خرق قانون علیت نیست، کارهای خلاف جریان طبیعی و عادی بسیار در جهان اتفاق افتاده و میافتد.
از بوعلی نقل میکنند که گفته است: اگر شنیدی فردی عارف یک ماه چیزی نخورده و نمرده است تعجب نکن، چون این عمل برخلاف قانون طبیعت است نه برخلاف قانون کلی هستی.
زیرا اینکه افراد معمولی اگر مثلًا چهل و هشت ساعت غذا نخورند میمیرند، به خاطر آن است که بدن آنها از نظر جریان معمولی تحلیل غذا نیازمند است که در ظرف این مدت غذا به آن برسد. ولی یک انسان میتواند با تقویت اراده، بدن خویش را به گونهای مسخر کند که حتی حرکت قلبش در اختیار او باشد، جریان تنفس با اراده و اختیار او انجام گیرد، تحلیل غذا و فعالیتهای معده و هاضمهاش زیر نظر او انجام گیرد.
نمونه این افراد در میان مرتاضها بسیار دیده شده است، مرتاضهایی که میتوانستند برای مدتهای طولانی تنفس خود را کنترل کنند و نفس نکشند در حالی که افراد معمولی دو دقیقه هم شاید نتوانند.
این، نتیجه تقویت روح است، یعنی روح به گونهای تقویت شده که بر بدن حاکم گردیده است.
نقل میکنند سالی که سران شوروی به هندوستان رفته بودند مشاهده این موضوع آنان را به حیرت انداخته بود و آنچنان برای آنان شگفتانگیز بود که وقتی برگشتند گفتند بایستی این گونه اعمال در دانشکدهها مورد مطالعه قرار گیرد؛ گویا این هم خودش یک علمی است آنان دیده بودند که مردی که در تابوتی دربسته قرار گرفته و در قبری مدفون گشته بود بدون آنکه منفذی برای تنفس او قرار دهند، پس از مدتی که او را بیرون آوردند شروع به تنفس کرد، و پیدا بود که پس از قرار گرفتن در زیر خاک به اختیار خویش تنفس خود را متوقف ساخته و
4. معجزه چگونه دلالت بر صدق ادعای آورنده آن دارد؟
منطقیین میگویند ما سه گونه دلالت داریم: 1. دلالت قراردادی 2. دلالت طبیعی 3.
دلالت عقلی.
«دلالت قراردادی» یعنی آنکه چیزی را نشانه چیزی قرار بدهند به طوری که اگر قرارداد خلافش میبود برخلاف دلالت میکرد. مثل دلالت الفاظ بر معانی.
«نان» به حسب قرارداد اسم این موجود خوردنی است و «آب» اسم آن آشامیدنی.
در حالی که اگر به عکس قرار داده بودند یعنی آب را به جای نان و نان را به جای آب وضع نموده بودند همان طور دلالت میکرد و هیچ اشکالی به وجود نمیآمد.
یعنی بین لفظ «آب» و آن مایع و بین نان و آن ماده خوردنی هیچ گونه رابطه ذاتی نیست.
و نیز مثل دلالت علائم راهنمایی. مثلًا دلالت چراغ سبز بر عبور آزاد یک دلالت قراردادی است و اگر آن را علامت «ایست» نهاده بودند همان طور دلالت میکرد.
آیا دلالت معجزه بر صدق نبوت بدینگونه است؟ یعنی خدا با مردم
قبلًا قراردادی بسته است که هر وقت این اعمال را از کسی دیدند بدانند او از طرف من آمده است و هرچه میگوید راست است؟!
مسلّم این طور نیست، زیرا خداوند هرچه بخواهد به مردم برساند از طریق انبیا میرساند و ما اینک در مقام اثبات خود انبیا هستیم.
«دلالت طبیعی» یعنی دلالت تجربی مثل دلالت سرفه بر درد سینه و یا حرکت سریع نبض بر تب. اینها علائم طبیعی و تجربی است یعنی علائمی است که در اثر تجربه به دست آمده است.
دلالت معجزه، از این نوع نیز مسلّماً نیست چون جزء مسائل تجربی بشر نیست.
«دلالت عقلی» یعنی دلالتهای استدلالی، مثل دلالت معلول بر علت. وقتی عقل حدوث چیزی را میبیند، با توجه به اینکه پیدایش چیزی را بدون علت محال میداند، بلافاصله پی به علت آن میبرد و این موضوع هیچ احتیاج به قرارداد و یا تجربه ندارد.
دلالت معجزه از این گونه دلالتهاست و برای توضیح آن باید بگوییم:
نحوه دلالت معجزه دو گونه ممکن است بیان شود. متکلمین معمولًا گفتهاند که معجزه یک نوع دلالت عقلی به نحو عملی است. مثل مواردی که عقل انسان از عمل شخصی پی به رضایت او میبرد و یا از سکوت او کشف رضا مینماید. تقریر معصوم که در فقه حجت شمرده شده نیز از این قبیل است؛ میگویند همان طور که اگر معصوم صریحاً ترتیب وضو گرفتن را به کسی میگفت و یا خودش وضو میگرفت برای ما حجت بود، همین طور اگر در پیش روی او کسی به نحوی وضو بگیرد و معصوم ایرادی بر او نگیرد، به دلالت عقلی معلوم میشود که نحوه وضو گرفتن همان است، به این استدلال که اگر صحیح نبود حتماً معصوم اعتراض
میکرد و چون اعتراض نکرد پس حتماً در نظر او صحیح بوده است. و اگر کسی سؤال کند که چرا اگر صحیح نبود معصوم ایراد میگرفت، خواهیم گفت این کار اغراء به جهل است یعنی مردم را وادار به جهالت کردن است و این عمل زشت و ناپسند است و معصوم چنین عملی را مرتکب نمیگردد.
این عده میگویند دلالت معجزه بر صدق نبوت از این قبیل است، به این بیان که وقتی شخصی میآید و میگوید: مردم! من از طرف خدا هستم، با توجه به اینکه خداوند بر همه افعال بشر آگاه است، ادعای این شخص در حضور خداوند انجام شده است. هنگامی که برای اثبات مدعای خود کار خارقالعادهای انجام داد، حال یا به خودش نسبت داد و یا به خداوند، حتماً دلیل صدق او خواهد بود چون اگر دروغ بگوید خداوند نباید بگذارد این کار انجام گیرد، زیرا اگر او دروغگو باشد عملًا او را تأیید کرده و مردم را اغراء به جهل نموده است.
این بود بیان نظریهای که معمولًا متکلمین درباره معجزه ابراز داشتهاند. ولی عدهای از دانشمندان معتقدند که متکلمین حقیقت معجزه را درک نکردهاند، زیرا آنان گمان کردهاند که معنای معجزه این است که خدا مستقیماً کاری را به دست یک پیغمبر جاری میکند بدون آنکه پیغمبر در آن دخالتی داشته باشد بلکه آن پیغمبر یک چهره ظاهری بوده و در حقیقت یک خیمه شب بازی است. خدا کار را میکند به دست پیغمبر. عیسی میآید بر بالین مرده مینشیند ولی خدا مرده را زنده میکند.
عیسی هیچ نقشی نداشته بلکه یک وسیله است. یعنی معجزه مستقیماً عمل خداست و همان طور که من و شما در انجام امر معجزه دخالت نداریم پیامبران نیز دخالت ندارند.
ولی خیر، مطلب از اینها بالاتر است. بین معجزه و شخص معجزهآور
یک نوع رابطه واقعی برقرار است به طوری که صدور این عمل از غیر او ممکن نخواهد بود.
معجزه نمایانگر کمال روحی و معنوی ولی خداست. هنگامی که ولیاللَّه اعجاز میکند نیروی بشریاش متصل به نیروی الهی است، یعنی خدا به او اراده، قدرت و نیرویی مافوق بشری عنایت فرموده است.
از بیاناتی که در مطالب قبل گذشت روشن شد که ولی خدا در اثر اطاعت کامل از خداوند و ریاضتهای عملی به جایی میرسد که چنان اراده نیرومندی دارا میگردد که میتواند بر طبیعت غلبه کند. به عبارت دیگر بشر میتواند در سایه عبادت و اطاعت چنان به خداوند نزدیک گردد که نمونه کامل خداوند بر روی زمین باشد.
با این بیان، وقتی که اولیاء خدا امور خارقالعاده انجام میدهند، آنان خودشان کار میکنند ولی با یک توانایی مافوق بشری.
این جریان معروف است که هنگامی که علی بن ابیطالب درِ قلعه خیبر را که چهل یا پنجاه نفر به زحمت میتوانستند از جا بکنند با یک دست از جا کند و به یک طرف پرتاب کرد گفت:
وَ اللَّهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَیبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدانِیةٍ بَلْ بِقُوَّةٍ الهِیةٍ.
به خدا سوگند من درِ خیبر را با یک قوه جسمانی نکندم بلکه یک قوه الهی مرا تأیید کرد؛ یعنی این بازوی انسانی و بشری علی توانایی چنان کاری را نداشت، یک نیروی الهی او را تأیید کرد به طوری که اگر ده مقابل آن هم بود باز قادر میبودم.
پس علی علیه السلام میگوید من کندم، نه اینکه من نکندم، بلکه من دستم را به در گذاشتم و خدا در را کند و پرتاب کرد. من کندم، ولی با یک قوه
معجزات پیغمبر اسلام
برخی از مستشرقین و کشیشان مسیحی به شکل اعتراض بر قرآن و بر پیغمبر ما مسئلهای را طرح کردهاند که بعضی از نویسندگان اسلامی هم، نه به آن شکل بلکه به شکل دیگری مطرح نموده و کم و بیش مدعای آنها را قبول کردهاند و آن مسئله معجزات پیغمبر اسلام است.
مسیحیها به این شکل مسئله را مطرح کردهاند که: از خود قرآن استنباط میشود که پیامبر اسلام در مقابل تقاضای معجزه که از او میشد امتناع میورزید و خود قرآن بر این مطلب دلالت صریح دارد که حتی بوی انکار سخت نسبت به معجزه میدهد؛ و آیاتی هم بر این مطلب شاهد آوردهاند که ما در آینده نزدیک به آن آیات اشاره میکنیم.
بعضی از نویسندگان اسلامی در عصر اخیر این مطلب را به این شکل توجیه کردهاند که:
اساساً معجزه مربوط به دورههای کودکی بشر یعنی دورههایی است که بشر هنوز مراحل توحش را میگذراند و به مرحله علم و تعقل و منطق پا ننهاده بود و لذا چون از طریق علمی و منطقی ممکن نبود که مسائل را با انسانها مطرح نمود، از این نظر پیامبران گذشته معجزه میآوردند و به عبارت دیگر بشر همانند کودک بود و کودک حرف منطقی و
استدلالی سرش نمیشود و ناچار به قول شاعر:
چونکه با کودک سر و کارت فتاد
پس زبان کودکی باید گشاد
معجزه زبان کودکی است برای کودکها یعنی مردم اعصار گذشته، ولی همین که بشر به مرحله بلوغ فکری رسید که بتوان با زبان علم و منطق و استدلال با او سخن گفت دیگر نیازی به معجزه نیست، بلکه همین که پیامبری مبعوث شد و طرحی اصلاحی به بشر عرضه کرد و قوانینی برای بشر و حرکت تکاملی او پیشنهاد نمود، بشرِ دارای درک و عقل و منطق بلافاصله آن را میپذیرد و تسلیم او میگردد.
پیغمبر اسلام تفاوتش با همه پیغمبران گذشته در این جهت است که ظهور او مقارن است- از نظر تاریخ جهان- با دوره تحول بشر از توحش به تفکر.
اقبال لاهوری تعبیری مشابه این دارد. میگوید: پیامبر اسلام در یک مقطع تاریخی قرار گرفته است که گذشتهاش تعلق دارد به دوره کودکی و توحش بشر و آیندهاش تعلق دارد به دوره علم و منطق بشریت. به این دلیل ماهیت وحی پیغمبر آخرالزمان با وحیهای دیگر تفاوت دارد. و اصولًا پیغمبر اسلام آمد برای اینکه مردم را وارد مرحله تعقل و منطق کند.
اقبال لاهوری- قریب به این مضمون- ادامه میدهد که: پیغمبر اسلام از نظر منشأ کارش که وحی است تعلق دارد به دوره گذشته و از نظر روح رسالتش که دعوت به عقل و منطق و علم و تجربه و آزمایش و پند گرفتن از تاریخ است تعلق دارد به دوره آینده.
از نظر اقبال فلسفه ختم نبوت هم همین است؛ یعنی بیان گذشته دو مطلب را به دنبال خود نتیجه میدهد: یکی ختم نبوت و دوم بینیازی از معجزه؛ یعنی با آمدن این نوع نبوت و رسالت که نبوت و رسالت ختمیه است، نه بعد از این، زمینهای برای نبوت و رسالت دیگری است و نه
دیگر نیازی به معجزه است زیرا معجزه مربوط به دورههای گذشته بوده است.
این بیانی است که اقبال طرح کرده و بعضی از نویسندگان اسلامی نیز آن را پیروی نمودهاند.
ما اینک در آن مقام نیستیم که مفصلًا در این زمینه بحث کنیم ولی اجمالًا میگوییم: در فلسفهای که اینها برای ختم نبوت ذکر کردهاند اشتباه بسیار بزرگیمرتکب شدهاند.
اشتباه نکنید؛ نمیخواهم بگویم اقبال ختم نبوت را انکار کرده! (چنانکه بعضی این اشتباه را کردهاند) خیر، برعکس، اقبال ختم نبوت را قبول دارد ولی توجیهی که برای ختم نبوت ذکر کرده درست نیست.
فلسفهای که او ذکر میکند درست برخلاف متصورش نتیجه میدهد. او میخواهد با این توجیه ختم نبوت را اثبات کند اما متأسفانه اگر آن حرف درست باشد ختم دیانت را نتیجه میدهد! نه ختم نبوت.
ما اکنون در این قسمت بحث نمیکنیم بلکه بحث ما درباره معجزه است. گفتار نویسندگان مزبور شامل دو مطلب است: مطلب اول اینکه در دوره بلوغ فکری بشر اساساً نیازی به معجزه نیست. دوم اینکه به همین جهت اسلام به شهادت آیاتی از قرآن همواره از آوردن معجزه امتناع میورزید. و این هر دو قسمت لازم است مورد بحث قرار گیرد.
اما قسمت اول. این مطلب صحیح نیست که در دوره بلوغ فکری بشر نیازی به معجزه نیست، زیرا همان طور که قبلًا گفتیم قرآن تعبیر به معجزه نمیکند بلکه همیشه به «آیه» تعبیر میکند.
آیت یعنی نشانه؛ نشانه چی؟ نشانه اینکه گفتههای این شخص گفته خودش نیست، گفته خداست.
یک وقت است که یک پیغمبر فقط حرفهای منطقی برای مردم