ذكر بيان احتجاج أبى الحسن الرّضا عليه صلوات ربّ الأرض و السّماء بر أهل كتاب ايزد تعالى از أصناف يهود و مجوس و نصارى و أهل زبور و صابى و غير ايشان و الزام اين جماعت بتوفيق ايزد منّان از حسن بن محمّد النّوفلى منقول و مروى است كه چون حضرت ولىّ ايزد بيچون أبو الحسن الرّضا عليه السّلام در خراسان بمأمون الرّشيد وارد گرديد در همان هفتهء ورود مأمون الرّشيد بفضل بن سهل أمر نمود كه اجتماع أصحاب مقالات مثل رأس الجالوت و جاثليق و رؤساء صابئين و هربذ أكبر و أصحاب زردشت و نسطاس الرومى و متكلَّمين در يك محلّ نمايد و تمامى اين طوايف را در يكجمع و محضر حاضر فرمايد تا مأمون كلام حضرت أبو الحسن الرّضا ( ع ) با ايشان و كلام ايشان بآن امام الانس و الجانّ در باب مذهب و أديان استماع نمايد .
فضل بن سهل بموجب فرموده عمل نموده و چون بحكم مأمون أصحاب مقالات را فضل در يك محلّ جمع نمود و مأمون را باجتماع ايشان در يك مكان اعلام فرمود .
مأمون گفت : ايشان را بنزد من حاضر گردان فضل بن سهل حسب الأمر مأمون آن جماعت را بمجلس او حاضر گردانيد .
در آن وقت مأمون گفت : كه ما شما را براى كار خير جمع كرديم و دوست داريم ابن عمّم اين مدنى كه درين ولايت بنزد ما آمده شما با او مناظره نمائيد بايد كه صباح بزودى تمام در نزد من حاضر شويد و أحدى از شما از اين أمر تخلَّف ننمايد .
جملگى گفتند سمعا و طاعة ما صبح زود تمام بخدمت تو يا أمير المؤمنين حاضر خواهيم شد .
حسن بن محمّد النّوفلى روايت كند كه ما را حديث و حكايت با حضرت أبو الحسن الرّضاء عليه السّلام بود و با آن حضرت عليه السّلام در تكلَّم بوديم كه ناگاه يا سر الخادم از در در آمد و گفت : يا سيّدى أمير المؤمنين يعنى مأمون الرّشيد بشما از روى شوق تمام سلام فرستاد و ميگويد : كه فداك أخوك برادر فداى تو گردد أصحاب مقالات و أهل أديان مختلفه و آراى متخالفه و متكلَّمين از جميع أهل هر ملَّت صباح زود پيش ما حاضر خواهند بود اگر شما بسعادت و اقبال با ايشان تكلَّم و جدال و مباحثه قيل و قال را دوست داشته باشيد ما را مشرّف گردانيد و اگر از تكلَّم آن طايفهء گمراه مستكره باشيد بايد متحمّل آزار و مشقّت نگرديد و اگر راضى باشيد ما با آن جماعت بمنزل شما بخدمت مشرّف گرديم و اين بر ما بغايت سبك و آسان است .
حضرت أبو الحسن الرّضا عليه السّلام بيا سر فرمود كه : سلام ما بايشان برسانيد و بگوئيد كه اراده و مطلب شما را دانستيم على الصّباح ان شاء الله به نزد شما خواهيم بود .
از حسن بن النّوفلى مرويست كه چون يا سر بواسطهء تبليغ سلام و پيام آن سرور از مجلس بدر رفت آن حضرت بجانب ما ملتفت گرديد و گفت : يا نوفلى تو از أهل عراقى بيشتر رقّة عراقى أصلا غليظ نيست آنچه در پيش تست ابن عمّم همگى و تمامى آنچه بر ما جمع نمود براى چيست ؟ يعنى أهل شرك ، و أصحاب مقالات و بدعت را ؟
من گفتم : فداى تو گردم اراده و امتحان شما در فضل و حال معرفت و كمال دارد و بسيار بسيار خاطرش مصمّم است در آنكه بداند و بشناسد كه حالت شما در چه مرتبه است .
آن حضرت گفت : و الله كه بناء او بر أساس غير وثيق البنيانست و بخداى عالم قسم است كه بناء او بسيار بسيار بد بنيان است .
پس آنگاه آن ولىّ الله فرمود : كه يا نوفلى بناء او در اين باب كدام است ؟
گفتم : يا بن رسول الله بدرستى كه أصحاب كلام و بدع خلاف علماء أهل شرعند و اين بواسطهء آنست كه عالم منكر نگردد الَّا أمر منكر را و أصحاب مقالات و كلام يعنى متكلَّمون و أهل شرك أصحاب انكارند چنانچه اگر بر آن طوايف حجّت آريد بر آنكه خداى تعالى يكيست گويند كه تصحيح وحدانيّت حضرت الوهيّت نمائيد .
و اگر گويند كه حضرت محمّد رسول و فرستاده ايزد تعالى است آن طوايف
گويند كه اثبات نبوّت و رسالت آن حضرت فرمائيد و چون أحدى ارادهء بيان دلايل و حجج بر آن جمعى لجج نمايد آن طايفه بر آن مرد بدل از روى بهت و جهالت سخنان گويند و آن كس اگر دليل ايشان را با حجّت خود باطل كند اين جماعت أصلا استماع دلايل او ننمايند و چندان مغالطه نمايند تا ترك قول خود نمايد ، يا سيّدى و مولاى شما از اين جماعت بر حذر بوده ، جعلت فداك يا خير يا سيّد .
آن سرور صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از كلام نوفلى تبسّم نمود بعد از آن فرمود كه : يا نوفلى آيا ميترسى كه آن لئام بوسيلهء لجاجت و ابرام حجّت ناتمام خود را بر ما قطع و اتمام نمايند ؟
نوفلى گويد كه گفتم : لا و الله من در هيچ دم بواسطهء مباحثه و مجادلهء فضل و علم از جهت شما نترسيدم بدرستى كه من از حضرت ذو المنن مترجّى و مترقّبم كه شما را بر آن طايفه وخيم العاقبه مظفّر و منصور گرداند ان شاء الله تعالى .
پس آنگاه آن ولىّ الله تعالى فرمود كه : يا نوفلى آيا ميخواهى بدانى كه در چه ساعت و چه دم مأمون از اين حركت ناملايم پشيمان و نادم گردد ؟
گفتم : نعم يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم .
آن حضرت فرمود كه : ندامت مأمون و پشيمانى از اين حركت ناموزون در هنگامى خواهد بود كه استماع احتجاج ما بر يهود و أهل تورات بتورات آن طايفه عاقبت نامحمود و بأهل انجيل بانجيل ايشان و بر أهل زبور بزبور آن جماعت و بر گروه صائبين بعبرانيّت ايشان و بر هرابذه بغارسيّت آن قوم و بر أهل روم بروميّت ايشان و بر أهل هر مقالات بلغات آن طوايف نمايد كه بآن مردم
تكلَّم نمايم .
پس هر گاه كه قطع كلام و لجاجت و ابرام هر صنف آن لئام نمائيم و حجّت آن طايفه يك يك را شكسته مقطوع و ملزم گردانيم بنوعى كه هر يك از أصناف - أهل مقالات از مقالات خود برگشته رجعت بقول من نمايند در آن دم مأمون نادم گشته ميداند كه آن موضع و مكان كه سبيل سلوك در آنست او نه مستحقّ آنست در آن وقت اظهار ندامت و خجالت نمايد و لا حول و لا قوّة الَّا با لله العلىّ العظيم .
چون روز ديگر بأمر خالق أكبر صبح صادق سر از مشرق بدر كرد خورشيد خاور جهان ظلمانى را از كسوت لباس ظلمت عارى ساخته به اضائت و استضائه خود نورانى گرديد .
فضل بن سهل بخدمت آن ولىّ حضرت عزّ و جلّ آمده بعد از عرض تحيّت و نيكو بندگى گفت : جعلت فداك ابن عمّت منتظر قدوم مسرّت لزوم شما است و تمامى قوم در آن مجمع و محضرند شما بسعادت و اقبال در تشريف آوردن آن محالّ چه ميفرمائيد ؟
حضرت امام البرايا أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : يا فضل در پيش باش كه من نيز بتوفيق عزّ و جلّ بغير تراخى و مهل بناحيهء شما بآن محلّ ساير مستعجليم .
پس آنگاه آن ولىّ الله وضوء بواسطهء بندگى حضرت آله كرده بعد از آن آن امام الانس و الجانّ شرب سريق نموده و ما را نيز از آن خورانيده ، و از دولت سراى خود بيرون آمد ما نيز با آن ولىّ ايزد عزيز بيرون آمده روانه شديم و چون آن ولىّ خداى بيچون بمجلس مأمون رسيد محفل ديد مملوّ و مشحون
از خلق افزون چنانچه جلوس أحدى در آن ممكن ممكن نبود و از كثرت خلايق در آن مأمن جاى توطَّن أرباب پيكر و بدن بغايت متعسّر بلكه متعذّر بود و محمّد بن جعفر از جماعت و سلسلهء طالبيان و جمع كثير از هاشميان بنى هاشم و قوّاد حاضر بودند .
و چون حضرت امام الأتقياء أبى الحسن الرّضا عليه السّلام داخل آن مجلس شد مأمون و محمّد بن جعفر و جميع بنى هاشم بتواضع آن امام الامم برخاستند و ايستادند ، مأمون دست مبارك آن ولىّ ايزد أكبر تعالى و تبارك را گرفته بر سرير در پهلوى خود ممكَّن گردانيد امّا آن جماعت همچنان ايستاده بودند تا آنكه حضرت أبى الحسن الرّضا ( ع ) ايشان را رخصت جلوس نمود قوم نشستند .
امّا مأمون را هميشه روى سخن بحضرت أبى الحسن عليه السّلام بود ساعة فساعة با آن حضرت حديث و حكايت مىنمود پس از آن ملتفت به سوى جاثليق گرديد و گفت :
يا جاثليق اين ابن عمّم علىّ بن موسى بن جعفر است و او از أولاد فاطمه دختر پيغمبر ما محمّد مصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و پسر علىّ بن أبى طالب است و من بسيار بسيار ميخواهم كه تو با او متكلَّم گشته بر او احتجاج به انصاف نمائى و لجاج ننمائى .
جاثليق گفت : يا أمير المؤمنين چگونه محاجّه كنم با كسى كه بر من احتجاج بكتاب نمايد كه من منكر آن باشم يا در باب مباحثه او جدال مستدلّ گردد بر من بقول پيغمبرى كه مرا ايمان و اخلاص به نبىّ ايشان نيست .
حضرت امام البرايا چون اين كلام از آن أعلم نصارى شنيد گفت : يا
نصرانى اگر من حجّت و الزام شما بر انجيل عيسى كه كتابت شما است نمايم اقرار بآن نمائى ؟ جاثليق گفت : مرا چگونه قدرت دفع ما نطق به الانجيل كه مرقومهء منزلهء ربّ جميل و محتومه و مكرّمهء ايزد جليل است بود .
آرى بخداى ايزد تعالى قسم است من بر رغم انف خود اقرار بآن نمايم هرگز انكار آن ننمايم امام گفت : سؤال كن هر چه خواهى و جواب بشنو .
جاثليق گفت : چه ميگوئى در باب نبوّت عيسى و كتاب او كه از حضرت ملك تعالى آورده آيا منكر هيچ يك ازين دو تا كتاب و عيسى عليه التّحيّه و الثّناء ميباشيد يا نه ؟
امام البرايا أبى الحسن الرّضا عليه سلام الله تعالى فرمود كه : ما مقرّيم بنبوّت عيسى ( ع ) و بكتاب او و بآنچه آن حضرت نبىّ الله امّت خود را بشارت داد بآن و حواريّين اقرار بآن نمودند .
يعنى : ما مقرّيم بنبوّت عيسى و كتاب او كه هر دو مقرّ و مخبر از نبوّت سيّد البشر بودند و كافر منكريم بنبوّت همهء عيسى كه مقرّ بنبوّت محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و بكتاب آن رسالتمآب نبودند و بشارت بامّت به بعثت آن نبىّ - الرّحمه ندادند .
جاثليق گفت : نه قطع و فصل أحكام شرع بحكم ملك العلَّام بدو شاهد عدلين است الحال كه شما مدّعى نبوّت براى پيغمبر خود محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم باشيد نه بر شما لازم است كه دو گواه از غير أهل ملَّت خود بر نبوّت محمّد بر طبق دعوى خود از آن جماعت كه نصرانيّه منكر آن طايفه نباشد بگذرانيد و اين سؤال كه با ما كردى از غير أهل ملَّت ما مثل آن بر سؤال نمائى .
امام الأتقياء أبى الحسن الرّضا فرمود كه : يا نصرانى آيا قبول بشهادت عادل كه پيشتر در زمان عيسى عليه السّلام در خدمت آن حضرت بوده از من مينمائى ؟
جاثليق گفت : آن عادل را بنام مذكور گردان تا بدانم كيست .
حضرت امام الأنام عليه السّلام فرمود كه : چه ميگوئى در حقّ يوحنّا الدّيلمى .
جاثليق گفت : بخ بخ ذكر نام دوستترين مردمان در نزد مسيح عليه سلام الملك المنّان نمودى .
حضرت امام المؤتمن أبى الحسن الرّضا فرمود كه : من ترا قسم ، اى جاثليق قسم بذات پروردگار عالم ميدهم آيا انجيل ناطق است به آنكه يوحنّا مذكور كرد گفت : كه حضرت مسيح عليه السّلام مرا خبر بدين محمّد - العربى سيّد البشر داد و مرا بشارت داد بر آنكه آن پيغمبر جليل القدر بعد از من بچند سال بحكم ايزد مهيمن پيدا و ظاهر خواهد شد و حضرت عيسى بن مريم حواريّين را نيز بوجود آن نبىّ الاكرم محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بشارت داد و آن طايفه ايمان برسول آخر الزّمان آوردند .
جاثليق گفت : يوحنّا از حضرت عيسى عليه السّلام اين كلام ذكر فرمود كه آن حضرت بشارت نبوّت مردى و بأهل بيت و وصىّ او داد و مشخّص ننمود كه نبوّت آن مرد در چه وقت و زمان بود و نام و نشان او را قوم نيز بيان نكردند تا ما را معرفت بحال آن نبىّ آخر الزّمان ظاهر و عيان گردد .
امام الخلائق عليه السّلام گفت : اى جاثليق اگر من براى تو كسى را كه قارى انجيل بود بيارم تا بر تو در انجيل جايى كه ذكر محمّد و أهل بيت و امّت