روشنفکران اجتماع هستیم مانند آن مردم سفیه ایمان بیاوریم؟! هرگز!
الا انَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکنْ لایعْلَمونَ. قرآن با کلمه «الا» مسلمانان را آگاه میسازد (چنانکه در آیه قبل نیز فرمود: الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ). میفرماید: آگاه باشید که سفیه آنانند، و چنان در تاریکی فکر فرو رفتهاند که خودشان هم نمیدانند.
ما دو جور جهل داریم: جهل بسیط و جهل مرکب. جهل بسیط آن است که انسان چیزی را نمیداند ولی خودش هم میداند که نمیداند. اینگونه جهل زود برطرف میشود، زیرا وقتی انسان چیزی را نداند، و بداند که نمیداند، در مقام دانایی آن برمیآید و یا لااقل به حرف دیگران گوش میدهد که اگر حقیقت است بپذیرد.
بالاخره این جهل خیلی خطر ندارد.
ولی جهل مرکب آن است که انسان نمیداند ولی نمیداند که نمیداند. اینگونه جهل علاجناپذیر است، چون غرور نمیگذارد جهل برطرف شود؛ چنانکه اغلب مدعیان روشنفکری اینچنیناند و به دلیل اینکه هیچ نمیفهمند این ادعا را دارند! بوعلی سینا در کتاب اشارات جملهای دارد و به طوری که یادم میآید میگوید:
«ایاک وَ فَطانَةً بَتْراءَ» بترس از زرنگی ابتر، یعنی از زرنگی ناقص و نیمه زرنگی.
منظور این است که انسان خوب است یا ساده باشد و یا عاقل و فهمیده کامل آدمهای ساده خودشان هم معمولًا میفهمند که ساده هستند ولی افراد نیم زرنگ که در بعضی موارد زرنگ هستند خیال میکنند خیلی زرنگند و همواره کارهای خود را خردمندانه میدانند. اینگونه افراد احمقترین مردم و گرفتارترین آنها هستند.
غزالی جملهای دارد که میگوید: همه چیز وجود ناقصش از عدم
محض بهتر است جز علم و دانش. یعنی مثلًا سلامتی و یا مال و ثروت اگر انسان هر مقداری داشته باشد از آنکه هیچ نداشته باشد بهتر است ولی علم و دانش اینگونه نیست.
انسان کم سواد از بیسواد بدتر است چون خیال میکند خیلی باسواد است و هیچ گاه دنبال تکمیل آن نمیرود.
این بیت گویا از سنایی است که میگوید:
رنجش هرکسی ز یک چیز است
رنجش من ز نیمدیوانه است
این شاعر میگوید: عقل هم نظیر علم است. یا انسان باید دیوانه کامل باشد و یا عاقل کامل. نیمه عاقل و نیمه دیوانه از دیوانه کامل ضررش بیشتر است.
افراد نیرنگباز و خدعهکار در جامعه، معمولًا همین انسانهای «نیمه» هستند، یعنی آنها که نیمه زرنگی دارند و تمام زرنگی ندارند؛ زیرا زرنگهای کامل اگر به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشند این مقدار میفهمند که سعادت و موفقیت در صداقت و راستی است. ولی افراد نیمه زرنگ- که من در عمر خودم با بسیاری از آنان برخورد داشتهام- موفقیت خود را در این میدانند که با هیچ کس به صداقت رفتار نکنند.
اینها در عمر خود حتی یک دوست پیدا نمیکنند و هیچ کس به حرفهای آنان اعتماد نمیکند، زیرا با هرکس که حرف میزنند همه میدانند که از روی زرنگی سخن میگویند.
قرآن این منافقها را جاهل مرکب میداند، و میگوید اینها نمیدانند و خیال میکنند که میدانند، شعور ندارند و میپندارند که باشعورند.
وَ اذا لَقُوا الَّذینَ امَنوا قالوا امَنّا وَ اذا خَلَوْا الی شَیاطینِهِمْ قالوا انّا مَعَکمْ انّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ.
دو چهرگی آنان را قرآن اینگونه بیان میکند که آنها وقتی به اهل ایمان
برخورد میکنند میگویند ما مؤمن هستیم ولی وقتی که با شیاطین خودشان که همان همفکرانشان هستند خلوت میکنند میگویند ما با شما هستیم، ما آنها را مسخره کردهایم وگرنه در عقیده و فکر مانند شما هستیم قرآن نظیر آیه قبل که فرمود: وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ، اینجا میفرماید:
اللَّهُ یسْتَهْزِئُ بِهِمْ. یعنی اینها میپندارند که حقیقت را میشود مسخره کرد و با آن میتوان نیرنگبازی کرد؛ خیر، اینچنین نیست؛ بلکه حقیقتْ آنها را مسخره میکند، یعنی نتیجه کارشان در نهایت امر مسخره واقع شدن خود آنان است.
وَ یمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یعْمَهونَ. اینها مردم طاغی هستند و خدا آنها را در طغیانشان میکشاند در حدی که چنان دچار حیرت و سرگشتگی میشوند که اصلًا نمیفهمند چکار میکنند.
قرآن تا اینجا چند خصلت برای منافقین ذکر کرد:
اولین خصلت اینکه: منافقین مردمان متظاهری هستند؛ که تظاهر اصولًا از مشخصات منافق است به طوری که منافق از مؤمن بیشتر اظهار ایمان میکند.
خصلت دوم اینکه: آنان نیرنگبازند، حقّهباز و فریبکارند، که باز این خصلت از صفات ویژه آنان است.
سوم اینکه: اینان مبتلا به یک بیماری روانی و روحی هستند که
معنی«ناس»
یک مطلب راجع به کلمه «ناس» است که در اینجا میفرماید: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا ... بعضی از مردم چنین میگویند. با این کلمه ما در قرآن زیاد برخورد میکنیم.
معنای آن چیست؟
«ناس» در قرآن یعنی مردم. انسانها را میتوان به دستههای گوناگون تقسیمبندی کرد: غنی، فقیر، عالم، جاهل، سفید، سیاه، ظالم، مظلوم و ...
اگر ما انسانها را ببینیم و این مایههای اختلاف و تبعیض را کنار
بگذاریم یعنی به رنگها و شکلها و طبقههای گوناگون آنها نظر نکنیم و انسانها را در لباس انسان ملاحظه کنیم، در این اعتبار میگوییم: «ناس» (مردم) که شامل همه افراد بشر است.
انسان منهای رنگش و شکلش و طبقهاش و دینش و طرز تفکرش، و به اصطلاح فلاسفه: انسان لابشرط.
مفسرین از قدیم برای کلمه «ناس» یک چنین معنایی کردهاند و درست هم هست؛ ولی عدهای دچار اشتباه شده و گفتهاند ناس یعنی مردمِ فاقد همه چیز، یعنی توده، طبقه محروم، طبقه بیچاره؛ که در این صورت شامل یک طبقه مخصوص است و شامل همه مردم نمیشود!
این طور نیست؛ بلکه مراد از «ناس» در قرآن مجید چنانکه گفتیم «مردم» است ولی منهای وضع خاصشان از دینشان، فقرشان، بینیازیشان، رنگشان، علمشان، جهلشان؛ و آنجا که قرآن میفرماید: یا ایهَا النّاسُ اعْبُدوا رَبَّکمْ[1]نه این است که مخاطب قرآن تنها توده مردم باشند بلکه مخاطب همه انسانها هستند؛ و نیز در آیه «لِلَّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَیهِ سَبیلًا»[2]خداوند بر عهده همه مردم حج قرار داده است نه بر برخی از مردم؛ البته بعداً با جمله «مَنِ اسْتَطاعَ الَیهِ سَبیلًا» مشروط کرده به آنکه استطاعت داشته باشند.
و لذا در بعضی از موارد، کلمه «ناس» به کفار گفته شده، چنانکه در آیه 173 از سوره آل عمران میفرماید: انَّ النّاسَ قَدْ جَمَعوا لَکمْ فَاخْشَوْهُمْ که مربوط به یک داستانی است که کفار میخواستند به مدینه حمله کنند؛ قبلًا شایع کرده بودند که مردم علیه مسلمانان اجتماع کردهاند، و بدین وسیله میخواستند رعب و وحشت در دل مردم مسلمان ایجاد کنند.
[1]. بقره/ 21.
[2]. آلعمران/ 97.
و در همین آیه مورد بحث، «ناس» بر منافقین اطلاق شده است: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ ... بعضی از مردم کسانی هستند که میگویند ...
آنها که ناس را به معنای توده مردم میدانند مجبور شدهاند بگویند که منافقین جزء توده هستند و حال آنکه این طور نیست، زیرا منافق از هر طبقهای ممکن است باشد و اتفاقاً منافقین صدر اسلام که قرآن به آنها نظر دارد اغلب از اشراف مدینه بودند. رئیس منافقین در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله مردی بود به نام «عبداللَّه بن ابَی» که متشخصترین فرد مدینه قبل از آمدن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله بود تا آنجا که مردم مدینه اتفاق کرده بودند که او را به پادشاهی برگزینند تا بدین وسیله اختلافات ریشهدار بین دو قبیله اوس و خزرج برطرف شود و در فکر تهیه تاج برای وی بودند.
در چنین موقعیتی که او پادشاهی را برای خویش مسلّم دیده بود اسلام در مکه ظهور کرد و عدهای که از مدینه با مکه ارتباط داشتند با رسول اکرم صلی الله علیه و آله ملاقات نمودند و مسلمان شدند و از رسول اکرم صلی الله علیه و آله تقاضای اعزام مبلّغ به مدینه کردند و رسولاللَّه مصعب بن عمیر را فرستاد و عده زیادی از مردم مدینه اسلام آوردند و بدین ترتیب زمینه هجرت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله به مدینه فراهم شد و قهراً تمام تشکیلات عبداللَّه بن ابی درهم کوبیده شد و لذا کینه اسلام را سخت در دل داشت.
وقتی اکثریت قریب به اتفاق مردم مدینه مسلمان شدند این مرد چارهای ندید جز اینکه تظاهر به اسلام کند ولی هیچ گاه باطنش تسلیم نشده بود.
در هر حال «ناس» در اینجا به معنای توده نیست و شاهدش همین است که عبداللَّه بن ابی که سرکرده آن دسته از مردم (منافقین) است از توده نبود بلکه برعکس اشرافیترین فرد مدینه بود.
خطر منافق
مطلب دیگر اینکه- چنانکه توجه دارید- قرآن مجید درباره کفار دو آیه ذکر کرد و درباره مؤمنین سه یا چهار آیه، ولی وقتی به منافقین میرسد حدود سیزده آیه در این باره بحث میکند؛ بعلاوه آیات مربوط به منافقین را در چند مورد با کلمه الا (آگاه باشید!) آغاز کرد. چرا قرآن این همه درباره معرفی منافقین اهتمام نمودهاست؟
این مسئله را- که چرا این همه قرآن روی منافقین تکیه کرده است- مفسرین طرح کردهاند و معمولًا چنین پاسخ دادهاند: با وجود اینکه منافق یکی از اقسام کافر است در عین حال چنانکه از قرآن در بعضی موارد استفاده میشود منافق خطرش برای اسلام از کافر بیشتر است، زیرا کافر- یعنی کسی که قرآن اصطلاحاً او را کافر میخواند- کسی است که خدا و پیغمبر را قبول ندارد ولی صداقت دارد، یعنی علناً اظهار میکند و تکلیف مردم با او روشن است. ولی آن کس که بر روی عقیده قلبی خود روپوش نهاده و به زبان طوری سخن میگوید و در دل طور دیگر است، خطرش بسیار زیاد است زیرا مردم مسلمان را گول میزند، و هیچ گاه مردم از کفار گول نمیخورند. و لذا میفرماید: انَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْک الْاسْفَلِ مِنَ النّارِ[1].
اینکه در تاریخ میبینیم پیامبر جنگید و پیروز شد ولی علی علیه السلام نتوانست مانند رسولاللَّه صلی الله علیه و آله پیش ببرد، جهتش همین است که پیامبر با کفار جنگید و علی با منافقین؛ یعنی رسولاللَّه با مردمی جنگید که در مسلک و مرام خودشان صادق و صریح بودند و وقتی میگفت بگویید لا اله الّا اللَّه میگفتند ما قبول نداریم. در مقابل رسولاللَّه ابوسفیان شعار میداد: اعْلُ هُبَل، اعْلُ هُبَل و پیغمبر در مقابل آنان میگفت بگویید: اللَّهُ
[1]. نساء/ 145.
اعْلی وَ اجَلُّ، و بالاخره اللَّه با هبل رو در روی هم قرار میگرفت، لذا نتیجه معلوم بود: پیروزی اللَّه و شکست هبل.
ولی علی علیه السلام با همان ابوسفیانها روبرو بود اما شعارشان شعار اسلام بود.
معاویه که همواره دنبالهرو اهداف پدرش ابوسفیان بود اگر علناً شعارش اعْلُ هُبَل میبود صد درصد از علی شکست میخورد ولی اینک لباس اسلام به تن کرده و به جای اعْلُ هُبَل گفتن در حالی که برای اسلام اشک تمساح میریزد شعار میدهد که:
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیهِ سُلْطاناً فَلا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ انَّهُ کانَ مَنْصوراً[1].
و فریاد میزد: خلیفه مظلوم پیامبر، عثمان، شهید شده است. ایها الناس! مگر میشود خون خلیفه پیامبر هدر رود؟! و بدین وسیله مردم را برای انتقام گرفتن از قاتلین عثمان بسیج مینماید و سپس علی علیه السلام را به عنوان رهبر آنان معرفی میکند!
و حال اینکه کشنده واقعی عثمان خود معاویه است و این کلام علی علیه السلام در نهجالبلاغه است که: وَ هُمْ یطْلُبونَ دَماً هُمْ سَفَکوهُ و نیز میفرماید: «آن روزی که عثمان کمک خواست چرا به او کمک نکردی؟! چون منتظر بودی عثمان کشته شود و از کشتهاش بهرهبرداری کنی.»
جاسوسانی به مدینه فرستاده بود که در حوالی خانه عثمان مراقب باشند؛ وقتی عثمان کشته شد بلافاصله پیراهن خونآلود او را به شام
[1]. اسراء/ 33.