پيامبر (ص) فرمود: «اينگونه نيست. كسى كه براى تأمين معاش خود و خانوادهاش از خانه بيرون مىرود، گويى در راه خدا، قدم بر مىدارد».[569]
12. با مردم و براى مردم
كاروان حاجيان، براى استراحت در مدينه توقّف كردند و سپس راهى مكه شدند. در بين راه، مردى كه او نيز آهنگِ حج داشت، به آنان پيوست. آن مرد، به كاروانيان مىنگريست تا با يكايك آنان، آشنا شود. ناگاه، چشمش به مرد ميانْسالى افتاد كه دائم، در تكاپو بود و مىكوشيد كه به ديگران، كمك كند. لحظهاى هم آرام و قرار نداشت و هر گاه مشكل كسى را حل مىكرد، به سراغ نيازمند ديگرى مىرفت تا حاجت او را نيز برآورد. مرد تازهوارد، از كاروانيان، درباره او پرسوجو كرد. گفتند: او را نمىشناسيم. وى در مدينه به ما پيوست. مردى نيكوكار و مهربان است. بدون اينكه كسى از او تقاضايى كند، دائم در حال خدمتگزارى و يارى رساندن به ديگران است.
مرد تازهوارد گفت: به خدا سوگند كه اگر او را مىشناختيد، اينگونه از او كار نمىكشيديد و چنين، بر او گستاخ نبوديد و همچون بردگان با او رفتار نمىكرديد!
كاروانيان گفتند: مگر او كيست؟
گفت: او على بن الحسين، زين العابدين، فرزند پيامبر خدا (ص) است.
اعضاى كاروان، سراسيمه، از جاى خود برخاستند و به نزد امام سجّاد (ع) رفتند. يكى، عذرخواهى مىكرد، ديگرى، از خدا آمرزش مىخواست و سومى، پوزش مىطلبيد و چهارمى، گلايه مىكرد كه: چرا خود را به ما نشناساندى؟ و ...
امام (ع) فرمود: «من به طور ناشناس به كاروان شما پيوستم تا توفيق خدمتگزارى بيشترى داشته باشم. هرگاه با آشنايانم به سفر مىروم، آنان، مرا از كار و تلاش، معاف مىكنند و به حُرمت جدّم، مرا گرامى مىدارند. خواستم كه در ميان شما ناشناس باشم تا بتوانم خدمتى كرده باشم و از اين گونه از عبادت، محروم نمانم».[570]
[569]. كيمياى سعادت، ج 1، ص 325.
[570]. عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 145، ح 13.
به گفته سعدى شيرازى:
طريقت، بجز خدمت خلق نيست
به تسبيح و سجّاده و دلق نيست[571]
13. پيشواز از پيشوايان
همچنان كه بزرگى و شُكوه بزرگان عرصه معنويت، با بزرگان و مقامات دنيوى فرق دارد، رفتار مردم با آنان نيز بايد متفاوت باشد. در داستانى كه در پى خواهد آمد، امام على (ع) به ما مىآموزد كه نبايد با اولياى خدا به گونهاى رفتار كنيم كه مردم با پادشاهان، رفتار مىكنند.
امير مؤمنان على (ع) در سفرى، در بازگشت به كوفه، به شهر انبار[572]رسيد. وقتى ايشان به شهر انبار رسيد، مردم آن جا به استقبال ايشان شتافتند و در پى مَركب امام (ع) مىدويدند. على (ع) به آنان فرمود: «معناى اين كار شما چيست؟».
آنان گفتند: اين نوع استقبال، از سنّتهاى ديرينه ماست و هر گاه بزرگى به شهرمان وارد شود، به استقبالش مىرويم و سپس مسافتى طولانى را در پى مَركب او مىدويم.
امام (ع) فرمود: «به خدا سوگند كه اين كار براى فرمانروايانتان سودى ندارد. در دنيا خودتان را به رنج مىاندازيد و در آخرت نيز، بدبختى برايتان مىآورد».[573]
[571]. بوستان سعدى، ص 40.
[572]. اين شهر، از شهرهاى عراق كنونى است؛ امّا تا چند قرن پيش، جزئى از سرزمين پهناور ايران بود.
[573]. نهج البلاغة، حكمت 37.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
مَثَلهاى حديثى
رضا بابايى
مَثَل يا دَسْتان، نوعى بيان كوتاه و پُر معنا و نَغز است كه در ميان مردم، زبانزد شده باشد و به تناسب، بهكار مىرود. به آوردن مَثَل در ميان كلام، «ضرب المثل» مىگويند و براى تفهيم بهتر معنا يا تأثير بيشتر كلام، از آن استفاده مىشود.
بسيارى از مَثَلها، ريشه در داستانى واقعى يا حكايتى ساختگى يا آموزهاى دينى يا تجربهاى شخصى دارند، و برخى نيز برآمده از رويدادى مهم و تاريخىاند. به داستانها يا ماجراهايى كه به ساختن مَثَلى انجاميده است، شأن نزول آن مَثَل مىگويند و تا كنون، پژوهشهاى بسيارى در باره منشأ يا بستر تاريخى مثلها، صورت گرفته است.[574]
بى شك، متون دينى و آموزههاى اسلامى، از مهمترين منابع مردم ايران براى ساختن امثال و حِكم فارسى است. در اين نوشتار، مىكوشيم شمارى از مَثَلهايى كه ريشه آنها در يكى از احاديث معصومان (عليهم السلام) است، بازگوييم تا آشكار گردد كه حديث يا سخن معصوم (ع)، چه اندازه الهامبخشِ مردم فارسىزبان براى ساختن اين جملات كوتاه و ماندگار بوده است.
پيشتر يادآورى مىكنيم كه ارتباط بسيارى از مثلها با احاديث، چنان آشكار است كه انكار آن، ممكن نيست؛ حتّى برخى مَثَلها با همان الفاظ و صورت عربى خود، زبانزد شدهاند. امّا مَثَلهايى نيز وجود دارند كه با برخى احاديث، فقط
[574]. براى نمونه، ر. ك: امثال و حكم، علىاكبر دهخدا، تهران، اميركبير، ريشههاى تاريخى امثال و حكم، مهدى پرتوى آملى، تهران: سنايى.
همسويى و هممعنايى دارند و به دلايل لفظى و قرائن ديگر، نمىتوان در بارة آنها سخن از تأثير و تأثّر گفت. به هر روى، آنچه خالى از شك و شُبهه است، وجود حتمى احاديث اسلامى در ميان نخستين منابع مَثَلهاى فارسى است.
تأثير حديث بر امثال فارسى، دستِ كم بر دو گونه است:
1. تأثير معنايى؛
2. تأثير لفظى- معنايى.
به سخن ديگر، برخى امثال، حاوى معنايى هستند كه در حديثى بيان شده است، بدون اينكه از الفاظ آن حديث شريف، سود برده باشند؛ امّا شمارى از مَثَلها، غير از معنا، از الفاظ عربى متن حديث نيز وام گرفتهاند و يا عينِ همان حديثاند، بدون هيچ تغييرى در لفظ و معنا. در ادامه، براى هر يك از دو صورت بالا، نمونههايى را ذكر مىكنيم.
تأثير معنايى
شمار بسيارى از مَثَلها و تمثيلهاى فارسى، ريشه در احاديث نبوى (ص) و روايات منقول از اهل بيت بزرگوار ايشان دارند كه در بيشتر آنها، از الفاظ و جملات حديثِ مربوط، استفاده نشده و به تأثيرپذيرى محتوايى، بسنده شده است. همچنانكه پيشتر گفتيم، برخى از هممعنايىها، از باب تَوارُد[575]است و نمىتوان مدّعى تأثير بود. در اين نوشتار، كوشيدهايم تا با آوردن نمونههايى، نشان دهيم كه تأثير حديث، كاملًا آشكار است و از بابِ تَوارُد نيست.
براى نمونه، اندكى از بسيار و مُشتى از خروار را ذكر مىكنيم:
1. آدم كه پير شد، حرصش جوان مىگردد[576]
از پيامبر خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
يهرَمُ ابنُ آدَمَ وَ يَشِبُّ مِنهُ اثْنانِ: الحِرصُ وَ طولُ الأَملِ.[577]
آدميزاد، پير مىشود، در حالى كه دو چيز در او جوان مىگردند: آز و آرزوى دراز.
[575]. به صدور دو سخن هممعنا از منبع متفاوت، بدون اثرپذيرى از يكديگر، تَوارُد گفته مىشود.
[576]. كتاب كوچه، ج 1، ص 364( حرف آ).
[577]. الخصال، ص 73.
اين مَثَل را در جايى بهكار مىبرند كه شخصى در سن كهولت، همچنان به فكر گردآورى مال و منال باشد و كارى براى آخرت خود، انجام ندهد.
صائب تبريزى نيز با در نظر داشتن همين حديث شريف، حرص در سن پيرى را به خوابِ گران در وقت سحر، تشبيه كرده و گفته است:
آدمى پير كه شد، حرص، جوان مىگردد
خواب، در وقت سحرگاه، گران مىگردد[578]
2. آدم گرسنه، ايمان ندارد[579]
در منابع حديثى، از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه مىفرمود:
لَو لا الخُبزُ ما صُمْنا وَلا صَلَّينا.[580]
اگر نان نبود، ما روزه نمىگرفتيم و نماز نمىگزارديم.
در حكايات، آمده است: مردى از شدّت گرسنگى، مُشرِف به مرگ بود كه شيطان، بر بالين او آمد و گفت: اگر ايمانت را به من بفروشى، به تو نان مىدهم. مرد گرسنه، پذيرفت و قرصى نان از شيطان گرفت و خورد؛ امّا آنگاه كه شيطان از او خواست كه ايمانش را بدهد، گفت: من در حال گرسنگى، ايمانى نداشتم كه به تو بفروشم! بايد اين را مىدانستى و نانت را در برابر هيچ، به من نمىفروختى![581]
يكى ديگر از مَثَلهايى كه همين معنا را تأييد مىكند و بسيار به كار مىرود، جملة «اوّل وجود، بعداً سجود» است. يعنى نخست، بايد وجود و توانى داشت تا بتوان با آن، خدا را عبادت كرد. ناگفته نماند كه برخى از نااهلان، از اين حقيقت، سوء استفاده كرده، مىگويند: «تا وقتى كه همه امكانات مادّى براى انسان فراهم نشده است، وظيفه ندارد كه خدا را عبادت كند يا به امور معنوى بپردازد!».
اين نظر نيز سخن ناروايى است؛ زيرا براى عبادت خدا، همين قدر كه توش و توانى در روح و جسم انسان، وجود داشته باشد، كافى است و اين مقدار نيرو، با
[578]. ديوان صائب تبريزى، گزيده اشعار، تك بيتهاى برگزيده، تك بيت، 620.
[579]. امثال و حكم، ج 1، ص 25.
[580]. المحاسن، ج 2، ص 586.
[581]. امثال و حكم، ج 1، ص 25.
كمترين برخوردارى از مواهب دنيا، ميسّر مىشود. بنا بر اين، حاكمان جامعه دينى، همزمان با گسترش معنويت و اخلاق، بايد بكوشند تا مسلمانان، از حدّ اقل امكانات رفاهى در زندگى، برخوردار باشند تا بهانهاى براى سر باز زدن از عبادت خداوند و اخلاقگرايى باقى نماند.
3. از قضا، سركنگَبين، صفرا فزود[582]
اين مَثَل، در واقع، مصراع بيت مشهورى از مثنوى مولاناست كه مىگويد:
از قضا، سركنگبين،[583]صفرا فزود
روغن بادام، خشكى مىنمود[584]
يعنى گاهى شربت سركَنگَبين كه از آن براى درمان بيمارى صفرا استفاده مىشود، اين بيمارى را شدّت مىبخشد و روغن بادام كه براى درمان يبوست به كار مىرود، مزاج بيمار را خشكتر مىكند.
اين مَثَل را در جايى به كار مىبرند كه اثر كار يا برنامهاى، خلاف منظور، از آب در آيد و برگرفته از حديثى از امام على (ع) است كه در آن مىفرمايد:
رُبَّما كانَ الدَّواءُ داءً وَالدّاءُ دَواءً.[585]
بسا درمانى كه درد و دردى كه درمان است.
اگر چه قرآن مجيد و روايات اسلامى، هماره مسلمانان را به استفاده از وسائل و اسباب امور، توصيه و تشويق و توصيه مىكنند؛ امّا گاهى اسباب مادّى، خلاف مقصود را نتيجه مىدهند؛ چرا كه ممكن است سبب ديگرى، مانع نتيجهبخشى اسبابى شود كه آنها را به كار گرفتهايم. بنا بر اين، در عين اعتماد به اسباب و وسائل، هيچگاه نبايد از عوامل و سببهاى ديگر، غافل شويم. به قول مولوى:
[582]. همان، ص 14.
[583]. سركنگبين، شربتى است كه از سركه و انگبين( عسل) مىساختند و براى درمان صفرا، از آن استفاده مىكردند.
[584]. مثنوى، دفتر اول، بيت 53.
[585]. نهج البلاغة، نامه 31.
از سببسازىاش، من سودايىام
وز سببسوزىاش، سوفِسطايىام[586]
4. استخوان در گلو و خار در چشم داشتن[587]
استخوان در گلو و خار در چشم داشتن، برگرفته از عبارتى از نهج البلاغة است كه امير مؤمنان (ع) در آن براى نشان دادن مظلوميت و تنهايى و سكوت اجبارى خود، آن را بيان فرموده است. امام (ع) اين سخن را براى بيان سختىهاى دوران بعد از ارتحال پيامبر (ص) بر زبان آورد:
فَصَبرتُ وَ فِى العَين قَذىً وَ فِى الحَلقِ شَجاً.[588]
خار در چشم و استخوان در گلو، صبر كردم.
امروزه نيز بسيارى از مردم، براى نشان دادن وضعيت دشوارى كه در آن قرار گرفتهاند و امكان دفاع از خود را ندارند، همين جمله را تكرار مىكنند.
5. اوّل سلام، بعداً كلام[589]
از سرور شهيدان، امام حسين (ع) نقل شده كه پيش از سلام كردن، كلامى نگوييد.[590]همچنين پيامبر اكرم فرموده است:
مَنْ بَدَأَ بِالكَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجيبُوهُ.[591]
پاسخ كسى را كه پيش از سلام كردن، سخن مىگويد، ندهيد.
سلام، آيينى است كه نخستين لحظه ملاقات انسانها را با يكديگر، شيرين و سرشار از دوستى مىكند. كلامى كه با سلام آغاز گردد، از درشتى و تندى و دشمنى، در امان است.
[586]. مثنوى، دفتر اول، بيت 548: مصرع دوم در برخى نسخهها به گونه:« در خيالاتش چو سوفسِطايىام» آمده است.
[587]. كتاب كوچه، ج 2، ص 457،( حرف الف).
[588]. نهج البلاغة، خطبه 3.
[589]. دوازدههزار مثل فارسى، ص 165.
[590]. السّلام قبل الكلام( تحف العقول، ص 246).
[591]. الكافى، ج 2، ص 644، ح 2.