بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 9

بگذار. چون من خواسته همه را مى‌توانم اجابت كنم و من خدايى نيستم كه كسى بيايد بگويد چيزى به من عطا كن، و من بگويم، ندارم،(فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ‌.)[1]: بگذار بيايد و از اين زبان نرم تو، كلام خدا را بشنود و معالجه شود و برگردد.

پروردگار خواسته مثبت احدى را رد نمى‌كند. انبياء هم مسئولند كه رد نكنند. ائمه طاهرين هم مسئولند كه رد نكنند. آنان چه سفره‌اى براى ما انداخته‌اند، كه ما خودمان هم نمى‌دانيم، و نمى‌فهميم؟

[1]1. توبه: 6.


صفحه 10

اميرمؤمنان (ع) مظلومِ داراى كرم‌

اميرمؤمنان (ع) پس از مرگ پيامبر (ص) خيلى زجر كشيد. عبارت (خيلى) كه مى‌گويم، يعنى واقعاً و بدون مبالغه، (خيلى). بگذاريد از قول خودشان كه به تواتر از ايشان رسيده، بگويم. هنگامى كه شنيد كسى داد مى‌زد: (انَا مَظْلُومٌ): من ستمديده‌ام. به او فرمود: (هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما): بيا با هم فرياد كنيم كه من همواره مظلوم بوده‌ام. امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميت خويش را اعلام فرمود كه من از زمان مرگ پيامبر (ص) تا هم اكنون مظلوم واقع شده‌ام، و نيز در سخنى فرمود: پروردگارا قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند و خلافتم را غصب نمودند، و نيز از آن حضرت (ع) رسيده: من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بوده‌ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم، ممنوع گشتم.[1]

[1]1. مكارم شيرازى، ترجمه گويا و شرح فشرده‌اى بر نهج‌البلاغه، ج 2، ص 546 به نقل از شرح ابن‌ابى‌الحديد، ج 9، ص 305.


صفحه 11

در اواخر حكومتش، وقتى كه پياپى برايش خبر مى‌آوردند كه لشكر معاويه بر شهرها دست يافته‌اند، آن حضرت از سستى ياران خود در جنگ با دشمنان و مخالفتشان با فرمان و تدبيرش، دلتنگ و آزرده گرديد و اين چنين رنج على (ع) به اوج رسيد. حضرت در حالى كه از شدت اندوه دلتنگ شده بود و مى‌ناليد، بر منبر مسجد كوفه رفت و در انتهاى سخنان عتاب‌آلودش به كوفيان گفت: (فأبدلنى بهم خيرا منهم و أبدلهم بى شرا منى اللهم مث قلوبهم كما يماث الملح فى الماء)[1]: خدايا! على را از اين مردم بگير و يكى ديگر را به اين‌ها بده. مردم كوفه! شما از بس كه مرا اذيت كرديد، دعا مى‌كنم كه خدا دل‌هايتان را بسايد؛ مانند: نمكى كه در آب ساييده شود.

[1]1. نهج‌البلاغه، خطبه 25.


صفحه 12

مالك اشتر در روز روشن ديد كه كنار درختى على (ع) تك و تنها نشسته و زار زار دارد گريه مى‌كند. گفت: على جان! براى چى گريه مى‌كنى؟ فرمود: از دست مردم، به اندازه ريگ‌ها و تك تك پشم‌هايى كه روى بدن گوسفندان است، به من ظلم شده است. دلم را آب كرديد، خدايا! من را بگير. مالك! امان از

دست مردم، زبان مردم، قضاوت مردم، تهمت مردم، سستى مردم.


صفحه 13

با اين همه، همين مردم، روزى آمدند و در خانه‌اش را زدند. او كه دم درب آمد، آن‌ها گفتند: باغ‌ها، زراعت‌هايمان دارد مى‌سوزد، آخر تو پيش خدا آبرو دارى، دعا كن تا باران بيايد.

فكر مى‌كنيد اين على با مردم چه كار كرد؟ آيا گفت: به به، الان روز تلافى است. مردم نامرد! چشمتان كور؛ رنج ببريد. نه، چنين نبود و او آنان را از كرم خويش مأيوس نكرد. حضرت سرش را به داخل خانه برگرداند و حسن و حسين (ع) را صدا كرد و از آن‌ها خواست دعاهاى طلب باران را بخوانند. همين كه آن دو

از دعا كردن فارغ شدند، به امر خداوند متعال، آسمان شروع به باريدن كرد.[1]

[1]1. مدينه المعاجز، ج 3، ص 395 ..


صفحه 14

گريه بر حسين (ع)، عطى كريم مطلق‌

در روايات است كه به طور كلى گريه از اثربخش‌ترين عبادات است كه هيچ پيمانه و وزنى نمى‌تواند ارزش آن را بسنجد.[1]

يك گريه در قرآن است كه خداوند درباره آن مى‌فرمايد: (أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِ‌)[2]عارفان به من! از دو چشمانشان، مانند دو چشم آب، اشك مى‌ريزد. اين گريه، گريه وصل به خداست. دومين گريه‌اى كه كنار گريه براى خدا، از بزرگ‌ترين گريه‌هاست، گريه براى اباعبدالله الحسين (ع) است. اين گريه را هم خدا انتخاب كرده. چكارش مى‌شود كرد؟ به چه كسانى داده؟ به شما. چيزى را از شما گرفته و اين گريه را داده است؟ نه، آن را مجانى به شما داده، بهشت مجانى، آمرزش مجانى، شفاعت مجانى. چرا مجانى؟ چون كريم است. يكى كه از او چيزى مى‌خواهد، نمى‌تواند به او عنايت نكند. نمى‌تواند كسى به كريم بگويد كه او بخل مى‌ورزد. بخل در حريم كريم راه ندارد. نمى‌شود درباره كريم مطلق چنين گفت؛ چنانكه درباره كرم حاتم كه- يك قطره از ده‌ها اقيانوس بى‌كران كرم خداوند هم نيست-،

[1]1. شيخ كلينى، كافى، ج 2، ص 481.

[2]2. مائده: 83 ..


صفحه 15

بخل راه نداشت و به همين جهت حاتم وقتى كه مرد با آنكه مشرك بود در عين حال پيغمبر (ص) به او احترام مى‌كرد. هميشه از او ذكر خير مى‌كرد. وقتى كه در جنگ با قبيله طى، دختر حاتم اسير شد. هرچند پسر حاتم توانست به شام فرار كند. وقتى دختر حاتم به اسارت به مدينه آورده شد، به پيغمبر (ص) گفت، يا رسول‌الله! من دختر حاتم هستم. پيغمبر (ص) فرمود: (المرء يحفظ فى ولده)[1]: بايد احترام پدر در فرزندش حفظ شود. پس فرمود: تو آزادى. گفت من اين آزادى را نمى‌خواهم. پيغمبر (ص) فرمود: اگر مدينه بمانى، به كنيزى مى‌برندت. گفت: نه، اگر مى‌خواهى من را آزاد كنى، بقيه را هم آزاد كن. پيغمبر (ص) فرمود: بقيه هم آزادند.[2]

[1]1. ابن‌طيفور، بلاغات‌النساء، ص 17، به روايت فاطمه 3.

[2]1. حائرى، شجره طوبى، ج 2، ص 400.


صفحه 16

در آن زمان‌ها، جوانى براى ازدواج با دخترى به خواستگارى رفته بود. پدر كه با رئيس قبيله‌اى جنگ و دشمنى داشت، به اين پسر گفت: مهريه دختر من، سر بريده حاتم است. جوان هم گفت كه من مى‌روم و برايت اين سر را مى‌آورم. او به قبيل بنى‌تيم، قبيله حاتم، رفت. از يكى پرسيد كه خيمه حاتم كجاست؟ آن فرد كه خود حاتم بود، بى آن كه خود را معرفى كند، آن جوان را به چادرش برد و به او گفت: جوان! اهل كجا هستى؟ جوان گفت: متعلّق به فلان قبيله‌ام. حاتم گفت: اين جا براى چه چيزى آمدى؟ گفت: خواهشى از حاتم دارم. حاتم گفت: خواهشت چيست؟ جوان گفت: نمى‌توانم به شما بگويم و بايد خودش را ببينم. سِر است. حاتم گفت: من امينم و سخنت را براى هيچ كس نقل نمى‌كنم و من مى‌توانم دردت را دوا كنم. چى مى‌خواهى؟ جوان گفت: خودش را بايد ببينم. حاتم گفت: فرض كن خودش من هستم. اين قدر اين جوان محبت ديد تا بالاخره به قول ما فريب محبت را خورد و راز خود را به حاتم گفت: راستش اين است كه من عاشق دخترى شدم و خانواده‌اش او را به من نمى‌دهند مگر اين كه سر بريده حاتم را به عنوان مهر پيش آن‌ها ببرم. حاتم به او گفت: حالا تو مسافرى و خسته‌اى، بنشين تا من شربت و نانى بياورم تا ميل كنى، شب كه شد، من تو را راهنماييت مى‌كنم كه بتوانى بى‌سر و صدا سر حاتم را بُبرى و با خودت بَبرى. نيمه شب، حاتم جوان را بيدار كرد و كاردى به دست او داد و گفت: اگر مشكل تو با سر من حل مى‌شود، اين كارد و اين هم سر من. چه اشكالى مى‌شود به حاتم گرفت، جز اين كه بايد گفت او كريم بود، و مقتضاى كريم بودن اين است. حاتم كه ديد جوان در انجام خواسته خود تعلّل مى‌كند، به او گفت: چرا بلند نمى‌شوى؟ جوان گفت: من از آن دختر، بلكه از همه دنيا گذشتم، حيف است كه به شما تلنگرى بخورد، تو بايد سالم بمانى.