بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 151

برای خودش طبیعت و ماهیت می‌سازد و خودش به خودش ماهیت می‌دهد. این مطلب از نظر معارف اسلامی تا حدودی درست است. اینکه انسان بکلی فاقد هر گونه سرشت باشد، از نظر معارف اسلامی غلط است، بلکه قضیه این است که اولا انسان دارای سرشتهای گوناگونِ متضاد است، و ثانیا در عین اینکه دارای سرشتهای گوناگونِ متضاد است، هیچ گونه اجباری به پیروی از یکی از این سرشتها ندارد[1]؛ یعنی به او عقل و اراده‌ای داده شده است که به حکم آن عقل و اراده می‌تواند از هرکدام از این سرشتها که بخواهد استفاده کند. آنوقت این سرشتها برای انسان حکم موتورهای متعدد دستگاهی را دارد که در عین حال کلیدش در دست متصدی این دستگاه مکانیکی است؛ یعنی اوست که می‌تواند یکی را روشن کند و دیگری را روشن نکند، و وقتی که روشن می‌کند به یکی مثلا بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، یا تعادل را حفظ کند.

در فرهنگ و معارف اسلامی مطلب به این صورت در مورد انسان تعبیر شده است که خداوند متعال انسان را از سرشتهای گوناگون آفرید بدون اینکه انسان را مجبور کرده و به شکلی ساخته باشد که اجبار داشته باشد از سرشتهای خودش پیروی کند. به تعبیر حدیث معروفی که در کافی هست: «خداوند فرشتگان را از عقل محض و نور محض آفریده» و به همین جهت برای آنها امکان کار حیوانی وجود ندارد و نمی‌توانند کار حیوانی بکنند؛ فرشته اصلا غریزه حیوانی ندارد و سرشت حیوانی در او نیست. مثلا آیا جبرئیل می‌تواند عاشق یک زن بشود، یا غذایی و یا یک پست و مقام مادی او را به سوی خودش جذب کند؟! نه، او یک موجود یک‌طبیعتی و یک سرشتی است و چون یک سرشتی است فقط و فقط به

[1]. وقتی اين سرشتها متضاد است، انسان نمی‌تواند در آنِ واحد به يك شكل معين تابع همه آنها باشد.


صفحه 152

مقتضای همان تک سرشتی بودن خودش عمل می‌کند و او جز جنبه عِلوی و جنبه خدایی، نه چیز دیگری را می‌بیند و نه به چیز دیگری گرایش دارد و نه می‌تواند ببیند و گرایش داشته باشد. لذا جای فرشتگان هم ثابت است: وَ ما مِنّا إلّا لَهُ مَقامٌ مَعْلومٌ[1]. برای فرشتگان بالارفتن ممکن نیست؛ یعنی جایی را ندارند که بالا بروند، هر چه می‌توانند داشته باشند از همان اول داشته‌اند.

حیوان نیز از نظر سرشتهای فطری، تک سرشتی است و حیوان محض است. در او از سرشت مَلَک چیزی وجود ندارد. همان طور که ملک فاقد سرشت حیوانی است حیوان فاقد سرشت ملکی است. این که می‌گوییم «سرشت» واقعا مقصودمان سرشت است، نه اینکه یک تعبیر باشد.

انسان، موجود دو سرشتی

ولی انسان واقعا دو سرشتی آفریده شده است. در انسان واقعا دو سرشت مختلف و متضاد آفریده شده است که اگر انسان خودش را در اختیار هریک از اینها بگذارد او را به یک طرف می‌کشاند. در عین حال به انسان قوه عقل و قوه اراده و قوه انتخاب داده شده است و مثل همان کسی است که بر دستگاهی مسلط است و می‌تواند از این موتورها استفاده کند یا استفاده نکند، یکی را خاموش کند و دیگری را روشن کند، به یکی بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، و یا تعادل برقرار کند.

وقتی که این طور شد، نتیجه این است که انسان برخلاف فرشته و حیوان، این گونه نیست که فقط یک راه داشته باشد؛ چون این بستگی دارد به عقل و اراده و انتخاب خود او که این راه را پیش بگیرد یا آن راه

[1]. صافّات / 164.


صفحه 153

را. این است که: إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. به فرشته و حیوان نمی‌گویند: «إنَّ سَعْیک لَشَتّی» چون راه فرشته و حیوان متفرق نیست؛ ولی به انسان گفته می‌شود: «إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی»؛ برای اینکه یک انسان رو به بالا می‌رود و دیگری درست ضد او می‌خواهد رو به پایین برود، یکی از راست می‌پیچد یکی از چپ و یکی از روبرو می‌رود، یکی روی خط مستقیم می‌رود یکی روی خط منحنی و یکی روی خط منکسر، بلکه یک فرد گاهی به بالا می‌رود، گاهی به پایین، گاهی به راست، گاهی به چپ، گاهی به عقب برمی‌گردد و گاهی به جلو می‌رود. این تشتّت سعی، از مختصات انسان است.

و لهذا این، انسان است که در عین حال نیاز به هدایت و راهنمایی دارد تا به او بگویند: به تو این امکانات متعدد و مختلف و متخالف و متضاد داده شده است، اما این طور نیست که هریک از این راههای ممکن را انتخاب کنی، برای سعادت تو یکنواخت باشد، بلکه در میان این همه راههای ممکن که برای تو وجود دارد یکی راه راست است که راه تو همان است، و راههای دیگر راههای کج است که تو را به مقصد نمی‌رساند. اینکه در آیات بعد می‌فرماید: إنَّ عَلَینا لَلْهُدی[1]، به همین جا می‌خورد. هدایت کردن با ماست؛ حال که انسان را اینچنین آفریده‌ایم، بر عهده ماست که او را از بیرون هم راهنمایی کنیم؛ یعنی همان نبوت. فرشته و حیوان احتیاجی به نبی ندارند، ولی انسان به نبی احتیاج دارد[2]. و لهذا ما پیامبران مبعوث می‌کنیم و کتابهای آسمانی می‌فرستیم تا آن راه

[1]. ليل / 12.

[2]. آن موجودی هم كه خلقتش شبيه انسان است (برخلاف آنچه غالبا توهم می‌شود كه خلقتش شبيه مَلَكاست) و قرآن از آن تعبير به «جنّ» می‌كند، از بيرون احتياج به هدايت دارد.


صفحه 154

مستقیم را از میان راههای مختلف به او ارائه دهند، و تازه راه مستقیم را فقط به او «ارائه» می‌دهند، نه اینکه مجبورش کنند.

حدیثی از پیامبر اکرم

پیغمبراکرم (ص) با اصحاب بزرگوارشان نشسته بودند. اصحاب دیدند ایشان روی زمین خط می‌کشند. اول دو نقطه روی زمین مشخص کردند. بعد یک خط مستقیم از این نقطه به آن نقطه کشیدند و بعد خطهای کج و معوجی ]از این نقطه به آن نقطه[ در اطراف کشیدند. بعد آن خط وسط را نشان دادند و فرمودند: این است راه ما؛ یعنی راههای زیادی وجود دارد، ولی راه ما این است؛ یک راه هست و همین راه را هم باید رفت.

پس اینجا که می‌فرماید وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی، اشاره به ناموسی است در خلقت که همان ناموس شب و روز است. این سایه و روشن‌ها هردو، وجودشان برای پیدایش حیات لازم و ضروری است. اگر همیشه بر زمین به طور یکنواخت آفتاب می‌تابید موجود زنده‌ای نبود و اگر همیشه تاریکی بود باز هم موجود زنده‌ای نبود. تناوب شب و روز است که حیات و جنبشهای حیاتی را به وجود آورده است. علاوه بر این، باز آن حکمت و تقدیر الهی در خلال این جنب وجوش‌ها خلقت نر و ماده را به وجود آورده که حیات از این راه ادامه پیدا کند تا موجودی خلق شود که کاملترین موجودات است و دیگر راهش یک راه باریک معینی که نتواند از آن تخطی کند نیست.

جمادات برای خود طبیعتی دارند. سنگ، طلا، نقره، آب، هوا، نفت، فیروزه، ... هرکدام برای خود طبیعتی دارند. در نباتات و حیوانات هم همین طور است و هر نبات و حیوانی برای خود طبیعتی دارد. همه اینها چون طبیعت معینی دارند راهشان متشتت نیست، بلکه یک راه معین و


صفحه 155

مشخصی است. اما انسان طوری خلق شده است که دیگران از آن به «موجود بی‌سرشت» تعبیر کرده‌اند، ولی ما نمی‌گوییم بی‌سرشت، بلکه می‌گوییم موجودی با سرشتهای مختلف اما نه سرشتهای اجبارکننده؛ موجودی با سرشتهای متضاد و با قدرت انتخابِ راه خود از میان این سرشتهای متضاد. حال که راهها متعدد و متشتت است و برای انسان امکان رفتن از هزارها راه و کوچه و پس‌کوچه و خطر گم شدن در این کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها و سقوط در دره‌ها هست، آن یک راهی که انسان را به مقصد می‌رساند چیست؟ فَأمّا مَنْ أعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری[1].

سرشت ثانوی

اینجا دو مطلب هست که باید ذکر کنم. مطلب اول اینکه: گفتیم انسان در آغاز خلقت دارای سرشتهای متضاد است و نسبتش به همه این سرشتها علی‌السویه است، یعنی فاقد سرشت اجبارکننده است[2]، و باید راهش را از میان این سرشتهای متضاد انتخاب کند. نکته‌ای که باید

اضافه کنم این است: تفاوت دیگری که انسان با جمادات به طور کلی و با گیاهان و حیوانات در سطح وسیعی دارد ]این است که دارای طبیعتی است[ که آن را طبیعت دوم انسان می‌نامند. طبیعت دوم یعنی خوی‌پذیری، خُلق‌پذیری، مَلَکه‌پذیری. انسان به همان دلیل که فاقد سرشت معین و مشخص است، سرشت ثانوی می‌پذیرد.

سرشت ثانوی چیست؟ سرشت ثانوی همان است که در تعبیرات

[1]. ليل / 5 ـ 10.

[2]. نه اينكه مطلقا فاقد سرشت باشد، چنان كه بعضی گفته‌اند.


صفحه 156

روان‌شناسی به آن می‌گویند «عادت» و در تعبیرات فقهی یا اخلاقی به آن می‌گویند «ملکه». وقتی انسان ملکه‌ای پیدا کرد آن ملکه برای او شبیه یک سرشت می‌شود. انسان اگر در عمل، راهی را انتخاب کند و برود، ]به جایی می‌رسد که برای او[ حالت و ملکه‌ای پیدا می‌شود که این کار و عمل را برای او آسان می‌کند. اول مثالی از غیر مسائل اخلاقی ذکر می‌کنیم. در ابتدا که انسان می‌خواهد خط‌نویسی یاد بگیرد وقتی قواعد خط را به شکل ریاضی برایش بیان کنند و مثلا بگویند «الف را این طور می‌نویسند و ب را این طور»، اگر قلم را بردارد که بنویسد، نمی‌تواند، اما تدریجا عمل می‌کند و هرچه بیشتر عمل می‌کند بیشتر مسلط می‌شود. این امر واضحی است. بعد به جایی می‌رسد که کاغذی را تندتند می‌نویسد و در همان حال آنچنان زیبا می‌نویسد که انسان حظّ می‌کند. اینجا می‌گویند برای این شخص، خطاطی ملکه شده است.

اما در مسائل اخلاقی؛ صفات خوب برای بعضی افراد ملکه می‌شود. گاهی تقوا برای انسان ملکه می‌شود؛ یعنی اگر انسان در عمل تقوا را پیشه کند، این پیشه کردن تقوا در عمل، سبب می‌شود که در روح انسان ملکه تقوا پیدا شود. در رساله‌ها می‌نویسند: عادل آن کسی است که در او ملکه تقوا و ملکه پرهیز از گناه باشد؛ یعنی اگر یک کسی گناه نکند این به معنای عادل بودنش نیست، چون ممکن است به علل خارجی گناه نکند، بلکه باید گناه نکردن به صورت یک ملکه برای شخص پیدا شده باشد. ملکه تقوا و ملکه عدالت باید در انسان پیدا بشود.

در جهت مخالف هم همین طور است. کار زشت (مثل غیبت کردن) برای بعضی افراد ملکه و خوی و عادت می‌شود. مثل کسی که عادت دارد به کشیدن سیگار. چنین شخصی واقعا ترک کردن سیگار برایش یک کار فوق‌العاده دشواری است. کسی هم که عادت کرده به غیبت کردن یا


صفحه 157

دروغ گفتن، اصلا ترک غیبت و ترک دروغ برایش مشکل است و اینها طبیعت دومش شده است.

نکته دیگری که روان‌شناس‌ها می‌گویند و حرف درستی هم هست، این است: خاصیت ملکه این است که انسان را برای آن کار آماده می‌کند و آن کار برایش آسان می‌شود و منطبق می‌شود بر آن کار. ممکن است آن کار خیلی سخت باشد، ولی چون عادت دارد، برای او یک کار آسان می‌شود، در حالی که کاری که به آن عادت ندارد و خیلی هم کار آسانی است به نظرش سخت می‌آید. آدمی که در زندگی یک کار سخت دارد[1]، از صبح تا غروب این کار را انجام می‌دهد ولی اگر مثلا نمازخوان نباشد، نمازخواندن به نظرش کار سختی می‌آید. این شخص، آدمی شده که اصلا آماده و ساخته شده برای آن کار سخت و مشکل و آن کار برایش خوی و ملکه شده و به نظرش آسان می‌آید، ولی وقتی می‌خواهد دو رکعت نماز بخواند انگار می‌خواهد کوهی را بردارد، چون بر ضد خُلق و خوی اوست.

پس انسان در هر راهی که در عمل واقع شد، در مرحله دوم برای آن کار ساخته می‌شود. در خلقت برای آن کار معین ساخته نشده، بلکه او را چند سرشتی ساخته‌اند، ولی بعد خودش، خودش را برای یک کار معین می‌سازد و دیگر آمادگی برای آن کار دیگر را ندارد.

مقدمات راه حق :

1. عمل نیک

مطلب دوم این است: برای اینکه انسان آمادگی راه حق و حقیقت را

[1]. استاد ما مثال می‌زد به قپانچی ]يعنی ترازو دار.[


صفحه 158

داشته باشد به سه چیز احتیاج دارد: عمل، ملکات روحی و اعتقادات؛ چون وجود و شخصیت انسان سه مرحله‌ای است: مرحله بدن، مرحله نفسانی و مرحله عقل. انسان کار و عمل را به وسیله عضلات بدنی انجام می‌دهد. مرحله نفسانی یعنی مرحله تمایلات و خواسته‌ها و کششها و گرایشها و جاذبه‌ها. و مرحله عقل یعنی مرحله تفکر و قضاوت. انسان هر راهی را که بخواهد برود این سه امر را خواهد داشت؛ یعنی عمل دارد، گرایشها و ملکات روحی و اخلاقی هم دارد، فکر و قضاوت هم دارد.

اینجا قرآن برای هریک از این سه مرحله یک نمونه ذکر کرده. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. حال که انسانها از نظر سعی و کوشش مختلف‌اند، ما راه مستقیم را بیان می‌کنیم: فَأمّا مَنْ أعْطی. آن که عطا کند. «إعطاء» بخشندگی است و در مقابل «بخل» است. اینجا کلمه «مال» و امثال آن ذکر نشده و ظاهرا جهتش این است که اعطاء و معطی بودن اختصاص به مال پیدا نکند، گو اینکه مصداق روشنش «مال» است. اعطاء و بخل دو صفت است برای انسان. انسان در عمل باید جواد و معطی و بخشنده باشد. صفت واقعی یک عالِم این است که معطی باشد؛ یعنی در علم خودش مضایقه نداشته باشد و علمش را برای خودش احتکار نکند. امیرالمؤمنین فرمود: قِوامُ الدّینِ وَ الدُّنْیا بِأرْبَعَةٍ[1]؛ یعنی پایه دین و دنیا چهار چیز است. بعد فرمود: یکی از آنها عالمی است که علمش را به کار و به جریان بیندازد. به قرینه بعدی معلوم است که «به کار بیندازد» یعنی به مرحله تعلیم دربیاورد. این اعطاءِ علم است. در اول سوره بقره که می‌فرماید: وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقونَ[2]، حدیث وارد است که: أی مِمّا عَلَّمْناهُمْ یعَلِّمونَ؛ یعنی هرچه را که ما به آنها تعلیم کردیم به دیگران می‌دهند و

[1]. نهج‌البلاغه، حكمت 372.

[2]. بقره / 3.