بهداشت به طور مطلوب مراعات نمىشد و مردم به اندازه كافى خود را شست و شو نمىكردند، بدين جهت اسلام وضو را براى رعايت بهداشت لازم كرد، ولى اكنون كه مردم خود به خود بهداشت را در حدّ مطلوب رعايت مىنمايند، ديگر وضو لازم نيست!». بدين جهت بايد هوشيار بود كه بدعتگزاران، بدعت منفى را در لباس بدعت مثبت پياده نكنند.
بعد از روشن شدن دو قسم بدعت و تعيين مرز ميان بدعت مثبت و منفى به كلام مولاى متّقيان بازمىگرديم. آن حضرت در مقام تفسير بدعت منفى مىفرمايد: «اهل بدعت مخالف اوامر الهى و كتاب پروردگار و رسولش هستند». بدعتى كه امام حسين عليه السلام در مقابل آن ايستاد بدعتى بود كه در عصر خلفا، مخصوصاً خليفه سوم، ايجاد شده بود؛ بيت المال را در اختيار خويشاوندان خليفه گذاشتند، پستها و مقامهاى حكومت اسلامى را، كه بايد بر اساس تقوى و علم و آگاهى و تدبير و لياقتها تقسيم شود، در اختيار دار و دسته خود نهادند. اين بدترين بدعتها بود كه امام حسين عليه السلام با آن به مبارزه برخواست. علاوه بر همه اينها، معاويه بدعت بزرگ ديگرى نهاد و حكومت اسلامى را تبديل به سلطنت كرد و تمام آداب و رسوم شاهان را زنده نمود و يزيد نالايقِ شرابخوارِ كبوتر بازِ هرزه را به عنوان جانشين خود انتخاب كرد! اينها مخالف اوامر الهى و قرآن مجيد و اهداف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود. آنچه مخالف اوامر الهى و كتاب و سنّت باشد بدعت است، چه آن را قرائت جديد بناميم، يا از آن به نوآورى ياد كنيم، يا تفسير و برداشت تازهاى ناميده شود!.
انگيزههاى بدعت
امام در جمله ديگر به انگيزههاى بدعتگزاران مىپردازد و مهمترين
انگيزه اين كار را هوى و هوس معرّفى مىنمايد. افراد هوسبازى هستند كه دين را مانع هوى و هوس خود مىدانند، ولى از آن جا كه نمىتوانند با دين به صورت مستقيم مبارزه كنند، هوى و هوس خود را در لباس دين و به عنوان قرائت جديد عرضه مىنمايند و با تفسير به رأى پايهگزار بدعتهاى مختلفى مىشوند. در زمان طاغوت نيز اين سلاح مورد استفاده قرار مىگرفت، آنها در پاسخ به اشكالات و انتقادها مىگفتند:
«ما روح اسلام را حفظ كردهايم؛ هر چند برخى از قالبها محفوظ نمانده است!» يكى از وعاظ السلاطين در مقابل پرسش شاه كه فلان برنامه ما موافق اسلام است يا نه؟ مىگويد: «تا اراده ملوكانه چه باشد!» شما هر چه بخواهيد قرائت جديدى ارائه خواهيم داد!
اگر با بدعت، مبارزه نشود و دانشمندان در مقابل آن به روشنگرى مردم نپردازند، نتيجه آن نابودى دين و مذهب است؛ زيرا اگر در هر عصر و زمانى چند بدعت نهاده شود، پس از مدّتى چهره دين به طور كلّى تغيير مىيابد و دين به عنوان يك پديده جديد جلوه مىكند. شايد رواياتى كه در مورد حضرت حجّت- عجل اللَّه تعالى فرجه- وارد شده و دلالت دارد بر اين كه آن حضرت دين جديد مىآورد اشاره به همين مطلب باشد، يعنى در آن زمان، دين اسلام آن قدر دستخوش بدعتها و پيرايهها مىگردد كه وقتى آن حضرت بدعتها و پيرايههاى آن را مىزدايد، براى مردم آن عصر و زمان دين تازهاى جلوه مىكند! «1».
پايههاى بدعت
بدعت بر اساس ضعف ايمان بنا نهاده شده است. ما اگر خداوند را
عالِم على الاطلاق بدانيم، و خود را در مقابل او حتّى بسان قطرهاى در برابر دريا ندانيم، و علم و دانش بىنهايت او را در مقابل علم بىمقدار خود قابل مقايسه ندانيم، و اسلام را به عنوان آخرين دين الهى قبول داشته باشيم، و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را معصوم بدانيم، هرگز به خود اجازه دخل و تصرّف در احكام الهى نخواهيم داد.
ما نبايد كتاب و سنّت را به رنگ آراء و عقايد و نظريّات خود درآوريم و جلوى آنها حركت كنيم؛ بلكه بايد آنها را امام خود بدانيم و در سايه آنها حركت كنيم و اعتقادات خود را به رنگ آن درآوريم. چگونه برخى از اهل بدعت در مقابل دستور يك طبيب، كه بشرى مثل آنهاست، تسليم و رام هستند؛ ولى در برابر فرامين الهى متمرّد و گردنكش مىباشند؟!
27 برترين پيوند و بالاترين شرف
قال على عليه السلام:
«الْمَوَدَّةُ اشْبَكُ الْانْسابِ وَ الْعِلْمُ اشْرَفُ الْاحْسابِ»؛
«محبّت و دوستى محكمترين پيوند نسبى، و علم و دانش شريفترين حسب محسوب مىشود» «1».
شرح و تفسير
در ميان عرب معروف است كه وقتى مىخواهند شخصيّت كسى را بيان كنند «نَسَب» و «حَسَب» او را بيان مىدارند. منظور از «نسب» اين است كه او فرزند چه كسى و از كدام قبيله مىباشد؟
و امّا «حسب» در لغت به معناى «مفاخر» است، منتهى گاه شخص مفاخر پدرانش را بيان مىكند و گاه ديگر مفاخر خودش را؛ مثلًا «كرم» براى شخص «كريم» حسب و شرف محسوب مىشود، هر چند پدرانش كريم نبوده باشند.
حضرت على عليه السلام در روايت فوق ترسيمى روشن از حسب و نسب ارائه مىكند و مىفرمايد: «مهمترين و محكمترين پيوندهاى نسبى، مودّت و محبّت نسبى است». از كسى پرسيدند كه دوست خوب مىخواهى يا برادر؟ پاسخ داد: برادرى مىخواهم كه دوست خوبى براى من باشد. اين مطلب همان چيزى است كه در روايت فوق بدان اشاره شده است.
محبّت واقعاً معجزه مىكند، محبّت سختترين دشمنان را ممكن است رام كند و اين، وسيله مهمّى براى پيشرفت در دنيا و آخرت و سرمايه مهمّى براى تبليغ و عرضه آيين اسلام به تمام جهانيان است.
حضرت در ادامه حديث مىفرمايد: «بهترين چيزى كه مىتوان به آن افتخار كرد علم و دانش است» با توجّه به اين كه «علم» در اين روايت به صورت مطلق ذكر شده، شامل هر نوع علمى، غير از علوم محرّمه و مكروهه، مىشود.
نتيجه اين كه دو چيز عامل موفّقيت است: «علم» و «محبّت».
28 برترين جهاد
قال على عليه السلام:
«لا فَضيلَةَ كَالْجِهادِ، وَ لا جِهادَ كَمُجاهَدَةِ الْهَوى»؛
«هيچ فضيلتى همچون جهاد نيست، و هيچ جهادى همچون مبارزه با نفس نمىباشد» «1».
شرح و تفسير
امام عليه السلام طبق اين روايت جهاد را سرلوحه تمام فضايل مىشمرد؛ زيرا جهاد نسبت به تمام عبادتها مشكلاتش فراوانتر و انجام آن سختتر است و به مقتضى روايتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده، كه «افْضَلُ الْاعْمالِ احْمَزُها؛ برترين اعمال مشكلترين آنهاست» «2». هيچ فضيلتى به مرتبه و منزلت جهاد در راه خدا نمىرسد. و در ميان شاخههاى مختلف جهاد، جهاد با نفس، از همه سختتر و بدين جهت برتر است و لذا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن را جهاد اكبر ناميد «3».
سؤال: مگر مىشود كسى با خودش بجنگد؟ مبارزه معمولًا دو طرفى است، از يك سو خود انسان و از سوى ديگر شخص بيگانه، امّا اين كه انسان با خودش جهاد كند به چه معناست؟
پاسخ: وجود انسان از بخشهاى متعدّدى تشكيل يافته است، به تعبير ديگر انسان تك بُعدى نيست، بلكه ابعاد مختلفى دارد و اين ابعاد مختلف همه يك سو و يك جهت نيستند، لذا ممكن است بعضى از ابعاد وجودى انسان با بعضى ديگر، كه در تضّاد است، به مبارزه برخيزد؛ زيرا بُعد انسانى و ملكوتى با بُعد حيوانى همواره در ستيز است.
آرى هواى نفس، دشمنى درونى و هميشه بيدار است كه در خانه دل لانه گزيده و همه جا همراه انسان است و پيوسته او را وسوسه مىكند و به آلودگىها دعوت مىنمايد، و تنها با ذكر و ياد خداوند و مراقبت دائم مىتوان بر اين دشمن خطرناك و بىرحم پيروز شد، چرا كه دل آرام گيرد به ذكر خدا؛ «الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» «1».
29 بزرگترين گناهان
قال على عليه السلام:
«جَهْلُ الْمَرْءِ بِعُيُوبِه مِنْ اكْبَرِ ذُنُوبِه»؛
«از بزرگترين گناهان، عدم آگاهى انسان به عيوب خويش است» «1».
شرح و تفسير
گناهانى كه انسان انجام مىدهد معمولًا ريشه نفسانى دارد؛ يعنى خلق و خويى دارد كه سبب اين گناه مىشود. مثلًا، شخصى كه غيبت مىكند چون خلق و خوى حسادت دارد مرتكب اين گناه بزرگ مىشود. يا كسى كه از مال حرام اجتناب نمىكند چون دنياپرست و حريص است و آرزوهاى طولانى دارد، وابسته به دنيا مىگردد. يا كسى كه ديگران را تحقير مىكند، چون متكبّر و خود برتربين است اين گناه كبيره را به راحتى انجام مىدهد. حال اگر انسان اين گناهان را بشناسد و ريشههاى نفسانى آن را اصلاح كند، سرچشمههاى گناه در وجود او خشكيده مىشود. امّا اگر به سرچشمهها توجّهى نشود و فقط به قلع و قمع شاخهها بپردازد، موفقيّتى به دست نمىآيد. با توجّه به اين مطلب روشن مىشود كه چرا عدم شناخت ريشههاى نفسانى از بزرگترين گناهان است.
سؤال: چرا انسان به عيوب خويش توجّه نمىكند؟ چطور آدمى خارى