تفسیر سوره بقره (1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
الم. ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدی لِلْمُتَّقینَ. الَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ وَ یقیمونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقونَ. وَ الَّذینَ یؤْمِنونَ بِما انْزِلَ الَیک وَ ما انْزِلَ مِنْ قَبْلِک وَ بِالْاخِرَةِ هُمْ یوقِنونَ. اولئِک عَلی هُدی مِنْ رَبِّهِمْ وَ اولئِک هُمُ الْمُفْلِحونَ. انَّ الَّذینَ کفَروا سَواءٌ عَلَیهِمْ ءَ انْذَرْتَهُمْ امْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایؤْمِنونَ.
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیم[1].
[1]. بقره/ 1- 7.
وجه تسمیه سوره
حروف مقطّعه
این سوره که از سورههای مدنی است، مانند سیزده سوره دیگر در قرآن با حروف مقطّعه آغاز گردیده است. حروف مقطّعه یعنی حروف الفبا در حالی که با یکدیگر ترکیب نشدهاند.
اینگونه سورهها بعضی با یک حرف آغاز میشود مثل سوره ن و القلم یا ق، و بعضی با دو حرف مثل یس، طه، طس و بعضی با سه حرف مثل طسم یا الم و بعضی با چهار حرف مثل المر و بعضی با پنج حرف مثل حمعسق یا کهیعص.
این مطلب از مختصات قرآن است، یعنی کتاب دیگری چه از کتب آسمانی و چه غیر آسمانی نداریم که فصلهایش با حروف مقطّعه آغاز
شده باشد. منظور از این حروف چیست؟
این سؤال از همان صدر اسلام برانگیخته شده است و نظریات زیادی در این باره اظهار گردیده و میتوان گفت نظر قاطعی هنوز پیدا نشده است.
ما اینک به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
بعضی را عقیده بر آن است که اینها یک سلسله رموزی است میان گوینده و شنونده؛ یعنی بین خدا و پیغمبر مطالبی و معارفی بوده که از سطح فکر عامه مردم فراتر بوده است و به علت اینکه مردم ظرفیت شنیدن آن را نداشتند به طور صریح بیان نگردیده و به صورت رمز رد و بدل شده است؛ چنانکه این مطلب در میان دو فرد انسان نیز رایج است؛ هنگامی که شخصی نمیخواهد مطلب را همه بفهمند با رمز با شنونده مورد نظر خودش گفتگو میکند.
نظریه دیگر این است که اینها اسمهای قرآن و یا نامهای سورههایی است که در اول آنها آمدهاند، یعنی نام سوره بقره که الم در اول آن آمده همان الم است و نام سوره طه همان طه است.
نظر دیگر این است که اینها سوگند است. قرآن همچنان که به سایر مظاهر خلقت سوگند یاد کرده است (به خورشید، به ماه، به ستارگان، به روز، به شب، به نفس انسانی) همچنین به حروف الفبا نیز سوگند خورده است. پس معنی الم این است که به الف و لام و میم سوگند.
انسان هنگامی که به چیزی سوگند میخورد، در حقیقت امر مورد احترامی را که برای خودش محترم است و مخاطب هم میداند که آن چیز مورد علاقه اوست وحاضر نیست آن را خوار و زبون سازد، پشتوانه صحت و درستی سخنش قرار میدهد. لهذا علمای ادب میگویند سوگند تأکید و تأیید راستی سخن حق است.
ولی گاهی انسان سوگند یاد میکند
نه برای این منظور بلکه برای افاده امری که لازمه سوگند است، یعنی برای افاده اینکه طرف بداند گوینده برای آن چیز احترام قائل است. وقتی که کسی میخواهد به مردم بفهماند که برای فلان شخص احترام قائلم، به سر او و به جان او قسم میخورد. در این گونه قسمها هدف متوجه مُقسَمٌ بِه (چیزی که به او قسم خورده شده) است نه مُقسَمٌ علیه (مطلبی که در مورد او قسم یاد شده است).
سوگندهای قرآن از نوع دوم است. قرآن اگر به ماه و خورشید و زیتون و انجیر و روز و شب سوگند یاد میکند میخواهد بشر را متوجه اهمیت این امور کند.
یکی از مهمترین اموری که نقش اساسی در تمدن و فرهنگ انسانیت داشته حروف الفباست. این حروف و این اصوات که به صورت حروف در میآید، نقش مهمی در زندگی اجتماعی انسان دارد. حیوانات نیز صوت و آواز دارند ولی نمیتوانند از آنها حروف بسازند. اگر انسان هم نمیتوانست اصوات را به صورت حروف درآورد (مانند آدمهای لال)، قدرت تکلم نداشت و نمیتوانست مقاصدش را به دیگران برساند، هیچ گونه علم و تمدن و صنعتی به وجود نمیآمد. حتی نوشتن و خط که خود نعمتی بسیار بزرگ است و قرآن در جای خود به آن نیز سوگند میخورد، در مرحله بعد از تکلم پدید آمده است؛ یعنی اینکه ما میتوانیم الف، لام، دال، جیم را جدا جدا بنویسیم در اثر آن است که میتوانیم جدا تلفظ کنیم و اگر این حروف نبودند ما بایستی برای رساندن مطالب اشکال آنها را بکشیم، مثلًا برای فهماندن خانه شکل خانه را و برای فهماندن اتومبیل شکل آن را بکشیم. ولی ناگفته پیداست که همه چیز که شکل ندارد تا بتوان با کشیدن آن تفهیم نمود.
نظریه دیگر آن است که این حروف اشاره به اعجاز قرآن است، به
این بیان که:
حروف الفبا که مجموعاً در زبان عربی 28 حرف است و در بعضی زبانها بیشتر و احیاناً شنیدهام که بعضی زبانها در حدود 300 حرف الفبایی دارند، در هر حال حروف الفبا که به منزله مادههای اولیه بافتمان سخن است در اختیار همه هست ولی آیا همه میتوانند سخن عالی بگویند؟ خیر. اینها درست مانند نخ و پودی است که در دست همه بافندههاست ولی آیا از نظر هنری همه یک طور بافته تحویلمیدهند؟ خیر.
قدرتها و هنرهای سخنوری از ترکیب همین حروف پدید میآید. کتابها، مقالهها، قصیدهها و غزلها همه بافته شده این حروفند، در حالی که از نظر مراتب و درجات، تفاوت از زمین تا آسمان است.
در چند آیه بعد خواهیم خواند که قرآن مجید تحدّی میفرماید یعنی مردم را دعوت به مبارزه میکند، میگوید شما تمام قدرتمندان سخن را جمع کنید ببینید آیا میتوانید مانند قرآن بیاورید؟
قرآن با ذکر این حروف به عنوان حروف نمونه الفبا، در حقیقت میخواهد مواد اولیه آیات قرآن را عرضه بدارد که ایها الناس! قرآن از ماده دیگری ساخته نشده که بگویید اگر ما هم آنها را در اختیار داشتیم مثل قرآن را میساختیم؛ همین حروف است که به طرز بدیعی تألیف و ترکیب شده؛ شما هم بیایید از اینها مانند قرآن بسازید.
این، محصول یک کارخانه نیست که بگویید ابزارش در دست ما نیست؛ بلکه هم ابزارش و هم مواد خام آن، همه در دسترس شماست. و این خود بیانگر اعجاز عظیم قرآن است که به وسیله یک شخص درسنخوانده و مدرسه نرفته، بافتی و سخنی به وجود آورد که هیچ کس قادر به مبارزه به مثل نباشد.
مطلب دیگری هم درباره حروف مقطّعه قرآن در چند سال قبل
مطرح شد که خبر روز شد و روزنامهها نوشتند و آن این بود که مردی مصری که دانشمند کامپیوتر بود، روی چهارده سورهای که با این حروف آغاز شده محاسبه دقیقی کرد و به این نتیجه رسید که در هریک از این سورهها این حروف نسبت به حروفی که در تمام آن به کار رفته است نقش بیشتری دارند. مثلًا الف، لام، میم در سوره بقره نسبت به همه حروف دیگر در بافت آن نقش بیشتری دارند و این نسبت به قدری دقیق است که مغز بشری نمیتواند حساب کند چون گاهی کسرها به جایی میرسند که جز با کامپیوتر نمیتوان به حساب درآورد.
در خاتمه این بحث، احتمال دیگری را هم مطرح کنم و آن این است:
بحثی از قدیم تا به حال مطرح است که در نظام هستی، اول چه بوده است؟
یعنی مقدّم چیست و مؤخّر کدام است؟ که به طور کلی در جواب این سؤال دو نظر ابراز گردیده؛ برخی میگویند اول کلمه و سخن بوده و مقصودشان این است که اول اندیشه و فهم و درک بوده است، زیرا کلمه و سخن نمایانگر اندیشه هستند، و سپس ماده پیدا شده. و نظر دوم عقیده کسانی است که به تقدم ماده قائلند یعنی میگویند اول ماده و طبیعت پدید آمده است و پس از تکامل ماده تدریجاً فهم و شعور و درک پیدا شده و سپس کلمه و سخن.
از این دو نظریه، گویا قرآن اوّلی را پذیرفته زیرا وقتی میخواهد داستان خلقت را بیان کند میفرماید: انَّما امْرُهُ اذا ارادَ شَیئاً انْ یقولَ لَهُ کنْ فَیکونُ[1]فرمان او چنین است که وقتی اراده کند چیزی را، همینکه بگوید باش، او میباشد. یعنی اول قول است و سپس سایر مخلوقات.
[1]. یس/ 82.
و البته ناگفته پیداست که «قول» در اینجا تنها به معنای لفظ، هوا و صوت نیست، بلکه معنای جامعتر و کاملتری دارد.
به نظر میرسد که خداوند با این حروف مقطّعه نحوه شروع کار خودش را بیان میفرماید؛ یعنی قول، سخن و اندیشه بر ماده، جسم و طبیعت تقدم دارد.
ولی بالاخره حروف مقطّعه از متشابهات قرآن است، بخصوص اگر نظر اول را بپذیریم و بگوییم که اینها رموزی است بین خدا و پیغمبر.
ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فیهِ. آن کتاب. ملاحظه میکنید که نمیگوید این کتاب، بلکه میگوید آن کتاب، و این نکتهاش تعظیم است؛ زیرا در زبان عربی چیزی را که میخواهند با عظمت یاد کنند با ضمیر دور میآورند به معنای اینکه آن چیز با ما و شما بسیار فاصله دارد.
لا رَیبَ فیهِ شک در آن نیست.
یعنی چه؟ چگونه شکی در قرآن نیست؟ با اینکه ما میدانیم که واقعاً مردمی هستند که درباره اصالت قرآن شک دارند و این خود قرآن است که در همین سوره میگوید:
وَ انْ کنْتُمْ فی رَیبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتوا بِسورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ[1].
اگر شک دارید، سورهای مانند قرآن بیاورید؛ و نمیگوید شما شک ندارید.
(1). بقره/ 23.
در پاسخ باید بگوییم که شما وقتی کتابی را میبینید که قضایایی در آن نوشته شده است، بعد از مطالعه آن با خودتان فکر میکنید که آیا این وقایع راست است یا آنکه حقیقتی ندارد؟ مردد و شاک هستید. برای اینکه بخواهید حقیقت بودن و نبودن آنها برایتان ثابت گردد میبایست به اسناد و مدارکی که در آن ارائه شده مراجعه کنید و تحقیق نمایید.
آری، در این گونه کتابها مطلب از این قرار است و اصولًا در خبرها، گزارشها و ادعاهایی که مطرح میشود نوعاً همین طور است که اثبات آن احتیاج به دلیل و برهان دارد.
ولی گاهی مطلب به صورت ملموس و محسوس برای انسان ثابت میگردد که نیازی به هیچ گونه شاهد و برهان ندارد.
مثلًا اگر کسی را که شما نمیشناسید و تا به حال با او نشست و برخاستی نداشتهاید مدعی شدند که وی عادل است، در اینجا شما شاک هستید و برای اثبات آن به سراغ بینه و شاهد میروید، به این ترتیب که اگر دو نفر عادلی که شما به عدالت آنها معترف هستید شهادت بر عدالت او دادند قبول میکنید وگرنه قبول نخواهید کرد.
اما در مورد شخصی که شما خودتان از نزدیک با او مأنوس بودهاید و در سفر و حضر کردار و رفتار او را مورد مطالعه قرار دادهاید و بدین وسیله تقوا و عدالت او برایتان محرز شده است، آیا دیگر احتیاج به دلیل و شاهد و بینه دارید؟ خیر.
در مسائل علمی و نظری نیز چنین است. گاهی بعضی مسائل اثباتش محتاج به برهان است ولی در برخی از موارد اگر انسان اصل مسئله برایش روشن گردد دیگر نیازی به اثبات ندارد، بلکه طرحش مساوی با اثبات نیز هست.
قرآن نیز چنین است. ممکن است کسی در اصالت قرآن شک بکند