بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 91

ادامه آیات

در آخر سوره یکمرتبه خطاب و سخن از آن انسانهای رفوزه شده در امتحان، برمی‌گردد به افرادی که فهمیده‌اند دنیا دوره تحصیل و امتحان و کار است، افرادی که فهمیده‌اند در هر وضع و حالی که باشند در امتحان الهی هستند و برای آنها اقبال و ادبار یک معنی دارد؛ اقبال را نوعی از امتحان می‌دانند و ادبار را نوعی دیگر. قرآن درباره این افراد می‌فرماید: یااَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ای نفس و ای جان آرام گرفته و ای روح به حقیقت رسیده! یعنی ای آن کسی که درک کرده حوادث عالم همه از ناحیه خداست و باید همه اینها را امتحان تلقی کند. چنین افرادی هر چه برایشان پیش بیاید واقعا ذره‌ای از آرامش خود را از دست نمی‌دهند.

بیان امام باقر (ع) در راضی بودن به مقدّرات الهی

امام باقر (ع) تشریف بردند به عیادت جابر بن عبدالله انصاری صحابه بزرگ پیغمبر اکرم که پیر شده بود و اواخر عمرش بود. فرمود: جابر حالت چطور است؟ عرض کرد: یابنَ رسولِ الله در حالی هستم که فقر را بر غنا و بیماری را بر سلامت و مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهم. حضرت فرمود: ولی ما اهل بیت چنین نیستیم. ما هر چه خدا برایمان بخواهد همان را دوست داریم. هر چه خدا به ما بدهد ما به وظیفه‌مان در مورد آن عمل می‌کنیم. اگر خدا به ما ثروت بدهد همان را دوست داریم، اگر فقر بدهد همان را دوست داریم و اگر سلامت یا بیماری بدهد همان را دوست داریم.

اِرْجِعی إلی رَبِّک باز گرد به سوی پروردگارت. اصلا محشور شدن، بازگشت به سوی خداست. راضِیةً مَرْضِیةً تو که مطمئنی و طمأنینه و آرامش داری قهرا راضی و خرسند از پروردگارت هستی و تو که از خدا


صفحه 92

راضی هستی خدا هم از تو راضی است. راضی بودن خدا از انسان لازمه راضی بودن انسان از خداست، چون انسان آنوقت از خدا راضی است که به معنای واقعی کلمه عبد باشد و وقتی انسان به معنی واقعی کلمه عبد خدا بود خدا هم از او راضی است.

دلیل بر این که این «راضیةً» از عبودیت است آیه بعدی است: فَادْخُلی فی عِبادی پس داخل شو در زمره عباد و بندگان من. تو مانند یک بنده زندگی کردی، تو یک بنده حق پرست بودی و غیر حق را نپرستیدی، پس داخل شو در زمره کسانی که آنها هم مانند تو همه بندگان من‌اند.

وَ ادْخُلی جَنَّتی و در بهشت من وارد شو. گفته‌اند این «بهشت من» بهشت خاصی است که متعلق به بندگان خاص است که برای ما غیر قابل تصور است و نعمتهای مادی نمی‌تواند آن را توضیح دهد و توجیه کند.

روایتی از امام صادق (ع) در مورد سوره فجر

امام صادق (ع) فرمودند: إقْرَؤوا سورَةَ الْفَجْرِ فی فَرائِضِکمْ وَ نَوافِلِکمْ فَإنَّها سورَةُ الْحُسَینِ[1]. یعنی سوره «والفجر» را در نمازهای واجب و مستحب بخوانید که این سوره، سوره جد ما حسین بن علی (ع) است. راوی متوجه نکته نشد و عرض کرد: یابنَ رسولِ الله به چه مناسبت این سوره، سوره جد شما حسین بن علی است؟ فرمود: به مناسبت آن آیات آخر؛ یعنی او مصداق آن آیات آخر است.

عرض کردیم که تمام این آیات در زمینه امتحان و ابتلای الهی است. معنی کلام امام صادق این است که یکی از کسانی که هر چه برای او پیش آمد آن را امتحانی از امتحانهای خدا تلقی کرد و ذره‌ای تکان

[1]. بحارالانوار، ج 24 / ص 93.


صفحه 93

نخورد حسین بن علی بود. او می‌فرمود: رِضَی اللهِ رِضانا اَهْلَ الْبَیتِ[1]ما اهل‌بیت راضی هستیم به رضای حق. از این جهت است که آن حضرت یکی از مصادیق کامل این آیات مبارکات است.

حال امام حسین (ع) در صحرای کربلا

ما می‌بینیم نه تنها امام صادق چنین شهادتی می‌دهند، بلکه برای افراد دشمن که در صحنه کربلا بودند همین قضیه از روی آثار ظاهری که در امام حسین می‌دیدند روشن شد. یکی از کسانی که جزء افراد عمر سعد است و قضایا را نقل کرده، درباره امام حسین می‌گوید: فَوَ اللهِ ما رَأیتُ مَکثورآ[2]قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ أهْلُ بَیتِهِ وَ أصْحابُهُ أرْبَطَ جَأْشآ مِنْهُ[3]. یعنی به خدا قسم من مصیبت زده‌ای که فراوان بر او بلایا و شداید هجوم آورده باشد و فرزندانش و خاندانش و اصحاب بزرگوارش کشته شده باشند مانند این مرد اینقدر قوی القلب ندیده‌ام. این شخص این جمله را در لحظه‌ای گفته است که همه یاران حضرت شهید شده بودند و حضرت تنهای تنها بود.

شخص دیگری که در صحنه کربلا تماشاچی بوده و می‌خواسته خبرنگاری کند بالاتر از این گفته. این شخص گویا در آخر کار دلش به رحم آمد. رفت پیش عمر سعد و گفت: پسر سعد! تو که می‌دانی چیزی از عمر حسین بن علی که الآن در آن گودال افتاده باقی نمانده، من از تو فقط یک خواهش دارم، اجازه بده مقداری آب به او برسانم. عمر سعد اجازه داد. او مقداری آب تهیه کرد. وقتی که می‌آمد آن لعین ازل و ابد را دید.

[1]. بحارالانوار، ج 44 / ص 366 و اللهوف، ص 60.

[2]. ]در بعضی نقلها «مكسورآ» آمده.[

[3]. اللهوف، المسلك الثانی.


صفحه 94

گفت: کجا می‌روی؟ جواب داد: می‌خواهم به حسین بن علی آب برسانم. فورا سر حضرت را که مخفی کرده بود نشان داد و گفت: کار تمام شد. حال، این شخص که اینقدر تحت تأثیر احساسات بوده می‌گوید: فَوَ اللهِ ما رَأیتُ قَتیلاً مُضَمَّخآ بِدَمِهِ أحْسَنَ مِنْهُ وَ لا أنْوَرَ وَجْهآ، وَ لَقَدْ شَغَلَنی نورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هَیئَتِهِ عَنِ الْفِکرِ فی قَتْلِهِ[1]. یعنی آن درخشانی چهره آنچنان مرا مجذوب کرد که یادم رفت درباره کشته شدنش فکر کنم. و لا حول و لا قوة إلّا بالله العلی العظیم.

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان. ما را به حقایق اسلام و قرآن آشنا بفرما. انوار محبت، معرفت، خوف و خشیت خودت را در دلهای ما قرار بده.

پروردگارا ما را قدردان نعمتهای مادی و معنوی خودت قرار بده. به ما توفیق درک ابتلاها و امتحانات خودت و انجام وظایف خودمان عنایت بفرما.

پروردگارا حاجات مشروعه ما را برآور. ما را و همه مسلمانان را به وظایفمان آشنا بفرما. اموات ما، اموات جلسه ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.

[1]. همان.


صفحه 95

تفسیر سوره بلـد

بسم الله الرحمن الرحیم

لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ. لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. أیحْسَبُ أنْ لَنْ یقْدِرَ عَلَیهِ أحَدٌ. یقولُ أهْلَکتُ مالا لُبَدآ. أیحْسَبُ أنْ لَمْ یرَهُ أحَدٌ. ألَمْنَجْعَلْ لَهُ عَینَینِ. وَ لِسانآ وَ شَفَتَینِ. وَ هَدَیناهُ النَّجْدَینِ[1].

سوره مبارکه بلد است که از سور کوچک قرآن و از سور مکیه است. در جزء بیست و نهم سوره دیگری داشتیم به نام سوره «قیامت» که با «لااُقْسِمُ» شروع می‌شد و این دومین سوره‌ای است که با «لااُقْسِمُ» شروع می‌شود

[1]. بلد / 1 ـ 10.


صفحه 96

. لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ سوگند یاد نمی‌کنم به این شهر. قبلا عرض کرده‌ایم[1]که گاهی قسم خوردنها و سوگند یاد کردنها ضمنی و کنایی است. انسان گاهی در مورد چیزی که شایسته سوگند خوردن است مثلا می‌گوید: به جان پسرم سوگند یاد نمی‌کنم؛ یعنی جای سوگند هست و اگر مقتضی باشد سوگند می‌خورم. به هر حال اینجا تلویحا نوعی سوگند خوردن است. لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ سوگند یاد نمی‌کنم به این شهر. وَ أنْـتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. و حال آنکه تو مقیم هستی به این شهر. گفتیم که این «سوگند یاد نمی‌کنم» به طور کنایه، سوگند یاد کردن است، مثل اینکه می‌گوییم: «نه به جان تو سوگند» یا «نه به خدا» که در فارسی خیلی معمول است. این «نه به خدا» همان مفهوم «به خدا» را می‌دهد. منتها اینجا جمله‌ای اضافه شده: وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. این جمله از آن جمله‌هایی است که مثل بسیاری از موارد در قرآن، به چند صورت معنی می‌شود و هر چند صورت هم صحیح و درست است.

در قرآن گاهی یک جمله، مفید چند معناست

مکرر گفته‌ایم که در مورد قرآن هیچ مانعی ندارد که یک جمله در آنِ واحد مفید چند معنی باشد. شاید تشبیه کلام خدا به کلام انسان از یک نظر درست نباشد، ولی برای تفهیم و تمثیل مانعی ندارد. گاهی انسان جمله‌ای می‌گوید و خودش توجه دارد که این جمله به چند صورت می‌شود خوانده شود و همه هم درست است، گرچه شاید بعضی از صورتها از بعضی دیگر بهتر باشد. سعدی شعری دارد در توحید، که می‌گوید :

[1]. در اول سوره قيامت و وسط سوره تكوير كه می‌فرمايد: فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ.


صفحه 97

از درِ بخشندگی و بنده نوازی مرغِ هوا را نصیب و ماهی دریا

این شعر را می‌شود همین طور خواند، که معنایش این می‌شود: خداوند آنچنان بخشنده و بنده نوازی است که برای انسان مرغ هوا را نصیب کرده و ماهی دریا را (در این وجه «بنده» اختصاص به انسان دارد)؛ یعنی خدا روزی این موجود خاکی و بَرّی را، هم از هوا قرار داده و هم از دریا.

همین شعر ممکن است به این صورت خوانده شود: «مرغِ هوا را نصیبِ ماهی دریا» یعنی خدا حیوان هوایی را نصیب حیوانی که در دریا زندگی می‌کند قرار می‌دهد. همچنین می‌شود این طور خواند: «مرغِ هوا را نصیبْ ماهی دریا» یعنی ماهی دریا را نصیبِ مرغ هوا کرده. و نیز می‌شود این طور خواند: «مرغْ هوا را نصیب و ماهی دریا» یعنی نصیب مرغ، هوا را کرده است و نصیب ماهی، دریا را. و نیز این طور: «مرغْ هوا را نصیب و ماهی دریا»؛ یعنی مرغ، هم هوا نصیبش شده و هم ماهی دریا. و نیز این طور: «مرغِ هوا را نصیبِ ماهی و دریا»؛ یعنی مرغِ هوا و دریا را نصیبِ ماهی کرده است. همه این معانی می‌تواند در آنِ واحد درست و صحیح باشد[1].

معانی «حِلّ»

حال اینجا می‌فرماید: لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. اولا کلمه «حِلّ» در زبان عربی یا از ماده «حلول» (حَلَّ یحِلُّ) است که به معنی «حالّ» می‌شود. در این صورت معنی آیه چنین می‌شود: و تو حلول کننده‌ای در این شهر؛ یعنی اقامت داری در این شهر.

معنی دیگر «حِلّ»، «حلال» است. در این صورت معنی آیه چنین

[1]. در تفسير آيه «إلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر / 10) اين مطلب را گفته‌ايم و ديگرتكرار نمی‌كنيم.


صفحه 98

می‌شود: و حرمت تو در میان این مردم از بین رفته است؛ اینجا بلدِ حرام و شهرِ حرام است و همه چیز حتی حیوانات محترم‌اند[1]، ولی تو در اینجا برای این مردم حلال هستی؛ یعنی این مردم درباره یک حیوان ظلم را روا نمی‌دارند ولی درباره تو هر ظلمی را روا می‌دارند.

معنی دیگر «حِلّ»، «مُحِلّ بودن» است. در مکه مردم مُحرِم می‌شوند و در حال محرم بودن خیلی از چیزهایی که در حال مُحِلّ بودن بر آنها حرام نیست حرام می‌شود و نسبت به یک چیزهایی هم انسان در آنجا همیشه در حال احرام است مثل صید کردن و شکار کردن حیوانات حرم. «مُحِلّ بودن» به معنی این است که آنچه بر دیگران حرام است بر تو حلال است.

وجه اول

حال اگر در اینجا «حِلّ» را به معنی حلال و کسی که تمام حقوقش از بین رفته و هر ظلمی درباره او جایز است بگیریم آنوقت «لا اُقْسِمُ» به معنای حقیقی‌اش است؛ یعنی واقعا قسم نمی‌خورد. لااُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. من به این شهر که برای تو حرمتی قائل نیست قسم نمی‌خورم؛ یعنی این شهر آنوقت حرمت دارد که تو حرمت داشته باشی؛ وقتی تو که پیغمبر خدا هستی، در این شهر حرمت نداری پس من به این شهر قسم نمی‌خورم. این یک معنی است که فی حد ذاته می‌تواند درست باشد.

وجه دوم

اما اگر «حِلّ» را به معنی حلول کننده بگیریم معنی دیگری می‌دهد که

[1]. حتی در جاهليت هم اين جهت را رعايت می‌كردند.