حديث و ادب فارسى
رضا بابايى[511]
درآمد
از ميان سرچشمههايى كه رود زلال و خروشان ادب پارسى از آنها جوشيده و به سوى دشتهاى انديشه، سرازير شده است، جايگاه قرآن و حديث، متفاوت و ممتاز است، تا آنجا كه مىتوان گفت: نظم و نثر فارسى، بيشترين وامگذارى را نسبت به متون دينى دارند. گويندگان بزرگ فارسى، همواره به قرآن مجيد و سخن معصومان نظر داشته و از هر فرصتى براى بازگويى آموزههاى دينى، استفاده مىكردهاند. كافى است نگاهى گذرا به غزليات حافظ يا مثنوى معنوى يا منطقالطير عطار يا بوستان سعدى يا غزليات صائب تبريزى يا قصايد ملك الشعراى بهار و صدها شاعر و نويسنده ديگر بيندازيم تا دريابيم كه بهحق، متون ادبى ما سرشار از آموزههاى دينى و نكات قرآنى و مضامين روايى است.
تأثير حديث يا سخن معصومان بر ادب فارسى، گسترهاى فراگير و بىمانند دارد؛ زيرا بيشتر شاعران بزرگ و نويسندگان نامى اين سرزمين، شيفته سخن پيامبر (ص) و امامان معصوم بودهاند و تقريباً در هيچ موضوعى وارد نمىشدهاند، مگر آنكه روايات مناسب با آن موضوع را در كلام خود، مىگنجاندهاند. حديث، به لحاظ
[511]* رضا بابايى در سال 1343 درقزوين به دنيا آمد. در سال 1361 به حوزه علميه قم راه يافت و تاكنون نيز به تحصيل و تحقيق و تدريس اشتغال دارد. وى عرصه ادبيات فارسى را براى پژوهش برگزيد و آثار بديعى را پديد آورد. بيش از 80 اثر در قالب كتاب و مقاله رهآورد پژوهشهاى ايشان است. آقاى بابايى هم اينك رييس انجمن قلم حوزه هستند.
تعداد و تنوّع موضوعات، بيش از هر منبع ديگرى در دسترس بوده و به همين دليل، حضورشان در آفرينشهاى ادب و زبان فارسى بيشتر است.
اثرپذيرى نظم و نثر فارسى از احاديث دينى، انواع گوناگون و سطوح مختلفى دارد كه برخى از آنها را همراه با نمونه، ذكر خواهيم كرد. آنچه در پى مىآيد، توضيحى در باره برخى راههاى ارتباطى ميان حديث با زبان فارسى است كه مىكوشيم براى هر يك از اين راهها، مثالهاى مناسبى را ذكر كنيم:
1. تأثير واژگان
يكى از رايجترين انواع تأثيرپذيرى متون ادبى از حديث، وامگيرى واژگانى است؛ يعنى استفاده از واژه يا عبارت يا تعبيرى كه در يكى از احاديث، آمده است. اين واژه يا تعبير، ممكن است عيناً در متن ادبى تكرار شود و يا ترجمه آن بيايد. براى مثال، تركيب «امّت مرحومه» در بيت زير، برگرفته از حديثى نبوى است:
امّت مرحومه، زين رو خوانْدمان
آن رسول حقّ و صادق در بيان[512]
در روايات آمده است كه پيامبر گرامى اسلام، حضرت محمّد (ص) امّت خود را «مرحومه» خوانده است؛ يعنى مردمى كه بر آنان، رحمت نازل شده است. اين تركيب، در آغاز حديثى، بدين گونه آمده است:
إنّ امَّتَهُ امّةٌ مَرحُومَةٌ.[513]
گاهى نيز واژه يا تركيب يا تعبيرى، از روايات، وام گرفته مىشود. حافظ، سروده است:
جنگ هفتاد و دو ملّت، همه را عذر بِنِه
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند[514]
تعبير «جنگ هفتاد و دو ملّت»، در اين بيت، برگرفته از حديثى از پيامبر (ص) است كه مىفرمايد: «امّت من، هفتاد و سه فرقه مىشوند كه جز يكى از آنها، همگى گمراهاند».[515]
[512]. مثنوى، دفتر اوّل، بيت 3120.
[513]. احاديث مثنوى، دانشگاه تهران، چاپ پنجم، ص 32( به نقل از: مسند ابن حنبل، ج 4، ص 408).
[514]. ديوان حافظ، غزل 184.
[515]. الكافى، ج 8 ص 224 ح 283.
2. دَرج
نوع ديگرى از حضور حديث در ادب فارسى، دَرج است؛ يعنى آوردن حديثى كامل، در بيت يا عبارتى. اين نوع تعامل ادب فارسى با حديث، يعنى درج حديث در كلام گفتارى و نوشتارى، بسيار شايع و رايج است؛ زيرا درج سخن معصوم (ع) در كلام، اعتماد خواننده يا شنونده را بر مىانگيزد و او را تسليم مىكند. براى نمونه، به ذكر چند عبارت كوتاه از چند اثر ادبى، بسنده مىكنيم.
عطّار نيشابورى، در مقدّمه تذكره الاوليا مىنويسد:
... از كودكى، دوستى اين طايفه (اوليا)، در جانم موج مىزد و همه وقت، مفرّحِ دل من، سخن ايشان بود. به اميد آنكه: «المَرءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ»، به قدر وسعِ خويش، سخن ايشان را جلوه كردم.[516]
نيز در كليله و دمنه، باب «شير و گاو»، در داستان «ماهىخوار و پنجْپايك»[517]مىخوانيم:
پنجپايك، برفت و ماهيان را خبر كرد و جمله، نزديك او آمدند و گفتند: «المُستشارُ مُؤتَمَنٌ»،[518]و ما با تو مشورت مىكنيم، و خردمند، در مشورت- اگر چه از او، دشمنْ چيزى پرسد، شرط نصيحت، فرو نگذارد.[519]
3. حل
تغيير شكل عبارت در صورت الفاظ را «حل» يا «تحليل» مىگويند؛ زيرا گاهى تنگناى وزن و قافيه، شاعر را وا مىدارد كه صورت نخستينِ عبارتى را اندكى تغيير دهد. ناگفته پيداست كه صنعت حل، تنها در شعر، جايز است و در آنجا نيز بايد به حدّ اقل ممكن، بسنده كرد؛ زيرا دستكارى در كلام معصوم، خلاف ادب و احتياط است. براى مثال، مولوى در مثنوى مىگويد:
[516]. گزيدة تذكره الاوليا، محمّد استعلامى، ص 8.
[517]. پنج پايك: خرچنگ( لغت نامه دهخدا).
[518]. حديث نبوى( ج 2، ص 504، ح 5128) معناى آن، چنين است: كسى كه با او مشورت مىشود، امين است[، نه خائن].
[519]. گزيدة كليله و دمنه، فتح الله مجتبايى، ص 99.
گفت پيغمبر كه: عيناى تنام
لا ينامُ قَلبى عَن ربِّ الْأنام[520]
يعنى پيامبر (ص) فرمود: «چشمان من مىخوابند، امّا قلبم، هرگز از خدا، غافل نمىشود».
صورت اصلى اين روايت شريف، اينگونه است:
تَنامُ عَيناى وَلا يَنام قَلبى.[521]
دو چشمم مىخوابند؛ ولى قلبم نمىخوابد.
صنعت حل يا تحليل، اين امكان را فراهم مىكند كه شاعر، بتواند احاديث بيشترى را در شعر خود بياورد؛ زيرا گاه تنگناى وزن و قافيه، مانع از آوردن عبارات عربى آيات و احاديث، در شعر مىشود، امّا با اندكى دستكارى در صورت ظاهرى عبارات، اين مشكل، حل مىشود. همچنان كه گفتيم، از اين آرايه، بايد در حدّ ضرورت، استفاده كرد و اكنون مىافزاييم كه در حلّ عبارت، نبايد معناى آن تغيير يابد.
4. ترجمه
گاهى اشعار و عباراتى در متون ادبى مىيابيم كه ترجمه دقيق يا آزادى از يك حديث است. در اين نوع از تأثير، نويسنده يا شاعر، تصريح مىكند كه اين سخن، از فلان معصوم (ع) است و براى مثال مىگويد: «گفت پيغمبر كه ...» يا «اين سخن، از مصطفاست ...». به هر روى، فرق تأثير گزارشى يا ترجمهاى با تأثير محتوايى، كه پس از اين خواهيم گفت، در همين نكته است كه در اوّلى، به حديث بودن سخن، تصريح مىشود و در دومى، فقط به پيام و محتواى حديث، اشاره مىگردد.
براى تأثير ترجمهاى، سه مثال روشن مىآوريم:
ناصر خسرو مىگويد:
قيمت هر كس، به قدرِ علم اوست
اينچنين گفتهست امير مؤمنان[522]
[520]. مثنوى، دفتر دوم، بيت 3549.
[521]. ر. ك: احاديث مثنوى، ص 70.
[522]. ديوان اشعار، ص 119.
اصل سخن امير مؤمنان، اينگونه است:
قِيمَةُ كُلِّ امْرءٍ ما يَعْلَم.[523]
بهاى هر كس، به اندازه دانش اوست.
مولوى بلخى، در مثنوى آورده است:
گفت پيغمبر: هر آن كو سِرّ، نهفت
زود گردد با مراد خويش، جفت[524]
از پيامبر (ص) نقل شده است كه فرمود:
مَنْ كتَمَ سِرَّه حَصَلَ أَمْرُه.[525]
هركس رازش را پنهان كند، مقصودش حاصل مىگردد.
امام محمّد غزالى نيز آورده است:
كبر، آن است كه خويشتن را از ديگران، فرا پيش دارد و بهتر داند و از اين [خود بزرگبينى]، اندر وى، بادِ نشاطى پديد آيد. آن باد را كه اندر وى پيدا شود، كبر گويند. و رسول (ص) گفت: « [خدايا!] با تو، پناهم از باد كبر».[526]
5. برآيندسازى
شاعران و گويندگان بزرگ فارسى، گاهى از مفهوم آيه يا روايتى، تركيب يا اصطلاح خاصّى مىسازند.[527]اين تركيبسازى، براى آن است كه بتوانند با كلمات كمترى، مراد خود را به شنونده، تفهيم كنند و در ضمن، پشتوانهاى از متون دينى نيز براى سخن خود، داشته باشند. براى مثال، در چندين روايت و دعا كه از معصومان (عليهم السلام) صادر شده است، سخن از سبقت داشتن رحمت الهى بر غضب اوست؛ يعنى رحمت خداوند، چنان است كه پيش از غضب به او مىرسد و او را نجات مىدهد:
[523]. غرر الحكم، ج 4، ص 502.
[524]. مثنوى، دفتر اول، بيت 176.
[525]. جامع الصغير، ج 1، ص 39.
[526]. كيمياى سعادت، امام محمّد غزالى، ج 2، ص 253.« با تو پناهم» يعنى« بر تو پناه مىآورم».
[527]. براى آشنايى بيشتر با برآيندسازى، ر. ك: تجلّى قرآن و حديث در شعر فارسى، سيد محمّد راستگو، ص 17- 18.
سَبَقَتْ رَحْمَتى غَضَبى.[528]
رحمت من، بر غضبم، پيشى دارد.
در بيتى كه خواهد آمد، مىبينيم كه حافظ، از مضمونِ حديثى، تركيب تازهاى ساخته است، به نام «سابقه»:
گفتم: اى بخت! نخفتيدى و خورشيد، دميد
گفت: با اين همه از «سابقه»، نوميد مشو[529]
اميدوارى به «سابقه»، يعنى اميد بستن به رحمتى كه پيشروتر از غضب الهى است.
6. تفسير
در تأثير تفسيرى، شاعر يا نويسنده، حديثى را تفسير يا تبيين مىكند و ژرفاى آن را نشان مىدهد. گاه نيز درباره بُعد ديگرى از مفهوم آن حديث- كه كمتر بدان توجّه شده است-، سخن مىگويد. براى نمونه، در حديثى از امير مؤمنان على (ع)، پُرخورى، دشمن تيزهوشى خوانده شده است:
البِطنَةُ تَمنَعُ الفِطنَةَ.[530]
پُرخورى، مانع تيزهوشى است.
سنايى، اين حديث را شرح داده و نكاتى را بر آن، افزوده است:
چون خورى بيش، پيل باشى تو
كم خورى، جبرئيل باشى تو
هر كه بسيارْخوار باشد
دان كه بسيار، خوار باشد
خورِ اندك، فزون كند حكمت
خورِ بسيار، كم كند فِطنت[531][532]
[528]. الكافى، ج 1، ص 443، ح 13.
[529]. ديوان حافظ، غزل 407.
[530]. غررالحكم، ج 1، ص 94، ح 8151.
[531]. حديقة الحقيقه، ص 389.
[532]فطنت: فطانت، هوشيارى، زيركى.
نمونه دوم را از مثنوى مىآوريم كه حديثى منسوب به پيامبر (ص) را تفسير كرده است. در روايت است كه پيامبر (ص) به اصحاب خود فرمود: «در فصل بهاران، خود را از باد بهارى مپوشانيد تا بر شما بوَزَد».[533]
مولوى، اين حديث را تفسير كرده و گفته است كه مراد پيامبر خدا از باد بهارى، سخنهاى نغزِ بزرگان است كه بايد بر روح انسان، وزيدن گيرند، تا دل او را زنده كنند.
گفت پيغمبر: ز سرماى بهار
تن مپوشانيد ياران، زينهار!
زآنكه با جان شما، آن مىكند
كآن بهاران، با درختان مىكند
ليك بگريزيد از سرما، خزان
كآن كند كو كرد با باغ و رَزان
راويان، اين را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت كردهاند
آن خزان، نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان، عين بهار است و بقاست[534]
همچنين حافظ، با نظر به حديثى كه در آن پيشبينى مىشود مسلمانها به 73 فرقه تقسيم مىشوند،[535]مىگويد:
جنگ هفتاد دو ملّت، همه را عذر بِنه
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند[536]
در واقع، در تفسير حافظ، فرقهگرايى، برابر با افسانهگرايى است؛ امّا اگر از او بپرسيم كه دليل اين افسانهگرايى و خرافهپرستى چيست، مىگويد: فرقهسازان، چون حقيقت را نديدهاند در پى افسانه و امور غيرواقعى افتادهاند. بنا بر اين، معذورند؛ يعنى دليل جنگ آنان با يكديگر، نديدنِ حقيقت است.
[533]. مولوى، اين حديث را به پيامبر نسبت داده، امّا در احاديث نبوى، چنين سخنى ديده نشده، بلكه در نهج البلاغة، حكمت 128، حديثى مشابه آن، آمده است. همچنين، ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 304.
[534]. مثنوى، دفتر اوّل، بيت 2050 به بعد
[535]. الأمالى، طوسى، ص 524.
[536]. ديوان حافظ، غزل 184.
عطّار نيشابورى نيز با اشاره به همين حديث، گفته است:
يقين مىدان كه اينجا مذهب عشق
وراى مذهب هفتادواند است[537]
حديث ديگرى در برخى متون روايى آمده كه برخى از شاعران بزرگ، آن را تفسير و تأويل كردهاند. در اين حديث شريف، پيامبر عظيم الشأن اسلام مىفرمايد:
حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الايمانِ.[538]
دوست داشتن وطن، از ايمان است.
سعدى، در تفسير اين حديث، مىگويد: هر چند صحيح است؛ امّا نمىتوان با استناد به آن، مهاجرت از وطن را نفى كرد:
سعديا! حبّ وطن، گر چه حديثى است درست
نتوان مُرد به سختى كه: من، اينجا زادم
شيخ بهايى نيز وطن مورد اشاره در اين حديث را مصر و عراق و شام و ايران، و در واقع، منظور حديث را وطن خاكى نمىداند:
اين وطن، مصر و عراق و شام نيست
اين وطن، شهرى است، كو را نام نيست[539]
عطّار نيشابورى، همين مضمون را بازگويى مىكند و تفسير ديگرى از حبّ الوطن، ارائه مىدهد:
تو بى معشوق خود، با خويشتن آى
مشو بيرون به صحرا، با وطن آى
از آن حُبّ الوطن، ايمان پاك است
كه معشوقت، درون جان پاك است[540]
يعنى وطن، عاشق درون اوست؛ زيرا اقامتگاه معشوقش در آنجاست. پس نيازى به بيرون رفتن از شهر و ديار نيست. مولوى هم مىگويد:
مسكنِ يار است و شهرِ شاهِ من
پيش عاشق، اين بوُد حبُّ الوطن[541]
[537]. ديوان غزليات عطّار، ص 42.
[538]. سفينة البحار، ج 8 ص 525.
[539]. كلّيات شيخ بهايى، ص 10.
[540]. الهى نامه، بيت 1536.
[541]. مثنوى، دفتر سوم، بيت 3807.