بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 227

هم روح و حیات و قوه مدبّر در وجود انسان. خیلی واضح است که در هیچ موجودی چنین حیات و قوه مدبّری وجود ندارد. پس انسان، هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی در احسن تقویم است؛ یعنی انسان در مجموع جسم و روحش در احسن تقویم است.

چرا دو سوگند به امور مادی و دو سوگند به امور معنوی؟

از اینجا می‌توان پی برد که چرا از چهار سوگند ابتدای سوره دو تای آنها به امور مادی است و دو تای دیگر به امور معنوی. انجیر و زیتون دو امر مادی هستند که به آنها سوگند خورده شده، و جایگاه تکلیم موسی با خدا و جایگاه نزول وحی بر خاتم انبیا دو امر معنوی هستند که به آنها سوگند خورده شده. در واقع فرموده: به این دو امر مادی و به آن دو امر معنوی قسم، که ما انسان را مادةً و معنآ در نیکوترین قوامها آفریدیم. پس چون مورد قسم، هم ماده است و هم معنا، هم به امر مادی قسم خورده شده و هم به امر معنوی.

گفتیم معنی اینکه «خلقت انسان در نیکوترین قوامهاست» این است که خلقت انسان در نیکوترین استعدادهاست. نیکوترین استعداد بدنی یعنی نیکوترین ترکیب بدنی، و نیکوترین ترکیب بدنی همان است که بتواند در خودش روح انسانی را جا بدهد، بلکه به تعبیر سوره «قَدْ اَفْلَحَ» ]همان است که بتواند[ به روح انسانی تبدیل شود.

عالیترین قوام روحی در چیست؟

می‌رویم سراغ روح؛ عالیترین تقویم روحی و عالیترین استعداد روحی در چیست؟ در حرکت لایتناهی که دیگر حد ندارد، رفتن و به خدا رسیدن، رفتن به حدی که انسان مظهر تام و تمام حق واقع شود، به جایی


صفحه 228

که دیگر پایانی ندارد.

تا اینجا مسئله خلقت مطرح است. می‌فرماید: ما انسان را با چنین استعداد بدنی که به او اجازه داد در او چنین روحی به وجود بیاید و با چنین روحی که می‌تواند مظهر علم و حکمت و قدرت و فنّانیت و خلاقیت و خلاصه مظهر همه صفات کمالیه الهی واقع شود، آفریدیم.

انسان با اختیار و اراده می‌تواند مظهر تام حق شود

گفتیم که انسان دارای بزرگترین و بالاترین استعداد روحی است به گونه‌ای که می‌تواند مظهر کامل حق واقع شود. حال سؤال این است که انسان چگونه می‌تواند مظهر کامل حق واقع شود؟ یعنی آیا انسان چه بخواهد چه نخواهد جبرا مظهر حق می‌شود؟ یا اینکه این عالیترین استعدادها را به این شکل دارد که چون کاملترین موجودات است خدا به او عقل و فهم و درک و قوه تشخیص و اراده و اختیار و آزادی داده است که این راه کمال را بپیماید؛ یعنی می‌تواند این راه بی‌پایان را برود و همان بشود که برای آن آفریده شده، و می‌تواند نرود و از این استعدادهای عظیم و این سرمایه عجیب و بزرگ هیچ استفاده نیکی نکند، بلکه بدترین استفاده‌ها را بکند.

مثال

یک مثال بازاری عرض کنم. سرمایه بزرگ همان طور که امکان سود بزرگ را ایجاد می‌کند امکان سقوط بزرگ را هم ایجاد می‌کند. مثل پله‌های نردبان است. انسانی که یک پله از نردبان بالا رفته اگر بیفتد خطر زیادی ندارد. کسی که دو پله بالا رفته، از نفر اول بیشتر بالا رفته ولی خطر افتادنش هم بیشتر است. کسی که تا آخرین پله بالا رفته و فقط


صفحه 229

یک قدم مانده که پایش را روی پشت بام بگذارد، از همه بیشتر بالا رفته، ولی به همان دلیل که یک قدم بیشتر تا مقصد فاصله ندارد خطر سقوطش هم بیشتر است و اگر بیفتد احتمال خونریزی مغزی و مردن درکار است.

سرمایه‌های خیلی بزرگ اگر سود کند سودش میلیونها دلار است، ولی اگر هم ورشکست کند به خاک می‌نشاند، نه تنها خود شخص را بلکه گروههایی را به خاک می‌نشاند.

انسان که با این استعداد بزرگ آفریده شده است، یا تا اعلی علّیین بالا می‌رود و یا تا اسفل سافلین ]پایین[ می‌رود؛ چون راه دور است و سرمایه زیاد، و علاوه بر این، اساسی‌ترین سرمایه‌اش اختیار و آزادی او برای انتخاب راه است. لهذا بعد از اینکه می‌فرماید: «ما انسان را در نیکوترین قوامها آفریدیم» می‌فرماید: ثُمَّ رَدَدْناهُ بعد ما او را برگرداندیم. خود کلمه «رَدَدْناهُ» این معنی را می‌رساند که انسان را بالا بردیم ولی یک وقت هم هست که از آن بالا او را برمی‌گردانیم.

«اسفل سافلین» در این آیه حال است

ثُمَّ رَدَدْناهُ أسْفَلَ سافِلینَ. در اینجا خیلی از مفسرین گفته‌اند «معنی آیه چنین است: ما انسان را برگرداندیم به اسفل سافلین، و اسفل سافلین یعنی پایین‌ترین مقامات». ولی «سافلین» جمع مذکر سالم است و در مورد عقلا به کار برده می‌شود. پس «اسفل سافلین» یعنی آن انسانی که از هر سافلی سافلتر است. حال آیا صحیح است بگوییم معنی آیه این است: «ما انسان را برگرداندیم به سوی انسانی که اسفل سافلین است»؟ صحیح نیست، چون صحبت سر جنس انسان است نه انسانی معین. پس همان طور که بعضی احتمال داده‌اند و البته مطلب را درست


صفحه 230

نشکافته‌اند، «اسفل سافلین» حال است. بنابراین معنی چنین می‌شود: ما انسان را یک وقتی هم برمی‌گردانیم در حالی که او اسفل سافلین و رفوزه‌ترین رفوزه‌هاست؛ یعنی ما انسان را تا این مقام عالی برده‌ایم و این استعداد عالی را به او داده‌ایم، یک وقتی هم هست که او را برمی‌گردانیم و آن، وقتی است که او اسفل سافلین شده، یعنی خودش را از هر سافلی سافلتر کرده و چون چنین کرده ما او را می‌بریم به جایی که باید ببریم: ثُمَّ رَدَدْناهُ حالَ کوْنِهِ أسْفَلَ سافِلینَ.

آیا همه انسانها بازمی‌گردند در حالی که اسفل سافلین‌اند؟

آیا همه انسانها این طورند؟ نه، بعضی انسانها این طورند، ولی انسانهای دیگر که در همان احسن تقویم خلق شده‌اند می‌روند جلو تا جایی که فیض و اجر لایتناهی را از حق می‌گیرند و اصلا کارشان پایانی ندارد: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مگر آنهایی که در مسیر ایمان قرار گرفته‌اند و عملهای صالح و شایسته انجام داده‌اند؛ یعنی به مقتضای همان احسن تقویمشان عمل کرده‌اند.

فَلَهُمْ أجْرٌ غَیرُ مَمْنونٍ. اجر عبارت است از همان فیض الهی. فیضی که خداوند در نتیجه یک عمل اختیاری به انسان می‌دهد «اجر» نام دارد. می‌فرماید: به آنها اجر پایان‌ناپذیر و قطع‌نشدنی[1]می‌دهیم؛ یعنی اجر آنها پایان ندارد. خدا پایان ندارد، فیضش هم پایان ندارد.

عجیب است! انسان در احسن تقویم خلق شده است، ولی بعد چقدر راهها از یکدیگر جدا می‌شود؛ یکی می‌رود در بی‌نهایت سفالت، دیگری می‌رود در بی‌نهایت علوّ!

[1]. «مَنّ» يعنی قطع.


صفحه 231

امکان ندارد انسان فقط برای دنیا آفریده شده باشد

حال از اینجا قرآن مطلب دیگری استفاده کرده است و آن این است: اکنون که انسان با چنین استعدادی آفریده شده است و مخلوق در احسن تقویم است و تعادل بدنی او سبب شده که در او روح و روان انسانی ـکه عجیب‌ترین مخلوقات این عالم است ـ قرار بگیرد و بالاترین ارزشها در او متمرکز بشود و روانی دارد که در پیشرفت و تکامل حد و نهایتی ندارد و از طرف دیگر امکان دارد که به پایین‌ترین درجات سقوط کند، آیا چنین موجودی امکان دارد که افق زندگی و حیاتش محدود به همین دنیا باشد و عالم دیگری ماورای دنیا وجود نداشته باشد؟

این درست مثل این است که مرغی را با پرهای زیاد خلق کنند، ولی این مرغ در محیطی خلق شده باشد که به اندازه یک قفس است. در اینجا این سؤال مطرح می‌شود: اگر این مرغ خلق شده که از اول تا آخر در یک قفس زندگی کند پس این پرها و بالها برای چه خلق شده؟ این بالها نشان می‌دهد که این مرغ مال این قفس نیست، بلکه باید در فضای وسیعی پرواز کند. خود وجود بالها نشانه و قرینه است که برای این مرغ فضای دیگری غیر از فضای قفس وجود دارد.

انسان هم با بالهایی آفریده شده که از سطح این دنیا خیلی بالاتر است. از نظر بالا رفتن، به انسان بالهایی یعنی ارزشهایی روحی داده شده که اگر عالَمی ماورای عالم طبیعت وجود نداشته باشد، همه طبیعت برای او یک قفس است. نه تنها برای ]کارهای خوب، [بلکه حتی برای کارهای بد هم این دنیا برای انسان میدان وسیع ندارد؛ یعنی از نظر کارهای بد هم انسان آنقدر پایین می‌رود که این دنیا برای او کافی نیست. گاهی برخی جانیها آنقدر جنایت می‌کنند که اگر ]به عنوان مجازات [کشته شوند انسان می‌گوید عجب قِسِر در رفتند! اگر آنها را در آتش


صفحه 232

بسوزانند کافی نیست، اگر بند بند بدنشان را جدا کنند تا تدریجا بمیرند باز هم کافی نیست؛ چون اینها آنقدر جنایت کرده‌اند که هر کدام از این ]مجازاتها [را در نظر بگیرید، در مقابل آنچه استحقاق دارند کم است. پس باید جای دیگری باشد که جای ]مجازات[ اینها آنجاست. فَما یکذِّبُک بَعْدُ بِالدّینِ ای انسان! بعد از شناخت انسان و انسان‌شناسی چه بهانه‌ای می‌توانی پیدا کنی برای تکذیب دین؟!

معنی «دین» در قرآن

بعضی گفته‌اند «دین» در قرآن به چهار معنا استعمال شده، ولی ظاهرا در سه مورد بیشتر استعمال نشده. در مورد اول «دین» مفهوم عبادت و خضوع و فروتنی را دارد. مثل جاهایی که در قرآن می‌فرماید: مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ[1]؛ یعنی اخلاص می‌ورزند در خضوع در حضور پروردگار و در عبادت و اطاعت و تسلیم امر او.

معنی دوم «دین» همان است که ما بیشتر به کار می‌بریم، یعنی یک نظام و ایدئولوژی که دارای یک سلسله عقاید و بینشها و شناختهاست درباره جهان، خدا، انسان و جهان دیگر، و نیز مشتمل است بر یک سلسله دستورها برای رفتار در زندگی فردی و اجتماعی و اینکه چگونه باید بود و چگونه باید زیست. خلاصه دین یعنی آن دستگاه عظیمی که ما احیانا به آن می‌گوییم شریعت. «دین» به این معنا هم در قرآن آمده: اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللهِ الاِْسْلامُ[2]، اِنَّ اللهَ اصْطَفی لَکمُ الدّینَ فَلاتَموتُنَّ اِلّا وَ أنْتُمْ مُسْلِمونَ[3].

[1]. اعراف / 29.

[2]. آل عمران / 19.

[3]. بقره / 132.


صفحه 233

گاهی هم «دین» به معنی خود قیامت یعنی جزا (اعم از پاداش و کیفر) آمده است.

معنی «دین» در آیه مورد بحث

در آیه فَما یکذِّبُک بَعْدُ بِالدّینِ احتمال بیشتر این است که «دین» به معنای جزا باشد: ای انسان! بعد از شناخت انسان که از طرفی استحقاق اجر غیر ممنون دارد و از طرفی استحقاق سقوط به اسفل سافلین دارد، آیا بهانه‌ای برای تو هست که جهان دیگر را، جهان قیامت و جهان پاداش و کیفر غیرقطع شدنی را تکذیب کنی؟! یعنی خودت را بشناس، می‌فهمی قیامت هم هست.

مقصود از احکم حاکمین بودن خدا

ألَیسَ اللهُ بِأحْکمِ الْحاکمینَ آیا خدا از هر حکم کننده‌ای حکم کننده‌تر و حاکم‌تر نیست؟! آیا خدا فوق همه حاکمها نیست؟! مقصود از «فوق همه حاکمها» این نیست که خدا فقط در قدرتْ فوق همه حاکمهاست، بلکه در قدرت و حکمت و عدالت. وقتی خدای حاکمی در عالم است که فوق همه حاکمهاست در داوری کردن و در دانش و حکمت و عدالت و قدرت، پس امکان ندارد ماورایی برای جهان دنیا نباشد.

بعضی گفته‌اند آیا معنی «أحْکمُ الْحاکمین» حکیم‌ترین حکیمان است یا قاضی‌ترین قاضیها؟ این طور که ما عرض کردیم شامل هر دو می‌شود. «حاکم» یعنی فرمانروا. «احکم الحاکمین» یعنی مافوق همه حاکمها. «مافوق همه حاکمها» را اگر فقط در قدرت در نظر بگیریم معنی محدودی دارد، ولی مقصودْ مافوق همه حاکمهاست در قدرت، دانش، حکمت، عدالت و خلاصه در همه صفاتی که برای یک حاکم ضرورت


صفحه 234

دارد. وقتی چنین خدایی هست، پس امکان ندارد قیامتی در کار نباشد.

اینجا سوره مبارکه تین پایان پذیرفت. در واقع این سوره سوره انسان است، منتها از آن جهت آن را «تین» گفته‌اند که اولین سوگندی که در آن آمده سوگند به تین است.

چرا خداوند به انجیر و زیتون قسم خورده؟

چرا خداوند در این سوره به انجیر و زیتون قسم خورده؟ بعضی خواسته‌اند این قسمها را دلیل اهمیت خاصی برای انجیر و زیتون بدانند. البته در اینکه برای این دو میوه خواص بسیار زیادی ذکر شده شکی نیست، ولی قرآن در جای دیگری مطلبی گفته است که آن مطلب به ما مجال نمی‌دهد که بخواهیم این طور فکر کنیم که دلیل قسم خوردن به انجیر و زیتون این است که ایندو بر همه میوه‌های دیگر مزیت دارند و هیچ میوه‌ای به پای آنها نمی‌رسد. البته ممکن است واقعا این طور باشد، ولی این قسم خوردنها را نمی‌توان دلیل بر این مطلب گرفت.

قرآن در اوایل سوره بقره می‌فرماید: إنَّ اللهَ لا یسْتَحْیی أنْ یضْرِبَ مَثَلا ما بَعوضَةً فَما فَوْقَها[1]خدا ابایی ندارد ـ و مثل انسانها خجالت نمی‌کشد ـ که وقتی می‌خواهد مثل بیاورد از یک پشه مثل بیاورد. انسانها روی مقیاسهای خودشان برایشان فرق می‌کند که مثلا به فیل قسم بخورند یا به پشه. فکر می‌کنند اگر به فیل قسم بخورند، چون بزرگ است، این قسم ارزش دارد، ولی پشه ارزش قسم خوردن ندارد. این طور بزرگی و کوچکی‌ها، در مقیاس انسان فرق می‌کند.

[1]. بقره / 26.