امام را علامات مختصّه است چنانچه أعلم جميع مردمان و أحكم ايشان و أتقى النّاس و أحلم از تمامى مردم و أشجع مردمان و سخىترين همه خلقان است و مختون و مطهّر از مادر متولَّد گردد چنانچه پيش روى و بين يديه مرئى و مبصر او است خلف او نيز مشاهد او است ، يعنى چنانچه از پيش مىبيند از عقب نيز مىبيند و مخبر و مطَّلع است و او را سايه نيست و در هنگام كه آن حضرت امام از شكم مادر بزمين آيد البتّه بهر دو كف دست بزمين آيد و در همان دم آن سرور امم آواز خود بشهادتين أشهد أن لا اله الَّا الله و أشهد انّ محمّدا رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بلند گرداند و هرگز محتلم نگردد و در وقت استراحت نوم چشمش در خواب و دلش بيدار است ، زيرا كه آن حضرت را غفلت از ايزد غفّار نيست .
و امام محدّث و صاحب كلام مشتمل بر نصايح و مواعظ أنام است و درع حضرت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مساوى و موافق جسم امام است و بول و غايط امام مرئى و مشاهد أنام نگردد زيرا كه حضرت عزّ و جلّ زمين را موكَّل گردانيد كه از فضلات آنچه از امام بيرون آيد منع نمايد و رايحهء فضلات امام أطيب و أحسن از رايحهء مشك ازفر است ، و أولى مردمان بمردم از نفس ايشان بايشان و مهربانتر از پدر و مادر بهر بشر از مطيعان آن سرور امام است و تواضع امام بحضرت آله أشدّ و أزيد از تواضع ساير أنام مهيمن علَّام است .
امام آخذ أمر رحيم الرّحمن بيشتر از جميع مردمان و أكفّ از تمامى خلقان در منهىّ عنه قادر سبحان است دعاى او مستجاب و او پسنديدهء كريم وهّاب است .
و اگر امام دعا كند بر صخره كه دو نصف شود هر آينه چنان شود و سلاح - رسول أنام و سيف آن حضرت عليه السّلام و ذو الفقار حيدر كرّار در نزد امام عليه السّلام است و در نزد امام صحيفه ايست كه بر او أسماء شيعهء او كه الى يوم القيام پيدا گردند در آن صحيفه مرقوم بالتّمام است .
و ايضا صحيفهء در نزد امامست كه در او أسماء أعداء آن حضرت كه تا روز قيامت ظاهر و آشكارا گردند مسطور است و جامعه در نزد امامست و آن صحيفه ايست كه طول آن هفتاد ذراعست در آن جميع ما يحتاج اليه أولاد آدم تا آخر الزّمان مذكور و عيانست و جفر أكبر و جفر أصغر و آن اهاب كبش است كه در او جميع علوم خصوص علم ضرورى دين حتّى أرش خراش وجه و غيره و تا جلده و نصف جلده و ثلث جلده مذكور است و مصحف حضرت فاطمه بنت سيّد الأنام در نزد امام عليه الصّلوة و السّلام است .
و اين حديث در أكثر كتب معتبره بنظر مترجم أحقر رسيد مثل من لا يحضره الفقيه و غيره .
از خالد بن أبى الهيثم الفارسى رضى الله عنه منقول و مرويست كه من بحضرت أبى الحسن الرّضا ( ع ) گفتم مردمان را گمان چنانست كه در زمين - أبدالاند آن أبدال كيانند ؟
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : ايشان راست ميگويند آن أوصياء اصفيااند كه خداى تعالى ايشان را أبدال انبيا گردانيد زيرا كه چون حضرت بيچون أنبياء را از اين جهان برداشته بيرون برد و ختم أنبياء به حضرت محمّد مصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم نمود هر نبىّ را وصىّ بلكه أوصياء بود آن جماعت أبدالاند .
در مذمّت غلات و مفوّضه از حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام مروى و منقول است كه اين هر دو طايفه كافر گمراهند و برائت از ايشان و بيزارى از أصناف اين طوايف گمراهان واجب و لازم است بلكه بيزارى از جمعى كه به موالات و مودّت اين جماعت باشند نيز واجبست و آن حضرت بيان آنچه سبب و علَّت اعتقاد فاسدهء باطل ايشان باين مذهب بىبنيان بود نمود چنانچه در سابق ذكر طرف از آن عيان و مذكور گرديد . و از اين جهت از آباى أئمّهء عظام و از أبناى كرام در حقّ آن طوايف لئام و در مذمّت ايشان و در أمر به لعن آن جماعت و برائت از ايشان در فصاحت حال آن جهله و گمراهان و در انكشاف و اظهار بدى و اعتقاد نكنند تا بكسى كه او مخالف اين صفات بود و گمان ايشان چنان بود كه جميع شيعه بر آن اعتقاد فاسد و مذهب باطلاند نعوذ با لله از آن كس از آنكه اعتقاد بآن كند و ميل بآن نمايد .
پس جميع آنچه حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام از علَّت وجه خطا و ضلال آن طايفه از دين قويم و منهج مستقيم بيان نمود همانست كه ما در سابق در اين كتاب باسناد متقدّم از حضرت أبى الحسن العسكرى عليه السّلام روايت كردند كه آن حضرت عليه السّلام نقل نمود كه : أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : اين جماعت أهل ضلال كفره بر آنچه اعتقاد كردند وجه آنست كه آن طايفه قدر و مقدار أئمّه دين را نميدانند و اين طايفه كرام عظام را در قدر به مقدار نفوس معطَّلهء ايشان قياس مينمايند .
از اين جهت آنچه از آن مقرّبان حضرت أحديّت ملحوظ و مشاهد ايشان گردد در نظر آن جماعت بغايت عجب مينمايد و از آن واسطهء تعظيم أئمّه البريّت بسيار بسيار مينمايند پس بآراء فاسده چيزى چند از خود پيدا كردند و اقتصار
بر عقول قاصرهء خود نمودند و سالك مسالك غير طريق واجب گشته از دين قويم و ملَّت مستقيم برگشتهاند تا آنكه قدر خداى أكبر را صغير و أمر او را حقير دانستند و تهاون در تعظيم شأن واجب التّعظيم عاليشأن قادر سبحان نمودند زيرا كه آن طايفه اسلام بحضرت ايزد علَّام در باب آنكه ايزد تعالى و تقدّس قادر بنفس غنىّ بذات مقدّس و قدرتش مستعار از هيچ كس و او غنىّ از همه كس و غناء او نيز مستفاد از ذات أقدس او است .
او آنچنان خداونديست كه فقير گرداند هر كرا خواهد و غنىّ گرداند آن را كه ارادهء غناء و ثروت او نمايد و هر كرا خواهد بعد از قدرت عاجز گرداند و آن را كه خواهد بعد از غنى فقير و محتاج گرداند پس مردمان نظر كردند بسوى بندهء او كه او را مخصوص گردانيد بقدرت كه هيچ أحدى از امّت را مثل آن قدرت و عنايت و احسان و شفقت ننمود و مطلب ايزد واهب از آن شفقت و اعطاء قدرت بواسطهء اظهار و اعلان فضل و عزّت آن بنده در نزد ربّ العزّت بود و اختيار آن بنده بجهت كرامت و حرمت آن بنده است تا حجّت او را بر خلق واجب و محقّق گرداند .
و از جهت آنكه آنچه آن بنده به بندگان قادر منّان رساند آن را ثواب بر طاعت او گرداند و باعث اتّباع أمر او سازد او را بآن وسيله بنوازد و عباد - مكلَّفين حضرت ربّ العالمين را از غلط در نصب حجّت او بر ايشان مأمون ساخته او را مقتداى جميع خلقان گرداند .
پس اين جماعت غلات مانند طالبان پادشاه از پادشاهاى دنيااند تا منقطع از فضل و كرم و مترجّى به اويل و نعم او گردند و اميدوار استظلال بظلّ آن پادشاه ذى حشمى باشند كه منتعش بمعروف و احسان آن پادشاه زمان
گشته بوسيلهء جزيل اعطاى آن پادشاه بأهل و أوطان خود رجعت بشرط كه آن ملك ايشان را از طلب دنيا مستغنى سازد و از تعرّض در مكاسب ، و خسيس مطالب نگاهداشته بنوازد فلهذا متوجّه درگاه آن پادشاه گردند و از متردّدين طريق جناب ملك سؤال از عتبه و باب او نمايند تا شرف خدمت او دريابند .
قضا را بعضى از رعايا دليل و مرشد آن طايفه شده ايشان را بآن جناب عاليمآب رسانيدند دلهاى آن جماعت متعلَّق و مرتبط برؤيت آن ملك باشد و از هر أحدى خدم و حشم هنگام ملاقات آن پادشاه محترم را استطلاع و استعلام نمايند .
شخصى بايشان گويد : كه همين ساعت آن ملك باستقبال و سعادت با لشكر و مراكب و با خيل مردان راكب بيرون خواهد آمد ليكن شما بالتّمام تسليم و كورنش و تعظيم و پوزش در وقتى كه ملك را ملاقات كنيد بجاى آريد و أصلا تقصير در تكريم و تعظيم ملك روا مداريد و اقرار بمملكت و اظهار بندگى و عبوديّت در خدمت ملك نمائيد .
زنهار و الف زنهار كه آن پادشاه را باسم مذكور مگردانيد و غير او را در حضور او تعظيم مثل تعظيم ملك بتقديم مرسانيد چه اگر چنين فعل از شما در حضور ايشان سانح و هويدا گردد پس شما ملك را از حشمت حقّ او انداختيد زيرا كه روى از او گردانيديد و باين واسطه مستحقّ عقوبت عظيم بعلَّت ترك تعظيم و تكريم ملك ميگرديد .
آن جماعت بآن أمين ناصح گويند كه : يقين چنين خواهيم كرد و بقدر جهد و طاقت خود ترك اطاعت و عبوديّت او نخواهيم كرد چون آن طايفه به در
خانه آن پادشاه رسند هنوز لبث و مكث نكرده باشند كه يكى از غلامان آن پادشاه كه سيّد و مولى او آن غلام را في الجمله اكرام و احترام نمود بناء عليه - آن غلام از بعضى عبيد ممتاز باشد ناگاه از مطلع و مقام پادشاه بيرون آيد چون اين جماعت نظر در او نمايند همان كه او را ملبّس بلباس فاخر و بنعم مالكش مفتخر يابند با آنكه اين طايفه در طلب پادشاه طىّ مسافت آن راه نموده باشند به مجرّد رؤيت و مشاهده آن غلام بواسطهء آن نعمت قليل كه از آن پادشاه جليل بآن عبد انعام فرموده آن را آن جماعت بسيار دانند و منعم عليه را منعم و پادشاه محتشم فرا گيرند همگى و تمامى يك بار روى باو آرند و تحيّت و عرض عبوديّت كه بواسطهء ملوك و پادشاهان عاليشأن بجاى مىآرند آن طايفه بيرويّه بواسطهء بندهء آن پادشاه محترم كريم با كمال احترام بتقديم رسانند و آن بنده را به نام آن پادشاه عاليمقام خوانند و منكر گردند بر آنكه ملك ديگر هست كه مالك اوست .
امّا چون آن مردم روى بآن عبد منعم عليه آرند و تعظيم پوزش پادشاهانه نسبت باو بجاى آرند در همان دم آن غلام منعم و ساير جنود و حشم آن ملك محتشم روى بآن مردم آرند و آنها را نهى و زجر از ارتكاب مثل آن أمر نمايند و اظهار برائت از آن جماعت بواسطهء تسميهء آن عبد منعم بنام آن پادشاه مكرّم فرمايند و آن طايفه را بعد از لؤم و سرزنش مخبر گردانند كه آن پادشاه عالم كسى است كه اين عبد منعم عليه آن پادشاه محتشم است و آن ملك را أمثال اين بنده بسيار است و او را بنعم و احسان خود مخصوص و محترم گردانيد و اگر اين كلام بىنظام شما بسمع أشرف آن پادشاه ذوى الاحترام رسد بيقين هيچ مطلب و مرام شما بحيّز انجام و انصرام نرسد و تمامى اميد و آرزو كه از او داريد
فوت گشته سخط و عذاب و غضب و عقاب او بشما برسد .
هر چند آن عبد منعم و ساير حشم آن پادشاه از روى جبر و اكراه روى بآن قوم گمراه آورده گفتند كه : شما در اين باب خطا كرده از طريق صواب بيرون رفتيد آن جماعت تكذيب قول و ردّ كلام آن أصحاب ملك بالتّمام مىنمودند و پيوسته بهمين منهج غير قويم مصرّ مستقيم بودند و چون آن ملك ديد كه آن جماعت غلام او را بسيادت و نجابت گزيدند و آن بندهء او را به اميرى در مملكت او برداشتند و بعضى حقّ تعظيم و تكريم او نموده او را گذاشتند پادشاه بر آن جماعت غضب فرموده جميع ايشان را محبوس مخلَّد ساخته و جمعى را موكَّل ايشان سازد كه آن طايفه را معذّب بأشدّ العذاب و سوء العقاب گردانند .
پس همچنين آن جماعت غلات أمير المؤمنين على عليه السّلام را بندهء مكرّم حضرت مهيمن عالم يافتند و عزّ و جلّ اكرام و احترام أمير المؤمنين على عليه السّلام بواسطهء آن نمود كه تا فضل او را بر تمامى أنام مبيّن و بانجام ، و حجّت او را بقامت و انصرام رساند .
نهايت آن جماعت بيمعرفت تصغير ذات خالق البريّه در نزد خود نموده گفتند كه : چون شود كه على عليه السّلام بندهء ايزد علَّام باشد چه صفات آلهى همگى در أمير المؤمنين على عليه السّلام ظاهر و جلى است و اين أمر بر آن جماعت بسيار بسيار مشكل و بغايت بزرگ و عظيم بود كه حضرت عزّ و جلّ ربّ أمير المؤمنين على عليه السّلام بود آن حضرت مسمّى بغير اسم او گردانيدند .
امّا أمير المؤمنين على عليه السّلام و شيعه و اتباع آن حضرت از أهل ملَّت نهى و زجر آن طايفه از آن قول شنيع و عمل منع نموده گفتند كه : اى جماعت بيرويّت بدانيد كه على عليه السّلام و أئمّه يعنى باقى أولاد آن امام الامّه عباد
مكرّم و بندگان محترم قادر عالم و مخلوق و مدبّر غنىّ أكبرند بىشبهه به يقين أصلا قادر بهيچ چيز و أمر نيستند مگر بچيزى كه حضرت ربّ العزيز ايشان را قوّت و اقتدار بر آن أمر و كار داده باشد و مالك هيچ چيز نمىباشند مگر آنچه حضرت ايزد تعالى و تبارك آن برگزيدگان خود را بان صاحب و مالك گرداند و ايضا أصلا أئمّه الهداى عليه السّلام مالك موت و حيات و قبض و نشور و بسط موفور و حركت و سكون نيستند الَّا آنچه ربّ العزّت اين جماعت را طاقت و قدرت بر آن دهد خالق ايشان منزّه از صفات مخلوقين و مبرّا از حدوث و متعالى از نعوت واصفين و مقدّس از وضع محتاجين است .
و اگر كسى از امّت حضرت أئمّه عليهم السّلام يا يكى از آن أعيان الامّه را أرباب داند بدون خداى وهّاب بدرستى كه آن شخص كافر و مستحقّ عذاب وبيل * ( فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ ) * است .
پس أكثر قوم او باستنكار بيّن و آشكار نمودند و در طغيان و عصيان به غايت مشتدّ و مصرّ بودند * ( وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ ) * بيان حال تير مآل آن قوم زبون است مگر قليل كه متوسّل بآن هدايت سبيل باشند أهل طغيان را امانى بحكم ايزد سبحان باطل و مطالب ايشان خائب و عاطل و همه در عذاب باقى و معطَّل باشند .
و جامع اين كتاب ميگويد : كه ما ايضا باسناد مقدّم كه سابق مذكور شد از حضرت أبى الحسن العسكرى عليه الصّلوة و السّلام روايت كرديم كه حضرت امام البرايا أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : هر كه أمير المؤمنين على عليه السّلام را از عبوديّت بيرون برد و اعتقاد بربوبيّت او نمايد آن كس بحكم ايزد تعالى و تقدّس از جملهء مغضوب عليهم و من الضّالَّين گردد يعنى از گمراهان