كه هيچ كس بغير مادرم مرا باين نام نشناسد .
حضرت أبو عبد الله عليه السّلام فرمود كه : راست گفتى يا سعد المولى آن مرد گفت : جعلت فداك فداى تو گردم يا سيّدى ، من باين اسم ملقّب شدم .
حضرت أبا عبد الله عليه السّلام فرمود كه : هيچ چيز در اين لقب نيست به درستى كه تبارك و تعالى در كتاب مستطاب خود ميفرمايد : * ( وَلا تَنابَزُوا بِالأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الإِيمانِ ) * ، اى سعد چه صنعت دارى ؟
سعد گفت : پدر و مادرم فداى تو باد من از أهل بيت و سلسلهء أهل نجومم و هيچ أحدى قايل نگردد كه در تمامى ولايات بمن كس در نجوم ، و مهارت آن فن مثل من باشد .
حضرت أبا عبد الله عليه السّلام فرمود كه : ضوء قمر چند درجه تفاوت دارد ؟
يمانى گفت : نميدانم .
آن حضرت فرمود : راست گفتى .
ضوء مشترى را بر ضوء عطارد تفاوت چند درجه است ؟
باز يمانى گفت : يا حضرت مرا اطَّلاع بر حقيقت آن نيست .
أيضا آن امام البريّه عليه الصّلوة و التّحيّه فرمود كه : راست گفتى امّا بگوى كه نام آن ستاره چيست كه چون بحكم قادر بيچون طالع گردد شتران مست گردند .
يمانى گفت : مرا علم بر آن ستاره نيست .
حضرت أبى عبد الله عليه السّلام گفت : نام آن ستاره چيست كه بعد از
طلوع آن گاوان بمستى و هيجان آيند .
يمانى گفت : نميدانم .
حضرت امام الخلائق أبى عبد الله جعفر بن محمّد الصّادق ( ع ) فرمود كه : اين ستاره چيست كه چون طلوع كند كلاب در هيجان و مستى آيند ؟
يمانى گفت : نميدانم .
أبى عبد الله عليه السّلام فرمود كه : راست گفتى نميدانى امّا بگوى كه ستارهء زحل را در نزد شما چه عزّت شرف و محلّ است ؟
يمانى گفت : كه زحل ستارهء نحس است .
امام النّاطق الأمين جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام و سلام الله ربّ العالمين فرمود كه : اى يمانى زنهار اين سخن نحوست زحل بر زبان نرانى زيرا كه آن ستاره نجم أمير المؤمنين صلوات الله عليه و عليهم أجمعين است ، و آن حضرت سيّد الأوصياء است او آن نجم ثاقب است كه حضرت ايزد واهب ذكر آن را در كتاب خود واجب دانسته مذكور گردانيد .
يمانى گفت : يا امام الامّه معنى ثاقب چيست ؟
امام عليه السّلام فرمود كه : مطلع آن ستاره در هفتم است چون زحل در آن محلّ بحكم عزّ و جلّ طالع گردد اضاءت و روشنائى آن از تمامى آسمان درگذرد و سوراخ همه سموات كند تا آنكه بآسمان دنيا رسد پس از اين جهت از تعدّى ثقب او حضرت مهيمن واهب آن را مسمّى بنجم ثاقب گردانيد .
پس آنگاه آن ولىّ الله فرمود كه : يا أخا العرب اى برادر مردم عرب آيا در پيش شما عالم دانا و فقيه عارف شناسا است .
يمانى گفت : نعم جعلت فداك آرى مادر و پدرم فداى تو باد در -
شهر يمن قوم هستند كه هيچ طايفه مثل ايشان در علم و عرفان نيستند .
حضرت أبو عبد الله عليه السّلام گفت : از عالم يمن چه چيز مىرسد به مردم و چه هنر از فضل او بر تو ظاهر گرديد ؟
رجل يمانى فرمود كه : عالم يمن مرغ را در سبقت سير از طيران باز ميدارد و در ساعت واحده بقدر مسيرهء يك ماهه راه راكب كه بر مركب تيزرو سوار گشته سير نمايد او بر أثرش رود كه أصلا ازو نماند .
امام النّاطق الأمين جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فرمود كه :
عالم مدينه أعلم از عالم يمن است .
مرد يمانى گفت : كه از علم عالم مدينه چه بمردم ميرسد .
حضرت امام الهمام أبى عبد الله عليه السّلام فرمود كه : عالم مدينه را قدرت سير و سفر چندانست كه وقوف بر أثر راكب مركب تيزتك و زجر طير از طيران بهر ملك بىشبهه و شكّ نكند و در لحظهء واحده عالم بمسير آفتاب كه قطع دوازده برج و دوازده خشكى و دوازده دريا و دوازده عالم نمايد .
يمانى گفت : يا أبا عبد الله عليه السّلام گمان نيست كه هيچ أحدى عالم باين مذكورات باشد و درك كنه آن چيزها تواند نمود .
راوى گويد كه : يمانى بعد از آن از مجلس بهشت قرين ارم تزيين آن امام الأمين عليه السّلام برخاست و راه خود برداشت .
و از سعيد بن أبى الخصيف مرويست كه گفت من و ابن أبى ليلى در زمان امامت حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد عليهما السّلام به مدينهء سيّد البريّه رفتيم و چون باتّفاق رفيق طريق بمسجد حضرت رسول شفيق داخل گشتيم و نشستيم ، ناگاه حضرت أبى عبد الله ( ع ) از در مسجد در
آمد من با رفيق استقبال آن سرور نموديم و چون عرض فدوّيت و نيكو بندگى خود ظاهر نموديم از أحوال من و أهل و عيالم سؤال نمود و بندهنوازى به جاى آورد .
بعد از آن گفت : اين كسى كه با تست كيست ؟ گفتم اين ابن أبى ليلى قاضى مسلمانان است .
آن حضرت فرمود كه : نعم و بعد از لحظهء روى بسوى ابن أبى ليلى آورد و گفت : اى فلان مال اين را گرفته بآن ميدهى و ميان مرد و زن مفارقت ، و جدائى بهم ميرسانى و از ارتكاب اين أفعال از هيچ أحدى نميترسى ؟
گفت : بلى آن حضرت فرمود كه : تو بچه چيز حكم ميان مردم ميكنى ؟
ابن أبى ليلى گفت : آنچه از حضرت رسول آخر الزّمان و از أبى بكر و عمر بمن رسيد من بهمان حديث و خبر حكم و أمر در ميان مردمان مينمايم .
حضرت أبى عبد الله جعفر عليه السّلام از ابن أبى ليلى پرسيد كه :
حضرت سيّد البشر عليه صلوات الملك الاكبر در شأن حضرت أمير المؤمنين حيدر فرمود كه : أقضاكم علىّ عليه السّلام .
قاضى گفت : نعم ، بلى اين حديث فيما بين النّاس مشتهر است .
أبى عبد الله جعفر بن محمّد سلام الله تعالى فرمود كه : هر گاه تو راه بخدمت رسول ايزد داور بردى و اين چه صحيح بتو رسيده تو چون حكم و قضاء بغير قضاء على مرتضى ميكنى ؟
راوى گويد : كه رنگ ابن أبى ليلى بعد از استماع كلام حضرت امام الورى معصفر گرديد و گفت : يا أبا عبد الله التماس من از ذات ستوده صفات
شما آنست كه در آن باب با من سخن نگوئى و مرا نيز و الله بخداى عالم قسم است كه من بعد أصلا و أبدا بر سر آن يك كلمه از آنچه مذكور شد نميروم .
و حسين بن يزيد از حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام روايت كند كه حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود كه : يا فاطمه حضرت ايزد واهب بغضب تو در غضب آيد و برضاى تو راضى گردد .
يعنى : هر كس كه اى فاطمه تو ازو راضى باشى حضرت واجب الوجود ازو راضى است و خشنود و آنكه مغضوب تست واحد معبود نيز بىشبهه از او در غضب و ناخشنود است .
راوى گويد : كه امام الهمام جعفر بن محمّد عليه السّلام اين كلام صدق التيام در محضر جمعى كثير از أهل اسلام بيان نمود محدّثون اين حديث قايل گشتهاند و در كتب خود نقل نمودند ليكن چون ابن جريج در آن محضر حاضر بود گفت : يا أبا عبد الله عليه السّلام امروز حديث براى ما نقل كرديد كه مردمان را در حيرت تمام دارد .
حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فرمود كه :
آن كدامست ؟
گفت : يا حضرت آن كلام آنست كه حديث نمودى كه حضرت سيّد البريّه خطاب بفاطمه نموده فرمود كه : يا فاطمه الله تعالى ليغضب بغضبك و يرضى لرضاك .
راوى گويد كه : امام جعفر الصّادق عليه السّلام فرمود كه : شما مىبينيد كه خداى تبارك و تعالى برضاى بندهء مؤمن راضى و بغضب او مغضوب و ناخشنود ميگردد .
ابن جريج گفت : بلى آن حضرت فرمود : هر گاه حضرت آله بواسطهء هر آحاد مؤمن اين احسان بخير ظهور ظاهر كند شما را چه انكار است از آنكه دختر حضرت رسول فاطمة البتول مؤمنه بود كه حضرت واجب الوجود برضاى آن بضعهء نبىّ المحمود راضى و خشنود گردد و بغضب آن امّ الأئمّه البريّة در غضب آيد .
آن مرد چون اين سخن شنيد گفت : راست گفتى آنگاه فرمود كه : * ( الله أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه ) * .
و از حفص بن غياث مرويست كه : گفت : من روزى داخل مسجد الحرام گرديدم در آن أثناء ديدم كه ابن أبى العوجاء از امام البرايا أبى عبد الله عليه التحيّه و الثّناء سؤال از قول ايزد تعالى * ( كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ ) * مينمود كه يا حضرت آن جلد غير چه گناه دارد كه خلَّاق وهّاب او را عذاب و عقاب كند ؟
امام الهمام عليه الصّلوة و السّلام فرمود كه : ويحك جلد آن همانست ليكن چون جلد اوّلى محترق گرديد و باز مهيمن كار ساز كرهء ثانيه جلد اخرى بر او ملبّس گردانيد .
ابن أبى العوجاء گفت : يا بن رسول الله تعالى براى توضيح اين بيان بواسطهء خاطر من مثال از أمر دنيا بيان فرمائى .
حضرت امام النّاطق الأمين جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فرمود آرى اگر مردى خشت بردارد پس آن را بشكند و بعد از آن آن خشت شكسته را از آنجا كه برداشته بيندازد پس اين همانست و آن خشت كه در اوّل برداشت غير اين خشت شكسته است زيرا كه آن صحيح غير مكسور بود .
روايت است كه شخصى از حضرت امام النّاطق جعفر بن محمّد ( ع ) از تفسير قول خداى عزّ و جلّ در قصّهء ابراهيم ( ع ) نمود كه : * ( قالَ بَلْ فَعَلَه كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ ) * .
حضرت امام جعفر صادق ( ع ) فرمود كه : كبير آن أصنام نكرد ، و خليل الرّحمن عليه السّلام دروغ نگفت .
آن مرد گفت : پس اين قول چگونه است ؟
امام عليه السّلام فرمود كه : ابراهيم ( ع ) بقوم گفت كه : از آن أصنام سؤال نمائيد اگر آنها را قدرت نطق و بيان باشد و ايشان بنطق و بيان درآيند پس آن فعل كسر أصنام از بزرگترين ايشان صادر و سانح گرديد و اگر ايشان قادر بنطق و بيان نباشند آن كار بزرگترين أصنام نخواهد بود و هيچ گونه فعل و عمل از آن مردودان يزد عزّ و جلّ صادر و مسجّل نگردد و آن جماعت بنطق و بيان درنيامدند يعنى أصنام ناطق نگشتند و حضرت ابراهيم عليه السّلام دروغ نگفت .
و نيز از حضرت امام الامّه أبى عبد الله عليه السّلام و التّحيّه از تفسير قول خداى عزّ و جلّ در سورهء يوسف عليه السّلام : * ( أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ ) * سؤال شد .
حضرت امام الهمام عليه السّلام فرمود كه : سرقت اخوان يوسف آن بود كه آن حضرت را از پدرش دزديدند .
آيا نمىبينيد كه در هنگام كه وكلاى حضرت يوسف عليه السّلام گفتند كه :
* ( أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ ) * .
برادران در جواب گفتند كه : * ( ما ذا تَفْقِدُونَ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ ) * ، و
نگفتند كه شما صواع ملك را دزديديد بلكه ايشان يوسف را از پدرش دزديدند چون از آن ولىّ حضرت بيچون از قول حضرت ابراهيم عليه السّلام * ( فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ ) * سؤال نمودند آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : ابراهيم عليه السّلام سقيم نبود و دروغ نيز نگفت بلكه مطلب ابراهيم عليه السّلام از سقيم سقم در دين مهيمن كريم است .
و از عبد المؤمن الأنصارى منقول و مرويست كه من گفتم بحضرت أبى عبد الله عليه السّلام كه : جعلت فداك قوم از حضرت رسول حىّ قيّوم روايت ميكنند كه آن نبىّ الرّحمه عليه الصّلوة و التّحيّه فرمود كه : اختلاف امّت من رحمت است .
حضرت أبى عبد الله فرمود كه : راست گفتند .
عبد المؤمن الأنصارى گويد كه : من گفتم پس هر گاه اختلاف رحمت باشد پس اجتماع ايشان وسيلهء عذاب و دخول نيران باشد .
حضرت امام جعفر بن محمّد عليه السّلام فرمود كه : مطلب حضرت نبىّ المحمود نه بنوعى است تو و قوم بر آن رفتهاند جز اين نيست كه مراد و مفاد از قول حضرت عزّ و جلّ * ( فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ ) * . آنست كه حضرت واجب الوجود تعالى أمر بندگان خود نمود كه بخدمت حضرت نبىّ المحمود رفته و از آن حضرت شرايع و أحكام دين اسلام را فرا گيرند و بعد از تعليم چون - مراجعت بسوى قوم خود نمايند آن طايفه را از آنچه تعليم گرفتهاند بياموزند پس ايزد تعالى و تقدّس اراده كرد كه خلايق اختلاف از بلدان بنزد آن رسول آخر الزّمان بواسطهء تعليم آداب اسلام و ايمان نمايند نه آنكه مراد از