خوبی هستیم». نه غنی بودن دلیل خوبی یا بدی است و نه فقیر بودن، بلکه آن عکسالعملی که انسان در زمینه غنا و فقر نشان میدهد معین میکند که آیا این غنا سبب سعادت است یا سبب بدبختی.
تفاوت فقر و غنا از نظر امتحان الهی
ضمنا با اینکه هیچ کدام از فقر و غنا را قطع نظر از طرز رفتار انسان و از نظر نهایی نمیشود گفت نعمت مطلق یا نقمت مطلق است، ولی در عین حال قرآن در تعبیر، میان ایندو فرق گذاشته، چون در غنا دادنِ چیزی است و خدا نعمتی را در اختیار انسان قرار داده و در فقر ندادن چیزی است؛ یعنی خدا یکی را با دادن نعمت آزمایش میکند و دیگری را با ندادن نعمت. قهرا کار آن کسی که خدا با نعمت دادن او را مورد آزمایش قرار داده مشکلتر است از کار کسی که خدا با بازگرفتنِ نعمت او را مورد آزمایش قرار داده است.
پس خلاصه حرف در مورد قوم عاد و قوم فرعون این بود که خدا به اینها نعمتهای زیادی داد ولی آنها این نعمتها را سبب و وسیله طغیان و فساد قرار دادند. بعد به طور کلی میفرماید: فَأمَّا الاْنْسانُ.... اینجا همان طور که بعضی از مفسرین فرمودهاند مطلبی مقدَّر است؛ یعنی اینگونه بوده : خدای متعال انسان را تحت مراقبت خود دارد و دائما و لحظه به لحظه با هر حالتی انسان را مورد آزمایش قرار میدهد، فَأمَّا الاْنْسانُ إذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیقولُ رَبّی أکرَمَنِ. تعبیر خیلی عجیبی است! انسان آنگاه که خدا او را از طریق مثبت مورد امتحان و آزمایش قرار میدهد و نعمتهایش را در اختیارش قرار میدهد، به جای اینکه بگوید: «عجب مسئولیت سنگینی! خدا من را مورد چه امتحان بزرگی قرار داده!» و به جای این که فهمش این باشد که این امتحان خداست پس من باید ببینم
چطور از عهده این امتحان برمیآیم، میگوید: «به به! پس معلوم میشود من پیش خدا خیلی عزیزم. پس کار ما تمام است و خر ما از پل گذشته است». «فَأکرَمَهُ» به معنی این است که خدا نعمتی در اختیار انسان قرار داده، و «فَأکرَمَنِ» به معنی این است که انسان میگوید : «پس من عزیزکرده خدا هستم».
ضمنا کسی که این طور فکر میکند انسانی است که همه چیز را در داشتن خلاصه میکند؛ یعنی اگر از او بپرسید: «سعادت چیست؟» میگوید: پول داشتن. اگر بپرسید: «عزت و شرافت و تقرب خدا در چیست؟» میگوید: در پول داشتن. و چون پول دارد خودش را سعادتمند و عزیز و شرافتمند و مقرب به خدا میداند.
چنین انسانی قهرا وقتی باز مورد امتحان قرار بگیرد و خدا بر او روزی را تنگ بگیرد باز به جای اینکه با خودش فکر کند که یک امتحان الهی به این صورت برای من پیش آمده و این یک امتحان ثانوی است، میگوید: «دیگر خدا ما را زده و خوار کرده، کار ما از این حرفها گذشته»: وَ أمّا إذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزْقَهُ فَیقولُ رَبّی أهانَنِ. قرآن میگوید: نه در آنجا خدا تو را عزیز کرده و نه در اینجا خدا تو را زده، بلکه تلقی تو از آن داشتن و این نداشتن باید امتحان باشد. کلّا بَلْ لا تُکرِمونَ الْیتیمَ. اینجا خطاب به انسان است مخصوصا در وقتی که ]نعمت [دارد. قرآن میگوید: کلّا، سکوت! حرف نزن! مُهمَل نگو! بَلْ لا تُکرِمونَ الْیتیمَ. تو میگویی «من عزیز خدا هستم»؟! بیچاره! تو ]نعمت[ داری و در حالی که داری، یتیم پیش تو مُکرَم و محترم نیست؛ یعنی مال یتیم را میخورید و به یتیم کمک نمیکنید و یکدیگر را به کمک فقرا تشویق نمیکنید. این چه عزتی است؟! نداشتن صد درجه بهتر از این داشتن است و صد درجه بر این داشتن شرافت دارد. کلّا بَلْ
لاتُکرِمونَ الْیتیمَ رها کن! حرف نزن! بس کن! سکوت! شما مردمی هستید که یتیم را احترام نمیکنید. در اینجا نفرمود: «شما به یتیم کمک نمیکنید» بلکه مسئله علاوهای میگوید، میفرماید : «شما یتیم را احترام نمیکنید».
معنی اکرام یتیم
در سوره بقره آیاتی هست که این کلمه «لا تُکرِمونَ» را تفسیر میکند. کمک کردن به مردم دو گونه است همچنان که زیان زدن به مردم دو گونه است. یک نوع کمک، کمک مادی است، به این صورت که انسان به زندگی افرادی که نادار هستند به شکلی کمک کند. در اینجا ندادن، کمک نکردن است و مال مردم را خوردن زیان زدن است. نوع دوم کمک، کمک روحی و معنوی است که خیلی مهم است و قرآن روی آن تأکید کرده. میفرماید: اگر کمک مادی میکنید مراقب باشید که از نظر روحی نکاهید؛ یعنی اگر مردم را از نظر مادی مدد میکنید آنها را از نظر روحی درهم نشکنید. یا أیهَا الَّذینَ امَنوا لا تُبْطِلوا صَدَقاتِکمْ بِالْمَنِّ وَ الاْذی[1]. ذرهای منت گذاشتن، بکلی ]صدقه[ را باطل و ضایع میکند. اگر میلیونها تومان به مردم کمک کنید ولی آن را با یک منت کوچک یا با یک چیزی که روح طرف مقابل را برنجاند، مثل یک ترش کردن رو یا یک اخم کردن، ضمیمه کنید، به تعبیر قرآن اثر کار انسان باطل میشود.
سیره ائمه اطهار در نحوه صدقه دادن
همه شنیدهایم که ائمه اطهار وقتی به مردم کمک میکردند نهایت درجه
[1]. بقره / 264.
کوچکی و تذلّل را مرتکب میشدند؛ اولا وقتی میخواستند به کسی چیزی بدهند دستشان را پایین میگرفتند تا او بردارد و میگفتند: «این دست احترام دارد، این دست خداست که میگیرد، من دستم را بالای دست خدا قرار نمیدهم». یا وقتی میخواستند به افراد چیزی بدهند گاهی به شکلی میدادند که چشم او در چشمشان نیفتد تا مبادا خجالت بکشد و احساس ذلت کند. یا مثلا در شبهای تاریک در حالی که نقاب به چهره میانداختند میرفتند و به خانوادههای فقیر و مستمند رسیدگی میکردند به طوری که اصلا آنها نمیفهمیدند که این کمک از ناحیه کیست.
حال در اینجا کمک کردن به یتیم یک مطلب است و حرمت یتیم را حفظ کردن مطلب دیگری است. قرآن نمیگوید: «شما به یتیمها کمک نمیکنید» بلکه میگوید: «شما حرمت یتیم را حفظ نمیکنید» که جنبه روحی قضیه است.
و لا تَحاضّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ. در این آیه هم باز نکته جالبی هست. نمیفرماید: «شما اطعام مساکین نمیکنید» بلکه میفرماید: شما یکدیگر را بر اطعام مساکین تشویق و ترغیب و تحریض نمیکنید. اطعام مساکین و شکمها را سیر کردن کار فردی است. اینجا میگوید غیر از اینکه خودت این کار را میکنی، باید با دیگران همکاری کنی و آنها را وادار کنی و مشوّقشان باشی، تو مشوّق او باشی و او مشوّق تو باشد.
سه گونه تعبیر در قرآن در مورد اطعام مساکین
پس در مسئله اطعام مساکین، در قرآن سه تعبیر داریم. تعبیر اول این
است: وَ لَمْ نَک نُطْعِمُ الْمِسْکینَ[1]. تعبیر دوم حضّ بر اطعام مسکین یعنی وادار کردن دیگری بر اطعام مسکین است که در سوره «أرَأیتَ الَّذی» آمده است: أرَأیتَ الَّذی یکذِّبُ بِالدّینِ. فَذلِک الَّذی یدُعُّ الْیتیمَ. وَ لا یحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ[2].
تعبیر سوم که از این هم بالاتر است تَحاضّ بر اطعام مسکین است. به اصطلاح ادبی و علم صرف «حَضَّ یحُضُّ» ثُلاثی مجرد است که یکطرفی است ولی «تَحاضّ» باب تفاعل است که دوطرفی است. یعنی کار مشترکی که به وسیله دو طرف انجام شود و مقصود از دو طرف نه این است که فقط دو تا باشد، بلکه یعنی از یکی بیشتر؛ یعنی وادار کردنهای متقابل[3]. میفرماید: ای اغنیا چه ادعایی میکنید که این پول و ثروتی که خدا به ما داده علامت عزت ماست؟! شما که عملتان وادار کردنهای متقابل بر اطعام مساکین نیست حق ندارید ادعا کنید که مورد عنایت خدا بودهاید.
وَ تَأْکلونَ التُّراثَ أکلاً لَمّآ شما آن میراث خوارها هستید که دنبال ارثهای مفت میگردید که پیدا کنید و بخورید و شکمهایتان را پر کنید. آیا این کرامت الهی است؟! وَ تُحِبّونَ الْمالَ حُبّآ جَمّآ شما بنده ثروتید، پول و مال را دوست دارید، چه دوست داشتن فراوانی! کلّا إذا دُکتِ الاْرْضُ دَ کآ دَ کآ آن وقتی که زمین به شدت در هم کوبیده شود (یعنی قیامت). وَ جاءَ رَبُّک وَ الْمَلَک صَفّآ صَفّآ پروردگار تو بیاید و ملائکه صف اندر صف بیایند. وَ جیءَ یوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ. یعنی جهنم هم آورده شود.
[1]. مدثر / 44.
[2]. ماعون / 1 ـ 3.
[3]. مثلا «تَضارَبَ» يعنی اين آن را زد و آن اين را.
همه اینها در قیامت به معنای ظاهر شدن و آشکار شدن است، چون در مورد قیامت میفرماید: فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ[1]چشم تو را باز میکنیم، همه حقایق را در آنجا میبینی. یا میفرماید: وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ[2]. یعنی و جهنم آشکار میشود.
پس «جهنم آورده میشود» از نظر آن انسانی است که نمیدیده و حال حقایق را میبیند. آنجاست که خدا را شهود میکنی و حس میکنی که مُلک مُلک خداست و امر امر خداست. آنجاست که ملائکهای را که عالم را اداره میکردند و مسلط و مدبّر امور عالم بودند و تو آنها را نمیدیدی و فقط طبیعت را میدیدی، صف اندر صف میبینی؛ چون باطن عالم را میبینی. آنجاست که جهنم را آورده شده میبینی. یوْمَئِذٍ یتَذَکرُ الاِْنْسانُ وَ أنّی لَهُ الذِّکری در این وقت است که انسان نسبت به همه آنچه گفتیم متذکر و متنبه میشود؛ یعنی آن وقت میفهمد که خدای متعال این همه امکانات برای من قرار داده بود که میتوانستم از آنها استفاده کنم و نکردم؛ ثروت یک نوع امکان بود، فقر نوعی دیگر امکان بود، سلامت و بیماری و اقبال و ادبار دنیا همه اینها برای من امکاناتی بود. در این وقت انسان متنبه و بیدار میشود، اما دیگر چه فایده؟! آن تذکر و بیداری، تذکر و بیداری بعد از گذشتن فرصت است که دیگر کار از کار گذشته است.
انقلاب روحی حاج میرزا علی آقای شیرازی
هنگام قرائت این آیات
مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی رضوان الله علیه که من بسیار ذکر
[1]. ق / 22.
[2]. شعراء / 91.
خیر این مرد بزرگوار را میکنم، از بزرگانِ اتقیایی بود که من در عمرم دیدهام. ما در اصفهان و قم زیاد خدمتشان رسیدیم و نزدشان درس خواندیم، ولی یک هفتهای در ایام زمستان ایشان در قم و در حجره ما بودند که آن یک هفته برای من بسیار بسیار پر ارزش است و جزء ذخایر عمر من است. ایشان سحرها دو سه ساعت به طلوع صبح بیدار میشد و چه نمازی و چه حالی داشت! نزدیک طلوع صبح که میشد ]قرآن میخواند.[[1]این پیرمرد سوره فجر را با یک حالی میخواند تا میرسید به همین آیه: وَ جیءَ یوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ. یوْمَئِذٍ یتَذَکرُ الاِْنْسانُ وَ أنّی لَهُ الذِّکری، که دیگر اشکهایش سرازیر میشد و منقلب میشد درست مثل مرغی که پرپر بزند.
یقولُ یا لَیتَنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی انسان میگوید: ای کاش برای زندگیام چیزی پیش فرستاده بودم! انسان وقتی وارد صحرای قیامت و عالم آخرت میشود تازه میفهمد که زندگیاش آن است و این که در دنیا بوده اصلا زندگی نبوده، بلکه جلسه امتحان بوده. درست مثل یک دانشجو که ساعتی در جلسه امتحان است و آن امتحان سرنوشتش را در همه عمر و برای دهها سال تعیین میکند. در اینجا تعبیر قرآن تعبیر عجیبی است، کأنه میخواهد بگوید قبل از اینجا اصلا زندگی نبود. یقولُ یا لَیتَنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی ای کاش من برای زندگیام چیزی پیش فرستاده بودم.
فَیوْمَئِذٍ لا یعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ. وَ لا یوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ. آنوقت چنین انسانی که با نعمتهای الهی چنین رفتار کرده است خدا او را عذاب میکند عذاب کردنی که احدی چنین عذابی ]نمیکند.[ معلوم است که عذاب خدا با عذاب بنده خیلی متفاوت است. بنده هر چه بخواهد عذاب کند مقدار
[1]. ]اندكی از سخن استاد ضبط نشده است.[
خیلی محدودی قدرت دارد، ولی عذاب الهی بالاتر از این حرفهاست؛ وَثاق الهی، در بند کردن الهی، برای انسان قابل تصور نیست.
داستان عقیل و امیرالمؤمنین
داستان عقیل را مکرر شنیدهاید. آمد خدمت مولا امیرالمؤمنین علی (ع) و از حضرت کمک خواست. او از حضرت تقاضایی کرد که چنین تقاضایی از مثل علی تقریبا نا مشروع بود. البته فقیر و مقروض بود و مقداری هم به اصطلاح دکور درست کرد و بچههایش را چند روزی کمتر غذا داد که رنگ آنها پریدهتر شد بلکه از ترحم علی بتواند استفاده کند و علی که بیتالمال مسلمین در دست اوست چیزی به او بدهد. حضرت فرمود: صبر کن اولِ ماه که برسد از حقوق خودم چیزی به تو میدهم. گفت: از بیتالمال بده. فرمود: بیتالمال مال من نیست، من امین بیتالمالم. او اصرار کرد. عقیل در آخر عمر کور بود و چشمهایش نمیدید. امیرالمؤمنین اشاره کرد تکه آهنی را در کوره خوب داغ کنند. آهن را آوردند. حضرت فرمود: عقیل بگیر. عقیل خیال کرد کیسه پول است. دستش را نزدیک برد و شاید دستش به آهن نرسید که تعبیر خودش این است که «مثل گاو ناله کردم». غرضم اینجاست. حضرت فرمود: ثَکلَتْک اُمُّک مادرت به عزایت بنشیند! أتَئِنُّ مِنْ حَدیدَةٍ اَحْماها إنْسانُها لِلَعْبِهِ وَ تَجُرُّنی إلی نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ[1]تو از آهنی که یک انسان به شوخی و بازی آن را داغ کرده اینچنین ناله میکنی، آنوقت میخواهی مرا بکشانی به سوی آتشی که خدای آن آتش آن را داغ کرده است؟!
[1]. بحارالانوار، ج 41 / ص 162.