارند گرچه از مردار باشد و بسا حمل بر پوست شيردان شود كه بزودى بدانى 12- در علل-: بسندش تا امام ششم كه باو گفتم چرا رسول خدا6ذراع را بيش از اعضاء ديگر گوسفند دوست ميداشت؟ در پاسخ فرمود: چون آدم براى پيغمبران از نژادش يك قربانى كشت و براى هر پيغمبرى عضوى را نام برد و براى رسول خدا6ذراع نام برد از اينجا است كه ذراع را دوست داشت و دل خواهش بود و ميخواست و بر ديگر اندام برترى ميداد، و در حديث ديگر است كه رسول خدا ذراع را دوست ميداشت براى اينكه بچراگاه نزديكتر و از بولگاه دورتر است (1/ 128).
13- در بصائر: بسندش تا امام ششم7كه رسول خدا6ذراع و شانه را دوست داشت و از كفل بدش مىآمد كه نزديك بولگاه است (148 چاپ سنگى).
14- در محاسن: بسندى تا امام ششم7كه بپرهيزيد از غدههاى گوشت چه بسا رگ خورده را بجنبانند.
15- و از همان: بسندى از ابى الحسن7كه از گوسفند هفت چيز حرام است و از مردار دوازده چيز حلال، اما آنچه از گوسفند حرام است خون، سرگين غدهها، سپرز، آلت نرى، دو خايه و زهدان و اما آنچه از مردار حلال است:
مو، پشم، كرك، نيش، شاخ، دندان، سم، تخم، شيردان، ناخن، چنگال و
پر (481).
بيان: چنگال از درندهها است چه رونده چه پرنده يا از جانوران شكارگير و ناخن از آنها كه شكار نگيرند.
16- در طب الائمه: بسندى تا رسول خدا6كه مبادا غدهها را بخوريد كه خوره بجنبانند فرمود تندرستى يهود براى نخوردن غدهها است (105).
17- در هدايه: از گوسفند ده چيز خورده نشود: سرگين، خون، سپرز نخاع، غدهها، ابزار نرى، دو خايه، زهدان، فرج، رگهاى خونين و رگهاى پر (79).
18- در دعائم: از امام ششم7كه بد داشت خوردن غدهها و مخ پشت و سپرز و ابزار نرى و قضيب و فرج و درون قلوهها را (125).
گشايش و روشنگرى: علامه در مختلف گفته و شيخ در نهايه كه: حرام است از شتر و گاو و گوسفند و جز آنها از آنچه حلال گوشت است گرچه تذكيه شوند خون و سرگين و زهره و مشيمه و فرج از برون و درون و قضيب و دو خايه و نخاع و علباء و غدهها و بند انگشتان و حدقه چشم و تيكه سنگى كه در مغز سر است و ابن ادريس هم چنين گفته و بر آنها افزوده مثانه را كه جاى نگهدارى شاش است.
و استاد ما شيخ مفيد- ره- گفته: از چهار پايان و وحوش نبايد خورد سپرز را زيرا آمادگاه خون تباه است و نه قضيب و دو خايه را و نام ديگرها را نبرده و صدوق گفته: بدان كه در گوسفند ده چيز نخوردنى است: سرگين، خون، مخ پشت سپرز، غدّهها، آلت نرى، دو خايه، زهدان، فرج، و رگهاى خونين و رگهاى پر و در حديث ديگر بجاى فرج پوست است.
سلّار گفته: خورده نشود سپرز و نه قضيب و نه دو خايه و نام ديگران را مانند استادش مفيد نبرده.
سيد مرتضى- ره- گفته: از تكروى اماميه است قول بحرمت سپرز، قضيب و دو خايه و زهدان و مثانه، و ابن برّاج پيروى از استاد ما شيخ طوسى كرده جز
كه خون را از كلام انداخته چون روشن است حرمتش و از نصّ قرآن دانسته شود، ابن جنيد گفته بد است از گوسفند خوردن سپرز و مثانه و غدهها و مخ پشت و زهدان و مثانه و دو خايه و تصريح بحرمت نكرده و گرچه لفظ كراهت گاهى در حرمت بكار رود و ابن حمزه پيروى از نهايه شيخ كرده.
و شيخ در خلاف گفته: سپرز و قضيب و دو خايه و زهدان و مثانه و غدهها و علباء و خرزه مغز سر نزد ما حرامند و نام ديگرها را نبرده و أبو الصلاح مغز پشت و عروق و زهره و تخم چشم و خرزه مغز سر را مكروه دانسته و مشهور همانست كه شيخ در نهايه گفته چون اينها خبيثهاند پس حرامند.
سپس برخى روايات را در اين باره آورده و آنگه گفته صحت رجال اين روايات نزد من ثابت نيست و اقوى انحصار حرام است بر سپرز- خون، قضيب، سرگين، دو خايه، فرج، مثانه، زهره و مشيمه و ديگرها مكروهند بحكم اصل اباحه و بعمومات «قُلْ لا أَجِدُ» و «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ»«فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ»- پايان-.
شهيد- ره- در لمعه و روضه گفته: پانزده چيز از ذبيحه حرامند، خون، سپرز، قضيب كه آلت مردى است، دو خايه، سرگين كه در درونش باشد، مثانه جايگاه شاش، زهره كه صفراء گرد آورد و بجگر سياه آويخته بمانند كيسه مشيمه پوستهاى كه نوزاد در شكم ميان آنست، فرج از برون و درون، علباء با عين بىنقطه مكسوره و لام ساكنه و باء يك نقطه بزير دو كيسه پهن پشت از گردن تا سر دمبليچه، و نخاع، مخ رشته مانند پشت ميان مهرههاى پشت و همان است و تين كه جاندار بىآن زنده نماند، غدّههاى ميان گوشت كه در پيه بيشترند، و بندهاى انگشتان كه با پى بظاهر مشت پيوندند، خرزه مغز و آن كرمكى است باندازه نخود تقريباً ميان مغز كه رنگش تيره است و مخالف رنگ مغز است و حبه حدقه كه سياهى چشم است نه همه چشم.
سپس شهيد ثانى گفته: حرمت همه اين چيزها را شيخ گفته بجز مثانه كه