نیست، یعنی وعده الهی از ناحیه خداوند هرگز تخلف نمیپذیرد. ولی یک مسئله دیگر هست و آن این است که آیا اگر خدای متعال وعده چیزی را داد، دیگر این از قدرت و مشیت او خارج است؟ نظیر سخنی که از دهان یک انسان بیرون میآید که تا انسان نگفته، اختیار آن سخن به دست اوست، همین قدر که سخن از دهان انسان بیرون آمد دیگر اختیار از دست او خارج است. در کلمات امیرالمؤمنین هست که تا حرف نزدهای سخن در اختیار توست، همین قدر که گفتی، دیگر تو در اختیار سخن هستی؛ یعنی وقتی که سخن گفته و شنیده شد آنوقت تو هستی که دیگر باید به لوازم آن سخن ]ملتزم باشی [و آثار آن سخن دامنگیر تو میشود و بسا هست که برای تو یک عواقبی ایجاد کند که تو هرگز نمیخواهی.
چون بر خداوند هیچ عامل حاکمی وجود ندارد، مثلا در مورد اهل بهشت میفرماید: خالِدینَ فیها اینها جاوید در بهشت هستند، بعد میفرماید: اِلّا ما شاءَ رَبُّک[1]مگر این که پروردگارت بخواهد؛ یعنی جلوی مشیت الهی را کسی نگرفته. البته خدا که میگوید اینها جاویدند، جاوید هستند ولی فرضا خدا بخواهد جاوید نباشند جاوید نیستند. پس این نه معنایش این است که بعضی جاویدند بعضی جاوید نیستند، همچنین نه معنایش این است که مردم جاویدند ولی عجالتا معلوم نیست، شاید هم یک وقتی این جور نباشد؛ بلکه حتما مردم جاویدند ولی این جاوید بودن و جاوید ماندن به معنی این نیست که خدا چه بخواهد و چه نخواهد جاویدند. چون خدا خواسته و میخواهد جاوید باشند جاویدند؛ باز همیشه جاوید بودن اینها در اختیار و مشیت خداوند
[1]. هود / 108.
است.
]اینجا هم میخواهد بفرماید[ ما خواستهایم که تو فراموش نکنی ولی اگر بخواهیم فراموش هم بکنی مشیت با ماست، مشیت ما سر جای خودش محفوظ است.
خدا آشکار و پنهان را میداند
اِنَّهُ یعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما یخْفی. معنایش ظاهر و روشن است: خدا میداند آشکار را و پنهان را. این جمله، جمله کلی است که در همه جا صادق است ولی در این مورد بلاتشبیه مثل این است که یک کسی با شما دارد حرف میزند، یک چیزی در نیت او هست، شما نیت او را میدانید ولی او درباره آنچه که در ضمیرش دارد چیزی به شما نمیگوید؛ یک خواستهای در ضمیرش دارد، حالا به هر دلیلی ـمثلا خودش را لایق نمیداند یا گفتن آن را خلاف ادب میداند ـ نمیگوید، بعد شما همانی را که او در ضمیر دارد، به او میگویید که فلان چیز را ما به تو خواهیم داد، ما آنچه را که تو بگویی هم میدانیم، آن را هم که نگویی ما درون دلت را میدانیم.
اینجا گویی چنین است که پیغمبراکرم به صورت یک آرزو در باطنش بود که ای کاش من این جور میبودم که هر چه که بر من وحی میشود همین جور ثبت قلب من بشود؛ ولی این را هیچ وقت از خدا نمیخواسته، ادبش اقتضا نمیکرده ]یا به علت دیگری [به صورت دعا هیچ وقت از خدا نخواسته ولی در آن باطنِ باطن قلب پیغمبر چنین خواسته و آرزویی بوده.
قرآن میگوید خدا هر چه که آشکار و پنهان است همه را میداند؛ به صورت یک ملاطفت سخن میگوید: ما آن ته دلت را میدانیم که تو
چنین چیزی از ما میخواهی، به تو دادیم. وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری. آن قسمت اول این گونه بود: ما تو را قاری میسازیم، اینچنین قاری میسازیم که فراموشی در کار نباشد. بعد باز صحبت همان سازندگی پیغمبر است: وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری ما تو را میسّر و متمکن و قادر خواهیم ساخت برای آن آسانترینش؛ آسانترینش از چه؟ جمله بعد تفسیر میکند: فَذَکرْ اِنْ نَفَعَتِ الذِّکری. مقدمهای ذکر میکنیم.
دشواری تبلیغ و هدایت مردم
مسئله تبلیغ و هدایت مردم بر خلاف آنچه که ما تصور میکنیم که یک کار چندان مشکل و دشواری نیست فوقالعاده کار دشواری است اگر تبلیغ و هدایت به معنی واقعی باشد، یعنی اصلاح واقعی مردم. طبیبی را در نظر بگیرید که خودش را فقط مسئول یک نسخه دادن میداند. در مطب خودش نشسته، مریضی میآید، میگوید حال من این جور است. مثلا نبضش را میبیند، قلبش را میبیند، یک آزمایش خونی به او میدهد و امثال اینها، بعد هم نسخهای به او میدهد. وقتی آن مریض این نسخه را گرفت و از آنجا بیرون رفت دکتر فراموش میکند که چنین مریضی دارد یا ندارد. او مراجعه میکند یک حالی از خودش میگوید، او هم بر اساس حالی که گفته یک نسخهای میدهد، یک ویزیتی هم میگیرد و تمام میشود.
اما یک وقت هست که یک طبیبی خودش را مسئول بهبود یک مریض میداند، مثل اطبای خصوصی افراد که دیگر این جور نیست که مریض بگوید حال من این جور است و او هم نسخهای بدهد و بعد هم فراموش کند، بلکه او خودش را مسئول نجات و سلامت این مریض
میداند. این است که فکرش ده برابر بیشتر کار میکند؛ تا آن منتهای جُهد خودش را برای نجات دادن او به کار میبرد و بسا هست که ساعت به ساعت از احوال او خبر میگیرد.
مسئله هدایت مردم اگر این کاری که معمولا ما میکنیم اسمش هدایت باشد کار آسانی است. میگویند آقا تشریف بیاورید فلان جا ده شب منبر بروید. خب، آدم میرود آنجا، یک صندلی گذاشتهاند، چند تا پله هم دارد، یک عده مردم هم میآیند، یک مطالبی هم قبلا برای خودش حفظ کرده، حالا ممکن است مطالب درستی هم باشد، یک کلیاتی را برای مردم میگوید، مجلس به پایان میرسد، از آن جا میآید و کار تمام میشود.
ولی یک وقت هست یک کسی مثل آن طبیب خصوصی خانوادگی احساس مسئولیت هدایت و راهنمایی مردم را میکند، یعنی قدم به قدم همراه مردم است. از تمام جزئیات احوال مردم آگاه است، متوجه عکسالعملهای حرفهای خودش هست: این جمله که من میگویم ببینم در او چه اثر و نتیجهای بخشید. اینجاست که مسئله، مسئله طب نفوس میشود و طب نفوس دهها بار دشوارتر است از طب ابدان.
از این جهت است که ما میبینیم پیغمبران بعد از آنکه به پیغمبری رسیدهاند، مسئله هدایت مردم که مطرح میشود، چه از طرف خود آنها چه از طرف خدا، این گونه بازگو میشود که مسئولیتْ خیلی سنگین است. حال دو مورد را به عنوان مثال عرض میکنم.
دو نمونه
موسی بن عمران در همان اول بعثت و مأموریتش وقتی که میآید در وادی سینا و در آن جا به او اعلام میشود که ای موسی تو پیغمبر هستی و
آن داستان وادی ایمن رخ میدهد، همین که به او میگویند برخیز برو به طرف فرعون (اِذْهَبْ اِلی فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغی[1]) احساس میکند که یک بار بسیار سنگینی به دوش او گذاشتهاند؛ از دعاها و خواستههایی که آن جا عرضه میدارد معلوم میشود: رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری پروردگارا شرح صدر به من بده، یعنی حوصله فراوان. میفهمد که این کار حوصله میخواهد، چقدر هم حوصله میخواهد! وَ یسِّرْ لی اَمْری کار را بر من آسان کن. چقدر احساس سختی میکرده! وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی گره را از زبان من بردار. این جمله یعنی چه؟ آیا به این معنی است که بیان من را آنقدر رسا و فصیح کن که بتوانم مقصد خودم را درست به مردم بگویم، یا به من جرأت و شهامتی بده که صریح و قاطع باشم، حقایق را که باید بگویم بدون هیچ لکنتی و بدون هیچ ترسی و بدون هیچ پردهپوشی بگویم. یفْقَهوا قَوْلی بفهمند من چه میگویم. وَ اجْعَلْ لی وَزیرآ مِنْ اَهْلی. هارونَ اَخی. خدایا این مسئولیت سنگین است، معاون برای من قرار بده؛ پیشنهاد میکنم برادرم هارون را معاون و کمک من قرار بده. اُشْدُدْ بِهِ اَزْری پشت من را به برادرم محکم کن. وَ اَشْرِکهُ فی اَمْری او را در این کار با من شریک بگردان. کی نُسَبِّحَک کثیرآ. وَ نَذْکرَک کثیرآ[2]. این درباره موسی.
درباره رسول اکرم در سوره یا ایها المزّمّل میفرماید: اِنّا سَنُلْقی عَلَیک قَوْلا ثَقیلا ما عنقریبٍ[3]یک سخن سنگین به عهده تو خواهیم گذاشت. ما القاء خواهیم کرد به تو سخنی سنگین؛ باری سنگین به دوش تو خواهیم نهاد. این است که انسان میفهمد که آن هدایتِ به معنی واقعی فوقالعاده
[1]. نازعات / 17.
[2]. طه / 25 ـ 34.
[3]. كه معنای آينده هم ندارد.
دشوار است چه دشواری! آنوقت آدم میفهمد که ما چقدر این را ساده میگیریم! یک کسی که چهار کلمه ضَرَبَ زیدٌ خوانده، چهار کلمه عربی خوانده و یک کمکی میتواند از کتابهای عربی استفاده کند، بعد دیگر یک عبا و عمامه و نعلین برایش کافی است که مبلّغ اسلام باشد. حالا که دیگر از این هم بالاتر شده، آن ضَرَبَ زیدٌ را هم نمیخواهد؛ حتی آیههای قرآن را هم درست بلد نیستند تلاوت کنند، جملههای حدیث را اصلا کج و کوله میخوانند، اِعرابش را هم غلط میخوانند؛ حالا دیگر همه شدهاند مبلّغ اسلام و نویسنده برای اسلام!
اینجا میفرماید: وَ نُیسِّرُک. خطاب به پیغمبر است. بعد از آنکه پیغمبر به رسالت مبعوث شده، باز میفرماید: وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری ما تو را میسازیم، آنچنان میسازیم که آسانترین و سهلترین راهها را برای هدایت و تبلیغ مردم بپیمایی، از نزدیکترین راهها وارد بشوی. بعد از این میفرماید : فَذَکرْ. اول فرمود: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّک الاَْعْلی که عرض کردیم آن خودش ادب تبلیغ بود؛ بعد فرمود : سَنُقْرِئُک فَلاتَنْسی، وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری، بعد از همه اینها، حالا ما به تو میگوییم برو و متذکر کن مردم را، تذکر بده به مردم، بیدار کن مردم را. تذکر در موردی گفته میشود که میخواهد مردم را از غفلتها و بیخبریها به یاد و یادآوری وارد کند. فَذَکرْ پس به یاد بینداز مردم را، یادآوری کن مردم را.
فطرت انسانیت
کلمه «تذکر» که در قرآن زیاد آمده است و اصلا یکی از اسماء و القابی که قرآن به پیغمبر میدهد مذکـِر بودن است: اِنَّما اَنْتَ مُذَکرٌ[1](تو یادآور
[1]. غاشيه / 21.
هستی) به اعتبار این است که قرآن قائل به فطرت است، یعنی خدای متعال هر انسانی را با فطرت انسانیت یعنی با فطرت توحید و فطرت اسلام و با اصول اسلام آفریده؛ یعنی خدای متعال هر کسی را در اصل خلقت به گونهای آفریده است که وقتی این حقایق به او گفته شود مثل این است که قبلا میدانسته و غافل بوده. فقط توجه دادن است. انسان توجه پیدا میکند به آنچه که خدا در سرشت و خمیره او قرار داده. مثل این است که آدم خواب باشد، از خواب بیدارش کنند؛ یا غافل و بیتوجه باشد متوجهش کنند. یک مثال ساده : فرض کنید شخصی در خیابان دارد میرود و غرق در خیالات و اوهام خودش است، توجه ندارد؛ یک اتومبیلی به سرعت از آن طرف دارد میآید، یکدفعه شما متوجهش میکنید. تا میگویید متوجه خود باش، چشمهایش که گویی بسته بوده یکدفعه باز میشود.
میفرماید: فَذَکرْ تذکر بده، همه را تذکر بده، چون این فطرت در همه هست. ولی البته مردم دو دسته خواهند بود: عدهای که بر فطرت اصلی باقی هستند و فطرت خدادادی را مسخ نکردهاند ]و عدهای که آن را مسخ کردهاند،[ و هر کسی که فطرت خدادادی را داشته باشد و بر آن فطرت باقی باشد حالت خشیت (یعنی دلهره به اصطلاح امروز) و نگرانی در او هست.
خشیت یا دلهره، از ویژگیهای انسان
این خودش یک نکتهای است. امروز مطلبی میگویند که خود مطلبْ قدیمی است ولی اصطلاحش جدید است؛ میگویند از جمله مختصات انسان اضطراب و دلهره و نگرانی است و این کمال انسان است نه نقص انسان. حیوان دلهره ندارد، چرا؟ چون فهم و درکش را ندارد. یک حیوان
وقتی که در یک مرتعی میچرد یا سر آخورش است و کاه و جو خودش را دارد میخورد اصلا تمام دنیا و تمام هستی برای او همین است، او هست و همین آخور، او هست و همین چراگاه. در وقتی هم که گرسنه باشد باز همه ناراحتیاش این است که یک کاهی، علفی، جوی به دست بیاورد. آیا یک حیوان هرگز این دلهره را دارد که پایان این زندگی چیست، آیا ما برای همیشه در این دنیا هستیم یا یک روزی میمیریم، و اگر میمیریم بعد از مردن چه خبری است، چه سرنوشتی خواهیم داشت؟ آیا ما بکلی نیست و نابود میشویم یا این که یک مرحله انتقال برای ما هست؟ برای چه ما آمدهایم؟ اصلا یک «برای» در کار است؟ یا «برای» اساسا در کار نیست؟ این مسائل برایش مطرح نیست. در کمال آرامش میخورد و میخوابد و یک ذره هم دلهره ندارد چون مرحله وجودیاش این مرحله نیست.
ولی انسان است که این دلهره را دارد و همین دلهره انسانی است که انسان را به سوی تحقیق درباره دین میخواند که برویم فکر کنیم ببینیم حقیقت چیست؛ ما که فکر داریم پس برویم تحقیق کنیم. عامل راننده انسان به سوی تحقیق همین دلهره فطری است که هر کسی دارد. اگر روح و حقیقت این دلهره را بشکافیم همان خشیت از خدای متعال است، خشیت از عدالت الهی: نکند که حقیقتی باشد، عدالتی باشد و بنابراین راهی باشد و من باید از آن راه بروم، اگر از راه دیگری بروم سرنوشت بدی داشته باشم! پس انسانیت انسان مساوی است با فطرت انسانی داشتن، و فطرت انسانی داشتن و باقی ماندن بر فطرت انسانی مساوی است با یک نوع خشیت ناآگاهانه، یک نوع دلهره ناآگاهانهای که هر کسی دارد. هر وقت شما انسانی را دیدید که بیخیال مطلق است، آنچنان سرگرم به روزمرگی است که انگار یک حیوان است، او از فطرت