تفسیر سوره بقره (2)
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَنفاق چیست؟
نفاق یعنی دو چهرگی، اینکه انسان جوری باشد و طور دیگری ارائه دهد.
این خصلت گرچه یک خصلت نبایستنی و مذموم است ولی در عین حال ناشی از کمال انسان است؛ یعنی از آنجا که انسان در میان حیوانات تکاملیافتهتر است قدرت بر تصنع و ظاهرسازی دارد. حیوانات دیگر معمولًا و اکثر قدرت نفاق ندارند. تنها بعضی از حیوانات که از نظر هوش اندکی کاملترند گاهی تا حدودی توانایی تصنع دارند.
مثلًا هیچ گاه مرغ و یا چهارپایانی از قبیل اسب و الاغ نمیتوانند
چنین کاری بکنند، ولی گربه در یک حدی میتواند و لذا در هنگام شکار موش و یا گنجشک از این قدرت استفاده کرده و با مخفی نمودن خود طعمه خویش را به دست میآورد.
روباه نیز چنین است و لذا ضربالمثل فریبکاری شناخته شده است. گرگ هم گاهی با نقشههای فریبکارانه به مقاصد خویش دست مییابد.
ولی هیچ حیوانی مانند انسان قدرت تصنع ندارد و برای این کار تعبیرات ادبی گوناگونی به کار میرود. دودوزه بازی، جو فروشی و گندمنمایی، تعبیراتی است که همین معنا را میرساند، و یا اینکه میگویند فلان کس با گرگ دنبه میخورد و با چوپان گریه میکند!
اینکه گفتم نفاق ناشی از تکامل انسان است دلیلش این است که هرچه انسان بدویتر است نفاقش کمتر است. کودک در کودکی نفاق ندارد و لذا در مجلسی که نشسته است هر غذایی که به او پیشنهاد میکنند در صورتی که تمایل داشته باشد صرف میکند و حتی اگر رغبت داشته باشد قبل از تعارف دیگران با گریه کردن اظهار تمایل مینماید. ولی آدم بزرگ در یک مجلس که قرار میگیرد با وجود اینکه تمایل شدید به غذاهای موجود دارد ولی وقتی به او تعارف میشود میگوید میل ندارم. این دروغ را بچه نمیگوید.
انسان هرچه از نظر تمدن پیش میرود قدرت نفاق بیشتری مییابد. بشر هزارسال قبل یک صدم نفاق بشر امروز را نداشته است.آیا توجه دارید که بسیاری از الفاظی که امروز رایج است الفاظ منافقانه است؟! مثل کلمه «استعمار» که در اصلِ لغت بسیار کلمه خوبی است؛ چنانکه قرآن هم آن را به معنای اصلی استعمال فرموده است:
هُوَ انْشَأَکمْ مِنَ الْارْضِ وَ اسْتَعْمَرَکمْ فیها[1]. خدا شما را از زمین به وجود آورد و شما را در زمین استعمار کرد.
«استعمار» از باب استفعال است و از ماده «عمران» گرفته شده است؛ یعنی از شما طلب کرده عمران زمین را. شما را خلق کرده در روی زمین، و مکلف کرده است که زمین را عمران و آباد کنید. پس استعمار یعنی به دنبال آبادی رفتن.
کشورهای استعمارگر هرجا که میرفتند نمیگفتند ما آمدهایم منافع شما را بچاپیم و منابع زیرزمینی شما را ببریم، بلکه میگفتند ما آمدهایم سرزمین شما را آباد سازیم و به ظاهر هم همین کارها را میکردند، مثلًا یکی دو تا جاده هم میکشیدند، ولی هزار برابر آنچه که برای مردم کار میکردند از منافع آنها میبردند و بدین وسیله مردم آن کشورها را بنده خویش میساختند. پس استعمار یک لغت منافقانه است، یعنی در عین اینکه معنی درستی دارد ولی به صورت واقعی به کار نمیرود.
مبلّغین مسیحی که در اصطلاح آنها را «مبشّرین» میگویند، پیشقراولان استعمار بودند یعنی همیشه پای استعمار را آنها به کشورهای استعمارزده باز میکردند؛ یعنی اول به صورت یک نفر مبلّغ مذهب وارد این کشورها شده و آنان را به اوصاف عیسای مسیح و مادرش مریم عَذرا سرگرم میساختند ولی پس از مدتی مردم میدیدند که در زیر این سرپوشهای مذهبی تمام سرمایههای مادی آنان رفته است.
یکی از آفریقاییها گفته است روزی که اروپاییها به کشورهای ما آمدند ما زمین داشتیم و آنها انجیل به دست داشتند ولی پس از گذشتن 40- 50 سال دیدیم انجیل در دست ما مانده است و زمینها در دست آنان
[1]. هود/ 61.
است! این است معنای نفاق.
و البته این که قرآن راجع به منافقین زیاد سخن میگوید، در حقیقت هشداری است به مسلمانان که همواره بایستی مواظب منافقین باشند و فریب آنها را نخورند زیرا منافق اختصاص به صدر اسلام ندارد، در هر زمانی منافق وجود دارد که در میان صفوف مسلمانان رخنه میکنند و تظاهر به اسلام مینمایند و از پشت خنجر میزنند.
اصطلاح «ستون پنجم» را شاید شنیده باشید. گویا در جنگ بینالملل اول یکی از ارتشها چهار ستون علنی داشت که با اسلحه گرم به دشمن حمله میکرد، ولی گروهی را نیز قبلًا به داخل ارتش مخالف فرستاده بودند که آنان را اغفال میکردند و چنانکه میگویند بیش از چهار ستون علنی، این ستون مخفیانه کار میکردند. نام آنها را «ستون پنجم» گذاشتهاند که در داخل صفوف دشمن تظاهر به محبت میکنند ولی در باطن به نفع گروه خودشان در کارند.
قرآن میگوید: همیشه خطر ستون پنجم، جامعه مسلمانان را تهدید میکند، کسانی که میگویند: امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ ما ایمان به خداوند و به روز قیامت آوردهایم، ولی دروغ میگویند.
یخادِعونَ اللَّهَ وَ الَّذینَ امَنوا ... اگر میفرمود: «یخْدَعونَ اللَّهَ» یعنی خدا را فریب میدهند! ولی خدا را نمیتوان فریب داد و محال است، لذا میفرماید: یخادِعونَ اللَّهَ با خدا مخادعه میکنند. مخادعه که از باب مفاعله است یکی از معانیاش این است که آنان درصدد خدعه با خداوند برمیآیند، یعنی در مقام آن هستند که به خدا نیرنگ بزنند.
وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرونَ. آدمی همینکه بخواهد خدا را گول بزند خودش را گول زده است، چرا؟
هیچ گاه حقیقت و واقعیت را نمیشود فریب داد، و هرکس که به فکر فریب دادن حقایق بیفتد در واقع خودش را فریب داده است. طبیب را میشود فریب داد ولی طب را نمیشود فریب داد. مثلًا انسان میتواند به طبیب دروغ بگوید و بدین وسیله او را گول بزند؛ فرض کنید وقتی از او سؤال میکند آیا دوایی را که داده بودم مصرف کردی یا خیر، در جواب بگوید آری، و حال اینکه مصرف نکرده باشد، و بالاخره دستورات طبیب را بکلی عمل نکند ولی بگوید عمل کردم. در اینجا طبیب گول میخورد ولی طب گول نمیخورد و در واقع خود شخص دروغگو گول خورده است، زیرا طبیب طبق اظهارات او نسخه میدهد و به این ترتیب شخص مریض منافق دروغگو، روز به روز بر مرضش افزوده میشود و هستی او را به باد میدهد.
در اینجا نیز مسلمانان را میتوان گول زد و با آنها از در نیرنگ وارد شد ولیهیچ گاه به خداوند که عین حق و حقیقت است نمیتوان نیرنگ زد، و در حقیقت خودشان را گول زدهاند.
در جمله یخادِعونَ اللَّهَ ممکن است احتمال دیگری نیز بدهیم و آن اینکه منافقان هیچ گاه به فکر فریب دادن خداوند نبودهاند، زیرا اگر آنان به خدا معتقد نبودند که به این فکر هم نمیافتادند، و اگر معتقد بودند باز هیچ گاه شخص معتقد به خداوند فکر نمیکند که بتوان خدا را فریب داد. پس بایستی این جمله را از مواردی بدانیم که خداوند کاری را که مربوط به اهل حق است به خودش نسبت میدهد؛ و نظایر آن در قرآن مجید بسیار است. در سوره الفتح آیه 10 میفرماید:
انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ.
آنان که با تو بیعت کردند، با خدا بیعت نمودهاند.
در اینجا مقصود این است که آنان که در مقام فریب اهل ایمان برمیآیند، در حقیقت خویشتن را فریب دادهاند، زیرا آنان که در مسیر حقاند، بر صراط مستقیم قرار گرفته و نهایت حرکتشان اللَّه است. آنان خود را تسلیم حقیقت نمودهاند و همین روح تسلیمشان است که آنان را رستگار مینماید گرچه افرادی به صورت ظاهر زرنگ و در زندگی راهیاب نباشند. ولی آنان که خود را زرنگ میدانند و همواره میخواهند کار خود را با فریب دادن و گول زدن پیش ببرند، میپندارند که در این مورد نیز میتوانند با گول زدن اهل حق به مراد خویش نائل آیند.
ولی از آنجا که حق و حقیقت هیچ گاه فریب نمیخورد، گرچه اهل حق گول بخورند، این گونه افراد نقشههای فریبکارانهای که میکشند به ضرر خودشان تمام میشود.
فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ بِما کانوا یکذِبونَ. خداوند در این جمله ریشه مطلب را بیان میفرماید. ریشه مطلب بیماردلی است. آنها دچار بیماریهای روحی و روانی هستند. قرآن در موارد مختلف گاه و بیگاه به بعضی از بیماریهای دل اشاره فرموده است. بیماری استکبار، بیماری تعصب نسبت به عقاید کهنه، بیماری پیروی از نیاکان، بیماری پیروی از کبرا و بزرگان نمونههایی از بیماریهای روح است که نمیگذارد انسان زیر بار حقیقت برود، همان طور که فسق و فجور و آلودگیها یک نوع ناآمادگی در انسان ایجاد میکند.
اینها بیمارانی هستند که علیالدوام خداوند بر بیماریهای آنها
میافزاید؛ زیرا همان قانونی که در جسم انسان هست در روح انسان نیز وجود دارد. اگر کسی بیماری تن داشته باشد و به طبیب مراجعه کند ولی با طبیب لج نموده و سفارشات او را زیر پا نهد و با او منافقانه رفتار نماید، اثرش قهراً ازدیاد بیماری است.
خداوند، این عالم را مستعد پرورش هر نوع کشتی قرار داده است، بستگی دارد به اینکه انسان چه نوع بذری بپاشد؛ گندم از گندم بروید جو ز جو؛ حنظل نتیجهاش حنظل و خرما خرماست و چنانکه قرآن میفرماید: کلًاّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ[1].
خداوند کارش امداد کردن است و بنای عالم بر آن است که هرکسی در مسیر خودش تکامل یابد، چه آنهایی که نیکوکارند و چه آنان که بدکردارند (البته با یک تفاوت که در جای خود بحث خواهیم کرد)[2].
وَ اذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوا فِی الْارْضِ قالوا انَّما نَحْنُ مُصْلِحونَ. قبلًا قرآن مجید درباره منافقین گفت که آنها خودشان را فریب داده و خویشتن را گول میزنند. از این آیه مسئله خودفریبی منافقین به خوبی آشکار میگردد.
میگویند آدمهای دروغگو از بس به دیگران دروغ میگویند کمکم خودشان دروغهای خودشان به صورت راست و حقیقت برایشان جلوه میکند و گویا یادشان میرود که این دروغ و شایعه را خودشان ساختهاند.
میگویند ابلهی که بچهها آزارش میدادند، برای اینکه آنها را از دور خودش دور کند گفت: آن سر شهر آش خیر میکنند. بچهها باور کردند و
[1]. اسراء/ 20.
[2]. در ذیل کلمه «رب» در این زمینه مفصلتر بحث شده است.
از دور او پراکنده شدند و همگی به آن طرف دویدند؛ همینکه او دید همه دارند میروند، خودش هم به راه افتاد و با خود گفت شاید راست باشد!
قرآن میگوید این گروه ستون پنجم که کارشان در ظاهر تظاهر به دوستی با مسلمانان و در باطن تباهکاری و افساد و اخلال در جمعیت مسلمین و هدفهای مقدس اسلامی بود، هنگامی که بعضی از دوستانشان به آنان میگفتند اینقدر فساد نکنید، در جواب میگفتند: انَّما نَحْنُ مُصْلِحونَ خیر، ما مصلح هستیم! ما مفسد نیستیم.الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ وَ لکنْ لایشْعُرونَ. اصلًا مفسد اینانند، یعنی مفسدی جز اینان وجود ندارد، ولی خودشان ناآگاهند و خیال میکنند که مصلحند. گویا خودشان هم واقعاً باورشان آمده است.
توجه دارید که چگونه جمله قرآن انحصار را میرساند. یک وقت میگوییم:
زید عالم است. ولی یک وقت گفته میشود: عالم زید است. جمله دوم یعنی اگر عالمی در جهان هست زید است و باقی دیگر در قبال او عالم شمرده نمیشوند.
تعبیر قرآن در اینجا اینچنین است که اصلًا مفسد اینها هستند؛ یعنی مفسدهای دیگر در مقابل آنها مفسد محسوب نمیشوند، زیرا افساد و تباهکاری در وجود آنها تجسم یافته است. ولی خودشان نمیدانند.
وَ اذا قیلَ لَهُمْ امِنوا کما امَنَ النّاسُ قالوا انُؤْمِنُ کما امَنَ السُّفَهاءُ. هرگاه به آنها در خلوت گفته میشود که این منافقبازی را دور بریزید و شما هم مانند دیگر مردم ایمان بیاورید، در جواب میگویند: ایمان آوردن و مذهبی بودن کار مردم بیشعور و بیعقل است؛ آیا ما که