ابو بكر بموجب التماس آن جماعت بخدمت نبى الرحمه رفته مطلب و مرام آن جمع جديد الاسلام بخدمت سيد الانام معروض گردانيد ، حضرت هم آن جماعت را مرخص و مأذون گردانيد عمر گفت : يا رسول الله اين جماعت را شما مراجعت بكفر مينمائى ، حضرت پيغمبر ( ص ) گفت : تو چه ميدانى كه در اطلاق ايشان چه نفع و نقصان است ، چون آن جماعت مراجعت بميان اقوام و خويشان خود نمودند در سال ديگر با اكثر عشاير و ياران خود بخدمت رسول آخر الزمان آمده مسلمان شده اند كره ء ثانيه در سال مقبل بنزد ابو بكر رفتند و سؤال كردند كه در اين سال نيز از حضرت نبى ايزد متعال بواسطه ايشان تحصيل رخصت كند ، ابو بكر از حضرت ( ص ) التماس نمود مرخص فرمود ، چون عمر در آن محضر حاضر بود همان سخن پيشتر را معروض سيد البشر گردانيد در آن دم حضرت سيد الانام در غضب شد و گفت :
من شما را نمىبينم كه از گفتن سخنان لا يعنى منتهى و منزجر گرديد بلكه پيوسته كار و شغل و فعل و عمل شما چنين خواهد بود يا آنكه ايزد معبود بشما شخصى از قريش مبعوث گرداند كه شما را بحضرت ايزد تعالى بخواند و شما با او مخالفت و از اطاعت او سركشى و تمرد ظاهر كنيد مثل اختلاف و رمندگى گوسفندى كه از گله وحشى گشته سر در بيابان گذارده و سعى چوپان هم مراجعت بگله شبان ننمايد .
ابو بكر گفت : مادرم و پدرم فداى تو باد يا رسول خداى ، آيا من آن كس خواهم بود كه مرا ايزد تعالى و تقدس براى دعوت هر كس به خداى اقدس مبعوث گرداند ؟ حضرت نبى ( ص ) فرمود كه تو آن كس نيستى .
في الفور عمر گفت : آن كس منم ؟
حضرت رسول مقدس فرمود : كه آن كس تو نيستى .
عمر گفت : يا رسول الله پس آن كس كيست ؟ اتفاقا من در آن محل بدوختن نعل حضرت خاتم الرسل مشتغل بودم ، رسول حضرت ايزد عز و جل ايماء به من نمود و گفت : آن كس خاصف النعل است كه در پيش شما هر دو حاضر است و او ابن عم و برادر و صاحب من و برى سازنده ء ذمه ء من معتمد من و اداكننده ء دين منست و مبلغ رسالت من بامتم و معلم جميع مردم بعد از من و مبين و تاويلكننده ء قرآن حضرت مهيمن از آنچه بغير از او كسى نداند اين على است . چون آن مرد اين سخنان را از حضرت امام الانس و الجان استماع نمود گفت :
يا امير المؤمنين على ( ع ) ، اين سخن براى من كافى است ، زيرا كه هيچ چيز باقى نگذاشتى و تا من در قيد حياتم بلكه وفاتم مرا اين نصايح واضح و اين مواعظ لايح بسنده و بغايت ارجمند است بعد از آن ، آن مرد مؤمن در مودت و محبت حضرت امير المؤمنين بغايت شديد و صلب و بر مخالف آن حضرت بسيار عنيد و صعب بود .
از ابن عباس رضى الله عنه مروى و منقول است كه : چون امير المؤمنين بر قتال بصره نصرت يافت روزى بواسطه خطبه و نصايح مردمان فرمود : كه قتب و پالان شتران بر بالاى يك ديگر گذاشتند تا منبر شد ، آنگاه آن ولى الله ببالاى آن منبر رفت و بعد از حمد حضرت آله و ثناى رسالت پناه گفت :
يا اهل البصره ، و يا اهل دروغ و كذبه ، و يا اهل درد بىدوا ، و يا
اهل تبعه ء بهيمه لشكر زنان كه بمجرد بانك اجابت نمائيد و همان كه مهلكه را ديديد گريختيد آب شما تلخ و شور و دين شما نفاق و مهجور و اخلاق شما ناملايم است ، اتفاق شما نفاق و اشفاق شما شقاق است چون خطبه را تمام فرمود روى بمنزل و مقام آورد ، ما نيز با آن حضرت روان شديم چون بمقام حسن بصرى رسيد در آن محل او وضو ميكرد حضرت ولى الله گفت :
يا حسن وضوى خود را نيكو كن . حسن بصرى گفت :
يا امير المؤمنين ، جمعى كه وضو را بغايت نيكو ميكردند و شهادت به كلمه طيبه : * ( لا إِله إِلَّا الله ) * * ( مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله ) * ميدادند و نماز پنجگانه بواسطه حضرت ايزد يگانه بجاى مىآوردند ديروز بقتل رسانيدى حضرت على گفت : كار ما چنانست كه مشاهده نمودى ، پس شما را چه مانع است از آن كه مدد و اعانت دشمنان ما نمائى و برفاقت آن جماعت بر ما خروج فرمائى ؟ او گفت : و الله بخداى عالم قسم است كه من در اين سخن تصديق تو نمايم يا امير المؤمنين ( ع ) در صباح ديروز غسل كردم و حنوط بر خود ريختم و خويش را بسلاح خود مسلح ساختم و خواستم كه بجنگ شما آيم زيرا كه هيچ گونه شك مرا نبود در اينكه تخلف از جيش ام المؤمنين عايشه كفر است ، چون بيرون آمدم و بموضع حربيه رسيدم منادى ندا نمود كه :
يا حسن كجا ميروى برگرد كه قاتل و مقتول در اين كارزار هر دو در روز شمار بعذاب نار گرفتارند ، از اين ندا برگشتم و با كمال ملال و اندوه به خانه خود نشستم باز چون روز دوم شد بخاطرم رسيد كه شكى نيست كه تخلف از ام المؤمنين عين كفر و شرمندگى حضرت سيد المرسلين در يوم الدين
است كره ء ثانيه برخاستم و حنوط بر خود راست كردم و سلاح خود را پوشيدم و بيرون آمدم بقصد قتال چون بهمان موضع حربيه رسيدم ، باز نداى شنيدم كه از عقب خود كه گفت :
يا حسن باز كجا ميروى كه قاتل و مقتول هر دو در نار و به عذاب اليم گرفتار خواهند شد ، برگشتم .
حضرت امير المؤمنين گفت : راست مىگوئى آيا هيچ ميدانى كه آن منادى تو كه بود ؟
گفت : نه .
حضرت فرمود : كه آن برادرت ابليس خسيس بود تو تصديق ايشان نمودى اما ندانستى كه اين از احوال لشكر عايشه است كه قاتل و مقتول در نارند ، بخلاف لشكر من ، كه قاتل و مقتول هر دو در بهشت عنبر سرشتند .
چون حسن بصرى كلام حضرت امير المؤمنين امام الانام استماع نمود ، گفت :
يا امير المؤمنين الحال دانستم كه قوم تمام از هالكين يوم الديناند .
از ابى يحيى الواسطى منقول و مروى است كه : امير المؤمنين على ( ع ) فتح بصره بتوفيق رب العزت نمود اكثر مردم بحضرت ( ع ) جمع شدند و حسن بصرى نيز با آن جماعت بود و با خود لوح نگاه ميداشت و هر لفظ و هر كلمه كه حضرت امير المؤمنين بآن كلام متكلم ميشد حسن بصرى آن را مكتوب ميگردانيد ، حضرت امير المؤمنين على با آواز بلند گفت :
اى حسن ، چه ميكنى ؟
گفت : يا على آثار و گفتار شما را مكتوب ميگردانم تا بعد از شما از آن
حديث و حكايت بامت كنم .
حضرت على فرمود : كه هر قوم را سامرى است و اين حسن بصرى سامرى اين امت است اما آنقدر هست كه او لا مساس نميگويد لكن لا قتال ميگويد .
ذكر بيان احتجاج امير المؤمنين ( ع ) در تحريص قوم بر مسافرت به جانب شام بواسطه ء قتال معويه عليه ما يستحق من الملك العلام بعد از اخذ بيعت از قوم و عهد ميثاق بر اطاعت امام و متابعت آن حضرت .
روايت است كه چون حضرت امير المؤمنين على ( ع ) بجهت قتال و جدال معويه اراده سير شام نمود ، روزى مجمع انام كه اكثر خواص و عام در آن محضر بالتمام حاضر بودند خطبه اداء نمود مشتمل بر حمد ايزد تبارك و تعالى و ثناى محمد مصطفى ( ص ) آنگاه فرمود كه : عباد الله اتقوا الله : يعنى اى بندگان خداى منان ، پرهيز بكنيد بخداى عزيز و مجيد و اطاعت خدا و رسول او و اطاعت امام شما نمائيد ، زيرا كه رعيت صالحه نجات بامام عادل ( ع ) يابند ، و رعاياى فاجره و هالك و غاوى بامام فاجر مفترى گروند بدانيد ، و آگاه باشيد كه معويه بن ابى سفيان بيعت مرا شكسته و دست ظلم و تعدى و تفريط از روى غصب در حق من دراز كرده ، و طاعن در دين بارى تعالى ، و طاغى باغى حضرت خاتم الرسل است .
اى جماعت مسلمانان هيچ ميدانيد كه اين مردمان ديروز با من چه نوع سلوك كردند همگى شما و ايشان از روى طوع و رغبت بغير جبر كراهت به جهت امر آخرت به نزد من آمديد ، تا مرا از منزل من بيرون آورده و بيعت
نمائيد ، من در آن باب با شما پيچيدم تا به بينم كه در قول و فعل خود راست گوى و صادقيد يا كاذب ، و امتحان ميكردم كه تا حقايق احوال شما كما هو حقه مطلع گردم شما در قول و ابرام زياده كرديد ، و مكرر نزد من آمده خواهش و التماس مينموديد كه اجابت كلام شما نمايم ، و من در اباء و انكار قول و عدم اعتبار آن تأكيد زياده ميكردم چنان بر سر من هجوم آورديد كه شتران تشنه بر حياض كه مشرب ايشان باشد هجوم آرند كه يك ديگر را بدوش و دست و پا از مورد آب دور كنند بر من بنوعى غلبگى و هجوم آورديد كه من ترسيدم نه مرا بلكه شما بعضى جمعى از ياران خود را بقتل آريد ، چون حال شما همه بدان منوال مشاهده نمودم و فكرى در كار شما و خود فرمودم با خود گفتم :
اى على اگر قيام بامر و كار اين انام و اجابت كلام و انصرام مقاصد و مرام اينها ننمايم هرگز مهام احدى از اين طايفه از روى صواب بانجاح و انجام نرسد و هيچ احدى ميان اين جماعت قايم مقام من در سلوك با ايشان از روى راستى و عدالت سلوك ننمايد و با خود گفتم :
و الله كه اگر من با ايشان ملايمت و نرمى نمايم و حال آنكه ايشان عالم بحق من و فضلم باشند در پيش من دوستر است از آنكه ايشان با من ملايمت كنند و عارف بفضل و حال و عالم بعلم و كمال من نباشند بنا بر آن دست خود را بواسطه بيعت شما گشودم در آن دم شما با من بيعت كرديد و با شما معشر مسلمين انصار و مهاجرين و تابعين باحسان و آنها كه حاضر بودند من از شما عهد و بيعت و صفقت و متابعت گرفتم و بيعت با من عهد با خداى تعالى و هم چنين پيمان با ايزد منان است ، بلكه از پيمان با انبياء و رسولان اشد و اتقن
و احكم و اعظم است ، و گفتم كه بايد نزديك من آئيد و استماع قول من و اطاعت امر و فرمان من نمائيد و نصايح مرا بسمع رضا گوش نموده مخالفت مرا از خاطر فراموش گردانيد و باتفاق و مرافقت من با هر باغى و مارق از دين برگشته جهاد و مقاتله و جنگ و مجادله نمائيد ، همگى در جواب من گفتيد كه :
نعم ، چنين ميكنيم بعد از آن از شما عهد خدا و پيمان او گرفتم و شما را به ذمة الله و بذمة رسول الله مشتغل گردانيدم همگى شما تمامى شرط و عهد را متقبل شديد و هر چه گفتم اجابت قول من نموديد لهذا من حضرت ايزد مجيد را بر همه شما گواه گرفتم ، و بعضى از ياران شما را بر بعضى ديگر شاهد و مخبر گردانيدم بعد از آن در ميان شما اقامت احكام شرع و سنت نبى بكتاب خداى تبارك و تعالى نمودم .
الحال مرا عجب است از معويه بن ابى سفيان كه در امر خلافت با من منازعت دارد و منكر ولايت و امامت من براى امت ميگردد و گمان پسر ابى سفيان چنان است كه او را در امامت امت احق از من است سزا و جزاى او بر خداى عز و جل و بر حضرت خاتم الرسل است و او را اصلا حق در آن باب و حجت خداى تعالى و نبى الرحمه و متابعت مهاجرين و انصار و باقى امت با او نيست و انصار و ساير مسلمين تسليم امر خلافت باو ننمودند و بر امارت مؤمنين بر او سلام نكردند .
اى معشر المهاجرين و الانصار و باقى جماعت كه سخنان مرا استماع مىنمائيد آيا شما بر نفس خود اطاعت مرا واجب ننموديد و با من بطوع و رغبت و بغير جبر و كراهيت مبايعت نفرموديد ؟ آيا من از شما عهد و شرط براى قبول
قول خود نگرفتم ، و بيعت كه شما در آن روز با من نموديد بسيار بسيار تأكيد آن زياده از بيعت ابى بكر و عمر نبود ؟ پس الحال هيچ انديشه از عذاب و نكال : في يوم لا ينفع بنون و لا مال ، ننموده ، چرا با من مخالفت مينمائيد و با آنها مخالفت ننموديد و نقض عهد و پيمان ايشان نكرديد تا آنكه هر دو گذشتند و نقض عهد من و پيمان من كرديد ؟ و با من وفا نكرديد ؟
آيا نصيحت من بر شما واجب و لازم نيست ؟ و اطاعت و امر من از فروض متحتّم نيست ؟ آيا نميدانيد كه بيعت من بر شاهد حاضر و غايب غير ناظر شما واجب و لازم است ؟ معويه ابن ابى سفيان و اصحاب او چرا در بيعت كه با من كردند وفا نكردند ، مع هذا مردم ديگر كه با من بيعت كردند طعن و منع آن جماعت مينمايند و ميدانيد كه من بواسطه قرابتى و دامادى حضرت سيد الانام و سابقت در اسلام اولى و احق و احرى و اليق بامر خلافت و ولايت امتم از آن كس كه بر من مقدم داشتند ، آيا شما و ايشان قول حضرت رسول ( ص ) در باب ولايت و امامت و موالات من و باقى امامان و اوصياى پيغمبر آخر الزمان در روز غدير خم نشنيديد ؟ يعنى بيقين كلام حضرت سيد البشر در آن باب به سمع صغير و كبير و وضيع و شريف و قوى و ضعيف و بنده و آزاد و خسته و دلشاد ، و همگى نرسيد ، الحال متابعت من بر شما در اقوال و افعال بنا بر امر ذو الجلال و تبليغ نبى متعال واجب و لازم و از فروض متحتم است .
ايها المسلمون فاتقوا الله : اى جماعت مسلمانان بخداى پرهيزيد و با من مستيزيد و از استماع و شنيدن قول و انقياد امرم نگريزيد ، و هر چه ميگويم بجاى آوريد و بر جهاد معويه