بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 18

می‌زند نه از باب این است که جهازات جسمانی انسان با حیوان فرق می‌کند ، یعنی زبان انسان را بر خلاف حیوان طوری ساخته‌اند که بتواند حرف بزند . به زبان مربوط نیست ، به جسم مربوط نیست ، به روح مربوط است . این‌ زبان و دهان و مخارجی که انسان دارد حیوان هم عینا اینها را دارد ولی‌ حیوان که نمی‌تواند حرف بزند به دلیل این است که ادراکش برای سخن گفتن‌ کافی نیست . پس منشأ و ریشه سخن گفتن آن استعداد فطری انسان در ادراک‌ کلیات است . حال این که در قرآن می‌فرماید : " « علمه البیان »" خدا به انسان‌ بیان را ، ظاهر کردن مکنونات ما فی الضمیر خود را آموخت ، بعضی مفسرین‌ گفته‌اند مقصود این است که لغات را خدا وضع کرده است یعنی مشکل انسان‌ فقط این بوده که می‌بایست لغت برایش وضع می‌شد ، خدا قبلا آمده به وسیله‌ انبیاء لغات را وضع کرده است . مثلا لغت عربی ، لغت عبری . لغت فارسی‌ . لغت ترکی را به وسیله پیغمبران وضع کرده و در اختیار انسانها قرار داده است ، این معنی " « علمه البیان »" است ، یعنی خدا واضع لغات‌ است . ( بعد نظریه‌ای هم در علم لغت شناسی در قدیم پیدا شده بود که اصلا واضع لغت خداست به دلیل " « علمه البیان »" . ) البته این نظر را بعضی گفته‌اند ولی نه بعضی که قابل اعتنا باشند . دیگران گفته‌اند اولا معنی " « علمه البیان »" " علمه اللغة " نیست‌ . صحبت در لغت نیست . اگر سخن از لغت می‌بود باز یک حرفی بود . صحبت‌ از سخن گفتن و بیان کردن و استعداد بیان کردن مکنونات خود است . این‌ همان استعدادی است که انسان در ادراک کلیات دارد . پس " خدا به‌ انسان بیان را تعلیم کرده " یعنی در فطرت انسان آن استعداد را نهاده‌ است که بعد منشأ می‌شود برای بیان کردن . این مطلب را دانستیم . این دو نعمت در این دو سوره ذکر شده است یعنی نعمت بیان که‌


صفحه 19

در سوره رحمن آمده و نعمت قلم که در سوره قلم آمده و دیدیم این هر دو سوره خیلی به یکدیگر نزدیکند . در مجموع ( در این دو سوره ) با تفاوتهایی‌ در پس و پیش بودن و برخی نکات دیگر ، سخن از خلقت انسان و از تعلیم‌ انسان به طور عموم است و سخن از تعلیم بیان است در سوره رحمن و از تعلیم قلم است در سوره قلم . در سوره قلم اهمیت مطلب از این جهت است‌ که اولین سوره‌ای است که بر پیغمبر نازل شده یعنی دیباچه قرآن است که‌ ببینیم قرآن در اولین آیاتی که بر قلب پیغمبر نازل می‌کند چه مطالبی را طرح می‌کند . خلقت را طرح کرده ، تعلیم را طرح کرده است ، قلم را طرح‌ کرده . در سوره رحمن ( که تمام سوره در مقام ذکر نعمتهاست ) ، ( ببینیم‌ ) از چه نعمتی شروع کرده است . باز اینجا می‌بینیم صحبت تعلیم و خلقت و بیان است . این " بیان " و " قلم " دو چیزی است که اگر انسان در اینها دقت‌ نکند شاید مثلا بگوید خدا به انسان فرش داده ، خدا به انسان نعمت بیان‌ هم داده است ، خدا به انسان نعمت خندیدن داده ، نعمت بیان کردن هم‌ داده است . از زمین تا آسمان متفاوت است . اگر بیان و قلم نبود انسان‌ تا دامنه قیامت همان وحشی اولیه بود ، محال بود - به اصطلاح امرو - فرهنگ و تمدن به وجود بیاید ، چون فرهنگ و تمدن محصول تجارب بشر است‌ ، با بیان ، انسان آنچه را که تجربه می‌کند و می‌آموزد ، به همزمانهای‌ خودش منتقل می‌کند ، که قلم هم این خاصیت را دارد . با قلم آنچه که یک‌ نسل آموخته و نسلهای گذشته آموخته‌اند و به این نسل منتقل شده ثبت می‌شود و برای نسلهای دیگر باقی می‌ماند که نسلهای دیگر از آنجا که نسل گذشته‌ رسانده است این بار را به دوش می‌گیرد و حرکت می‌کند و الا اگر بنا بود که هر نسلی ( از نقطه اول شروع


صفحه 20

کند انسان به جایی نمی‌رسید ) . یک صنعت ساده مثل صنعت بنایی را در نظر می‌گیریم . اگر اولین کسی که‌ شروع می‌کند به کار بنایی و چهل سال هم بنایی می‌کند تجاربش را با خودش‌ به گور ببرد ، بعد یک نفر دیگر از نو بخواهد شروع کند ، این ( صنعت ) تا قیامت به جایی نمی‌رسد . همین طور است علوم . آنهایی که اولین باز مثلا علم حساب را کشف کردند ابتدا مثلا چهار عمل اصلی را به دست‌ آورده‌اند . اگر بشرهای بعد هم می‌آمدند از همان جا شروع می‌کردند باز به‌ همان نقطه آنها رسیده بودند . ولی در اثر بیان و قلم ، هم علم انسان ، آموخته‌های انسان ، تجربیات اسنان به همزمانهای خودش توسعه پیدا می‌کند و هم برای نسلهای دیگر باقی می‌ماند . پس " « علمه البیان »" و همچنین‌ " « علم بالقلم »" مساوی است با اینکه فرهنگی و تمدنی به بشریت‌ عنایت فرمود . " « الشمس و القمر بحسبان »" از اینجا این مطلب شروع می‌شود که در کار عالم حساب و نظم برقرار است ، چیزی بی حساب و بی قاعده وجود ندارد . در زبان عربی یک " حسبان " داریم و یک " حسبان " یعنی و یک " حسبان " که این دو مصدر هستند و یک فعل داریم یکی " حسب " و دیگری‌ " حسب " . " حسب " مصدرش " حسبان " است و " حسب " مصدرش " حسبان " . " حسب " یعنی گمان کرد " حسبان " یعنی گمان کردن . ولی‌ " حسب " یعنی حساب کرد . " حسب حسبانا " یعنی حساب کرد حساب‌ کردنی . می‌فرماید : " « الشمس و القمر بحسبان »" خورشید و ماه با حسابی موجود هستند یعنی در کار اینها حساب و نظم معین هست ، در حرکاتی‌ که اینها دارند حساب و نظمی در کار است . در حرکت وضعی و حرکت‌ انتقالی که هر یک از این ذرات آسمانی بلکه کهکشانها صدها جور حرکت‌ دارند - و در همه چیزشان - حساب است ، تصادفات و بی نظمی در کار عالم‌


صفحه 21

وجود ندارد . چرا این را می‌گوید ؟ بعد خواهیم گفت ، برای اینکه انسان را بگوید : ای انسان ! سر را تسلیم حساب کن ، خیال نکن در کار عالم حسابی‌ نیست (« الا تطغوا فی المیزان و اقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان‌[1]. " « و النجم و الشجر یسجدان »" . " نجم " معنی معروفش ستاره‌ است ولی به گیاه هم اطلاق می‌شود. عرب وقتی می‌گوید " نجم " یعنی رویید، از زمین پیدا شد. کیاه که از زمین می‌روید به آن هم " نجم " می‌گویند کما اینکه به ستاره هم به اعتبار اینکه طول می‌کند "نجم" می‌گویند ، یعنی این‌ که عرب به ستاره نجم می‌گوید به اعتبار این است که از دیده انسان مخفی‌ است بعد طول می‌کند. به گیاه هم از آن جهت "نجم" می‌گویند که مخفی است‌ یعنی از زمین پیدا نیست، تخمش در زمین است و خودش نیست، بعد از زمین‌ سر می‌زند و بر می‌آید. از این جهت به آن هم "نجم" می‌گویند. قرآن می‌گوید نجم و درخت هم خدای خود را سجده می‌کنند، ساجد خدای خود هستند.
اینجا مقصود از " نجم " چیست ؟ بعضی چون " نجم " بعد از " شمس‌ " و " قمر " آمده است گفته‌اند پس شمس و قمر در حسابی هستند و نجم و شجر در سجده ، و مقصود از نجم ستاره است . ولی اکثریت در اینجا گفته‌اند به دلیل این که ( این مطلب ) با واو عاطفه هم ( آمده است مقصود از " نجم " ستاره نیست ) . آنجا ( فرمود : ) " « الرحمن علم القران خلق‌ الانسان علمه البیان الشمس و القمر بحسبان »" واو نیاورده ، به اینجا که رسیده فرموده : " « و النجم و الشجر یسجدان »" برای اینکه در اینجا خواسته یک مطلب جدید بگوید . علامت گذاری و نقطه گذاری در رسم الخطها یک امر جدید است و در قدیم معمول نبود و همیشه با واو عاطفه عمل‌ می‌کردند . ولی[1]الرحمن / 8 و[9]


صفحه 22

ویرگول که امروز در نوشته‌ها آمده جای بسیاری از واوها را گرفته است . در قرآن خود نظم قرآن گاهی این واوها را بر می‌دارد یعنی همان حالت تعدید ( به اصطلاحی که مفسرین هم گفته‌اند ، می‌گویند سنة التعدید ، منهاج التعدید ) یعنی حالت بر شمردن را دارد . انسان فقط در وقتی که می‌خواهد چیزی را بشمارد واو را می‌اندازد . مثلا کسی با شما مشورت می‌کند می‌گوید من چه کسی‌ را به این مجلس دعوت کنم ؟ شما می‌گویید : آقای حسن‌آقا ، آقای احمدآقا ، آقای علی‌آقا . دیگر نمی‌گویید " و آقای احمدآقا و آقای علی آقا " . در حالی که انسا می‌خواهد بشمارد این واو دیگر لازم نیست ، واو را بر می‌دارد ، قرآن خودش قبل از اینکه این چیزها بیاید ، این کار را می‌کند یعنی‌ مانند تعدید عمل می‌کند و واو را برمی‌دارد . نفرمود : " الرحمن علم‌ القران و خلق الانسان و علمه البیان و الشمس و القمر بحسبان " ، اینها را بدون واو ذکر کرد مگر آنجایی که سیاق دارد تغییر می‌کند : " « و النجم‌ و الشجر یسجدان »". مفسرین - شاید اغلبشان - گفته‌اند که مقصود از "نجم‌ " در اینجا همان گیاه است به قرینه " شجر " و به قرینه "یسجدان" نه‌ ستاره به قرینه " شمس " و " قمر " ، چون مطلب دیگری می‌خواهد بگوید. اگر اینجا باز مقصود مثلا همان " بحسبان " می‌بود می‌گفتیم نجم هم ستاره‌ است ، ولی اینجا چیز دیگری می‌گوید: " « و النجم و الشجر یسجدان »" . خیلی تعبیر لطیف و عجیبی است : گیاه و درخت هم خدا را سجده می‌کنند . یعنی چه گیاه خدا را سجده می‌کند ؟ گیاه همین عمل روییدنش سجده خداست ، نه اینکه مقصود این است که درخت مثلا شبها که مردم به خواب می‌روند سرش‌ را کج می‌کند و روی زمین می‌گذارد . سجده او چیز دیگری است ، اطاعت است: در مقابل امر پروردگار خود خاضع هستند . " « ثم استوی الی السماء و هی‌ دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها »


صفحه 23

« قالتا اتینا طائعین »"[1]آن وقت که استوا پیدا کرد ( به آسمان ) ، یعنی سماء و آسمان و این جو فوق را تحت تسلط خود قرار داد در حالی که او دود بود یعنی گاز بود ، در وقتی که او به صورت یک گاز بود ، خدا به این‌ علویات و به زمین گفت بیاید ( یعنی دستوری که من می‌دهم اطاعت کنید ) ، گفتند آمدیم در حالی که مطیع هستیم . معلوم است که آنجا سخن لفظ نیست ، جواب لفظ هم نیست ، امر پرورودگار و قانون الهی را که بدون تخلف عمل‌ می‌کنند ، آن اطاعت آنهاست . آنجا به تعبیر " « طائعین »" آمده است‌ ، اینجا به تعبیر " « یسجدان »" .
فارابی همین فیلسوف معروف اسلامی خود ما - که این روزها خیلی صحبتش‌ بود و هزار و صدمین سالش را جلسه می‌گرفتند - در کتاب فصوص الحکم خودش‌ تعبیر خیلی زیبایی دارد ، می‌گوید : " صلت الساء بدورانها و الارض‌ برججانها و الماء بسیلانه و المطر بهتلانه " آسمان با حرکت خودش دارد نمازش را می‌خواند و زمین با جنبش خودش نمازش را می‌خواند ، آب با جریان خودش عمل نمازش را انجام می‌دهد و باران با آن ریزش خودش نمازش‌ را دارد انجام می‌دهد . در این زمینه ، مولوی شعرهای بسیار خوبی دارد :معنی الله گفت آن سیبوبهیولهون فی الحوائج هم لدیهبعد ذکر می‌کند که تمام ذرات عالم چگونه به درگاه الهی نیاز می‌برند و نماز می‌خوانند و نماز هر موجودی متناسب با مرتبه وجود خودش است ، نماز هر موجود یعنی وظیفه خود را انجام دادن و مطیع امر الهی بودن . آنها مطیع‌ تکوینی هستند و انسان بایداین اطاعت را انتخاب کند ، چون باید انتخاب‌ کند گاهی هم عصیان و تمرد می‌کند . ای انسان ! گیاه و[1]فصلت / . 11


صفحه 24

درخت اطاعت پروردگارشان را می‌کنند سجده پروردگارشان را انجام می‌دهند ( این ، زمینه " « فبای الاء ربکما تکذبان »" است ) پس تو چرا نه ؟ " « و السماء رفعها و وضع المیزان »" و سماء را بلند کرد ، یا او را در مقام بلند آفرید ، و مقیاس و میزان بر نهاد . سماء - همیشه گفته‌ایم - از " سمو " است که به معنی علو است ، یعنی این علویات . ممکن است‌ مقصود همین علویات جسمانی باشد ، یعنی آنها را بلند در بالای سر شما آفرید ، و چون در قرآن سماء غالبا به امر معنوی گفته می‌شود ، به عالم‌ معنا هم اطلاق می‌گردد . " « و هو القاهر فوق عباده »"[1]یا اگر گفته می‌شود الله - مثلا - فی السماء ( مقصود از " سماء " همین علویات‌ جسمانی نیست ) . " « و وضع المیزان »" . میزان یعنی آلت سنجش : و آلت سنجش نهاد ( قرار داد ) . در آیات پیش صحبت از حساب بود " « الشمس و القمر بحسبان »" که در کار عالم حسابی هست. بسیار خوب، در کار عالم حسابی هست ، ( ولی ) آیا ما انسانها آلت به دست آوردن حساب‌ را هم داریم یا نداریم ؟ ممکن است خیلی حسابها باشد ولی ما راهی برای‌ کشف آن حسابها نداشته باشیم . مثلا در اثقال یعنی در سنگینیها ممکن است‌ که انسان قبلا بداند که این وزنها با یکدیگر تفاوتی دارد ، حسابی در کار است ، برابریها و نابرابریهایی در کار است ، ولی وقتی که ترازویی در کار نباشد ، ابزاری در کار نباشد ، از کجا من بتوانهم بفهمم که ایا این‌ دو وزنه برابر یکدیگر هستند یا یکی بیشتر است یکی کمتر ؟ ولی وقتی که‌ یک ابزار هم وجود دارد ، من ، هم می‌دانم حسابی در کار است ، هم وسیله‌ دارم برای اینکه حساب را کشف کنم و به دست بیاورم .
میزان - همین طور که عرض کردم - یعنی آلت سنجش ، اسمی است‌[1]انعام / . 18


صفحه 25

عام ، هر آلت سنجشی را " میزان " می‌گویند ، ولی عرف بیشتر یک‌ مصداقش را می‌شناسد و آن همان ترازو و قپان است ، یعنی چیزی که سنگینیها را می‌سنجد ، که در زندگی بشر جزء لوازم و ضروریات است و یکی از آن‌ چیزهایی است که عدالت بدون آن برقرار نمی‌شود . اگر همین سنجشهای جسمانی‌ نباشد روابط میان افراد بشر به کلی به هم می‌خورد . خود همین ، یکی از نعمتهای بزرگ الهی است . ولی تنها میزان عالم ترازویی که قوه ثقل را می‌سنجد نیست ، انسان کامل میزان و معیار و آلت سنجش انسانهای دیگر است . فلاسفه ، علم منطق را " علم میزان " می‌نامند یعنی علم آلت سنجش‌ - می‌گویند - چون با علم منطق می‌توان شکل و صورت افکار را سنجید که آیا این افکاری که ما در ذهن خودمان ترتیب می‌دهیم به شکل و صورت صحیحی‌ ترتیب یافته یا نه . " منطق " مقیاس است ، میزان و آلت سنجش ( فکر است ) . شاغول برای یک بنا میزان است چون عمودی بودن دیوار را با آن‌ می‌شنجد . همچنین تراز برای او میزان است چون افقی بودن دیواری را که‌ کشیده با آن می‌سنجد . ذرع و متر و یاردی که یک ابزار در دست می‌گیرد برای او میزان روایی و ناروایی . عدالت - که خودش حقیقتی است ( که ) قبل از قانون وجود دارد - باز میزان قانون است . عمل من باید با چه‌ سنجیده بشود ؟ با قانون . خود قانون با چه سنجیده شود و از کجا که قانون‌ ، قانون درستی باشد ؟ میزان قانون ، عدالت است . میزان عدالت ، حق‌ یعنی استحقاق است : " « اعطاء کل ذی حق حقه »" ( استحقاقها ) که در واقع به نظام هستی مربوط می‌شود . پس برای هر چیزی میزان و مقیاس قرار داده شده تا می‌رسد به آن چیزی که خود آن ، مقیاس همه چیزهاست و آن متن‌ خلقت و جریان اصیل خلقت است که مقیاس همه چیز قرار می‌گیرد .