ألَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَینَینِ. وَ لِسانآ وَ شَفَتَینِ. وَ هَدَیناهُ النَّجْدَینِ[1]. آیا ما به انسان دو چشم ندادیم؟! آیا ما به او زبان و دو لب ندادیم؟! ما انسان را به دو نجد هدایت کردیم. عرب به سرزمین مرتفع[2]و همچنین به راههایی که در سرزمینهای مرتفع وجود دارد «نجد» میگوید[3].
قرآن میگوید: دو راه وجود دارد که هر دو هم سنگلاخ است و راههایی است که با مشقت و زحمت زیاد باید طی شود، و ما هر دو راه را به انسان نشان دادهایم. ما به انسان دو راه را نمودهایم و گفتهایم هر کدام را میخواهی برو، ولی راه حق و خیر این است و راه شر آن.
چرا قرآن به راه خیر و راه شر «نجد» گفته؟
حال چرا قرآن این دو راه را «نجد» یعنی راه سخت و پرزحمت نامیده است؟ در آیات قبل هم خواندیم: لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. چطور هم راه خیر صعبالعبور است و هم راه شر؟ نکته اساسی اینجاست. هر دو راه، سختی دارد اما تفاوت در این است که راه خیر اولش سخت است و هرچه انسان آن را طی میکند سهلتر و آسانتر میشود، مثل راهی که اولش سربالایی است و در نیمه افقی میشود و در آخر سراشیبی، ولی راه شر درست برعکس است، اولش خیلی آسان و جذاب و دارای کشش است ولی هر چه انسان بیشتر طی میکند سختتر میشود.
[1]. اينجاست كه قسمتهای اول بحث روشن میشود.
[2]. سرزمينی كه در عربستان وجود دارد و به آن «نجد» میگويند، به همين اعتبار است. در جغرافی به سرزمينمرتفع «فلات»میگويند.
[3]. مثلا به راهی كه به دامنه كوه كشيده میشود «نجد» میگويند.
روایتی از رسول اکرم
امیرالمؤمنین از رسول اکرم نقل میکنند که فرمود: حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَکارِهِ وَ حُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ[1]بهشت در وسط سختیها قرار گرفته و انسان وقتی میخواهد به بهشت برود باید دیوار سختیها را بشکافد، ولی جهنم برعکس است، انسان از یک راه خیلی آسان و پرلذتی میرود و یکمرتبه دچار آن همه سختیها میشود.
پس خصلت کار خیر این است که اولش سخت است چون انسان باید خودش را تمرین بدهد تا عادت کند، ولی همین قدر که به کار خیر عادت کرد آن را به آسانی و راحتی و با لذت فراوان انجام میدهد. اما کار شر بر عکس است، چون اثر گناه سنگین کردن انسان است.
تعبیرات قرآن در مورد گناه
مکرر گفتهایم که قرآن در مورد گناهان تعبیراتی دارد که معنایش این است که گناه بار انسان را سنگین میکند، یعنی هر گناهی به منزله باری است که روی دوش انسان گذاشته میشود به طوری که انسان در آخر احساس میکند کأنـّه زیر کوهی قرار گرفته، بر خلاف مردم اهل خیر که هر چه بیشتر کار خیر انجام میدهند احساس میکنند کأنـّه در حال بال درآوردناند. لهذا به گناه گفته میشود «ذَنْب». «ذنب» یعنی دُم. انسان هرچه گناه میکند مثل این است که برایش دم میروید و روز به روز این دم بزرگتر میشود و حرکت را برایش دشوار میکند. قرآن در تعبیر دیگر از گناه تعبیر به «وِزْر» میکند. «وزر» یعنی بار سنگین. وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْری[2].
[1]. بحارالانوار، ج 67 / ص 78 و ج 68 / ص 72.
[2]. إسراء / 15، فاطر / 18.
در سوره غاشیه خواندیم: هَلْ اَتیک حَدیثُ الْغاشِیةِ. وُجوهٌ یوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ. عامِلَةٌ ناصِبَةٌ. بعضی از مردم عمل کردند ولی عملشان عمل پرنصب یعنی پر تعب و پررنجی است.
پس این اشتباه است که انسان خیال کند[1]باید از میان دو خوشی و دو ناخوشی یکی را انتخاب کند، یا در دنیا راحت و خوش و بیزحمت و پرلذت و با سعادت زندگی کند و از آخرت محروم باشد و یا برعکس. نه، این گونه نیست که گناهان خوشی محض باشند. علت اینکه انسان گناه را خوشی و طاعت را رنج میبیند این است که اولِ قضیه را میبیند. انسان میگوید: «اگر نماز بخوانم بیشتر به من خوش میگذرد یا مشروب بخورم و غرق در عالم کیف و مستی شوم؟!». بله، این، خوشی است و آن، رنج و زحمت، اما این خوشی به دنبال خود چه چیزی میآورد و آن زحمت به دنبال خود چه چیزی میآورد؟ هیچ کدام بیزحمت نیست.
لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. باور نکن که انسان از رنج خالی باشد؛ یک جا رنج در اول است و یک جا در آخر، یک جا رنج جسمانی است و یک جا روحی و معنوی. شما در میان مردمی که از ایمان بهرهای دارند و روحی سالم دارند ولو فقیر و در حد یک کارگرِ دست به دهان باشند، آدمی پیدا نمیکنید که در همه عمر یک شب نیاز پیدا کند با قرص خوابآور بخوابد، ولی شاید در میان کسانی که غرق در نعمت هستند کمتر کسی باشد که بتواند بدون قرص خوابآور بخوابد؛ اعصاب چنین افرادی دائما در تهیج و هیجان است. پس آن خوشیها این ناراحتیها را به دنبال دارد.
[1]. خيلیها اين اشتباه را میكنند.
زحمت مسئولیت و تکلیف
خلاصه، مقصود قرآن این است که انسان در دنیا نمیتواند از نوعی زحمت خالی باشد، ولی میتواند آن زحمت را طوری شکل بدهد که بعد برای او سعادت ابدی و خوشی جاودانی داشته باشد. آن زحمتی که انسان ]باید[ خودش را در متن آن قرار بدهد زحمت تکلیف و مسئولیت است. اگر انسان خودش را متعهد کند به اینکه به وظایف و تکالیفش عمل کند، خوشی در همین دنیا و سعادت و خوشی مطلق در آخرت به دنبال آن میآید. خدا انسان را برای خوشی و سعادت آفریده است اما به شرط اینکه بداند برای رسیدن به سعادت جاودانی و ابدی باید از این گردنه سخت عبور کرد. فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ. آدمی که غصه مال از دست رفته را میخورد و میگوید: «أهْلَکتُ مالا لُبَدآ» اقتحام عقبه نکرده است. «اقتحام» ورود با زحمت و سختی و فشار است.
موعظه امیرالمؤمنین
از جمله مواعظی که امیرالمؤمنین بارها برای مردم میفرمودند و در نهجالبلاغه هم هست، این است: تَجَهَّزوا ـ رَحِمَکمُ اللهُ ـ فَقَدْ نودِی فیکمْ بِالرَّحیلِ مجهز شوید ـ خدا شما را رحمت کند ـ که بانگ کوچ کردن در میان همه ما زده شده است. وَ أقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَی الدُّنْیا کم کنید این همه اقامت کردن بر سر امور دنیایی و مادی و موقت را. وَ انْقَلِبوا بِصالِحِ ما بِحَضْرَتِکمْ مِنَ الزّادِ با بهترین توشههای خودتان باز گردید به سوی خدا. فَإنَّ أمامَکمْ عَقَبَةً کؤودآ وَ منازِلَ مَخوفَةً مَهولَةً لابُدَّ مِنَ الْوُرودِ عَلَیها وَ الْوُقوفِ
عِنْدَها[1]در جلوی شما گردنهای سخت و منزلهایی خوفناک و هولناک است. خلاصه اگر انسان در دنیا این عقبه را خوب طی کند آنجا برایش راحت و آسان میشود و اگر نه، نه.
مقصود از «عقبه»
حال این گردنه چیست؟ آیا واقعا گردنهای است که کسی بگوید: «ما قاطری اجاره میکنیم تا به راحتی از این گردنه عبور کنیم»؟ نه، این گردنه از نوع عمل است. این گردنه چیست؟ فَک رَقَبَةٍ. انسانی را آزاد کردن. اینجا تعبیر به «عِتق» نکرده، بلکه تعبیر به «فک» کرده. وقتی چیزی به چیزی چسبیده باشد و بخواهند آن را بکنند و جدا کنند، به این میگویند «فک». مثلا «فک رهن» در جایی میگویند که کسی مالی را نزد کسی گرو گذاشته باشد. این مال در دست مرتهِن است. بعد برای اینکه این مال را به ملک خودش رهایی ببخشد، آنچه به عنوان رهن گرفته پس میدهد و میگوید: این مال را فک رهن کردم؛ یعنی مثلا این خانه را که در گرو مرتهن بود آزاد کردم. قرآن وقتی این عقبهای را که انسان باید طی کند بیان میکند اولین چیزی که ذکر میکند این است: رها ساختن یک انسان، آزاد کردن گردن یک انسان.
مقصود از فک رقبه
مفسرین در مورد آزاد کردن گردن یک انسان توضیحاتی دارند. یکی از مصادیق مسلّمش همان آزاد کردن برده است که قرآن فوقالعاده به آن
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 202.
عنایت دارد. بارها گفتهایم که در اسلام بردگی حکم یک دالان تربیتی را دارد. بردگی در اسلام جزء مقولات اقتصادی نیست، بلکه جزء مقولات آموزشی و پرورشی است؛ یعنی کسی که در میدان جنگ اسیر میشود و به زور وارد اسلام میشود مدتی تحت آموزش و پرورش اجباری قرار میگیرد، ولی بعد که آموخت، قرآن میگوید آزادش کنید. بنابراین اولین گردنه، آزاد کردن این بردههاست.
ولی در اسلام بندگی اختصاص به این نوع خاص ندارد، بلکه در قرآن از دو نوع بندگی دیگر هم یاد شده است. در اینجا که تعبیر «فک رقبة» به کار رفته نه تعبیر «عتق»، شاید از این جهت باشد که آن دو نوع دیگر را نیز شامل شود. نوع اول: قرآن هر نوع اسارت یک انسان را در دست انسان دیگر ولو به شکل بندگی رایج نباشد، تعبید و بندگی مینامد. قُلْ یا أهْلَ الْکتابِ تَعالَوْا إلی کلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکمْ ألّا نَعْبُدَ إلاَّ اللهَ وَ لا نُشْرِک بِهِ شَیئآ وَ لا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضآ أرْبابآ مِنْ دونِ اللهِ[1]. در اینجا مقصود از «اَرباب» ]برده داران [ظاهری نیست. قرآن حکومت و سلطه جبارانه هر کسی بر کس دیگر را «تعبید» مینامد.
همچنین قرآن از قول موسی خطاب به فرعون میفرماید: وَ تِلْک نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَی أنْ عَبَّدْتَ بَنی إسْرائیلَ[2]بنی اسرائیل را بنده خودت قرار دادی و حالا منتش را بر سر من میگذاری؟! فرعون بنی اسرائیل را بنده ظاهری خودش نکرده بود بلکه آنها جزء رعایایش بودند. بنی اسرائیل آزادی ظاهری داشتند و حر بودند ولی قرآن آن حکومت جبارانه فرعون بر آنها را «تعبید» مینامد. پس در واقع موسی میگوید: من آمدهام برای فک رقبه بنی اسرائیل.
[1]. آلعمران / 64.
[2]. شعراء / 22.
در جای دیگر میفرماید: فَقالوا أنُؤْمِنُ لِبَشَرَینِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدونَ[1]. یعنی قوم موسی و هارون عبادت کنندگان و بندگان ما هستند. در اینجا مقصود این است که اینها اسیر دست ما هستند، نه اینکه برده ما هستند. در نهجالبلاغه هم این تعبیر زیاد است.
پس فک رقبه اختصاص به آزاد کردن برده رسمی ندارد، بلکه آزاد کردن مردم از اسارت یک جبار هم فک رقبه است. مورد دیگری که مفسرین برای فک رقبه ذکر کردهاند و مورد صحیح و درستی هم هست، این است: انسان نوعی بندگی و بردگی دارد که از همه اینها خطرناکتر است و آن بندگی نفس است. أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَویهُ[2]. قرآن هر هواپرستی را بنده مینامد. اگر کسی بتواند انسانی را اصلاح و هدایت کند و از هواپرستی به حقپرستی بیاورد، فک رقبهای کرده است؛ یعنی این هم یکی از مصادیق فک رقبه است. همه اینها رهایی دادن انسان از بردگی و بندگی است و مشمول آیه «فَک رَقَبَةٍ» میشود. میفرماید: ای انسان! تو آن عقبه و گردنه را طی نکردی، چون به هیچ فک رقبهای دست نزدی.
ادامه آیات
أوْ إطْعامٍ فی یوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ تو آن گردنه را طی نکردی چون گرسنهای را سیر نکردی. لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ ای انسان! تو تا در دنیا هستی باید در متن زحمتها باشی، آن زحمتهایی که تو را به سعادت میرساند؛ تو باید گردنههایی را طی کنی تا به سعادت برسی. اینها به عنوان مثال است: أوْ إطْعامٍ فی یوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ اطعامی و سیر کردنی در یک روزگار سختی و
[1]. مؤمنون / 47.
[2]. جاثيه / 23.
گرسنگی.
این روزگار گرسنگی همیشه هم وجود دارد، در زمان حاضر هم وجود دارد. الان آمارها نشان میدهد که در همین دنیایی که در قسمتهایی از آن مازاد آذوقهها را به دریا میریزند و مانع میشوند کشاورزانِ خودشان کشاورزی کنند، در حدود هفتصد میلیون نفر زندگی میکنند که شاید یک دهم غذایی را که مورد نیاز آنهاست ندارند[1].
یتیمآ ذا مَقْرَبَةٍ ]اطعام[ یک یتیم خویشاوندی. أوْ مِسْکینآ ذا مَتْرَبَةٍ یا یک فقیر خاک نشینی، آن که سر و کارش با خاک است. اینها گردنههایی است که باید عبور کنید. ای انسان! تو از این گردنهها عبور نکردهای، پس چه میگویی؟! «متربة» از «تُراب» است. «ذا متربة» یعنی صاحب خاک. در زبان عربی به چیزی که ملازم با چیزی است میگویند «صاحب آن» یعنی همراه آن. در فارسی این معنا را با یای نسبت بیان میکنیم. مثلا میگوییم «خاکی»، یعنی خاک نشین. عرب همین معنا را با کلمه «ذا» یا «صاحب» بیان میکند. «ذا متربة» یعنی آدمی که سر و کارش با خاک است، یعنی باید روی خاک زندگی کند. به فقیر وقتی خیلی فقیر شد، میگویند مسکین، خاک نشین.
یک فکر انحرافی
بعد قرآن مطلب عجیبی ذکر میکند. در زمان ما به اصطلاحِ امروزیها یک فکر خَلقی پیدا شده که میگویند: انسان هر کاری برای خودش و هوای نفسش بکند غیر خدایی است و هر کاری برای مردم و خلق بکند خدایی است. بنابراین مؤمن کسی است که برای مردم کار کند ولو خدا را قبول
[1]. عكسهای اينها را در روزنامهها میبينيم؛ اسكلتهايی مرده، بچههايی با سرهای بزرگ و گردنهای باريك ودستهايی كه ذرهای گوشت ندارد!