و بعد از آن رجوع بآستانهء خانه مينمود .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : حوّا بواسطهء آدم داراى بيست پسر و بيست دختر شد و در هر بطن توأمان آوردى پسر و دختر و در أوّل بطن از حوّا هابيل متولَّد گرديد و با او جاريه تولَّد يافت مسمّيه بإقليما كه در حسن يكتا نبود و در بطن ثانى قابيل از او تولَّد گرديد و با او جاريه بود كه آن را لوزا ميگفتند و اين جاريه أجمل بنات آدم در حسن و ملاحت ، و نيكوترين دختر او در خوبى و صباحت بود چون اين دو پسر و دختر به سنّ بلوغ رسيدند حضرت آدم بواسطهء ايشان بهم ترسيد ايشان را نزديك خود خواند و در باب تزويج ايشان بر قانون شرع خود سخن راند و گفت :
اى فرزندان اراده چنانست كه لوزا را بتو اى هابيل نكاح كنم و اى قابيل ارادهء من آنست كه اقليما را بنكاح و عقد تو درآرم .
في الفور قابيل از كلام آدم عليه السّلام برآشفت و گفت : من راضى نيستم كه خواهر هابيل كه قبيح المنظر است معقودهء من گردد و خواهرم كه با من توأمان در شكم حوّا بود در كمال حسن و جمال است او را به نكاح هابيل درآرى .
آدم گفت : من قرعه ميان شما ميزنم اى قابيل اگر سهم تو بر لوزا افتد يا سهم هابيل بر اقليما برآيد هر يك شما تزويج آنكه بسهم او برآيد نمايد .
حضرت امام السّاجدين زين العابدين ( ع ) فرمود كه : چون آدم ( ع ) اسم قرعه در ميان فرزندان مذكور نمود ايشان راضى بر آن گشتند و چون آدم قرعه زد ميان فرزندان سهم هابيل بلوزا و سهم قابيل بر اقليما بر آمد و توأم واجب هر يك ايشان بنام آنكه با او توأم نبود حضرت معبود مقرّر فرمود
بنا بر آن آدم ( ع ) تزويج هر يك ايشان بنوعى كه قرعه بنام آنها بر آمده بود نمود و بعد از آن حضرت ايزد منّان نكاح أخوات به برادران در جميع شرع و أديان حرام فرمود .
آن مرد قريشى بحضرت امام زين العابدين ( ع ) گفت : أولاد ايشان كه در آن زمان بهم رسيده باشند حلال زاده باشند ؟
حضرت امام علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود : بلى حلالزادهاند .
پس آنگاه قريشى گفت : يا بن رسول الله ( ص ) اين فعل اليوم عمل مجوس است ؟
آن حضرت ( ع ) فرمود كه : بعد از آنكه خداى معبود آن فعل را حرام نمود و از ارتكاب آن منع فرمود آنگاه آن طايفه مرتكب آن شدند .
پس آنگاه علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : منكر اين نشوى زيرا كه اين شرايع جارى شد ، نه حضرت ايزد مجيد حوّا را از پهلوى آدم موجود و پديد نموده زوجه و محلَّله او گردانيد .
پس اين پيشتر در شريعت آدم ( ع ) أبو البشر جايز و مستمرّ بود بعد از آن حضرت ايزد داور او را آن را حرام گردانيد .
مرويست كه عبّاد بصرى در طريق مكَّه معظَّمه زادها الله شرفا و تعظيما الى يوم القيامة ملاقات و دريافت شرف خدمت علىّ بن الحسين عليه السّلام نمود و گفت :
يا علىّ بن الحسين ( ع ) ترك صعوبت جهاد با كفرهء لئام نموده اقبال و توجّه بشغل آسان حجّ بيت الله الحرام فرمودى و حال آنكه حضرت عزّ و جلّ بحضرت خاتم الرّسل در قرآن منزل گردانيد كه :
* ( إِنَّ الله اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الله فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ ) * « الى قوله » * ( وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ ) * .
در اين آيه حضرت ربّ العالمين براى مجاهدين ثواب بسيار كه عبارت از دخول * ( جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ ) * است مقرّر و معيّن گردانيد حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : اگر ما جمعى را بنظر آريم كه جهاد با ايشان أفضل از حجّ بيت الله الحرام باشد بىشبه بيقين در آن وقت جهاد با آن أرباب انكار و عناد خواهيم كرد .
غرض امام زين العابدين ( ع ) از اين كلام آنست كه ما را علم تمام به حقايق أحوال أنام زياده از شما و ساير خلق الله تعالى است .
شخصى از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام از نبيذ سؤال كردند آن حضرت ( ع ) فرمود كه : قوم بشرب آن مشغولند و گروه صلحا آن را حرام ميدانند پس شهادت آن جماعتى كه شهوات و مستلذّات دنيويّه وسيلهء شهادت و ايمان دفع و ترك نمودند أولى بقبول است از شهادت آن جمعى كه شهوات ايشان را بشهادت اسلام و ايمان جارى گردانيدند بلكه به وسيلهء مشتهبات دنيويّه اختيار اسلام و ايمان نمودند .
عبد الله بن سنان از أبى عبد الله عليه السّلام روايت كند كه مردى به حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) گفت : يا على فلانى ترا منسوب بضلالت و گمراهى و بدعت و بيراهى ميگرداند .
حضرت امام ( ع ) فرمود كه : تو رعايت حقّ مجالست آن مرد نكردى زيرا كه حديث كه او در خفيه بتو نقل كرد تو در نزد ما عيان و بيان كردى و أداء حقّ ما ننمودى زيرا كه از برادرم سخن غيبت بما تبليغ نمودى و حال آنكه آن
برادر ميداند كه موت مدرك ما و ايشان و بعث محشر ما و ايشان در روز قيامة موعود ما و ايشان است و حضرت الله تعالى و تقدّس حاكم است ميان ما و ايشان .
آنگاه فرمود كه : ايّاكم و الغيبه يعنى زنهار غيبت يكى نكنى بدرستى كه غيبت إدام سگهاى آتش دوزخ است .
اى فلان بدان كه كسى كه عيب مردمان بسيار گويد همان شاهد است بر آنكه او مطالبهء عيوب به قدرى كه خودش بآن معيوب است مينمايد .
و مرويست كه شخصى از آن امام الأنام عليه السّلام يعنى : امام زين العابدين ( ع ) سؤال كرد كه آيا سكوت أفضل است يا كلام ؟
آن حضرت فرمود كه : هر يك از كلام و سكوت را اوقاتست پس اگر سكوت و كلام هر دو از آفات سلامت باشند پس كلام أفضل از سكوت است .
شخصى گفت : يا ابن رسول الله ( ص ) در هنگام سكوت و كلام از آفات و ملام سالم و با سرانجام باشند اختيار كلام از سكوت بچه وجه بانجام و سر انجام باشد ؟
حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمود كه : خداى عزّ و جلّ هيچ پيغمبرى از أنبياء و أوصياء خود را مبعوث بسكوت نگردانيد بلكه تمامى آن أعيان را حضرت ايزد علَّام مبعوث بكلام و به تبليغ شرايع و أحكام گردانيد مع هذا هيچ أحدى سزاوار چنان سكوت و مستوجب ولايت ايزد منّان به سكوت و وقايت و صيانت نفس از بر آن بسكوت و اجتناب از سخط خداى سبحان بسكوت و وقايت بلكه همه اين أسباب بكلام بانصرام رسد يا تعديل قمر بآفتاب و سها به ماهتاب نميكنم زيرا كه توصفت تفضيل سكوت به كلام
ميكنى و صفت فضل كلام بسكوت نميكنى چنانچه بيّن و ظاهر است .
از امام الباطن و الظَّاهر أبى جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهم السّلام مرويست كه : چون امام السّعيد الشّهيد أبى عبد الله الحسين عليه السّلام شربت شهادت چشيد محمّد بن الحنفيّه كسى بخدمت علىّ بن الحسين ( ع ) فرستاد و گفت : مرا حرفيست با تو كه بخلوت بايد گفت :
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه در هر زمانى كه اراده نمائى ميسّر است .
چون محمّد بن الحنفيّه بخدمت آن امام البريّه حاضر گرديد گفت :
يا ابن رسول الله رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ميدانى كه وصيّت و امامت را بعد از خود براى علىّ بن أبى طالب ( ع ) و بعد از علىّ براى حسن عليه السّلام و پس از آن براى پدرت حسين ( ع ) مقرّر گردانيده بود و الحال ، پدرت مقتول شده و او كسى را وصىّ خود نگردانيد و من عمّ تو و هم فرزند پدر توام چون من در سنّ از تو أقدم و بأمير المؤمنين على ( ع ) أقربم و تو در حداثت سنّ و جوانى ، پس بر تو اطاعت و متابعت من لازم است بايد كه با من منازعه در وصيّت و مخالفت در امامت نكنى .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود :
يا عمّ اتّق الله و لا تدّع ما ليس لك بحقّ انّى اعظك ان تكون من الجاهلين . اى عمّ من بپرهيز بخدايتعالى و چيزى كه حقّ تو نباشد دعوى آن نكنى و من ترا وعظ و نصيحت ميكنم از آنكه مبادا از جاهلان گردى .
يا عمّ بدرستى كه پدرم صلوات الله عليه مرا وصىّ خود گردانيد و ولايت و امامت بمن سپرد پيش از آنكه متوجّه عراق گردد و نيز در هنگام شهادت
پيشتر از آنكه شهيد گردد بنصف ساعت مرا ولىّ عهد خود گردانيد و امامت امّت تسليم من نموده و اين سلاح رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است كه در نزد منست بايد كه در اين بابت تعرّض من نكنى كه من بنقصان عمرو پريشانى حال تو اى عمّ ميترسم .
و ديگر آنكه حضرت ايزد تبارك و تعالى قسم ياد نمود كه وصيّت و امامت بجز در عقب حسين بن علىّ عليه السّلام و التّحيّه نگذارند و اگر تو اى عمّ خواهى كه حقيقت اين أمر بر تو بيّن و ظاهر گردد باتّفاق ما بنزديك حجر الأسود حاضر شو تا او را حكم درين مهمّ گردانم و از او سؤال اين حال از آن مطيع ايزد متعال نمائيم .
حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام ميفرمايد كه اين كلام در آن روز در ميان ايشان در مكَّه معظَّمه زادها الله تعظيما الى يوم القيام بود هر دو ايشان به پيش حجر الأسود آمدند .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) بمحمّد بن الحنفيّه گفت : يا عمّ اوّل تو ندا كن و از روى تضرّع و ابتهال از حضرت ايزد متعال سؤال نمائى كه آن سنگ را براى شهادت تو بنطق آرد ، بعد از آن سؤال از حقيقت حال خود نمائى .
محمّد بن الحنفيّه بفرموده عمل نموده از روى تضرّع و ابتهال از حضرت واهب حصول امانى و آمال خود را سؤال نمود و بعد از آن حجر را بمراد خود خواند حجر اجابت كلام محمّد در آن أمر ننمود .
حضرت زين العابدين ( ع ) فرمود كه اى عمّ نه اگر تو وصىّ و امام أنام مىبودى هر آينه اجابت سخن و استدعاى تو در آن أمر مينمود .
محمّد بن الحنفيّه گفت : يا بن أخ بايد كه الحال تو سؤال نمائى و حجر را در باب ولايت و امامت خود بخوانى .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) آنچه مطلب و مراد او بود از حضرت ربّ - العالمين سؤال و استدعا نمود .
پس آنگاه آن ولىّ الله فرمود كه : اى حجر بخدائى كه ترا ميثاق جميع پيغمبر و ميثاق تمامى أوصياء اولو الأمر و پيمان همگى بشر گردانيد تو ما را بلسان عربى روشن و بزبان واضح بيّن خبر ده از وصىّ و امام بعد از حسين ابن علىّ ( ع ) .
در آن دم آن حجر بأمر ايزد عالم بنوعى بحركت و اهتزاز آمد كه نزديك بآن بود كه از موضع و مقام زائل گشته آرام نگيرد .
بعد از آن حضرت قادر سبحان آن را بنطق و بيان در آورد و بزبان عربى روشن و آسان گفت : بار خدايا وصيّت و امامت بعد از حسين بن على عليه السّلام حقّ علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب ( ع ) و ابن فاطمه بنت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است .
چون محمّد بن الحنفيّه اين نوع شهادت از حجر الأسود در باب وصيّت و امامت علىّ بن الحسين عليه السّلام و التّحيّه مشاهدت نمود اقرار بولايت حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود .
پس آنگاه رجعت و انصراف بمنزل خود نمود از ثابت البنانى منقول و مرويست كه من با جماعت بصريان مثل أيّوب سجستانى و صالح المروى و عتبه الغلام و حبيب الفارسى و مالك بن دينار براه كعبه معظَّمه بقصد حجّ بيت الله الحرام احرام بسته بوديم و بعد از قطع منازل و طىّ مراحل چون
داخل آن مكان و محلّ شديم آب در آن موطن و مآب بغايت كم و ناياب بود و مردمان را از شدّت عطش بىتاب و در حيرت و اضطراب ديديم أهل مكَّه تفزّع و تضرّع بما نمودند و حجّاج نيز استدعا و التماس فرمودند كه ما بواسطهء ايشان طلب آب از حضرت وهّاب نمائيم چون بكعبه رسيديم و طواف خانهء واهب يگانه نموديم از كريم متعال از روى تضرّع و ابتهال و تخضّع و تخشّع أحوال التماس و سؤال اعطاى غيث بسكنهء آن محلّ فرموديم ايزد معبود اجابت و استدعاء ما ننمود و ما را در آن باب حيرت تمام روى نمود و بهمان حال در كمال ملال بوديم ناگاه جوانى مكروب محزون كه أثر صلاح و رستگارى و سيماى فلاح و خشيت ايزد بارى ازو جنات أحوال او معلوم و مشحون بود و از گريه در قلق و اضطراب و از خوف عقاب بىتاب شده ليكن شروع در طواف كعبهء ملك الرّؤف نموده چون طواف خانه باتمام أشواط هفتگانه بانجام و انصرام رسانيد روى توجّه بسعادت و اقبال بجانب ما أرباب ارادت و أصحاب اطاعت آورد و گفت :
يا مالك بن دينار و يا ثابت البنانى و يا ايّوب السّجستانى و اى صالح المروى و يا عتبة الغلام و يا حبيب الفارسى و يا سعد و يا عمر و يا صالح الأعمى و يا رابعه و يا سعدانه و يا جعفر بن سليمان ما گفتيم : لبّيك و سعد يك يافتى آنگاه فرمود كه : آيا در ميان شما كسى هست كه حضرت رحيم الرّحمن او را از روى مودّت و محبّت مهربان و خواهان باشد ؟
گفتيم : اى جوان بر ما است دعا و التماس از حضرت مهيمن منّان و بر او است اجابة اعطا و احسان ، چون حضرت امام السّاجدين زين العابدين ( ع ) اين سخن از ما شنيد فرمود : كه شما از كعبه دور شويد كه اگر در ميان شما كسى ميبود كه حضرت واجب الوجود او را دوست ميداشت اجابت مينمود و شنيد كه ميگفت كه : اى سيّد و