علی (ع) تهیه کرده بود آرد میکرد و خمیر میکرد و از آن نان میپخت. روزی به واسطه نذری همگی روزه میگیرند. وقت افطار که میرسد فقیری دم در میآید[1]و امیرالمؤمنین قرص نان خودشان را به فقیر میدهند. حضرت زهرا و فضّه و حسنین هم اقتدا میکنند. روز دوم یتیمی میآید و روز سوم اسیری، و این کار تکرار میشود. حال، اهمیت این جریان در این نیست که سه روز پیاپی بوده، بلکه در این است که میفرماید: وَ یطْعِمونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکینآ وَ یتیمآ وَ أسیرآ. إنَّما نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اللهِ لانُریدُ مِنْکمْ جَزاءً وَ لاشُکورآ[2]. در اینجا خدا از باطن آنها حکایت میکند و صحبتِ خود انسان نیست. میفرماید: طعام را بر اساس حُب الهی (یا در عین اینکه شدیدا مورد نیاز و احتیاجشان بود) به مسکین و یتیم و اسیر دادند و سخنشان و زبان حالشان این بود که ما فقط محض رضای خدا میدهیم و از شما توقع هیچ پاداشی نداریم و حتی توقع نداریم که تشکر کنید.
وَ ما لاَِحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزی اینها در نزد احدی نعمتی که در قبالش پاداش بخواهند ولو یک تشکر، ندارند؛ یعنی هرچه دادند حتی یک تشکر هم توقع ندارند.
پس برای چه دادند و چه میخواهند؟ إلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاَْعْلی. فقط یک چیز میخواهند و آن، طلب چهره پروردگار برترینشان است. روی خدای خودشان را میخواهند، رضای خدای خودشان را میخواهند و جز به رضای خدا اصلا به چیز دیگری فکر نمیکنند.
وقتی که اندیشه انسان آنقدر بالا برود که جز رضای خدا چیزی برایش مطرح نباشد و حتی بهشت و جهنم هم برایش مطرح نباشد، نتیجه
[1]. امتحان الهی اينچنين پيش میآيد.
[2]. انسان / 8 و 9.
این است که از طرف خدا دیگر اینجا گفته نمیشود که چه چیزی به این شخص داده میشود، بلکه آنقدر داده میشود که نتیجهاش رضای کامل اوست. وَ لَسَوْفَ یرْضی. آن که رضای خدا را میخواهد خدا هم رضای او را میخواهد؛ یعنی پیمانهاش را پر میکند و هرچه بخواهد به او میدهد. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
اللّهم اقض حوائجنا. و اکف مهماتنا. و اشف مرضانا. و ارفع أحیانا. و ارحم موتانا. و أدّ دیوننا. و وسّع فی أرزاقنا. و اجعل عاقبة امورنا خیرآ. و وفّقنا لما تحبّ و ترضی.
تفسیر سوره ضحـی
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الضُّحی. وَ اللَّیلِ إذا سَجی. ما وَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی. وَلَلاْخِرَةُ خَیرٌ لَک مِنَ الاْولی. وَ لَسَوْفَ یعْطیک رَبُّک فَتَرْضی. أَلَمْیجِدْک یتیمآ فَآوی. وَ وَجَدَک ضالّاً فَهَدی. وَ وَجَدَک عائِلا فَأغْنی. فَأمَّا الْیـَتیمَ فَلا تَقْهَرْ. وَ أمَّا السّائِلَ فَلاتَنْهَرْ. وَ أمّا بِنِعْمَةِ رَبِّک فَحَدِّثْ[1].
سوره مبارکه «ضحی» است که از اولین سورههایی است که بر پیغمبر اکرم وحی شده است.
[1]. ضحی / 1 ـ 11.
شأن نزول سوره
در شأن نزول این سوره گفته شده است که این سوره بعد از مدتی انقطاع وحی نازل شد؛ یعنی در ابتدای بعثت بعد از دو سه نوبت که وحی نازل شد، مدتی وحی نازل نشد و آن حال برای پیغمبراکرم رخ نداد[1]. پیغمبر اکرم در اندوه سختی فرو رفت که نکند وحی و این لطف و عنایت حق از او گرفته شده باشد. مکرر گفتهایم هر کسی در هر درجه و مرتبهای که هست، در مقابل خدا مسئولیتی و تکلیفی دارد و هر چه بالاتر برود دغدغهاش بسی بیشتر است.
به هر حال گفتهاند که برای آن حضرت ناراحتی شدیدی پیدا شد که نکند وحی از او باز گرفته شده باشد و حتی نکند که مورد خشم الهی قرار گرفته و طرد شده باشد. این است که میگویند در این مدت انقطاع وحی آنچنان ناراحتی به پیغمبراکرم دست داد که شاید برای ما غیر قابل تصور باشد. این سوره نازل شد. لحن این سوره لحن فوقالعاده ملاطفتآمیزی نسبت به پیغمبراکرم است. اول میفرماید: وَ الضُّحی. وَ اللَّیلِ إذا سَجی. کلمه «ضحی» را در سوره «وَ الشَّمْسِ و ضُحیها» معنی کردیم و گفتیم که به قسمتهای اول روز (تقریبا ربع اول روز) که آفتاب گسترده میشود[2]«ضُحی» میگویند. میفرماید: سوگند به وقتی که خورشید نور میگستراند. وَ
اللَّیلِ إذا سَجی و سوگند به شب آنگاه که پرده میافکند. (یا: آنگاه که آرام میگیرد. هر دو یکی است: چون پرده میافکند آرام میگیرد.) ما وَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی که پروردگارت تو را رها نکرده است، لطف خود را از تو نگرفته است و تو را مورد غضب هم
[1]. وحی با «إقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الِّذی خَلَقَ» شروع شد و بعد سوره «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ». دقيقا نمیتوان گفت بعد از اينهاچه چيزی نازل شد.
[2]. شايد همان وقتی باشد كه در زبان فارسی «چاشت» میگويند.
قرار نداده است.
نکته
قسم به این دو چیز نکتهای دارد و آن این است که در اینجا به اوایل روز و طلوع خورشید و به شب سوگند میخورد برای اینکه آن حالت پیغمبر که خورشید وحی بر او ظاهر شد و بعد چهره خودش را پنهان کرد، شبیه است به آشکار شدن خورشید ظاهری و جسمانی و بعد، آمدن شب. کأ نّه میفرماید: سوگند به ضُحای وحی و طلوع وحی بر تو و سوگند به مخفیشدن وحی از تو. در حقیقت، اینجا میخواهد این نکته به پیغمبراکرم گفته شود که مسئله زدن برق وحی و بعد نزدن این برق و اینکه مدتی تو منقطع از وحی بمانی ربطی به این مسئله ندارد که خدا تو را شایسته ندیده باشد، رها کرده و مورد غضب قرار داده باشد، بلکه این حسابی دارد؛ همان طور که در عالم ماده و جسمانی اگر خورشید طلوع میکند و بعد شب میآید، شب علامت غضب نیست بلکه این شب هم در کنار آن روز لازم است، این انقطاع وحی و این شبِ روحی، برای تو امری لازم و ضروری بوده است و باید چنین چیزی واقع میشد.
یک نکته روانشناسی
از نظر روانشناسی جملهای میگویند که شاید به اینجا هم قابل تطبیق باشد. جمله عجیبی است؛ میگویند: «انسان اسکی را در تابستان یاد میگیرد و شنا را در زمستان»، با اینکه عکس قضیه است و انسان در زمستان اسکیبازی میکند و در تابستان شنا میکند. مقصود این است: به طور کلی این یک خصلت روانی برای انسان است که وقتی با کاری مواجه میشود ابتدا منطبق بر آن کار و آماده برای آن نیست، ولی اگر
مدتی این کار را تمرین کند و بعد مدتی تمرین نکند، در خلال مدتی که تمرین نمیکند روح در آن باطن خودش، خودش را برای این وارده جدید آماده میکند بدون اینکه خود انسان توجه داشته باشد. انسان در زمستان اسکی میکند و در تابستان آن را رها میکند، ولی خیال نکنید در تابستان حالت روحیاش مثل وقتی است که اصلا اسکی نمیکرده، بلکه در این بین روحْ خودش را برای این تازهوارد آماده میکند. نظیر این است که[1]کشوری که مورد هجوم دشمن واقع میشود و مدتی میجنگد، بعد از جنگ به سرعت خودش را آماده و مجهز میکند به طوری که مجهزتر از قبل از جنگ میشود. در بدن انسان به حکم اینکه یک موجود زنده است و در روح انسان به حکم اینکه جوهر حیات است، چنین خصلتی هست.
مسئله مواجهه با وحی چنین چیزی است. وحی برای اولین بار در چهل سالگی بر پیغمبراکرم نازل شد بعد از سالها که به اصطلاح دوره تحنّف و عبادت او بوده است. وحیی که بر ایشان نازل میشده غیر از وحیهایی است که بر پیغمبران دیگر نازل میشده و درجه فوقالعاده سنگینی ]از وحی[ است، به طوری که اولین باری که وحی بر او نازل میشود مثل اینکه میخواهد تعادل خودش را از دست بدهد، وقتی به خانه میرود مرتب به خدیجه میگوید: «مرا بپوشان میخواهم استراحت کنم»، گویی بار بسیار بسیار سنگینی روی دوش او گذاشتهاند. با اینکه این بار، روحی و معنوی است، ولی بار روحی، تن انسان را هم خسته میکند.
این مدتی که وحی از پیغمبراکرم منقطع شده بود درست حالت شب
[1]. در مثال مناقشه نكنيد.
را دارد که دوره آرامش است؛ یعنی حالا مدتی راحتت میگذاریم تا خوب پخته و آماده شوی. این امر به معنای بریده شدن وحی از تو نبود، بلکه به این معنا بود که بعد از آن دو سه ضربه وحی که اول بر تو وارد شد و تو را از خود بی خود کرد، مدتی باید آرامش پیدا کنی.
ما وَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی. وقتی که خدا، آنهم خطاب به پیغمبرش، با لحن سوگند حرف میزند خیلی بوی عطوفت میدهد. لحن این سوره لحن فوقالعاده عطوفتآمیزی است. سوگند به آن وقت روز و سوگند به شب که وقت آرامش است که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد غضب هم قرار نداده است. میفرماید: «رَبُّک»؛ همیشه گفتهایم در مفهوم «ربّ» پرورشدهندگی و تکمیلکنندگی است. خدای مربی و مکمل تو، آن خدای پروردگار تو، آن دستی که تو را پرورش میدهد، تو را رها نکرده و مورد غضب هم قرار نداده است.
وَلَلاْخِرَةُ خَیرٌ لَک مِنَ الاُْولی. این «لام» در «لَلاْخِرَةُ» علامت تأکید است. یعنی: و البته و صد البته که انجام تو از آغاز تو بهتر است. با قطع شدن وحی این تصور برای پیغمبر پیش آمد که نکند این یک دولت مستعجل بود. به قول حافظ :
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
این وحی خوش درخشید ولی نکند که دولت مستعجل باشد. قرآن میفرماید: نه، دولت مستعجل نبود، تو انجامت از آغازت بهتر است، هرچه آغاز خوب بوده پایان از این هم بهتر است.
البته «آخرت» یعنی پایان و انجام، «أُولی» یعنی ابتدا. ممکن است اینجا مطلق ]انجام و آغاز[ مراد باشد که قهرا معنی چنین میشود: انجام تو از آغازت بهتر است. قهرا جهان آخرتت هم از دنیایت بهتر است.