بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 206

است به نام تجرید الاعتقاد. این کتاب در علم کلام است. اصل کتاب دو قسمت است : تجرید المنطق و تجرید الاعتقاد. خواجه که مردی است که از یک طرف مسلط به نظریات متکلمین و فلاسفه است و همه این نظریات دقیقا توی مشت اوست، و از طرف دیگر خودش هم صاحب‌نظر است، در این کتاب تقریبا می‌شود گفت که امهات مسائل کلامی و فلسفی را با عبارتهای مختصر و کوتاهی بیان کرده است. بعدا علامه حلّی که شاگرد خواجه است و مثل خود خواجه نابغه است[1]این کتاب را شرح کرد و اسم شرحش را گذاشت: کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد. البته این شرح خیلی مفصل نیست ولی برای اولین بار مقاصد این کتاب را روشن کرد.

کتاب تجرید الاعتقاد از کتابهایی است که از زمانی که تألیف شده تا الان که شش هفت قرن می‌گذرد مخصوصا تا سه چهار قرن آن یعنی تا قبل از دوره میرداماد و ملاصدرا که بیشتر افکار خواجه و امثال او مطرح بود، آنقدر بر آن شرح و حاشیه و شرحِ شرح و حاشیه بر حاشیه و باز حاشیه بر حاشیه بر حاشیه نوشته‌اند که کمتر کتابی در دنیای اسلام وجود دارد که این همه موضوع جنجال شده باشد؛ یعنی هر عالمی که آمده، در اطراف مسائل این کتاب بحث کرده و شاید بیشتر از صد نفر این کتاب را شرح یا شرح شرح کرده‌اند یا بر آن حاشیه یا حاشیه بر حاشیه نوشته‌اند. آنهایی که بعد آمده‌اند گفته‌اند اگر این بچه عرب[2](مقصود علامه حلّی است) برای اولین بار این کتاب را برای ما شرح نمی‌کرد هیچ کس

[1]. البته خواجه بيشتر فيلسوف و رياضيدان است، ولی علامه حلّی بيشتر فقيه است و در عين حال جامع علومديگر هم هست.

[2]. علامه حلّی عرب است و خواجه ايرانی.


صفحه 207

نمی‌فهمید که این شتر به کجا می‌خواهد برود[1].

یا مثلا گاهی یک شعر یک کتاب شرح می‌خواهد. البته هر شاعری نمی‌تواند یک شعر بگوید که یک کتاب مطلب باشد، ولی هستند افرادی که یک شعر می‌گویند که یک کتاب مطلب باشد، مثل مولوی یا حافظ. اینها مردان بسیار عالم و مسلط بر معارف و بر فرهنگ زمان خودشان و مسلط بر سخن و بیان هستند. علمای بزرگ چقدر در اطراف یک بیت از ابیات حافظ یا مولوی رساله یا کتاب نوشته‌اند تا مقصود آنها را شرح کنند[2]! به این می‌گویند «شرح». اصل شرح از نظر لغوی آن کاری است که قصاب می‌کند که یک تکه گوشت را چنان می‌شکافد و به پرده‌های نازک تبدیل می‌کند که اگر بخواهید آنها را پهن کنید شاید کف یک اتاق را بپوشاند. پس به باز کردن یک امر جمع شده می‌گویند شرح؛ منشرح کردن یعنی باز کردن.

مسئله شرح صدر یک امر روحی و روانی است. هیچ چیزی در عالم به اندازه روح انسان احتیاج به شرح ندارد.

أتَزْعَمُ أنَّک جِرْمٌ صَغیرٌ وَ فیک انْطَوَی الْعالَمُ الاْکبَرُ

هر کسی به حسب استعدادهای خودش یک دنیاست که ]در گوشه‌ای [نشسته[3]. اینکه آیه خطاب به پیغمبراکرم می‌گوید: «آیا ما باطن تو را شرح نکردیم؟» صرفا نمی‌خواهد بگوید ما باطن تو را توسعه دادیم.

[1]. سنی‌ها هم اين كتاب را شرح كرده‌اند و اين كلام متعلق به آنهاست.

[2]. مثلا اين بيت :حيرت اندر حيرت آمد در قصصبيهشی خاصگان اندر اخصيا :عقل اول راند بر عقل دومماهی از سر گنده گردد نی ز دم

[3]. ]جهانی است بنشسته در گوشه‌ای.[


صفحه 208

فرض کنید خانه‌ای دویست متر است و شما صد متر دیگر به آن اضافه می‌کنید. در اینجا می‌گوییم: «این خانه را توسعه دادیم» ولی نمی‌گوییم شرح کردیم. هر جا که شرح باشد قهرا توسعه هم هست، ولی هر جا که توسعه باشد شرح نیست. در اینجا نمی‌خواهد بگوید همان طور که زمینی را توسعه می‌دهند ما ظرف روح تو را بزرگ کردیم، بلکه می‌گوید: ما این ظرف بسیار بزرگ را از یکدیگر باز کردیم، روح تو را باز کردیم، صفحات روی هم چیده شده این روح را برای تو باز کردیم. بنابراین هر سعه صدری شرح صدر نیست گو اینکه هر شرح صدری مستلزم سعه صدر هست.

آیا هر شرح صدری سعادت است؟

حال آیا هر شرح صدری برای انسان سعادت است؟ نه، لذا در آن آیه می‌فرماید: فَمَنْ یرِدِ اللهُ أنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْسْلامِ[1]]کسی که خدا بخواهد او را هدایت کند [سینه‌اش را می‌شکافد و باز می‌کند برای اسلام و برای حقایق. در واقع اینجا که می‌فرماید: ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک، یعنی ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک لِلتَّوْحیدِ (یا: لِلاْسْلامِ)، و الّا ممکن است کسی شرح صدر برای کفر پیدا کند. یک آدم عوام بسیط شرح صدر ندارد، نه برای اسلام و نه برای کفر. وای به حال اینکه انسان شرح صدر و یک نوع جوشش روحی و معنوی پیدا کند ولی در جهت کفر؛ یعنی این سرمایه در جهت کفر قرار بگیرد.

[1]. انعام / 125.


صفحه 209

یک مثال

تیمور تاش یک وقتی به آقا میرزا طاهر تنکابنی گفته بود که من هفتاد دلیل پیدا کردم بر اینکه خدایی نیست. آقا میرزا طاهر به او گفته بود: من هم یک دلیل دارم بر اینکه فعلا خدایی نیست و آن اینکه عجالتا تو هستی؛ اگر خدایی باشد یک روزی به حساب تو می‌رسد. تا اینکه بعد آن طور آنآ سقوط کرد و با چه وضعی به زندان افتاد و امیدش از همه جا قطع شد. اینکه اینها می‌گویند : «دلیل داریم» همه این دلیلها غرور است. در روزنامه خواندم که او یک خانم فرنگی داشت که اجازه می‌دادند ملاقاتش کند. به خانمش گفته بود: در فلان جا دعا نویسی هست، برو سراغ آن دعانویس و یک دعا از او بگیر. این همان آدمی بود که می‌گفت: من هفتاد دلیل دارم بر اینکه خدایی نیست.

قضیه معروف دیگری که در مورد او نقل می‌کنند این است که ]شخصی نزد تیمور تاش رفته و به او گفته بود می‌خواهیم برای مولوی بزرگداشت بگیریم.[[1]به او توپیده بود و فحش داده و گفته بود: این کارهای احمقانه چیست؟! ما داریم آخوندهای زنده را یکی یکی از بین می‌بریم، شما آخوندهای ششصد سال پیش را می‌خواهید زنده کنید؟! ]آن شخص [گفته بود: بالاخره این مردی است شاعر و ادیب و حکیم و از افتخارات ایران است و ]تجلیل ما از او[ به این اعتبار است، نه به اعتبار آخوندی‌اش. تیمور تاش گفته بود: مگر او نیست که می‌گوید :

ما همه شیران ولی شیر علم حمله‌مان از باد باشد دم به دم

من به همین دلیل می‌گویم که چنین آدمهایی را نباید زنده کرد. وقتی خودش گرفتار شده بود می‌گفتند در زندان همین طور قدم می‌زد و

[1]. ]اندكی از سخن استاد ضبط نشده.[


صفحه 210

می‌گفت:

ما همه شیران ولی شیر علم حمله‌مان از باد باشد دم به دم

این را می‌گویند شرح صدر برای کفر.

مثال دیگر

مثال دیگر فخر رازی است. البته من نمی‌خواهم جسارت کنم و فخر رازی را در ردیف این طور اشخاص بیاورم، ولی مرد حقیقت هم نیست. آدمی است که واقعا به یک معنا شرح صدر دارد؛ یعنی وقتی به مطلبی می‌رسد، هر مطلبی می‌خواهد باشد، کلامی یا فلسفی یا تفسیری، می‌بینید شروع می‌کند این مطلب را از هم باز کردن. این کار قدرت می‌خواهد. مثلا وقتی در تفسیرش یک آیه ذکر می‌کند، می‌بینید در این آیه بیست وجه پشت سر یکدیگر ذکر می‌کند که به عقل جن نمی‌رسد.

فخر رازی علم را لیتی کند پیش مرغان ریزد و تی تی کند

واقعا همین طور است. ولی وقتی آخر کار می‌خواهد ]نظریه‌ای را [انتخاب کند مثل اینکه خدا او را می‌زند. یک نظریاتی در آخر امر انتخاب می‌کند که اصلا برای انسان مضحک است. اینجا انسان می‌فهمد او یک نوع شرح صدر دارد، ولی این شرح صدر با هدایت خدا توأم نیست، فَهُوَ عَلی نورٍ مِنْ رَبِّهِ[1]نیست. یک آدم عامی ممکن است همان اول مطلب، حقیقت را درک کند بدون اینکه این همه به اطراف جولان بدهد، ولی او به چهل راه می‌زند و آخرش هم به بیراهه می‌رود. خودش احساس می‌کرد و گاهی می‌گفت: این که من دارم علم نیست بلکه اندیشه و تخیل است، من قدرت تخیلم خیلی زیاد است، ولی خودم احساس می‌کنم که به حقیقت نرسیده‌ام. شعرهای خوبی هم در این زمینه دارد. می‌گوید :

[1]. زمر / 22.


صفحه 211

ترسم بروم عالم جان نادیده بیرون روم از جهان، جهان نادیده

در عالم جان چون روم از عالم تن در عالم تن عالم جان نادیده

نقل می‌کنند که رفت پیش نجم‌الدین کبری که از عرفای بزرگ بود. به او گفت: اینهایی که من دارم حقیقت نیست، می‌خواهم تو یک نوری به من بدهی. نجم‌الدین گفت: یک شرط دارد. باید این بتهایی که در سینه داری همه را بیرون بریزم و همه را فراموش کنی. اول گفت: «حاضرم» ولی وقتی نجم‌الدین خواست این کار را بکند، گفت: طاقت ندارم.

قرآن می‌فرماید: وَ لکنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکفْرِ صَدْرآ فَعَلَیهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ[1].

پس به هر حال اینجا مقصود شرح صدر است و شرح صدر غیر از سعه صدر است. شرح صدر این است که خدا این روحِ به هم بسته انسان را باز می‌کند و نور خودش را در آن می‌ریزد. آن شرح صدر برای اسلام، چنین چیزی است. و این شرح صدر الهی است که ]موجب می‌شود[ خدا بزرگترین حکمتها را بر زبان یک نفر اُمّی جاری کند: مَنْ أخْلَصَ لِلّهِ أرْبَعینَ صَباحآ جَرَتْ ینابیعُ الْحِکمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ[2].

ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک آیا ما به تو شرح صدر ندادیم؟! آیا به تو سینه منشرح شده ندادیم که علم و حکمت و حقیقت از آن بجوشد؟!

حدیثی در شأن نزول این سوره

]در شأن نزول این سوره[ حدیثی نقل کرده‌اند که پیغمبراکرم فرمود: من یک وقت از خدا چیزی خواستم که برای همیشه پشیمان شدم و ای کاش

[1]. نحل / 106.

[2]. اصول كافی، ج 2 / ص 16؛ عيون اخبار الرضا، ص 258.


صفحه 212

نخواسته بودم. گفتم: خدایا تو به انبیاء گذشته فلان مواهب را دادی. این سوره نازل شد که آیا ما به تو اینها را نداده‌ایم؟! یعنی اینها کجا و آنها کجا!

ادامه آیات

وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک و نهادیم[1]از تو آن بار سنگین تو را. این، اِنعام دوم الهی است. بار سنگین چیست؟ این سوره را وقتی با آن جمله‌هایی که موسی از خدا خواسته قرین یکدیگر قرار بدهیم، همدیگر را خوب تفسیر می‌کنند. موسی می‌گوید: رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری خدایا به من شرح صدر بده. وَ یسِّرْ لی أمْری کار مرا بر من آسان بگردان. کار موسی چه بود؟ دعوت و تبلیغ و هدایت مردم. این کار از مشکل‌ترین کارهاست. وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی. یفْقَهوا قَوْلی. گره از زبان من بازگیر که مردم سخن و مقصد مرا بفهمند و بدانند؛ یعنی اگر مردم بتوانند بفهمند و بدانند که من چه می‌گویم و به کجا می‌خواهم آنها را ببرم، همان کافی است. وَاجْعَلْ لی وَزیرآ[2]مِنْ أهْلی. هارونَ أخی. اُشْدُدْ بِهِ أزْری. وَ أشْرِکهُ فی أمْری. خدایا وزیری برای من از خاندانم قرار بده. هارون برادرم را. «وزیر» یعنی چه؟ کلمه «وزیر» از بس در مورد پادشاهان ]و در باره[ چیزی که جزء جلال یک نفر دیگر است گفته شده، ما خیال می‌کنیم وزیر یعنی کسی که پشت سر شخص حرکت کند، در حالی که اصل لغت «وزیر» یعنی کمک؛ یعنی کسی که در برداشتن یک بار خیلی سنگین به دیگری کمک می‌کند. شما هم اگر در کار خودتان، مثلا در شرکتتان، یک نفر بیاورید برای کمک که مقداری سنگینی کار را از دوش شما بردارد و متحمل شود، برای خودتان وزیر گرفته‌اید. به این معناست که پیغمبراکرم علی (ع) را وزیر خودش

[1]. وضع يعنی نهادن، فرو نهادن، برداشتن و پايين گذاشتن.

[2]. در سوره «ألَمْ نَشْرَحْ» كلمه «وزر» است و اينجا كلمه «وزير».


صفحه 213

نامید. پیغمبر هرگز خودش را «مَلِک» ننامید و از این کار ابا داشت؛ همین طور موسی.

پس کلمه «وزیر» ردیف کلمه «مَلِک» نیست که در مقابل هر وزیری یک ملک لازم باشد. پیغمبر هم علی را برای خودش وزیر نامید؛ یعنی خواست بگوید که علی در تحمل این بار سنگین کمک من بوده است. «عَلِی وَزیری وَ وَصِیی و...» که پیغمبراکرم درباره او فرمود به همین معناست. «وزیر» از ماده «وزر» است و «وزر» یعنی بار سنگین. وزیر من آن کسی است که در برداشتن این بار سنگین به من کمک کند.

کلمه «وزر» که اصلش به معنای بار سنگین است، در مورد گناه هم به کار برده می‌شود به اعتبار اینکه هر گناهی برای انسان یک بار سنگین است. مکرر گفته‌ایم که خاصیت گناه این است که روح انسان را سنگین می‌کند، یعنی نیرو را از انسان می‌گیرد و انسان به حالت آدمی در می‌آید که وقتی راه می‌رود باری هم در کوله‌بار خودش دارد. بر عکس طاعت که به انسان نیرو می‌دهد : وَ اسْتَعینوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ إنَّها لَکبیرَةٌ إلّا عَلَی الْخاشِعینَ[1]. خاصیت کار نیک نیرو دادن است.

انسان وقتی کار نیک می‌کند مثل این است که خوب تغذیه شده باشد و آمپولهای مقوّی به او زده باشند، و وقتی گناه می‌کند مثل این است که باری در کوله‌بارش گذاشته‌اند که همان راه رفتن عادی را برایش دشوار کرده.

پس اگر به گناه می‌گویند «وزر» به اعتبار این است که بارِ سنگین است، نه اینکه وزر همیشه یعنی گناه. پس «وزر» یعنی بار سنگین که در مورد گناه هم به کار برده می‌شود.

اینجا می‌فرماید: وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک و فرو نهادیم از دوش تو این

[1]. بقره / 45.