بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 116

اين افراد را مى‌توان، زُراره دانست. امام صادق (ع) معتقد بود كه اگر اين عدّه نبودند، احاديث پدران بزرگوارش از بين مى‌رفت.[166]زُراره، آن قدر محبوب امامان بود كه امام صادق (ع) درباره او و چند نفر ديگر فرمود: «محبوب‌ترينِ افراد در نزد من، در دنيا و آخرت، ايشان هستند».[167]

امام صادق (ع) در مدينه بود كه يكى از فرزندان زُراره به نام حسين، از كوفه آمد وسلام پدرش را به آن حضرت رساند. امام (ع) او فرمود: «به پدرت، سلام مرا برسان و بگو: به خدا سوگند كه من، در دنيا و آخرت، براى تو خير مى‌خواهم و به خدا سوگند كه من، همواره از تو خشنود هستم».[168]

سرانجام، اين دانشمند حديث‌شناس و فقيه والامقام شيعه، به سال 150 ق، درحالى كه قرآن در دست و شهادتين بر لب داشت، در شهر كوفه، دار فانى را وداع گفت.[169]

3. محمّد بن ابى عُمَير، راوى پارسا

شيعيان، در نيمه دوم قرن دوم هجرى، روزگار سختى را سپرى مى‌كردند. هارون الرشيد، حاكم مستبد عبّاسى، نه تنها بر دوستداران امير مؤمنان، زندگى را دشوار نموده بود؛ بلكه پيشواى شيعيان، امام موسى كاظم (ع) و بزرگان شيعه را بارها به زندان انداخت.

در اين دوران، دانشمندان شيعه در پاسدارى از حريم مذهب و پاسخ‌گويى به نيازهاى شيعيان، رسالت سنگينى را بر دوش خود، احساس مى‌كردند. آنان با استفاده از احاديث به جا مانده از امامان پيشين و كتاب‌هاى روايى اصحاب امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) به حلّ مشكلات مردم مى‌پرداختند و گاهى نيز به سختى با امام كاظم (ع) ارتباط برقرار كرده، پاسخ مسائل جديد خود را از ايشان، جويا مى‌شدند.

[166]. همان، ص 136، ش 217.

[167]. همان، ص 135، ش 215.

[168]. همان، ص 141، ص 222.

[169]. رجال النجاشى، ص 175، ش 463.


صفحه 117

يكى از مهم‌ترين و مشهورترين دانشمندان شيعه در عصر امام هفتم، محمّد بن ابى عُمَير بود. وى در بغداد به دنيا آمده بود و در همان‌جا هم زندگى مى‌كرد.[170]محمّد، افتخار شاگردى امام كاظم، امام رضا و امام جواد (عليهم السلام) را داشت و روايات متعدّدى را از امام كاظم و امام رضا (عليهما السلام) شنيده بود.

ديندارى‌

اين عالم توانمند شيعه، در كنار، تأليف و تدريس، به تجارت نوعى پارچه ايرانى نيز مبادرت مى‌ورزيد و از اين رو، فردى ثروتمند بود كه مشكلات مادّى نيازمندان را رفع مى‌كرد. سرمايه وى را افزون بر پانصد هزار درهم، گزارش كرده‌اند.[171]

ابن ابى عُمَير، مشهورترين عالم شيعى در بغداد، مركز حكومت عبّاسى شناخته مى‌شد. شهرت او، تنها به جهت دانش و موقعيت اجتماعى‌اش نبود؛ بلكه به ديندارى، عبادت و پرهيزگارى نيز معروف بود در ميان شيعيان و اهل سنّت، مورد احترام‌[172]و اعتماد[173]بود. سجده‌هاى شكر او، گاه پس از نماز صبح، آغاز و تا نزديكى ظهر، ادامه مى‌يافت.[174]

روزى محمّد بن ابى عمير، در حال سجده‌اى طولانى بود كه توجّه يكى از شاگردانش به نام فضل بن شادان (/ شاذان) نيشابورى را به خود جلب نمود. او تعجّب خود را به استادش ابراز داشت. وى در پاسخ گفت: اگر سجده‌هاى طولانى استادم جميل بن دُرّاج را مى‌ديدى، چه مى‌گفتى؟!

سپس، خاطره خودش را از مشاهده سجده‌هاى طولانى جميل، باز گفت و افزود كه خود جميل نيز از سجده‌هاى طولانى استادش، در شگفت بوده است.[175]عبادات‌

[170]. همان، ص 326، ش 887.

[171]. معجم رجال الحديث، ج 15، ص 295.

[172]. رجال النجاشى، ص 326، ش 887.

[173]. فهرست الطوسى، ص 404، ش 618.

[174]. رجال الكشى، ص 855، ش 1106.

[175]. همان، ص 252، ش 469.


صفحه 118

بسيار او، سبب شد كه در بغداد به «صالح عابد»، شناخته شود و الگويى براى عبادت كنندگان گردد.[176]

تحمّل شكنجه‌

دستگاه خلافت عبّاسى، تمام سرشناسان شيعه و مرتبطان با امام كاظم (ع) را دستگير مى‌كرد و به جرم اقدام در جهت براندازى حكومت عبّاسيان، به زندان مى‌انداخت.

بنابراين، طبيعى مى‌بود كه ابن ابى عمير كه در مركز حكومت حضور داشت، بارها مورد خشم هارون الرشيد، قرار گيرد. دستگيرى شخصيت والامقامى همچون او با چنان جايگاه اجتماعى، دشوار مى‌نمود. از اين رو، هر بار با بهانه‌هاى واهى، او را بازداشت مى‌كردند. براى نمونه، هارون از او براى مسند قضاوت، دعوت به همكارى كرد[177]و نيك مى‌دانست كه ابن ابى عمير، از پذيرش آن، خوددارى مى‌كند؛ چه اين كه طبق مبانى شيعه، يارى‌رسانى به حكومت طاغوت، همكارى با ظالمان بوده، معصيت به شمار مى‌آيد. پاسخ منفى ابن ابى عمير، سبب شد كه او به زندان بيفتد. هارون، بارها به بهانه‌هاى مختلف، او را به زندان انداخت و وى را شكنجه كرد. در يكى از دفعات، به او يكصد و بيست ضربه شلّاق زدند و در نوبت ديگرى، يكصد و بيست هزار درهم از او گرفتند تا آزادش كنند.[178]

در اين شكنجه‌ها، از او مى‌خواستند كه اصحاب امام كاظم (ع) را معرّفى كند و اسرار شيعيان را براى آنان، بازگويد.[179]او در زير ضربات چوپ و شلّاق دشمنان، ايستادگى مى‌كرد و سخنى نمى‌گفت. روزى اين ضربات، چنان شديد شد كه ديگر تاب تحمّل آن را نداشت. نزديك بود كه لب به سخن باز كند كه ناگاه، صداى يكى از شيعيان را شنيد كه مى‌گفت: اى محمّد! پروا، پيشه كن و روزى را كه براى محاسبه در برابر خدا خواهى ايستاد، به ياد آور.

[176]. همان، ص 856، ش 1106.

[177]. رجال النجاشى، ص 326، ش 887.

[178]. رجال الكشى، ص 856، ش 1106.

[179]. رجال النجاشى، ص 326، ش 887.


صفحه 119

اين صدا بسان يك سروش غيبى، چنان نيرويى به او بخشيد كه توانست در برابر سختى‌هاى زندان، مقاومت كند و شكنجه‌گران را ناكام بگذارد.[180]

زندگى علمى‌

اين دانشمند خستگى ناپذير شيعه، با برپايى جلسات متعدّد علمى و تدريس‌هاى خود، به نشر احاديث و فقه اهل بيت (عليهم السلام) مى‌پرداخت. او با تربيت شاگردان توانا در حديث و فقه، توانست بسيارى از آموزه‌هاى روايى شيعه را به نسل‌هاى بعد، منتقل سازد. برخى از دانشمندان، بر اين باور بودند كه او از فقيه مشهور هم‌دوره‌اش، يعنى يونس بن عبد الرحمان، برتر بوده است.[181]

گاهى بين دانشمندان بزرگ شيعه، در مسائل علمى، اختلاف نظرهايى جدّى رُخ مى‌داد، از ابن ابى عُمَير، درخواست مى‌كردند تا بين آنها داورى كرده، نظر صحيح را باز گويد. نمونه‌اى از اين داورى‌ها، اعلام نظرِ او در مناظره‌اى است كه بين هشام بن حكم و هشام بن سالم، رُخ داد. آن دو در علم كلام وعقايد، در شمارِ بزرگان شيعه بودند و هشام بن سالم، ابن ابى عمير را به عنوان داور علمى پيشنهاد داد.[182]

محمّد بن ابى عُمَير، در زمينه نگارش كتاب نيز بسيار موفّق بود. او توانست 94 كتاب حديث بنگارد.[183]اين تعداد نگارش، در قرن دوم هجرى، بسيار قابل توجّه و اهمّيت است. او كتاب‌هاى خود را- كه بسيارْ دقيق نگاشته شده بود- به شاگردانش مى‌آموخت. متأسّفانه، تمام كتاب‌هاى او در حوادث روزگار، از بين رفت. براى نمونه، يكى از دفعاتى كه محمّد را به زندان انداختند، خواهر او از ترس آن كه كتاب‌هاى برادرش به دست مأموران حكومتى بيفتد، آنها را در صندوقچه‌اى در زير خاك، مخفى كرد تا پس از بازگشت دوباره، از آنها استفاده كند. دوره زندان او،

[180]. رجال ابن داوود، ص 287، ش 1250.

[181]. رجال الكشى، ص 591، ش 1106.

[182]. همان، ص 279، ش 500.

[183]. رجال النجاشى، ص 326، ش 887


صفحه 120

چهار سال طول كشيد و در اين مدّت، بارش باران و جارى شدن آب، كتاب‌هايش را از بين برد.[184]

وقتى ابن ابى عمير، از زندانْ آزاد شد، به سرعت، سراغ كتاب‌ها رفت و در نهايت ناباورى، با مُشتى كاغذ مچاله شده رو به رو شد و حاصل تلاش‌هاى عمرش را بر باد رفته ديد؛ امّا حافظه قوى او، سبب شد كه متن بسيارى از احاديثى را كه در كتاب‌هايش آورده بود، از حفظ براى شاگردانش قرائت كند. آنچه او را مى‌آزرد، اين بود كه اسناد بخشى از احاديث را فراموش كرده بود. به همين جهت متن آنها را به صورت مُرسَل (بدون سند) مى‌خواند.

با اين همه، داشتن حافظه قوى، احتياط او در نقل روايات و اطمينان شاگردان به دانش او، سبب شد كه رواياتِ بدون سند او را همسنگ روايات داراى سند بدانند.

شاگردان سختكوش او، تمام تلاش خود را به كار بستند تا احاديث از بين رفته را از حافظه استاد بازخوانى كنند و در كتاب‌هاى خود بنويسند. اين تلاش قابل تقدير، نتيجه داد و آنها توانستند بسيارى از ميراث حديثى شيعه را احيا كنند. در ميان شاگردان او، چهار نفر بيش از ديگران، زحمت كشيدند كه هر چهار نفر آنها از اين محدّثان و راويان بزرگ، ايرانى بودند كه نام‌هاى آنها عبارت است از: ابراهيم بن هاشم قمى، حسين بن سعيد اهوازى، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى قمى و فضل بن شاذان نيشابورى.

هر كدام از اين افراد، ده‌ها كتاب حديث نوشتند ودر آثار خود، از احاديث استاد خود، ابن ابى عُمير نيز استفاده كردند. امروزه، به همّت اين تلاشگران، هزاران حديث از معصومان كه توسّط محمّد بن ابى عمير نقل شده، به دست ما رسيده است.

محمّد بن ابى عمير، براى دفاع از شيعه و نشر علوم اهل بيت (عليهم السلام)، جان ومال خويش را خالصانه فدا كرد و پس از زندگى‌اى پُر فراز و نشيب، در سال 217 ق، دنياى فانى را وداع گفت.

[184].. همان، ص 326، ش 887.


صفحه 121

4. يونس بن عبد الرحمان، ولايت‌مدار ثابت‌قدم‌

بعد از شهادت امام صادق (ع)، محدوديت‌هاى گسترده‌اى براى امامان (عليهم السلام) از جانب حكومت، ايجاد شد. شيعيان براى حلّ مشكلات و دريافت سؤالات خود، ناگزير بودند به جاى مراجعه به معصومان (عليهم السلام) نزد عالمانِ شيعى بروند. خوش‌بختانه، روايات متعدّدى در دوران امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) از جانب ايشان، صادر شده بود و اين ميراث گران‌بها- كه در اختيار عالمان قرار داشت- پاسخ‌گوى بسيارى از نيازهاى علمى جامعه، به‌ويژه در زمينه مباحث فقهى بود. در اين دوران، فقيهانِ شيعه را مى‌توان در دو گروه، جاى داد:

نخست، گروهى كه به صورت سنّتى در پاسخ‌گويى به شيعيان، تنها به نقل روايت مى پرداختند؛

دوم، گروهى كه به جدا ساختن فقه از حديث پرداخته، با تحليل عقلى، اجتهاد مى‌كردند و پاسخ‌گوى نيازهاى جامعه بودند. اين گروه نيز با استناد به احاديث كليدى و بنيادى، در چارچوب انديشه‌هاى اهل بيت (عليهم السلام) اجتهاد مى‌كردند.

بيشتر محدّثان، از گروه نخست بودند كه به طور سنّتى از دوره پيامبر خدا وجود داشتند. امّا گروه دوم، از زمان امام صادق (ع) و با هدايت ايشان، شكل گرفتند. تعداد اندك و شيوه نوين فقيهان در پاسخ‌گويى به مسايل فقهى، براى بخشى از شيعيان، قابل قبول نبود و همواره براى تشخيص صحّت عملكرد آنان، به معصومان مراجعه مى‌كردند. از فقيهان گروه دوم، مى‌توان به بزرگانى همچون زُراره، ابان بن تَغلِب و يونس بن عبد الرحمان، اشاره كرد.

هويت‌

او از سرشناسان و پيشوايانِ بزرگ شيعه در قرن دوم هجرى بوده است. از سال تولّد وى، اطّلاعى در دست نيست، ولى همين قدر مى‌دانيم كه وى در دوره حكومت هشام بن عبد الملك (م 125 ق) به دنيا آمده است‌[185]و [در جوانى،] امام‌

[185]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.


صفحه 122

صادق (ع) (ش 148 ق) را [در ايام حج‌] بين صفا و مروه،[186]و همچنين در روضه نبوى در مدينه، ملاقات كرده؛[187]ولى [به دليل سن كم يا دلايلى ديگر] شاگردى ايشان را نكرده است.[188]او بعدها توانست از امام كاظم و امام رضا (عليهماالسلام) روايت نقل كند.[189]

وى در ديندارى، ولايت‌مدارى و پرهيزگارى نيز شهره بوده است. در كارنامه عبادى او، بيش از پنجاه سفر حج و همين تعداد عمره، ديده مى‌شود.[190]يونس، در پايبندى به ولايت و امامت امام رضا (ع) بسيار استوار بود.

پس از شهادت امام كاظم (ع)، گروه انحرافى «واقفيه»، اموال دستگاه امامت را به ناحق، غصب كردند و منكر امامت امام رضا (ع) شدند. واقفيان، پيشتر از ياران و معتمدانِ امام هفتم بودند و از اين رو، اموال بسيارى از امام در نزد آنان وجود داشت. آنان، چنان فريفته دنيا گرديدند كه حاضر نشدند آن اموال را به امام رضا (ع) بدهند. بنا براين، امامت ايشان را منكر شدند و براى جذب عالمان و افراد سرشناس، به آنان مبالغى رشوه پيشنهاد مى‌كردند. واقفيان، مبلغ ده هزار دينار به يونس- كه عالمى شناخته شده بود- پيشنهاد كردند و به وى گفتند كه: «تو را ثروتمند مى‌كنيم»، تا او نيز واقفى گردد و امامت امام هشتم را منكر شود.[191]اين مبلغ، در آن زمان، بسيار قابل توجّه بود؛ ولى يونس، قاطعانه با آنانْ برخورد كرد، پيشنهاد آنان را نپذيرفت و حاضر به همكارى با آنها نشد.[192]

در جلسه‌اى كه سران شيعه پس از شهادت امام كاظم (ع) تشكيل داده بودند، يونس بن عبد الرحمان، اعلام كرد: «اى اهل مجلس! بدانيد كه بين من و خداى من، امامى جز على بن موسى الرضا (ع) نيست. او، امام من است».[193]

[186]. همان، ص 446، ش 1208.

[187]. ر. ك: رجال الكشّى، ص 485، ش 918.

[188]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.

[189]. همان، ص 446، ش 1208.

[190]. ر. ك: رجال الكشّى، ص 485، ش 917 و ص 488، ش 926.

[191]. همان، ص 293، ش 946؛ رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.

[192]. رجال الكشّى، ص 293، ش 946.

[193]. همان، ص 490، ش 933.


صفحه 123

اين اعلام، ضربه‌اى مهلك به انديشه مزورانه واقفيان بود.

منزلت يونس نزد امامان‌

يونس بن عبد الرحمان، در نگاه اهل بيت (عليهم السلام)، فقيه و عالمى برجسته و فردى مورد اعتماد، بود كه صلاحيت فتوا دادن براى عموم شيعيان را داشت‌[194]و وى را با انديشه‌هاى خود همسو مى‌دانستند.[195]

امام رضا (ع)، يونس بن عبد الرحمان را سلمان فارسى عصر خويش دانسته است.[196]عالِمى آشنا با علوم اهل بيت (عليهم السلام) كه از زمره آنان شمرده مى‌شود.

امام رضا (ع)، شيعيان را براى علم‌آموزى و دريافت فتوا، به وى ارجاع مى‌داد.[197]عبد العزيز بن مهتدى، وكيل امام و از ياران نزديك ايشان، مى‌گويد: به امام رضا (ع) گفتم: من نمى‌توانم در هر زمان كه مى‌خواهم، شما را ملاقات كنم. پس، دانش دينم را از چه كسى بياموزم؟

امام پاسخ داد: «دينت را از يونس بن عبد الرحمان اخذ كن».[198]

در گزارشى ديگر، امام رضا (ع) به يونس مى‌فرمايد: «امام تو، از تو راضى است».[199]

همچنين امام رضا و امام جواد (عليهماالسلام) بارها بهشت را براى يونس، تضمين كرده‌اند.[200]امام جواد (ع) نيز كتاب يوم واللّيلة، از ابتدا تا انتهاى اثر يونس را ملاحظه و فرمود:

رَحِمَ اللهُ يونس! رَحِمَ اللهُ يونس! رَحِمَ اللهُ يونس‌[201]

رحمت خدا بر يونس باد ....

[194]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.

[195]. رجال الكشّى، ص، ص 486، ش 922

[196]. همان، ص 919.

[197]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.

[198]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.

[199]. رجال الكشّى، ص 487، ش 924.

[200]. همان، ص 484، ش 911 و 912 و ص 490، ش 936.

[201]. همان، ص 484، ش 913.